گفتگوهای زندان

انفرادی

تقدیم به مادرخوبم که در همه شرایط با من بود

از: مینا زرین

بخش دوم

***

       ..."روزِ كوتاه" به سر آمد و شب طولاني آغاز شد. بعد از گرفتن غذاي شب و يقين از دورشدن پاسدار، به پنجره تكيه كردم. سرم را به حالت نرمش گردن تكان دادم. حواسم را بايد جمع مي كردم. خودم را از راهروي ارتباطي بين دو سالن دور نگه داشتم تا پاسدارهاي مرد كه هميشه در آنجا ولو بودند، متوجه ام نشوند. محملي هم براي پاسدار زن جور كرده بودم كه خيلي مضحك بود. با اين حال شروع به كار كردم. سلولي تقريبا" مشرف به سلولم، سرش را تكان داد. كمي مكث كردم. به تمامي سلول ها يك به يك نگاه كردم. بعضي ها قدم مي زدند. بعضي ها يك لحظه بلند می شدند و مثل يك گوي به طرف جلو مي آمدند و در لحظه بعد محو می شدند.  چهره ها به هيچ وجه معلوم نبود. همه چيز تار به نظر مي آمد. از لاي حفاظ پنجره، با كركره هايي فلزي رو به بالا، فقط شبحي از سر انسان قابل ديدن بود.  فقط وقتي كسي بلند می شد انگار سايه اي تكان مي خورد. با آن ها، رفتن شاه را جشن گرفته بوديم و از آن به بعد، اطميناني بين مان شكل گرفته بود.

       باز در يك لحظه شك كردم. با خود فكر كردم: "شايد در بعضي سلول ها پاسدارها باشند كه مي خواهند ارتباط را كشف كنند. با روشن شدن هر ارتباط، تنبيهي گزاف در پيش داشتيم. به ويژه ارتباط با بند پسران، عقوبتي سنگين و "ننگين" را با خود داشت. در دادگاه هايشان به شوهر پيداكردن در كوچه و خيابان متهم می شديم[i] و در دوران زير بازجويي و حاج داوود، به لاس زدن و دل تنگي مان نسبت به پسرها متهم می شديم[ii]. در اين انفرادي ها، نفس ارتباط جرم محسوب می شد و اين نوعش جرمي داشت سنگين تر. نمونه مچ گيري زياد بود. يكي، دو بار پاسدارها به سلول كنارم آمدند و شروع به زدن مورس  كردند. بعد از بي توجهي از طرفِ من، برايم رِنگ و آهنگ روي ديوار مي زدند. آخرش با نشنيدن پاسخ، به ديوار مشت و لگد مي كوبيدند.

       از سلول كنارم كه بيرون مي آمدند، سايه اشان را از زير در مي ديدم. در اين حالت ها بيشتر دچار ترس و وحشت می شدم. براي چند ساعتي وحشت تمام بدنم را فرا مي گرفت و خيال هاي واهي به ذهنم هجوم مي آورد. نمي توانستم درست نفس بكشم. قلبم به شدت مي زد. آب دهانم را به سختي فرو مي دادم و پاهايم سست می شد. به خودم كمي دل داري مي دادم و به آرامي در گوشه اي كِز مي كردم. در همان حال سايه هاي زيرِ در از نظرم دور نمی شد. وقتي سايه را در زير درِ سلولم مي ديدم، ضربات قلبم بالاتر مي رفت، با دورشدنش، نفس عميق مي كشيدم. معمولا" اين وقايع شب ها رخ مي داد و هميشه پاسدارهاي مرد اين آزارهاي ماليخوليايي را بر عهده داشتند. از در و پنجره و "چشمي" و سالن و راه رو و از زمين و هوا، روز و شب و نيمه شب كنترل می شديم. عمليات پشت پرده و حاكم ساختن وحشتي كه جان ها را مي فرسود، اثرش هيچ وقت از جانم كاسته نشد. اين دوران سياه، بعد از سال ها، بحران هاي جدي اي را در درونم ايجاد كرد.

       از اين كه نمي توانستم در يك جا آرام و قرار داشته باشم و به دنياي اطرافم بي توجه نبودم، احساس زنده بودن مي كردم. خوشحال بودم كه با انسان هاي داخل سلول هاي بند حرف خواهم زد. اولين علامت اطمينان از صبح امروز شروع شده بود و تا الان ادامه داشت. روز خوب و پرباري بود، بايد حفظش مي كردم. خودم را از پشت پنجره عقب كشيدم. ساعت ده و نيم الي يازده شب، "اعلام خاموشي از طرف نماينده سلول"! كه فقط يك عضو داشت، داده شد. هرچند اين نماينده حتي اختيار لامپ خاموش كردن را نداشت! در انفرادي هيچ چيز اختياري نمي شود. همه چيز اجباري و از پيش تعيين شده بود. پتويم را تا روي پلك هايم كشيدم تا از نور گزنده لامپ سلول، قدري در امان باشم.

***

       ... صبح زيبايم فرارسيد. روز حمام و كارم بود. بعد از برگشتن از حمام  و  شستن لباس هايم، نشانه ديگري براي دوست جديدم خواهم داشت. چون مي توانستم لباس ها را از پنجره به عنوان علامت، بي آويزم. بعد از حمام، به هنگام شستن لباس ها هيجان زده بودم. نمي دانم چه طور آن قدر سريع آن ها را شستم، لباسِ زير را در سلول زير حوله خشك مي كردم. اين يكي از مقررات سختِ سلول بود. اگر زماني لباس هاي زير، ديده می شد، با فحش و توهين هاي مستهجن رو به رو می شديم. در اين دوره، هنوز ساير لباس ها را مي توانستيم به بيرون پهن كنيم. شلوار و پيراهن زنانه را هم خودم خجالت كشيدم در "انظار عمومي!" پهن كنم. سال ها با همين فرهنگ بزرگ شده بودم. سال ها در ذهنم فرو شده بود كه بايد از زن بودنم، شرم داشته باشم! در اين كشمكش دروني گريزي زدم و پيراهن بنفش ام را به نشانه زنانگي  به روي حفاظ سلول پهن كردم.  باز براي اطمينان چادرم را هم در گوشه اي از حفاظ پهن كردم. دلم مي خواست آن ها بدانند زني از هم فكران آن ها در سلول هاي روبه رو نفس مي كشد. هميشه شعر "زن" از مرضيه احمدي اسكوئي را زمزمه مي كردم:

من مادرم،

       من خواهرم،

                               من همسري صادقم،

                                                                               من يك زنم

زني از ده كوره هاي مرده جنوب

زني كه از آغاز،

                                با پاي برهنه

سراسر اين خاك تف كرده را درنورديده است

من از روستاهاي كوچك شمالم

زني كه از آغاز در شاليزار و مزارع

                                                                  با نهايت توان گام زده است

من مادرم،

        من خواهرم،

                                من همسري صادقم،

                                                                               من يك زنم

من يك زنم با دست هايي كه

از تيغ تيز درد و رنج ها

زخم ها دارد...

 

       دلم مي خواست فرياد بكشم و به همه آن ها اعلام كنم كه من هم هستم. من هم مبارزم و تا الان روي فكرم پافشاري كرده ام. مدتي نگذشت دوست روبه رويي ام نخ كاموايي كه تقريبا" يك الي يك و نيم متر بود، از حفاظ پنجره اش به پايين آويزان كرد. چقدر خوشحال شدم كه به من پاسخ داده است. گويي او هم مي گفت من هم فكر تو در اينجا هستم. دلم مي خواست موقع آويختن نخ، دستش را مي ديدم... چرا؟! نمي دانم ولي احساسي بود كه در من عمل مي كرد. مي دانستم كه شناختن دست ها كمك بزرگي مي كرد تا اگر در سالن ملاقات يا در مسير سلول تا بهداري همديگر را مي ديديم، قادر به شناسايي او باشم. اين موضوع شانس ناچيزي براي تحقق داشت. آرزويي بود از هزاران آرزوي تحقق نيافته، اما شيرين بود!

       در اين آرزوها غرق می شدم و دنياي قشنگي براي خودم مي ساختم. حركت ها گام به گام بود. گويي با هر حركتم، عكس العمل او با من هماهنگ می شد و همديگر را مي شناختيم. قبل از تاريكي هوا، لباس ها را برداشتم تا جلوي ديدم را نگيرد. منتظر شدم تا پاسدار غذا را بدهد و بعد از رفتنش، با اين كه هنوز هيچ اطميناني از وضع نبود، شروع به ارتباط گيري كنم. غذا را به گوشه اي گذاشتم. خودم را به پنجره تكيه دادم. بعد از مدتي كه صداي چرخ غذا از روبه رو  آمد. در سلول دوست روبه رويـي ام باز شد. با احتياط خودم را كنار كشيدم. به او هم غذا دادند. هردو پشت پنجره حاضر شديم. سر را به علامت سلام تكان داديم. در ابتدا با دستم شروع به زدن مورس كردم. دستم را به موازات كركره سلول حركت دادم و مورس سلام را برايش زدم. او در جواب سر را تكان داد و شروع كرد به زدن مورس: سلام!

       انگار پيروز شده بوديم! پس او هم مورس بلد است!مورس زدن با دست را كنار گذاشتيم، چرا كه احتمال گيرافتادن زياد بود. با حركت "سر" شروع به  مورس زدن كردم. 1-1، 1-4، 4-7، 1-1، 4-4، (اتهام)، او گفت 1-7، 1-3 (چپ). پرسيد: 1-4، 4-6 (تو) برايش زدم 1-7، 1-3 (چپ).

       دست هايش را به صورت مشت درآورد و پشت پنجره بالا و پايين پريد! تا اينجا به هم اطمينان كرده بوديم ولي باز بايد امتحان می شد. اگر اسم يا مشخصات را بپرسد، زياد جاي اطمينان به او نبود ولي چنان با احتياط بر سر مسائل امنيتي واكنش نشان مي داد كه جلوي هرگونه بدبيني را مي گرفت. من هم رفتارم عادي بود و رفتار سنگين يك دختر را در آنجا رعايت مي كردم، اما در درونم غوغائي بود. براي اين صحبت چند كلمه اي كه يك ساعت و نيم وقت گذاشته بوديم. مدتِ تماسِ زيادي، بياحتياطي بود. علامت دادم كه براي امشب بس است. دست مان را براي هم تكان داديم.

 

 

1

2

3

4

5

6

7

8

1

الف

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

2

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

3

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

4

ك

گ

ل

م

ن

و

ه

ي

جدول حروف براي مورس زدن

       از پشت پنجره دور شديم. شروع به قدم زدن كردم. در هر رفت و برگشت، سري به پنجره مي زدم و به بند روبه رو سرك مي كشيدم. براي دوست دومي ام، كه خودش را در هنگام مورس زدن دخالت مي داد، كمي سرم را تكان دادم. گويا مورس بلد نبود و فقط با هم با ايماء و اشاره ادا در مي آورديم. آدم بامزه اي به نظر مي رسيد. پشت پنجره و روي شوفاژ مي رفت و برايم شكلك درمي آورد تا مرا بخنداند. شب پرماجرايي را گذرانده بودم. با خودم فكر مي كردم پشت اين ديوارها چه مي گذرد. هميشه به عظمت كوه فكر مي كردم. كوه استواري، صبر و مقاومت را به خاطر مي كشاند. به من گفته بودند، كوه ها شاهد همه چيز هستند. در زندان اما، ديوارها رسالت كوه ها را داشتند. اين ديوارها شاهد چه شجاعت ها و چه تهوّرهايي بودند. هميشه با ديوار حرف مي زدم. بهشان مي گفتم: "كاش زباني داشتيد كه مي توانستيد اين همه وقايع را به زبان آوريد. شاهد چه مقاومت ها و اوج ها بوده ايد، از خشونت و قتل آدميان انسان نما تا عروج انسان براي زندگي شايسته نام انسان. كاش زبان داشتيد تا به انسان هاي سراسر جهان حقيقت را بازگو كنيد.

***

       ...در يكي از روزها پاسدار سعيده، در را باز كرد و گفت: "چادرت را سر كن."

        ساعت حدود ده صبح بود. نمي دانستم چه خبر شده. فقط در راهرو رفت و آمد زياد بود. درِ سلول ها باز و بسته می شد. يكي، بعد از ديگري به سراغ سلول ها مي رفتند. به هزار و يك مسئله فكر كردم. هزاران ابهام به ذهنم مي آمد و مي رفت. دل شوره عجيبي گرفته بودم. نكند دوست روبه رويـي جاسوس از آب در آمده باشد. پس آمده اند سراغ ما كه دمار از روزگارمان درآورند. نكند پاسدار مرد در سلول هاي روبه رويي در كمين نشسته بود و من متوجه نشدم؟! انبوهي از سوال در ذهنم جاري بود. با خودم درگير می شدم: "لعنتي نمي توانستي آرام بگيري؟! چه قدر دنبال دردسر هستي؟! در جايي آرام بگير تا وضع ات بدتر از اين نشود. كه چي؟ ديشب كلي وقت گذاشتي و فقط پزدادي كه چپي هستي!..." در اين گونه شرايط هميشه شخصيت سرزنش گرم به سراغم مي آمد و آن شخصيتِ سركش و بي پروا را مورد انتقاد قرار مي داد. بايد كاري انجام مي دادم. مسجل شده بود كه آن ها براي كشف مسأله اي به سالن يورش آورد ه اند. چقدر رفت و آمد و چقدر همهمه! طاقت نياوردم و براي كشف قضيه زيرِ در دراز كشيدم. با ديدن سايه چادر مشكي سريع، مثل برق و باد، بلند شدم. خودم را به وسط سلول رساندم. انگار آب از آب تكان نخورده و خيلي خون سرد صورتم را به طرف در برگرداندم. نادري بود. كمي سلول را نگاه كرد و رفت. طنينِ آشنايِ صداي مردي را شنيدم: "پ خ پـــــدرســـــــــوخته ها!" اين لحن لاتي حاجي داوود رحماني بود. تعجب كردم ولي مطمإن شدم خودش است. ديگران را نشناختم. قبل از وارد شدن شان صدايم را صاف كردم تا در صدايم احساس ضعف را متوجه نشوند. مدتي بود كه اين ضعف را در حنجره ام احساس مي كردم. به علت حرف نزدن، نه تنها صداي خود را فراموش كرده، حتي تمركز لازم براي ساختن يك جمله را از دست داده بودم. صدايم تبديل به صداي دورگه اي شده بود كه برايم نا آشنا و غريب مي نمود. در ملاقات ها كه هر سه هفته يك بار انجام می شد و يا گاهي كه در سلول براي گرفتن ناخن گير يا وسايل اين چنيني مي خواستم صحبت كنم، صدايم در نمي آمد. براي اين كار مجبور بودم كه قبل از باز كردن در، بارها و بارها با خودم حرفم را تكرار كنم و بلند حرف بزنم. اين كار هم ثمري نداشت. بلند حرف زدن نقض مقررات سلول انفرادي بود. اين كار به معني ارتباط گيري با افراد ديگر محسوب می شد. خلاصه تارهاي صوتي ام ضعيف شده بود و وقتي مي خواستم صحبت كنم، لرزش صدايم معلوم می شد كه مرا بسيار آزار مي داد.

       در باز شد. دو مرد وارد شدند. حاجي رحماني و لاجوردي بودند. من در انتهاي سلول ايستاده وسرم را به طور ماهرانه و خيلي آرام پايين گرفته بودم تا حاج داوود را ياد اراجيفش نياندازم. او بارها قد بلندها، چشم رنگي ها، هيكل دارها، عينكي ها و اسم هاي شخصي خاصي را به مسخره گرفته بود. از زنان زنداني كه اين ويژگي ها را داشتند، متنفر بود. خيلي آرام در گوشه اي ايستاده بودم. در درونم هيچ احساسي عمل نمي كرد. ترس... قدرت... غم... شادي... موضع ضعيف يا قوي... موضع پايين يا بالا... و يا هيچ احساس تعريف شدني در من عمل نمي كرد. آن ها را مي شناختم[iii]. آدم هاي پستي بودند كه حالا زندانبان شده بودند. فقط حواسم به حركاتم بود كه كوچك ترين آتويي از من نگيرند. همين انفرادي با همه مشكلاتش برايم كافي بود.

       از خبرهاي مبهم تا زير بازجويي بودن تمام مجاهدين گوهردشت، به دستم رسيده بود. ابتدا حاج داوود وارد شد و سپس لاجوردي. لاجوردي به ابعاد سلول نظرانداخت. براي اولين بار چشمان كريه اش را از فاصله كم ديدم. اين كراهت، از پشت عينك، پليدي اش را صدبرابر مي كرد. در فاصله كمتر از شش ماه دو بار رنج ديدن اين موجود كريه و بزدل را داشتم. او مرا "عددي" حساب نمي كرد كه قايل به حرف زدن با من باشد. با فرستادن به انفرادي، انتظار عجز و ناتوانيِ منِ زنداني را داشت.

       حاج داوود رو به پاسدار نادري كرد و از او چيزي خواست. مدتي بعد پوشه اي به دست حاجي داده شد. ورق زد. گويا به اسمم رسيد. با اين حال اسمم را پرسيد. خون سرد جواب دادم. نگاهش را از بالاي كاغذ به پايين رساند. گزارش مربوط به "جرايمم" در داخل بند قزل حصار را خواند: "آها! بي احترامي كردن به مسئول بند(تواب)، آب پاشيدن به مسئول بند(به عنوان فرد نجس)، روحيه دادن به جمع زندانيان(شاد بودن زنداني)".

       بعد حاجي شروع به تعريف از سهيلا توابي كه مسئول بند هشت بود، كرد[iv] كه اين طفلك را ما زندانيان سرموضعي چقدر اذيت كرده ايم!

       پرونده يا پوشه مانندي كه در دست داشت، بست و پرسيد "انزجار مي دي؟" گفتم: "نه!"

       پاسخم را محكم و بدون ترديد گفتم كه ديگر جاي چانه يا احيانا" ابهامي باقي نباشد! برخورد و لحن صدا يكي از مهمترين روش هايي بود كه زندانبان از زنداني دستگيرش می شد. در اين مواقع بايد قاطع مي بودي وگرنه بازنده می شدي. نمي دانم دوباره تكرار كرد يا نه؟ ولي حالتم اين بود كه به هيچ عنوان انزجار نخواهم داد.

       مدتي بود كه حاجي اين روش "انزجار دادن" را مد كرده بود. در آخرين باري كه ما در قزل حصار بوديم، تمامي چپها را در بندهاي 3 و 4 جمع كرد و گفت: "تا فردا مهلت داريد انزجار نامه بنويسيد و در نمازخانه(بهداري بند) در حضور تمامي زندانيان بخوانيد. اگر اين كار را نكنيد به بند هشت خواهيد رفت." اكثر بچه ها انزجار را قبول نكردند. از عده اي كه قبول كردند، حاجي از بعضي از آنها خواست كه در بند آن را بخوانند. او بر اين باور بود كه بچه هاي چپ يك بام و دو هوا ندارند و اين را بارها ذكر كرده بود[v]. بعد از قبول نكردن انزجار، تقريبا" از طرف تمام بچه هاي چپ، همه را در بند هشت جمع كرد.

       داستان هاي حاجي و دوران بند هشت و افتتاحيه زندان قزلحصار، قصه هاي هزار و يك شبي است كه بايد راوي به نقل داستان هايش بپردازد.

       بعدها به اين نتيجه رسيدم كه يكي از دلايل مهم توانايي حاجي داوود در سركوب زندانيان سياسي، اطلاعات و تجربياتي بود كه توابين در اختيار او گذاشته بودند. "تلاش و استعداد"حاجي هم بي تأثير نبود. حاجي به هيچ عنوان نمي خواست از لاجوردي عقب بماند. او تا پيش از اين از سوي لاجوردي متهم بود كه "قزل حصار را به بهشتي براي زندانيان تبديل كرده است". قزل حصار به عنوان گردشگاه زندانيان با امكانات، غذا، وقت ملاقات و در فشار قرار نداشتن زندانيان از جانب توابين، علائم اين "بهشت"! ادعايي لاجوردي در قزل حصار بود. اوايل حاجي هر كس را كه به قزل حصار مي آمد، "ارشاد مي كرد" و مي گفت كه همه در قزل حصار ارشاد شده اند و ما اصلا" "سرموضعي" نداريم. بعد از حركت جمعي چپ ها، دال بر انزجار ندادن و برگشتن دوباره آن ها به بند هشت و از طرفي رو شدن تشكيلات مجاهدين تحت پوشش "توبه تاكتيكي"، حاجي سعي مي كرد چنان بكوبد كه بتواند يكي از فاتحان سركوب زندانيان باشد. چنين هم شده بود. روش هاي حاج داوود تغيير كرده بود. او در مصاحبه هاي دائمي كه از بلندگوهاي قزل حصار كه براي همه پخش می شد، هم چون "طفل ساده لوح و بي گناهي" شكوه و شكايت مي كرد و ساده لوحي خود را لعن و نفرين مي كرد. هر چند كه در اين مقطع بچه ها با تحمل تنبيهات سخت، كمي فضاي سركوب را شكسته بودند. حاج داوود در خيال خود، يك جزيره ثبات و آرامش مي خواست كه خودش خليفه اش باشد و نوچه هاي را هم دور خودش جمع كند. همه او را يك صدا بخواهند و او نيز در يك دستش "رحمت الهي" و "عطوفت اسلامي" و در دست ديگر خشونتي كه او، خداي نكرده هيچ وقت نمي خواست! از اين دست استفاده كند. عاشق التماس كردن زندانيان بود. از اين كار لذت مي برد كه زندانيان به او متوسل شوند و او به امام و امام زمانش متوسل شود. اما اين جزيره به لرزه درآمده بود. با وارد شدن زندانيان جديد از اوين، و زيرسوُال رفتن توبه تاكتيكي، اين روال بر هم ريخته بود. او هميشه مي گفت: "شماها (زن ها) را چه به اين كارها! يك زن ضعيفه فقط براي شوهرداري و بچه نگه داشتن خوب است. ببينيد زنِ من اصلا" به اين كارها، كار ندارد.  بچه داري مي كند. زن ها صله رحم هستند كه احتياج به مراقبت و محبت دارند..." يا مي گفت: "پوشش زن فقط چادر است كه مي تواند برجستگي هاي زنان را بپوشاند"...

       با شنيدن پاسخ "نه!" از طرف من، حاج داوود پوزخندي زد. به نظر مي آمد خوشحال شدند كه بيشتر و بيشتر در سلول خواهم بود. طوري وانمود مي كردند كه نوشتن "انزجار"، فقط به خودم كمك خواهد كرد كه از اين سلول خارج شوم. دوست داشتند اين طور جلوه دهندكه انزجار براي آن ها اصلا" اهميت ندارد. چرا كه برخورد يك زنداني روي كل زندان اصلا" تاثيري ندارد اما تصميم زندان بان مي تواند يك زنداني را از مكاني به مكان ديگر انتقال دهد و يا حتي آزادش سازد. هر دو نفرشان از سلول بيرون رفتند.

       چادر را به كناري گذاشتم. خودبه خود نفسِ عميقي كشيدم. از اين كه از شرشان راحت شده بودم، احساس شادي مي كردم. نمي دانستم به سرم چه خواهد آمد. روزگار عجيبي بود. همه چيزش طعم تلخي داشت. هيچ چشم اندازي به آينده نداشتم. ولي آن ها سياست ها را روشن و مشخص كرده بودند. از انفرادي بيرون رفتن، پيش شرط پيدا كرده بود. زندان بان برايش كافي نبود كه تا الان اين قبر را تحمل كرده اي، بايد مي شكستي و به آن ها نشان مي دادي كه با دادن انزجار، هم تنبيه را قبول كرده اي و هم شكستن را. تنبيه دست زنداني نبود. به او تحميل می شد اما شكستن و از درون هيچ شدن دست خود او بود.

       با "نه" گفتن فقط پوزخند تلخي را تحويل گرفته بودم. كاري از دستم برنمي آمد. آن ها تصميم قطعي گرفته بودند كه براي خلاصي از اين جا بايد انزجار داد. به جز اين، يعني بايد در بايگاني انفرادي خاك مي خوردي. دفن می شدي و به  فراموش شدگان مي پيوستي. اين يعني سرنوشتي نامعلوم و سياه داشتن. آن ها ما را براي تغيير نظراتمان زجركش مي كردند.

       آن روز هوا آفتابي بود. نورش به درون سلول مي تابيد ولي گويا اين نور هم فراري بود. سردي خاصي را احساس مي كردم. مثل ديوانه ها با همه چيز حرف مي زدم. به نور سلولم گفتم: "تو هم اين ها را ديدي، پا به فرار گذاشتي. بايست! نرو! اينجا بمان! نترس!" در اين مواقع دلم مي خواست دشتي پيش روي خود داشته باشم و در آن قدم بزنم. دشتي وسيع و سبز كه هيچ  مانعي جلوي روي خود پيدا نكنم. به هر طرف نگاه كنم، هيچ در و ديوار و نرده چوبي نبينم. همه دشت سبز باشد و من فقط در آن راه بروم. آن قدر راه بروم كه آرامش پيدا كنم و از درد دروني رهايي پيدا كنم. به پنجره كوچكم تكيه دادم. براي يك لحظه چشمانم را بستم و آن دشت زيبا را به تصوير كشيدم. سريع به خودم آمدم و خودم را از پنجره كنار كشيدم.

       در مواقعي كه كسي در راهرو است مخصوصا" پاسدار نادري، حق هيچ گونه كاري، نظير جلوي پنجره ايستادن، زدن سيفون، بازكردن شيرآب، قدم زدن، به آسمان نگاه كردن، مرتب كردن وسايل را نداري. هيچ كاري در محدوده به اصطلاح قوانين عادي سلول، نمي توانستي انجام دهي و چنان جو وحشت و ترس را در اين مواقع حاكم مي كردند كه حد و حساب نداشت. مثلا" يك بار شير آب باز بود. يك دفعه مشت وحشتناكي به در كوبيده شد كه همان جا كم مانده بود زهره ترك شوم. جلوي پنجره ايستادن كه عواقب بد و تنبيه در پي داشت. خلاصه انفرادي مضاعفي ايجاد كرده بودند.  

***

       ... همه چيز برعكس شده بود. روشنايي سلول كلافه ام مي كرد و ديدم را نسبت به بيرون، با روشنايي نور از زير در از دست مي دادم. راهروي تاريك و سلول روشن. در اين مواقع نمي توانستم راهرو را از زيرِ در كنترل كنم. كمي صبر كردم تا مطمئن شوم گورشان را از راهرو گم كرده اند. زير در دراز كشيدم و تا فاصله يك الي يك و نيم متر را كنترل كردم. آب دهانم را قورت دادم. صدايم را صاف كردم و به خود جرأت دادم. آهنگ فيلم "حكومت نظامي" را با صداي بلند و هرچه رساتر زمزمه كردم. سوت بلد نبودم اما زمزمه اش در راهرو پيچيد. در انتهاي راهرو، ناهيد با سوت قشنگش چند ثانيه سكوت محض و سرد سلول ها را شكاند. ناهيد ريسك بزرگي كرده بود. يكي از اتهاماتش، سوت زدن در قزل حصار بود كه كارش را به انفرادي هاي گوهردشت كشاند. با پاكوبيدن و سرفه يك زنداني ديگر كه هشدار براي آمدن نگهبان بود، به كارمان خاتمه داديم. با زمزمه و سوت "حكومت نظامي" خواستيم به تمامي دوستان روحيه بدهيم...

       با خود فكر كردم و اين آهنگ را بر زبان جاري ساختم:

دير نيست،

       دور نيست،

                               روز رستاخيز خلق

                                          روز شكفتن قلم و داس و پتك ها

                                                                              روز شكستن ديوار بندگي

دير نيست،

       دور نيست،        

                               روز رستاخيز خلق...

***

       شرايط بند كاملاً غير عادي بود. صدايي از سلول ها بيرون نمي آمد. نه صداي سرفهاي، نه صداي خش وخش كيسه نايلوني، هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. سكوتي سنگين بر بند حاكم بود و گوئي همه مرده بودند. پاسدار ها در راهرو نبودند. بعد از رفتن لاجوردي و حاجي داود همه چيز مبهم بود.

        مثل يك توپ دور خودم مي گشتم. سريع و با گام ها بلند  قدم مي زدم. نمي خواستم زمان را حس كنم. اما ناخودآگاه به آن مي انديشيدم. زمان به كندي مي گذشت. عصباني بودم از همه چيز كفري می شدم. آن روز ديرتر از موعد غذاي ظهر را دادند. هيچ ميلي به غذا نداشتم و بدون آن كه حتي يك  قاشق از آن را بخورم، در توالت ريختم و سيفون را كشيدم. با اين صدا، سكوت بند شكست و بعد از آن، ازيكي دو سلول ديگر نيز صداهايي به گوش رسيد. خسته بودم و حالت تهوع داشتم. پشت درد و گردن درد، رهايم نمي كرد. احساس كردم كه از شدت درد چشمانم هر لحظه از حدقه بيرون خواهد زد. تمام بدنم داغ می شد و مي سوخت. به خود مي گفتم: "با   [نه] من چه برخوردي شد! به اين جواب من فقط پوزخند زدند و در را تمام و كمال به رويم بستند". دلم مي خواست با آن ها بجنگم. حد اقل چيزي مي گفتند و حرفي مي زدند. اما آن ها زرنگ بودند و پست! مي خواستند كه من بازنده شوم. آن ها مي خواستندجان و روانم را  از هم بپاشند. "درست زماني كه تو در مقابلشان هستي، تو را به هيچ مي شمارند تا بدين طريق به تو بفهمانند كه تو در مقابلشان عددي نيستي و اصلاً انزجار دادن و ندادن تو برايشان فرقي نميكند." حالت عجيبي داشتم، غم خاصي به سراغم آمده بود و در عين حال حالت تهوع و سردرد  طاقت فرسا نيز آرامم نمي گذاشت. چند بار سرم را بر روي كاسه توالت گذاشته ولي نتوانستم بالا بياورم. چشمانم از درد در حال انفجار بود و احساس مي كردم كه هر لحظه از حدقه بيرون خواهد زد و مرتب از چشم و بينيام آب سرازير می شد. پشتم تير مي كشيد و تنها استفراغ بود كه كمكم مي كرد تا حالم كمي بهتر شود. دوباره سرم را به كاسه توالت نزديك كرده تا با دست كردن به حلقم معده ام را تحريك كرده شايد باعث شود كه بالا بياورم. در عين حال سعي مي كردم كه سر و صدايي از خود در نياورده تا پاسداران متوجه آن نشوند. به هر رو بالا آورده و در عين حال با يك دستم، ستون فقراتم را ماساژ دادم. معده ام شديداً تحريك شده بود و تنها آب بالا مي آوردم. ماساژ ستون فقرات و معده ام باعث شده بود كه دردم كمي ساكت شود. از بس به اين حالت دچار شده بودم، در تكرار اين كار خبره شده بودم. اما ضعف شديدي احساس مي كردم. پاهايم بي حس شده بود، گويي فلج شده ام. درهمان جا، كنار كاسه توالت چمباتمه زدم و در همان حالت ماندم.

       با تاريك شدن هوا اتوماتيك پشت پنجره حاضر شدم. دوست روبه رويي را هم از پشت هره هاي فلزي سلولش مي ديدم. خوشحال بودم كه او را مي بينم. سلام كردم و با مورس به او رساندم كه امروز لاجوردي و حاجي داود به سلول آمدند و شرط انتقال از سلول به بند را انزجار از گروه ها و مشخصاً جرياني كه بدان وابسته اي، تعيين كرده اند و در ادامه گفتم كه به آنها جواب نه دادم و گفتم كه انزجار نمي دهم. او هم با مورس در جوابم گفت: "آفرين" اما من نفهميدم كه چه گفته است. پرسيدم: "چي گفتي؟" گفت: "درود بر تو" و سايه اش را از پشت هره هاي پنجره مي ديدم كه مشتهايش را گره كرده و بالا و پايين مي پرد. از كارش خنده ام گرفته بود و از اين كه كارم را تأييد كرده، خوشحال بودم. بعد از چند لحظه به مورس زدن ادامه داده و گفت: "مي داني كه قاسم عابديني و حسين روحاني هم مصاحبه كردند و از ديگران نيز بازجويي مي كنند؟" گفتم: "آره". چند لحظه اي پشت پنجره ايستاديم و سكوت سنگيني بين ما حاكم شد. گويي تصوير هايي روبه روي  هم ايستاده و در سكوت نگاه پرمعني اي بين شان رد و بدل مي شود. حس غريبي به من گفت: "چقدر ما تنهاييم"

       سكوت را شكستم و گفتم: "سعيد سلطان پور و محسن فاضل تيرباران شدند". در جوابم گفت: “يادشان گرامي باد”.

       ساعت ها از شب گذشته بود و ما هم چنان در حال حرف زدن بوديم. همين چند كلمه، خود به خود دو الي سه ساعت طول كشيده بود و در عين حال دست به ريسك خطرناكي هم زده بوديم كه مي توانست برايمان عواقب وخيمي به بار بياورد. سرانجام دست مان را براي هم تكان داديم و به هم ديگر شب به خير گفتيم.

       غذاي شام كه يك ملاقه آش از ته مانده غذاي ظهر بود را ساعت 6 الي 7 داده بودند و الآن ساعت تقريباً 11 بود. بشقاب غذا با يك قاشق روي سفره ام كه يك نايلون پلاستيكي زباله بود، به عنوان محملي بودند كه اگر پاسدار بدون صدا پشت در بيايد و يا احياناً دريچه را سريعاً باز كند، من بتوانم سريعاً خودم را روي زمين پهن كنم و نشان دهم كه تا الآن غذا نخورده و مي خواستم غذايم را بخورم. خوشبختانه اتفاقي نيفتاده و من دركنار سفره ام نشستم. غير ازدو حبه قند و يك ليوان چاي و تكه  كوچكي از نان و پنير، كه آن را هم حوالي ظهر بالا آوردم، چيزي نخورده بودم. شديداً گرسنه ام بود و با ولع غذا را خوردم. خوشحال بودم از اين كه با فرد ديگري ارتباط گرفته و از دنياي تنها يي خودم به در خواهم آمد و اين كه سلول و تنهايي كمتر اذيتم خواهد كرد... چقدر زمان در سلول انفرادي به كندي مي گذرد... به خصوص كه او از بچه هاي چپ بود و انزجار ندادنم را تأييد كرده بود. همين به من روحيه عجيبي مي داد. انگار بال در آورده بودم. بعد از شستن بشقابم آن را پشت پنجره گذاشتم تا خشك شود و بار ديگر به پنجره روبه رويي ام نگاه كردم و به او شب به خير گفتم. در عين حال در روُيايم به دوستان عزيزم سپيده، عذرا، آذر و ناهيد نيز شب  به خير گفتم و خوابيدم.

       صبح زيبايم فرار رسيده بود. در پوست خود نمي گنجيدم. خودم را رها، سبك بال و فراخ احساس مي كردم. از اين حسّم خوشم آمد. حالِ بچه اي را داشتم كه  قيل و قالي نمي شناسد و به هيچ غمي باور ندارد. نيروي تازه اي گرفته و توانم بيشتر شده بود و خوشحال بودم كه اين مرحله را گذرانده ام. دلم مي خواست كه هميشه چنين شرايط روحياي داشته باشم. آواز مي خواندم و در سلول مي چرخيدم. سلول، برايم به حالت هاي مختلفي بدل می شد. گاه سرسبز می شد و رشد مي كرد و گاه نفرت انگيز. اما در آن لحظه سبز بود و پرنشاط.

       از آن روز به بعد، هر صبح كه بيدار می شدم، قبل از هركاري به پنجره روبه رويي ام نگاهي مي انداختم. آن روز نخ بسيار بلندي از پنجره اش آويزان بود. با خودم فكر كردم شايد مثل بيدار شدن هر روزش كه با شيطنت هاي هميشگي همراه بود، خواسته صبح به خير بگويد. من هم بالاي شوفاژ رفتم و لباس ها را پشت پرده جابه جا و پهن كردم. از چند جا چادرم را گره زده و پشت حفاظ انداختم. قبلاً كه اين كار را مي كردم او با جواب هاي بامزه اي به من پاسخ مي داد. يك بار شلوارش را به پيراهنش گره زد و از پشت نرده آويزان كرد. در حقيقت شبيه آدمي درست كرده بود كه از پشت پرده آويزان است. مدتي صبر كردم اما جوابم را نداد. دو باره چادرم را به داخل كشيدم و آستين هاي پيراهنم را به چادر بسته و به شكل بامزه اي پشت نرده آويزان كردم تا شايد در جوابم عكس العملي انجام دهد. اما باز هم جوابي به من داده نشد. مدام بالاي شوفاژ مي رفتم و دوباره پايين مي آمدم تا شايد با كارهاي عجيب و غريب من، متوجه ام بشود و جواب بدهد. متأسفانه به علت مسافت زياد و وجود هره ها، در روز امكان ديدن داخل سلول وجود نداشت. اما در شب، زماني كه هوا تاريك می شد، نور چراغ  و تاريكي بيرون از سلول باعث می شد كه تنها تصوير سايه اي از انسان از سلول مقابل، از پشت نرده هاي فلزي ديده شود. اما سكوتي سنگين همه جا را فرا گرفته بود. دلم لرزيد. نمي خواستم باور كنم كه دوستم را بردند. با اين حال تا شب صبر كردم تا بتوانم با روشن شدن لامپ سلول سايه ي او را ببينم. چراغ سلول روشن شده بود و می شد سلول را ديد. اما سايه اي به چشم نمي خورد. هر بار كه زنداني اي را از سلول مي بردند، شب اول سلول را روشن و در سلول را نيز باز مي گذاشتند. باز هم اميدوار شدم. با خودم گفتم شايد او را براي يك بازجويي يك روزه يا كوتاه مدت برده اند. اما در اين شب و شب هاي ديگر نيز هيچ خبري نشد. او را برده بودند. نگاهم به سلولش حك شد. با خودم فكر كردم، "تمام اين احساس ها لحظه اي شروع مي شود و به اوج خود مي رسد و لحظه اي ديگر نيز دريچه اي ديگر به زندگاني انسان ها باز مي شود. چه چيزهايي به كمك انسان مي آيد تا لحظات كُشنده را تاب بياورد. ولي هيچ گاه چنين لحظاتي قابل پيش بيني نبوده و نخواهد بود. هيچ چيز در خدمت انسان زنداني قرار نخواهد گرفت.

       در پشت پنجره ايستادم. آسمان را از پشت نرده هاي فلزي مي ديدم. همه جا تاريك بود. سلول روبه رويم در تاريكي جلوه  ديگري داشت. خنده تلخي بر لبانم نقش بست. كمي احساس ضعف داشتم. به پنجره اش نگاه كردم و برايش هزاران بار آرزوي موفقيت كردم.

        به ياد روزهاي قشنگ و پر باري كه با هم رقم زده بوديم، فكر مي كردم. لحظاتي پر اميد و زيبا بودكه دوباره سرپاايستادن و مقاومت را با حركات مان به هم انتقال داده بوديم. پشت هم شده بوديم و به پشتوانه بودن در اين حفره ها، سرود زندگي سر داده و آگاهانه پيش برده بوديم. تجربه در پي تجربه. روزهاي سختي كه تنهايي شكنجه بود و آزارش شلاق وار مي كوبيد و به پيش مي رفت. آزار مداومي كه مي توانست انسان را به همه جا بكشاند و چه زيبا بود كه اين دوران سخت را سربلند به پيش برده بوديم.

       ديگر هيچ گاه خبري از او به دستم نرسيد. در آرزوهايم، دوران قيام را تصوير مي كردم كه شايد روزي يكديگر را ببينيم و به ياد چنين دوره اي بيفتيم از خاطرات مان بگوييم. از سختي ها، تنهايي ها، رنج ها و دل شوره ها و هزاران هزار گفته و ناگفته ي ديگر. اما هرگز فراموشش نكردم. به يادش بودم بهترين آرزوها را برايش داشتم. بعد از آن در هر سركوب، به او فكر مي كردم كه آيا زنده است، آيا اعدام شده و يا به دار آويخته شده و آيا سقوط انساني و فكري را بر او تحميل كرده اند. نمي دانم چه شد و چه بلائي بر سرش آمد.

*    *    *

       روزها از پي هم مي گذشت و من هم چنان تنها در سلول بودم. با يك پتو كه اكنون فرش اش كرده بودم، يك كيسه لباس كه در گوشه سلول بود و يك بشقاب و قاشق و ليوان پلاستيكي قرمز رنگم كه بدان خو گرفته بودم. تقريباً از همه جا بي خبر بودم. تنها ملاقات ها مرا به دنياي بيرون پيوند مي زد. آن هم با جو پليسي حاكم بر آن، تنها بر ترس و اظطراب بيش از اندازه مي افزود. با اين حال ملاقات مرا از اين دنياي كوچكم رها ميكرد. ملاقات ها، از آن طرف به پند و اندرز مي گذشت و از اين طرف نيز با سر تكان دادن و حالت چشم ها و تغيير چهره و نفي كردن. به هر حال زمان مي گذشت و من ديگر مثل گذشته ها، و يا چند ماه پيش نمي دانستم كه چه كساني از دوستان و رفقايم اين جا ماندند. چرا كه تك تك ما را صدا مي كردند و خانواده ها هم مي بايست زمان بسيار زيادي در جلوي در، براي  يك ملاقات 10 دقيقه اي، آن هم  بعد از سه هفته به انتظار مي نشستند. همه چيز تحت كنترل شديدي قرار داشت و هيچ موضوعي، در مسير سلول تا ملاقات منبعي براي كسب خبر به حساب نمي آمد. همه چيز عادي و كُشنده بود. بايد هر روز انگيزه هاي جديدي  مي يافتم تا بتوانم بدان فكر كنم و از راكد شدن ذهنم جلوگيري كنم. هر روز برنامه هاي متنوع  فكري براي خودم داشتم. اما تا كجا بايد با اين ناكجاآباد كنار آمد. هيچ چيز معلوم نبود. سرنوشت من را ديگران با فشارهاي لحظه اي شان تعيين مي كردند و آن ماندن بود و ماندن.

       در سلول قدم مي زدم و خودم را به نحوي مشغول مي كردم. روزي توجه ام به آب راكد توالت جلب شد. در كنار توالت نشستم. خودم را در آب راكد توالت مي ديدم. خودم بودم. سرم را تكان دادم و لبخندي به لبم نقش بست. ماه ها بود كه خودم را درجايي نديده بودم و وقتي انعكاس چهر ه ام را در آب ديدم برايم بسيار جالب بود. هميشه از نگاه كردن خودم در آينه خوشم مي آمد. دوران كودكي ام را به ياد آوردم كه مدت ها مقابل آينه مي ايستادم و خودم را نگاه مي كردم. روزي از پاسدار سوزن خواستم كه او هم نه نگفت. بعد به فكرم رسيد كه به آن ها بگويم كه قيچي هم احتياج دارم. اگر دادند، چه خوب. اگر هم ندادند، چيزي را از دست ندادم. از پاسدار سعيده قيچي خواستم. بدون اين كه از من بپرسد براي چه كاري مي خواهم، برايم قيچي آورد. و گفت بعد از دوساعت ديگر خودت بگذار زير در. قيچي را گرفتم و كنار توالت نشستم و با نگاه به آب توالت، توانستم موهايم را كوتاه كنم. احساس كردم بد كوتاه كرده ام  و زشت شدم. با خودم فكر مي كردم اگر سطح آب توالت كمي بالاتر بود ديگر مجبور نمی شدم تا سرم را به پايين و به كاسه توالت نزديك كنم. به دور و برم نگاه كردم و چيزي را كشف كردم. هوا در آن روز آفتابي بود. چادرم را پشت پنجره پهن كرده بودم. متوجه شدم كه در شيشه پنجره مي توانم چهره خودم را واضح تر ببينم. به كشف خودم باليدم و انگار كشف نيوتوني انجام داده بودم. دوباره شروع به مرتب كردن موهايم كردم.

       از آن به بعد شيشه پنجره آينه ام بود كه با پهن كردن چادرم در پشت آن، به راحتي مي توانستم خودم را در آن ببينم. اما اين هم نقض مقررات انفرادي بود. چرا كه مدت ها بود حق نداشتيم چيزي را به نرده هاي سلول ها آويزان كنيم ولي من انجام مي دادم. خودم، دوست خودم شده بودم. هر وقت  مي خواستم كسي را ببينم، چادر را پشت پنجره مي انداختم و مدت ها به خودم نگاه مي كردم. تنها تصويري كه از خودم، از آن زمان در ذهنم حك شد، چشماني تقريباً درشت حدقه زده با دماغي بزرگ و گونه هاي استخواني و موهايي كه هر بار از بار قبل بهتر كوتاه می شد.

***

       روزي از روزهاي سخت زمستان  سال 61 كه سرما تا استخوان ها نفوذ مي كرد درب سلول باز شد و پاسدار بند يك تكه كاغذ با خودكاري روبه رويم گذاشت و گفت مي توانم براي خانواده ام نامه بنويسم. شدت سرما به حدي بودم كه تنها چاره مقابله با آن حركت كردن و راه رفتن بود تا بتوان خود را كمي گرم نگاه داشت. تنها مي توانستم 5 خط، آن هم درشت و خوانا و فقط در حد سلام و احوال پرسي براي خانواده ام بنويسم. شرط مهم ترش اين بود كه روي پاكت فقط مي توانستم بازداشت گاه شهيد رجائي را قيد كنم و اينكه حق ندارم اسم زندان گوهردشت را بنويسم. من كاغذ را گرفتم، كاغذ نازكي بود. به ياد كاغذ هاي گزارش نويسي تشكيلاتي افتادم. به اين فكر كردم شايد به يك چاپخانه يورش برده و اين كاغذها را به يغما برده اند. باري، روي آن ها 5 خط نامه نوشتم ولي روي پاكت اسم زندان گوهردشت را نوشتم. موقع تحويل، پاسدار روي پاكت را نگاه كرد و با قدري ناسزا گفتن، در را بست و رفت. پشت در شنيدم كه مي گفت: "جون عمه ات، اين نامه را مي فرستيم. شما كه كافر هستيد و دست از منافق بودن تان برنمي داريد. ما هم مي دانيم با شما چه كار كنيم." در زندان گوهردشت اين نامه و بسياري از نامه ها ديگرم، به جز چند عدد به خانواده ام نرسيدند.

       روزها از پي روزها مي گذشت و آرام آرام سرما رخت مي بست. بوي بهار به سلول مي آمد. بهاري كه از سبزه و گلشن خبري نبود. بهاري كه در آرزوي برگي از گلداني بودم كه جوانه بزند و مرا به وجد آورد. تنها بهار را گنجشكاني كه دسته دسته پرواز مي كردند به سلول مي آوردند و من آرزويم اين بود كه موقع پرواز از پنجره سلول ام به تماشايشان بنشينم. اما چنان سريع پرواز مي كردند، كه تا من مي جنبيدم و خودم را به پنجره مي رساندم ، آن قدر دور شده بودندكه ديدنشان برايم ناممكن می شد. صبح هاي خيلي زود كه هوا آرام به سوي روشنايي مي رفت صداي پركشيدن شان را مي شنيدم. هربار كه سعي كردم تا از رختخواب به سرعت برق جسته و پروازشان را به تماشا بنشينم، موفق نشدم.  يك روز در خواب و بيداري بودم كه صداي جيك جيك شان را شنيدم. به سرعت خودم را به بالاي شوفاژ رساندم و سرم را به طرف هره پنجره گرفتم و طوري درز را تنظيم كردم كه بيشترين سهم آسمان را براي خودم داشته باشم. گنجشك ها گروه گروه پرواز مي كردند. از آزاد بودن شان لذت مي بردم. عاشق صداي شان بودم و هر صبح با صداي خوش آن ها از خواب بيدار می شدم. خودم را بالاي شوفاژ مي كشاندم و پروازشان را دنبال مي كردم. بعد از آن سكوتي بود و نگاه من به دنبال بوته اي يا گلي و يا شايد نشاني كه در آن بهار را ببينم و لمس كنم. چشم به طبيعت بيرون از سلولم مي دوختم و يا مدت ها به تنه درختي كه آن را از هر طرف بريده بودند نگاه مي كردم كه علي رغم اين كه آن را از هرطرفي بريده بودند، اما چند برگ كوچ از ميان آن جوانه زده و رشد مي كرد. به تنه درخت فكر مي كردم: در شرايطي كه مي توان ريشه دواند، زندگي ادامه دارد.

       بوي عيد به مشام مي رسيد و نياز به انديشيدن، در اين مدت با شدتي هر چه بيشتر در من بيدار شده بود. در زندگي ام هرگز به اندازه اوقات تنهايي انفرادي پر ازدحام نبود. احتياج به دوره كردن بيشتري داشتم. بايد خودم را  بيشتر مي شناختم و روشن تر به گذشته نگاه مي كردم و حال و آينده را ورق مي زدم. آرامش برايم معنا نداشت. آرزويم رشد انديشه هايم بود. روزهايي كه در زنجير تنهايي و افسردگي مي افتادم، نمي دانستم چه ام شده، خسته  و بي حوصله می شدم. دلم نمي خواست قدم بزنم، فكر بكنم و يا در مورد موضوعي تحليل كنم. حس بدي به خودم داشتم. از خودم بدم مي آمد، و فكرمي كردم ناتوان هستم. ساعت ها گوشه ايي كِز مي كردم و يا با چند تكه لباس وقتم را مي گذراندم. از اين حالاتم سر در نمي آوردم. اما خوشبختانه اين حالتم زياد طول نمي كشيد. بعد از مدتي حالم خوب می شد و روحيه ام به حالت عادي خود بازمي گشت. هر بار كه به اين شكل پيش مي رفت. فكر مي كردم دارم مي بُرّم و به خودم را به ناسزا مي گفتم. به خودم مي گفتم: "بدبخت، همين بود احساس وظيفه و شعاري كه براي عشق به مردم مي دادي." بعد از ماه ها و شايد  روزهاي بسياري كه از اين حالتم زجر مي كشيدم، دقيقاً برايم ثابت شده بود كه هر بار قبل از عادت ماهانه ام اين حالت ها به من دست مي دهد و قبل از پريود شدنم، دچار افسردگي چند روزه می شدم و بعدش دوباره سر حال و شاد می شدم. بعدها، وقتي كه اين موضوع را با يك دوست پزشكم طرح كردم، او برايم توضيح داد كه اين امر در مورد زنان كاملاً طبيعي است و هيچ ربطي به بريدن فردي از اهدافش ندارد. البته وقتي كه بعدها به اين موضوع مي انديشيدم و به اين كه چقدر در آن زمان به خودم زور مي گفتم، نمي توانستم خودم را ببخشم و بر خودم لعن و نفرين مي گفتم.

       روزها را مي شمردم تا به بهار سال 62 برسم. بلند پروازي خاصي را در ذهنم نمي پروراندم. همه چيز آرام و با سكوت پيش مي رفت. خوشحال بودم كه تحويل سال نو، نوبت شيفت پاسدار سعيده است و در آن شيفت مي توانستم كمي از زير در با بچه هاي ديگر تماس گرفته و عيد را به يكديگر تبريك بگوييم. ساعت 7 صبح بود كه سپيده وارد بند شده و با صداي بلند فرياد زد: "عيدتان مبارك".

       خنده ام گرفته بود. بعد از مطمإن شدن از نبود پاسدار نادري، زير در دراز كشيدم و سرود بهاران خجسته  باد را خواندم.

"هوا دلپذير شد گل از خاك بر دميد           پرستو به بازگشت زد نغمه اميد

به جوش آمد از خون درون رگ گياه         بهار خجسته باد خرامان رسد ز راه

بچه ها عيدتان مبارك ـ بهاران خجسته باد"

       بعد از آن همگي عيد را به هم تبريك گفتيم. همهمه اي در سلول ها ايجاد شده بود و بچه ها، در سلول ها انتهاي سالن با هم پچ پچ مي كردند. من متأسفانه در يكي از سلولهاي جلويي بودم و از اين پچ پچ ها بي بهره.

       سعيده خودش را به راهرو رساند و بلند بلند داد زد : "خفه شيد كثافت ها ". كه صداي خنده همه در سلول ها به گوش رسيد.

       آن روز به خاطر روز عيد زياد سخت نگرفتند و راديو نيز چند ساعتي روشن بود و پيغام هاي متفاوتي از خميني و ديگران به گوش مي رسيد و در اين بين آهنگ ها و سرود هاي بهاران خجسته باد و ديگر آهنگها از راديو پخش می شد.

       روز جالب و پر باري را گذرانده بودم. بار ديگر با هم بندي هايم پيمان دوستي و رفاقت بسته بوديم. صداي خيلي ها نا آشنا بود. نتوانستم اين صدا ها را بشناسم. فقط توانستم صداي ناهيد را تشخيص دهم. آن قدر از هم دور بوديم كه صداي مان تقريباً به هم نمي رسيد. با اخطار پاسدار سعيده، هم چيز با سكوت ختم شد و روزي از روزهاي سال 62 را اين چنين شادمانه رقم زديم. باز هم با دوستان و رفقا، در كنار هم بوديم و به هم با تبريك هاي مان نشان داديم كه هنوز هستيم و همديگر را تنها نگذاشته ايم. باز هم به هم گفتيم كه روزهاي سخت سلول را تا اينجا كشانديم و با بلند  حرف زدنمان به هم اميد روزهاي ديگر را داديم.

       از زير در بلند شدم و خودم را برانداز كردم. يك پيراهن بنفش به نشانه استقبال از بهار را بر تن كرده بودم و به ياد بهار سال گذشته كه در كنار دوستانم در بند 8 جشن گرفته بوديم، ساعتي را گذراندم.

       ساعت ها را جدي مي گرفتم و برنامه ريزي مي كردم تا خستگي و تنهايي را كمتر حس كنم. خاطرات گذشته را مرور مي كردم و با ياد رفقايي كه در كنارم نبودند، يادشان را زنده نگاه داشتم. دو رفيق اعدام شده هيچ وقت از ذهنم پاك نمی شدند و با ياد دوران بازجويي و لحظات مقاومت شان انگيزه مي گرفتم. با سيما دريايي در اتاق انتظار بازجويي و شكنجه آشنا شدم. زني بسيار مقاوم بود. با بي باكي به اطرافيانش مي آموخت كه چگونه زير بازجويي برخورد كنند. شرط اوليه او اين بود كه نترسيم و فكرنكنيم كه همه اطلاعات را بازجوها دارند. او را چنان زده بودند كه شمارش كابل ها از دست رفته بود اما هيچ اطلاعاتي نداده بود. چهره اش بر ذهنم حك شده است كه از شدت كابل ها بر كمرش نمي توانست نفس بكشد. با اين وجود مدام حرف مي زد و به اطرافيانش روحيه مي داد. از او سوُال كردم اين همه كه به كف پايت مي زنند، چطور شد كه پايت نشكافته است. با لبخندي در جوابم گفت كه با پاي برهنه كوهنوردي مي كرد. حتي در روزها داغ تابستان روي صخره ها راه مي رفت و پيش بيني چنين روزي را مي كرد. او بعد از دفاع از آرمانش اعدام شد. در بند عمومي بوديم كه او را بردند. وقتي اسمش را خواندند همه دورش را گرفتيم و همه مان را بوسيد و رفت. پاسدار مدام اسمش را صدا مي زد و كلافه شده بودند و با سخره مي گفتند: "مثل اين كه مي خواد مهموني بره!".

       دوست ديگرم ناهيد محمدي با چهره ايي بسيار آراسته و زيبا دستگير شده بود. چادر مسخره اي در زندان به او داده بودند. آن قدر به كف پايش زده بودند كه پاهايش مثل يك بالش باد كرده بود. اما خنده از لبانش و نگاهش قطع نمی شد. وقتي براي اعدام صدايش كردند با آرامش بسيار با همه روبوسي كرد و بدون چادر به طرف درب خروجي بند راه افتاد.

       بعضي مواقع دلم مي خواست بلند آواز بخوانم. تمام سرودها و آهنگ هايي را كه مي دانستم در ذهنم مرور مي كردم و يا آن ها را زمزمه مي كردم. ولي اين مرا راضي نمي كرد. دلم مي خواست با صداي بلند آهنگ رود را بخوانم يا آهنگي به زبان تركي در تجليل از لنين را بخوانم. اين آهنگ حالت كُر داشت و بايد با صداي بلند و رسا خوانده می شد. بعضي مواقع كه آرام، آرام زمزمه مي كردم، احساس مي كردم ديگر تُن صدايم را فراموش كرده ام و مدت ها بايد صدايم را صاف مي كردم تا اگر خواستهاي يا حرفي و يا سوالي از پاسداري داشتم، بتوانم بدون آن كه صدايم بلرزد حرفم را بزنم. اين موضوع مرا آزار مي داد. فكر مي كردم سكون اينجا درون مرا هم آزرده و از من انساني ديگر ساخته است. هر بار كه مي خواستم با پاسدار حرف بزنم ( البته به ندرت پيش  مي آمد. در واقع هيچ حرفي و يا كاري با هم نداشتيم) صدايم مي لرزيد و انگار صدايم از ته چاه در مي آمد. خودم را آزار مي دادم كه چرا تُن صدايم به اين شكل در آمده و فكر مي كردم بايد هميشه رسا و پرقدرت باشد. خلاصه اين كه بتوانم چيزي را زمزمه كنم يا بلند حرف بزنم، در من به آرزويي تبديل شده بود. هر گاه زمزمه مي كردم از خودم پشيمان می شدم. چرا كه صدايم خش دار شده بود برايم  و ناشناخته. فكرم به هزار طرف مي رفت. به خودم مي گفتم: "مينا، ديدي كم آوردي و ديگه حتي صدايت هم در اين شرايط تغيير كرده است." مدت ها اين افكار با من بود. در مواقعي كه فكر مي كردم كسي در پشت سلول نيست زمزمه ام را بند مي كردم. انگار اين مسئله برايم حياتي بود كه صدايم را بشنوم و دوباره از اين صدا روحيه بگيرم. بارها از اضطرابي كه بعد از زمزمه كردن به سراغم مي آمد پشيمان شده بودم. چرا كه ريسك بزرگي بود. يا به ديوانه شدن متهم می شدم و يا ارتباط گرفتن. خلاصه دومي سنگين تر و گران تر از اولي برايم تمام می شد. نمي دانم اين مدت چقدر طول كشيد. در سلول يك آفتابه وجود داشت. روزي نظرم به آن جلب شدو دهانم را به سر آفتابه گذاشتم و شروع به حرف زدن كردم. صدا از لوله آفتابه كمي به بيرون مي آمد. دستم را جلوي آن گرفتم. ديگر صدايي به بيرون درز نمي كرد. اما اگر كمي دقيق می شدي، صدا را مي شنيدي. آفتابه را برداشتم تا نصفش را آب ريختم و بعد دوباره دهنم را بر دهانه آفتابه قرار دادم طوري كه كاملاً مماس باشد. بعد شروع به خواندن كردم. بله موفق شده بودم. بدون آن كه صدايي به بيرون از سلول درز كند، مي توانستم با صداي بلند در داخل آفتابه بخوانم. نمي دانم اين مسائل چگونه به ذهنم مي رسيد. تمامش ياد آور شيطنت هاي دوران كودكي ام بود. گويي آفتابه به يك ميكروفون بي صدايي تبديل شده بود كه هم درون پر از آرزوي مرا برآورده مي كرد و هم پاسدار ها متوجه اين كشف نمی شدند.

       پشت در مي نشستم و ساعت ها براي خودم هرچه دلم مي خواست حرف مي زدم و مهم تر از همه آواز رود، سعيد سلطان پور و آهنگ هاي انقلابي تركي را با صداي بلند مي خواندم. روحيه ام در اين دوره بسيار خوب بود. گويي تمام وسايل سلول به كمك  من آمده بودند تا بتوانم به زندگي ام در اين سياهچال ها ادامه دهم و برعليه اين وضع به مبارزه برخيزيم. كارهاي جسمي، ذهني و تمرين ها را براي هرچه  بيشتر كردن توانايي هاي خود انجام مي دادم. اما با اين وصف زندگي با آهنگي آهسته به پيش مي رفت. مدتي بود كه به يكي از سلول هاي وسط، مدام پاسدار ها رفت  و آمد مي كردند. هر بار مطمئن از نبودن شان جلوي در سلولم به زير در مي خوابيدم تا خبرهاي جديد را دريافت كنم. از زير در سر و صدا و درگيري با يك زنداني به گوش مي رسيد. صداي نادري كه از كثافت سلول حرف مي زد و تهديدي كه دختر زنداني را به نخوردن غذايش مي كرد، به گوش مي رسيد. دختر هم چنان آرام و متواضعانه خواسته هايش را بيان مي كرد. هر چه گوشم را تيز كردم كه بفهمم كيست موفق نشدم. معلوم بود كه مدت هاست كه دختر زنداني در اعتصاب غذا به سر مي برد. آرام به  آن ها مي گفت كه چرا مرا به انفرادي آورديد. تا از اين جا نبريد من به اعتصاب  غذايم ادامه مي دهم. بعد از اين حرف در سلول بسته شد و پشت در پاسدارها به مسخره اين دختر پرداختند. اين كه ديوانه است، حقشه، بگذار حاج آقا بيايد. آدمش مي كنيم.

       روزهاي بعد همچنان اين ماجرا را دنبال مي كردم. روزي دختر را مجبور كردند كه غذا بخورد. مردي از راه رسيد و شروع كرد به بد و بيراه گفتن به دختر زنداني. از پوتين و سنگيني راه رفتنش حدس زدم كه بايد مردي درشت هيكل باشد. به نظرم رسيد كه گفت سليطه. كه من جا خوردم. دوباره شنيدم كه گفت جنده خانم، مي خوري يا اين كه ببرم همان جايي كه دلت مي خواد. چنان دچار اضطراب شده بودم كه فكر پريشانم به هزار و يك جا رفت. هميشه در خيال خود تختي را مي ديدم كه دختران زنداني را براي تجاوز به آن جا مي برند. اين اضطراب سال ها با من همراه بود و تأثير جان كاهي بر من گذاشت. بعد مرد گنده كه حاج آقا صدايش مي زدند، دستور داد كه قيف بياورند. نمي دانستم با اين قيف چه مي خواهند بكنند. بعد شنيدم كه مي گفت بريزيد تو دهنش. اين كار را با تكرار كلمات ركيك و كثيف انجام مي داد. پاسداران زن نيز با خنده تمسخر آميزي دهانش را باز كرده و باز شنيده می شد كه يكي مي گفت بريز، بريز. دهانش را سفت گرفته و كشيده شدن زنداني به روي زمين و مقاومتش و صحنه اي كه معلوم بود روزها غذا نخورده است به گوش مي رسيد. بعد از آن روز، ديگر خبري از او به دستم نرسيد. (بعدها بعد از جست  و جوي فراوان فهميدم كه او نژلا قاسلمو بود.)

       بعد از اين ماجرا به هيچ عنوان نتوانستم افكارم را متمركز كنم. مدام تصوير يك قيف در ذهنم مي آمد و اين كه چگونه قيف را در دهان اين دختر جا داده بودند و او چنان نحيفانه و آرام ردش مي كرد و هيچ نشاني از آشتي در او مشاهده نمی شد. دلم مي خواست قلمي مي داشتم تا شعف و سرور او را به تصوير مي كشيدم. داستان زني را كه علي رغم تمامي تنش ها و خستگي هايي كه انسان را عميقاً به اندوه مي كشاند و با تمام رنج ها و دشواري ها دست و پنجه نرم مي كند و سرود زندگي سر مي دهد. قصه زني را مي سرودم كه خود تنها ناخداي سلول تنهايي خود بود و چنين درد ها و رنج هايي، خدشه اي در عشق او به زندگي پديد نمي آورد. او در چنين درد و رنج بي پاياني زنده بود و چه بسا ادامه چنين شرايط رنج آوري توان و نيروي بي پاياني را مي طلبيد تا بر زمين نيافتد و هم چنان استوار ره بپيمايد.

       اما در من تقريباً ميل به زندگي از ميان رفته بود و اين دردها چنان با درونم الفتي جان كاه گرفته بودند كه بخشي از حافظه  و قدرت ابتكارم را از دست داده بودم. همواره با خونسردي و تلاش فوق العاده اي سعي داشتم درد استخوان و مفاصل را تحمل كنم. بدنم به شدت لاغر شده بود. طوري كه مي توانستم دنده هايم را بشمارم. شكمم تقريبا به پشت كمرم چسبيده بود.

       حوصله هيچ كاري را نداشتم. اضطراب و پريشاني ذهن و جسم مرا مختل كرده بود. ناآرام بودم و خودم را جاي آن دختر زنداني مي گذاشتم كه دست به اعتصاب غذا زده بود. دورانِ طولانيِ خشونت بي پايان مرا به ناكامي رسانده بود و همه چيز با شتاب به سوي ناكجا آباد مي رفت. حالم خوش نبود. به زور كار سلول را انجام مي دادم. ماه ها بود كه انفرادي را تجربه مي كردم. شمارش روزها را از دست داده بودم و در تابستان گرم و طاقت فرساي سلول، سردم بود.

        ضربه اي كه وقوع آن مرا چنان متأثر كرده بود. حال و روز خودم را نمي شناختم. روزي در سلول آرام آرام قدم مي زدم. احساس كردم نمي توانم فكر كنم. يك لحظه احساس كردم كه همه چيز را قاطي كرده ام و هيچ تواني برايم باقي نماند است. لحظاتي بود كه هيچ رضايت و لذتي و يا  دليلي نيافتم كه من را  در عمل به تعارض و كشمكش هاي واقعي بكشاند. با خودم فكر مي كردم كه آيا ديوانه شده ام؟ ضربات كوتاه درد، پي در پي و جانكاه بود. به خودم گفتم كه اگر اين وضع ادامه پيدا كند و تسليم شرايط بشوم حتماً سقوط خواهم كرد و نتيجه اش تنها رواني شدن مي باشد. احساسات تلخي بود كه آن را به عينه تجربه مي كردم. آيا مي خواهي تسليم شوي. سرنوشتي متضاد در برابرم قرار داشت. ديوانگي يا ادامه زندگي؟ بايد مي جنگيدم. برايم مثل روز روشن بود كه اگر اين وضع ادامه پيدا مي كرد، زندگي قشنگم به تباهي كشيده می شد. كمي خودم را آرام كردم. سعي كردم خودم را كمي از بدبيني  و بي حرمتي  به سال هاي از دست رفته عمرم، كه مسبب اش را مسئول تشكيلاتي ام مي دانستم، دور كنم. كمي به خودم زمان دادم. دوران نوجواني 14ـ15 سالگي را به خاطر آوردم كه خواهرم به زور به ازدواج تن مي داد. چند روز قبل از عروسي اش من و او كه وسايلش را سر و سامان مي داديم، بعد از خستگي و بعد از نا اميد شدن از زندگي اين چنيني، شروع به رقص در داخل اتاقي كه وسايل جهيزيه روي هم تلنبار بود، كرديم. ما در آن شرايط به اين نتيجه رسيده بوديم كه از امكانات موجود بايد بيشترين استفاده را كرد و براي فرار از شرايط شروع به رقصيدن كرديم. بامزه، اما در عين حال مسخره بود. كلماتي كه به هيچ عنوان مفهومي نداشت و فقط قراردادي بين من و خواهر 17 ساله ام بود، بين يكديگر رد و بدل مي كرديم. يادآوري چنين خاطره اي مرا به حركت واداشت. به يك باره شروع كردم به رقصيدن و در حال رقصيدن همان كلمات نامفهموم دوران نوجواني را تكرار مي كردم.‎ از اين سر سلول به آن طرف سلول مي چرخيدم و با تكرار آن كلمات نامفهوم به رقص و پايكوبي پرداختم. آيا مي فهميم؟ مي فهميم؟ مي فهميم؟ ..... بارها اين كلمه را تكرار مي كردم كه ببينم رواني شده ام يا نه؟ جان دوباره اي گرفته بودم. احساس كردم كه روحيه يأس و نااميدي آرام آرام از من رخت مي بندد. دوباره روحيه تازه اي گرفته بودم. تصميمم را گرفته بودم. حاضر بودم هر بلايي بر سرم بياورند اما انزجار ندهم. اين تعهد چنان قدرتي در جان و روانم ايجاد كرده بود تا بار ديگر بدان پي ببرم. دريافته بودم كه  آن قدر توان مقاومت در من وجود دارد كه حتي در چنين وضعيت جدي اي ايمانم نمرده باشد. پناهگاه خوب و امني براي خودم پيدا كرده بودم. از آن به بعد سعي كردم تا بيهوده به ناخرسندي هاي زندگي نيانديشم. تمام توان خود را به كار بردم تا فشار رواني را روي خود كم كرده و آرامش نويي براي خويش بيابم. روزها سعي مي كردم از اين طرف سلول به آن طرف با حالتي خنده آور دست و پايم را تكان بدهم و گاهي نيز بدون دليل مشخصي مي خنديدم. بعد از مدتي حالم بهتر شد. روزهاي سختي را پشت سر گذاشته بودم و تجربه گران بار و سنگيني گذرانده بودم. لحظه اي خود را تباه شده احساس كرده  بودم. اما همين حس كه حاضر نبودم فكرم را به آن ها بفروشم مرا به واكنشي وادار مي كرد. به خودم گفتم كه هنوز مينا زنده است.

       به اين واكنش بسيار انديشيدم. جمله اي را به ياد آوردم كه مي گويد بين سرمايه داري و پرولتاريا به اندازه مويي فاصله وجود دارد. با خودم گفتم، جمله  را اين گونه عوض مي كنم. بين رواني شدن و سالم ماندن تنها به اندازه مويي فاصله وجود دارد! خوشحال بودم كه طعمه اين بلاي خانمان سوزِ زندان نشدم و بر خود مي باليدم كه توانستم اين مرحله را پشت سر بگذرانم.

       سال هاي مديدي، بيان چنين تجربه تلخي، برايم يك تابو بود و جرأت نمي كردم كه آن را براي كسي بازگو كنم. در زندان رواني شدن را به قيمت انزجار ندادن تجربه كردم، اما در خارج از كشور اين تابو را شكستم. اما برايم گران تمام شد.

       روزها از پي هم مي گذشت و زمان نيز به آرامي طي می شد. تنها كاري كه از من بر مي آمد قدم زدن بود. در سلولي كه تنها طولش 2.70متر بود. بارها آن را با وجب و قدم هايم اندازه گيري كرده بودم. حتي اين قدم ها را محاسبه كرده بودم. قدم هايم را بر متراژ سلول و بعد بر ثانيه  و ساعت حساب كردم. روزي موفق شدم 13 كيلومتر قدم بزنم. اين بالاترين ركورد در سلولم بود. روزهايي بود كه 4، 8، و يا 11 ساعت قدم زده بودم.

       چنين پياده روي طولاني اي، در آن مساحت كوچك برايم به امر عادي اي بدل شده بود. بعد از آزادي از زندان، در سال 69 براي سرهنگ بازنشسته اي از  نيروي هوايي كه تصفيه شده بود، چگونگي گذران وقتم را در سلول تعريف كرده بودم. اما براي او به هيچ وجه جا نمي افتاد كه بتوان در يك سلول اين مسافت را طي كرد. تنها جوابم برايش اين بود كه مي خواستم زنده بمانم. اين جمله را از فيلمي به اين نام اقتباس كرده بودم. و به راستي كه اين جمله در من انگيزه ادامه زندگي را ايجاد كرده بود.

       روزها بود كه چيزي نمي توانستم بخورم. نمي دانم چه ام بود. افسردگي يا عامل ديگري علت آن بود. خودم هم نمي دانستم. شايد هم يك مريضي بود. شكمم به پشتم چسبيده بود. چرا پاهايم درد مي كند. شايد از ورزش نكردن است. ورزشم را زياد كردم. اما قدرتم تحليل رفته بود. پاها وزانوهايم سست شده بود. چنين دردي برايم بي سابقه بود. باز هم به خودم مي گفتم: واي به روزت. بيچاره، داري مي بري؟ چقدر خسته ام و چقدر احتياج به آرامش دارم. انگار تمام دنيا با من سر جنگ دارد. روزها پادرد عجيبي به سراغم مي آمد و شبها تب! نمي دانم چند درجه بود. فقط از تب مي سوختم. يكي از شب ها دچار درد شديدي شدم. شب سختي بود. نمي توانستم بخوابم. انگار تمام بند مرده بودند. لحظه اي خوابم برد. از درد بيدار شدم. تشنه ام بود و از تب مي سوختم. توان حركت نداشتم تا به طرف دست شويي بروم. كشان كشان خودم را به طرف دستشويي رساندم. ولي گويي تمام بدنم فلج شده بود. يك  لحظه  فكركردم دارم مي ميرم. به رفقايم و به مادرم فكر كردم. با تمام قدرت خودم را به دست شويي رساندم تا بتوانم كمي آب بخورم. به اطرافم نگاه كردم. به دنبال دستمالي بودم تا با خيساندن آن و كشيده به سرو صورتم بتوانم تبم را پايين بياورم. ولي هيچ جايي را نمي ديدم. به زور خودم را بالا كشيدم. با يك دست شير آب را نگاه داشتم و با دست ديگر آب به صورتم زدم. ساعت 4 صبح بود و انگار يك شب، به اندازه يك سال گذشته بود.

       - كثافت ها اگر يك هم سلولي داشتم اين قدر زجر نمي كشيدم. حداقل يك دستمال خيس به من مي داد.

       دركنار دستشويي دراز كشيدم. ولي تبم پايين نمي آمد. خب در بزن. فايده ندارد. تمام هم بندي هايم خوابيده اند و دلم نمي خواست مزاحمشان بشوم. در همان حالت كف سلول خوابم برد. خواب سپيده را ديدم كه در كنارم نشسته و لبخند مليحي به من مي زد و مثل مامان بزرگ از من مراقبت مي كرد. هميشه از اين كارش لجم مي گرفت و احساس خواهر كوچولوئي به من دست مي داد، در آن لحظه چقدر به كمكش احتياج داشتم. چشمانم را باز كردم. كمي آرامش گرفته بودم. احساس دل تنگي ام كه ماه ها بود كه او را نديده بودم كمي كمتر شده بود. به ساعتم نگاه كردم ساعت 6 صبح بود. به خيال اين كه  تعويض شيفت است فلش را زير در گذاشتم. از اين فلش متنفر بودم. ولي متأسفانه همين ارتباط من با بيرون را وصل مي كرد. حق در زدن نداشتم. حق حرف زدن هم همين طور. فقط بايد اين فلش را زير در مي گذاشتم. يك ساعت فلش زير در ماند. ساعت 7 صبح پاسدار زن دريچه را باز كرد. پرسيد: چهكار داري؟

       - حالم خوب نيست، در را باز كنيد

       - بگو چه كار داري.

       - حالم خوب نيست، احتياج به دكتر دارم.

       - امروز وقت دكتر نيست.

       - پاهايم درد مي كند.

       - خب، كمتر راه برو، كمتر احساس قهرماني بهت دست بده.

       - احتياج به دكتر دارم.

       - بايد به حاج آقا بگويم.

       در را بست و رفت. حرصم در آمده بود. ميخواستم به در بكوبم و به او ناسزا بگويم. دستم را مشت كردم و به ديوار كوبيدم. هميشه با اين كار خودم را كمي خالي مي كردم. ساعت 9 صبح در باز شد. همان پاسدار زن بود. گفت: "ياالله بيا بريم دكتر".

       من چادر و روسري و جورابم را سريع پوشيدم. ولي گويي در يك ميدان مسابقه قرار گرفته بودم. از يك طرف توان جوراب پوشيدن را نداشتم و از طرف ديگر بايد در عرض يك يا دو دقيقه آماده می شدم وگرنه يا در را مي بست و مي رفت ويا با ناسزا و فحش همراهي ام مي كرد. راه افتادم. پاسدار گفت: "چشم بندت را بكش پايين و چادرمرا بگير، برادرها در راهرو هستند و دارند كار مي كنند.

       قدم هايم كاملاً ناموزون بود. تمام قدرتم را جمع كرده بودم تا بتوانم راه بروم. كمي مي رفتم و دوباره دستم را به ديوار مي گرفتم. غرورم باعث می شد كه پاسدار كمتر متوجه درد دروني ام بشود. انگار پاهايم مال من نبود. نمي دانم چگونه آن ها را برمي داشتم. مثل يك آدم آهني حركت مي كردم. بعدها خيلي به اين حالتم فكر مي كردم كه چگونه توانستم مسير سلول تا بهداري را كه راهروي درازي آن ها را به هم وصل كرده بود، برسانم. به مطب دكتر رسيدم. پاسدار نادري هم درست در همان موقع حساس سر رسيده و شجره نامه  مرا براي دكتر تعريف كرد. دكتر معاينه ام كرد. گفتم : "دكتر پاهايم، پاهايم خيلي درد مي كند". به پاهايم دست زد. استخوان ها و ماهيچه هايم به هم چسبيده و يكي شده بودند. پاهايم سست بودند. سابقه رماتيسم را پرسيد. گفتم در خانواده مان نداريم. پاسدار نادري در همين موقع گفت: "برادر خيلي كار داريم. سريع كارش را تمام كنيد". دكتر كه به نظر آدم بدي نمي آمد، بدون جواب به نادري كارش را ادامه داد. سريع خون از من گرفتند. دكتر گفت ديگر كجايت درد مي كند. گفتم: “كمرم" به پشت خوابيدم و با فشار انگشت دكتر از شدت درد از جا پريدم. باز هم غرورم به من اجازه نمي داد كه فرياد بكشم. گفتم: "خيلي درد مي كند". بعد از گرفتن خون كه زياد طول نكشيد من همان طور روي تخت دراز كشيده بودم. ماه ها بود كه به جز سلول خودم جايي را نديده بودم. با همان حال زار شروع به نگاه كردن به اطرافم كردم. چه هواي خوبي. در هواي مرداد ماه كه در سلول نمی شد نفس كشيد  آن جا چقدر خنك بود. به گوشه اي نگاه كردم. كولري در آن تعبيه شده بود كه اتاق را خنك مي كرد.

       يك لحظه نادري اتاق را ترك كرد. دكتر نزديك شد و پرسيد: "چند ماه است كه اينجا هستي". من كه زياد نمي توانستم به او اعتماد كنم، گفتم: "ماه هاست"

       - هم سلولي داري؟

       -  نه!

       سرش را باعلامت تأسف تكان داد و از تخت دور شد. سپس در حالي كه آمپولي در دست داشت به من گفت: " به پهلو بخواب. اين آمپول اسب را سرپا نگاه مي دارد چه رسد به انسان!"

       يك لحظه ترسيدم. مايع آبكي كه در آمپول بود را نديدم. مدتي بود كه همه چيز را تار مي ديدم. فكر كردم كه مي خواهند مرا بكشند و به خانواده ام بگويند كه او در زندان مريض شده و مرد. زياد از مردن نمي ترسيدم. ولي شرمم می شد كه به خانواده و رفقايم بگويند كه او خودكشي كرده و يا اين كه از مريضي مرده است. درهمين افكار بودم كه دكتر از من پرسيد: "بهتر شدي؟

       - نه

       آمپول ديگر را آماده كرد و گفت: "اين يك دوجين اسب را سر پا نگاه مي دارد".

       از حرفش خنده ام گرفته بود و در اين مدت كمي اعتمادم نسبت به او جلب شده بود. ماه ها بود كه فقط پاسدارها را مي ديدم. روحيه  فرسايشديده ام كمي آرامش پيدا كرده بود. احساس كردم انسانيت نمرده و من كه ماه ها با فحش و ناسزا روحم جريحه دار شده بود، توجهات دكتر، پنداري محبتي به اندازه يك كوه بود. دلم نمي خواست از آن جا بيرون بروم. به تمام كساني كه توبه نامه نوشته بودند و از انفرادي رفته بودند فكر كردم. دلم برايشان مي سوخت. مي ديدم كه چطور مي خواهند عشق را در ما بكشند. در بدجايي گير كرده بودم. تنهايي. اين تنهايي زجرم مي داد و با خودم فكر مي كردم كه  انگار همه فراموشم كرده اند. آيا از كار تو تقديري صورت خواهد گرفت؟ آيا اين بودن ثمري دارد؟ آيا ارزشي خواهد داشت؟ براي چه كساني؟ آيا هوادار جرياني  شدن كه نمي داني الان چه مي كنند و هيچ اميدي را در تو زنده نگاه نمي دارند، ارزشي دارد؟ ...مگر تو كي هستي؟ به ياد دوران مدرسه افتادم كه وقتي نمره خوبي مي گرفتم توسط معلم تشويق می شدم. اين تشويق باعث می شد كه اميد و تواني را در خود بيابم و دوباره فراگيري درس خود را ادامه دهم. خسته تر از اين حرف ها بودم. راه توبه نامه؟ به هيچ وجه. اگر مرا بكشند حاضر نيستم توبه نامه بنويسم.

       موقع برگشت، گويي پاسدار دلش براي من سوخته باشد، گفت: "برايت ويلچر بياورم” تقاضايش را رد كردم. وارد سلول شدم. به سلول گرم و طاقت فرسا. با هواي خوبي كه در مطب دكتر تجربه كرده بودم، مزه راحت زندگي كردن به زير دندانم آمده بود.

       پاسدار در را بست و مدت كوتاهي بعد كاسهاي پر از قند برايم آورد. به من گفت كه حاضر است برايم آب قند درست كند. پاسخ منفي دادم اما هم چنان نگاهم به كاسه قند بود. بارها و بارها جيره قند را كه دوحبه بود، حريصانه مك زده بودم. اما باز تشنگي شديدي احساس مي كردم. روزهاي متمادي طول كشيد تا حالت ضعف و درد در بدنم كمتر شود. توانستم تعادلم را مجددوأ به دست بياورم. توجهات پاسداران بيشتر شده بود. جيره قند را از دو به چهار عدد رساندند. اما از آفتاب و هم سلولي خبري نبود.

       در زندان، سال ها طول كشيدكه درد مفاصل و استخوان ها كمتر شود. در بند عمومي بعد از انفرادي، پزشك تجويز شير و غذاي مخصوصي داد كه اين تجويز فقط براي بيماران حاد به عمل مي آمد. عوارض ظاهري اش پوك و شكننده شدن ناخن هاي پا و بد ترين عارضه اش احساس فلجي اي بود كه قدرت حركت را از انسان مي گيرد و يك مسافت كوتاه بين اتاق تا دست شويي كه در مدتي كوتاه مي توان طي كرد، در عرض بيست دقيقه با درد و خم شدن زانو همراه بود.

روز ملاقات نزديك شده بود و من هم چنان روز قبل حمام گرفته و بهترين و خوش رنگ ترين لباسم را به تن كرده بودم. روز ملاقات به سالن برده شدم. پدر و مادرم بودند. مادرم زياد متوجه اوضاع نشد. ولي پدرم در اين مورد تيزهوشي خاصي داشت. او كه هميشه كنارمي ايستاد و مي گذاشت مادر با دخترش گپي بزند، تا نگاهش به  من افتاد، سراسيمه گوشي را برداشت و گفت: "چه به روزت آوردند. با تو چه كار كردند".

       گفتم: "چيزي نشده". اما پدرم باز هم اصرار كرد. من سكوت كردم. دوران نقاهتم به كُندي مي گذشت و من نيز زياد تاب و توان جنبيدن در كابين ملاقات را نداشتم. ولي سعي مي كردم آن ها متوجه نشوند. آرام به چشمان پدرم نگاه كردم. او بود كه حرف مي زد و به من روحيه مي داد. "تو قوي هستي و مي تواني اين مصيبت ها را تحمل كني. اگر هم تو را بكشند مي دانم كه در راه هدفت رفتي." نگاهش كردم و از پشت شيشه بوسيدمش. به او گفتم: "دستت را روي شيشه ملاقات بگذار". او دستش را به شيشه چسباند و من دست هايش را بوسيدم. همين كه متوجه منظورم شد، دستش را كنار كشيد. به او گفتم خيلي خوشحالم. از اين خوشحالم كه اين گونه فكر مي كني.

       ملاقات كوتاه تر از آن بود كه بتوانم تمام احساسم را بيان كنم. نگاه ها بود كه با هم حرف مي زد. نگاهش كردم. ناراحت بود. آخرين كسي بود كه از سالن بيرون مي رفت. استوار و محكم راه مي رفت. احساسم اين بود كه از ته دلش اين حرف ها را زده بود. با خودم فكر كردم. پس جنگ من و تو، جنگ بين من و مادر، من و پدر و جنگ بين زنداني و خانواده تمام شده. خوشحال و با روحيه به سلول بازگشتم. از طرفي ديگر خوشحال بودم كه بعد از مدت هاي بسيار مديد رئيس زندان نتوانسته بود ذهن پدرم را شستشو دهد. پدرم از تجربه سال 32 به يك ناباوري رسيده بود. اما خوشحال بودم. اين ملاقات با ديگر ملاقات هايم فرق داشت. براي هردو، حرف هاي تكراري مان خسته كننده شده بود و اين بار پدر از اميد و زنده ماندن حرف مي زد.

       به سلول آورده شدم. سر از پا نمي شناختم. خوشحال و راضي از اوضاع بودم. به حرف هاي قشنگ پدرم فكر مي كردم. آن ها را هزاربار دوره ميكردم و چنان مرا متغير كرده بود كه انگار روز اول سلول را شروع كردم. هر ملاقات انرژي زيادي از من مي گرفت. و اين بار چه پر انرژي و پرقدرت شده بودم. رنگ ها جلوه ديگري پيدا كرده بود. به كيسه زباله آبي رنگ كه لباس هايم را درآن جا داده بودم،  نگاه كردم واحساس كردم چه رنگ قشنگ و زنده  و با نشاطي دارد. نهار آورده شده بود. كمي گوشت و هويج. روغن رويش به علت سرد شدن ماسيده شده بود و طعم بسيار بدي مي داد. با مقداري قند و آب ولرم شير بايد آب قند درست مي كردم و به جاي چاي مي نوشيدم. از خوردنش حالت تهوع مي گرفتم. به قند ها نگاه مي كردم و با خود فكر مي كردم، جمع مي كنم تا براي بچه ها ببرم.

       آفتاب پاييزي بر روي ديوار سلولم مي آمد و آن رنگ زرد و نارنجي آفتاب مرا شيفته خودش كرده بود. زمان و فصل ها از رنگ آفتاب برايم مشخص می شد و برايم شادي آور بود. دلم مي خواست هميشه اين گرما و رنگ اين آفتاب را داشته باشم و موقع نبودنش كمبودش را با تمام وجودم احساس مي كردم. هوا كم كم سردتر می شد و پاييز را پشت سر مي گذاشتم. بند و سلول ها به همان شكل سابق باقي مانده بود و از هيچ جا خبري نبود. روزي مثل روزهاي هميشگي، ساعت تقريباً نزديك 11 ظهر بود. پاسدار در را باز كرد. گفت كليه وسايل ات را جمع كن. نمي دانستم به كجا و چرا؟

       وسايلم را در كيسه زباله آبي رنگ جمع كردم. ذهنم به هزار و يك جا مي رفت و مي آمد. اما نميتوانستم بفهمم كه مرا به كجا مي برند.

       بعد از مدتي پاسدار نادري در را باز كرد و ساك قرمز رنگي كه يك سال و اندي پيش از من گرفته بود، به من نشان داد. مات و مبهوت به ساكم نگاه  كردم. با ساك سوراخ سوراخ شده اي مواجه شدم كه موقع تحويل گرفتن از من كاملاً سالم و نو بود. ظاهراً موش ها سروقتش رفته بودند آن را از هر طرف جويده بودند. در دلم گفتم حداقل اين ساك ثمري داشت و موش ها از آن بهره اي بردند. با آمدن اين ساك نشانه خوبي به دستم رسيد. پس انتقال زندان به زندان است.

       در باز شد. با چشمبند و چادر به بيرون هدايت شدم. پاسدار زن مرا به پاسدار مردي تحويل داد. پاسدار مرد كه بعداً فهميدم راننده ميني بوس است با رفتاري عادي، نه خشن، وسايل را از من گرفت و مرا به داخل ميني بوس هدايت كرد. در داخل ميني بوس صندلي را خودم انتخاب كردم. كنار پنجره نشستم . از زير چشم بند كمي بالا را نگاه كردم. حياط گوهردشت چقدر بزرگ بود. خوشحال بودم كه تا آن موقع گير نداده بودند. كمي با دستم پرده را كنار كشيدم. هوا بسيار خوب بود و آفتابش را مي توانستم به طور واقعي لمس كنم. چادرم را موقع تحويل وسايل كنار زدم تا دست هايم آفتاب را لمس كند. خوشحال بودم. به يادم نمي آيد تنها در ميني بوس بودم يا زنداني ديگري هم در پشت سرم نشسته بود. اما پاسدار مرد فقط راننده ميني بوس بود. زياد امر و نهي نكرد. ميني بوس از زندان بيرون آمد. پاسدار گفت چشم بندت را بردار. سر از پا نمي شناختم. تمام آرزويم اين بود كه از جاي پر رفت و آمد و شلوغ شهر بگذرد تا بتوانم مردم كوچه و خيابان را ببينم. ميني بوس حركت مي كرد و من تمام حواسم به بيرون بود. تشنه ديدن همه جا و همه چيز بودم. ميني بوس در پشت چراغ قرمزي ايستاد. بي اختيار به مردم نگاه مي كردم به خصوص به پاهايشان زل مي زدم. در يك لحظه در ذهنم تداعي  شد كه تمام آدم هايي كه در خيابان هستند زنجير به پايشان بسته شده و با اين زنجير حركت مي كنند. مردي را به خاطر دارم كه در سمت چپ ميني بوس در كنار خيابان ايستاده بود. قبل از اين كه به صورتش نگاه كنم به پاهايش نظر انداختم. احساس عجيبي نسبت به مردم كوچه و خيابان داشتم. ميني بوس سرعت گرفت و به اتوبان كرج و تهران رسيد. جهت مشخص شده بود. به طرف زندان اوين. دم درِ زندان اوين پاسدار راننده جلوي در چند كاغذ را تحويل داد و گفت براي بازجويي ... در اصلي باز شد و ميني بوس به جلوي دادسراي زندان و اتاق هاي بازجويي رسيد ومرا تحويل داد و رفت...