| ||
|
زن، زندان ! ویژه بحران مهر ماه 1386
نام زندان گفتم و زان در گذشتم ,ز دیارم خانه خانه قصه می کرد زندان ز آشوب و خون ریزی شقایق های دیارم من نه آه گفتم نه غم خوردم چه می دانستم رنج چیست ! مهرنوش معظمی به یاد ثریا , مریم و مینا زرین
به مناسبت برگزاری دومین گرد همایی سراسری زندانبان سیاسی در شهر کلن 24 تا اوت 26
شوهر شما.......
؟ یک صدای نیرومند در تو فریاد می زد! دل داشته باش ! دل داشته باش! و تو فشرده میان غروب و صبحگاه و زیر سنگینی انتظار آن پیچکی شدی که از دیوار خانه بالا رفت و به اتاق عشق رسید، به آشیان آرزوها و در زیبایی زندگی که از امید و آمال ها برمیخیزد و از طروات گلها ی گلدان کنار پنجره برمی آید , به فردا سلام گفت! شوهر شما به علت......... این پیچک زخم خورده افتاد بر آن خاک خیس شوم نگرانی !. از زیر آن چشم بند سیاه همه چیز بر تو پنهان بود ،حتی پوزخند آن بازجوی ریشوی زندان اوین ! تو بودی و آن شور انتظار ملاقات علی ! دریغ که فقط از جام فضای تیره زمان قطرات کند و طولانی آشوب در روانت می چکید. شوهر شما علی م به خاطر ایجاد کردن آشوب و اختلال در زندان معدوم گشته است !!!!! درد در دره اوین فریاد زد .تو سراسیمه در ناباوری دویدی، دویدی تا به سال 57 رسیدی، به روزی که درهای زندانها توسط مردم باز شد.دیگر بهار در دستهای مردم بود و دیگر دلهره آرامش خواب را برهم نمی زد ، اما تو بیدار شدی , دوباره و درآن روز پاییزی سال 67 افتادی !سالی که بانگ مرگ بر فراز خانه ها می غرید. معدوم ......معدوم! تو خشکیدی و بی سرانجام شدی. به مرگ اندیشیدی . امایک خنده ی انسانی کوچک و زیبا و نادان و بی اندوه و نا آگاه از فردای بیرحم تو راچشم براه بود.باید به روز پر مصیبت باز می گشتی. با دستانی که می لرزید و ساعتی یادگاری که تیک تیک می کرد و یاد دلی که از تیک تیک باز ایستاده بود و فقط برای ادعای حق ساده ترین نیاز ها و عشق . آری تو اینگونه پریشان خاطر زندان اوین را ترک نمودی.
به سالها و سالها و در 19 خزان اندوه دل برگهای زرد را دید که آه کشیدند و بر زمین فرو افتادند و اما باز در بهار جوانه زدند و باز آمدند. مرغان تابستانی پر زدند و بار غم مهاجرت را بر بالهای خود کشیدند , اما در بهاری دیگر در میان دلتنگی های خانه با هیاهوی زندگی باز گشتند. به انتظار عشق درکمین بودم گل سر خ را. و بهار را وقتی ,گلبرگی جدا شد ز بوته زندگی دانستم بخشید ه ای به باغچه قلب را
طی سالهای 1367 تا 1386 جدل, بخش مهمی از پروسه زندگی تو بوده است.در جامعه ایران یک انسان نبودی ، نه, تو فردی بودی که در نظام جمهوری اسلامی و در مقابل قوانین ارتجاعی و مناسبات اقتصادی با همه نابرابریها و ستمها مواجه می شودو زنی بودی در جامعه ای که ساختارهای جامعه و نهاد های دولتی اش توسط رژیمی گردانده می شود که در تضاد کامل با خواسته های زن قرار دارند .و به علت گرایش های سیاسی خود و همسرت از تدریس در دبیرستان ممنو ع شدی و بالاتر از همه تو یک بیوه جوان بودی در جامعه ای مثل ایران که بیوگی زن هنوز تابو است . تعصبات سنتی , فرهنگی ، مذهبی سعی در راندن تو به حاشیه جامعه داشته اند که تو با برچسب هاسرکوب و تضعیف شوی و بالاخره تقاضا های بزرگ و پایان ناپذبر مردان از تو که گویا ترا فقط بمانند یک ابزار جنسی می بینند . در آنجا من دیده ام که چگونه تو و دیگر مریم ها در احساس خشم و آزردگی به محیط پیرامون خود از شهر زادگاه خود کو چ کرد ه اید . امادر تهران و شهر های بزرگ هم گرفتار آسیب ها و زخم ها شد ید . مهربانی مردم با مذهب ، فرهنگ و سنت ها رنگ باخته است و هویت شما بی ارزش! برای بستن قرارداد اجاره آپارتمان دستهای لرزان پدر پیر ت لازم بود . تا قبل از اینکه جامعه بطور کلی از تبعیض ، اختناق ؛ نا امنی اقتصادی ؛ فساد ، عقب ماندگی فر هنگی رها نشود, من نمی توانم آزاد باشم. و آزاد از گامهای که به درو غ فرود شدند با بیزاری در گفتن قصه پدر !راز مرگ را پنهان کردی. دروغ هایم از ناگریزی می آمد . تا فرزندم در مقابل مصائب فرهنگ اسلامی قرار نگیرد. روز افشای حقایق فرزندنت به چه کسی چشم خواهد دوخت !تو یا آن جلادان؟ روز من به تاخت می رود با دویدن در آموزشگاه ها , در خانه ها و تدریس های روزانه و شبانه , اگر مکثی کنم . کارم ساخته است و زیر تهاجم پرداختی ها دفن خواهم شد و آینده پسرم زیر ناتوانی من له می شود. پس باید برای امروزم لبخند بزنم . در آن فردا که پسرم از من جواب می خواهد , جنبش مردمی با من خواهد بود . آیا چراغ حقیقت حکایت خود و مینا و ثریا , را برای مردم افرو خته ای؟که به آنها تکیه داری! ثریا , مینا به سالها در زندان اوین و گوهردشت بسته و غریق در آشوب بودند . تاریکی بر فراز اوین غلیظ می شد . شهریور 67 بود . در دامنه دره باد نرم و خفیفی می وزید و بوی اندو هبار مرگ بر می خاست . براستی چرا آواز آن شبها برای آن کوچه های خاکی شهر آشنا نیست, تا کسی بر در کوبد و از درد سینه پرسد. ا سیاست موذیانه رژیم سکوت را بدست آ ورده است . و بخشش و فراموشی! و لی در درون زندان آن سوی دیوار استبداد خواب های تنهای مینا در سلول انفرادی ادامه دارد . و اولین کلمه پسر کوچولو هوا خوری است و دندانهای سفید و درخشانش را به مادر نشان می دهد. زندگی در کودک می روید و ثریا چندان خسته است که می خواهد از جانش بدر شود , یا سخت به گریه افتد , اما باید قوی باشد, مینا در سلول انفرادی زنده باشد و تو در پرسه زدن در آموزشگاهها زنده باشی.... وین سان تویی , ثریا و مینا همیشه در مبارزه با نظام .حتی روز ی که ثریا با فرزندنش زندان را ترک می کنند و به سوی محله باران خورده زغم داغ بر می گردند , سایه زندان در پی اوست و مینا که با قدم های تند از یاد انفرادی دور می شود. زندگی عادی در حرکت است و از پارک ها با اینکه سبز هستند بوی نا محسوس خشکی به مشام می رسد.برای نان روزانه باید باران ببارد!پسر همسایه هنوز گرسنه است و در این همه درد مینا چه کسی است !مگر می تواند بی هیچ اندوهی آوازه خوان دور شود از خاطره زندان! سپس چگونه حکایتهای زندان گم شدند , دور افتادند, آن روزهای ملال آور که تکان پیکر زخمی مینا به نگهبان پوزخند میزد , من هنوز زنده ام , آن لحظه های کوتاه نامریی , دردهای کوچک که بس نامریی بودند و هزاران بودند که پیرامون زندگی می چرخیدند.چه افسوس , هنر مندان , نویسندگان و روشنفکران با بی اعتنایی قصه های زندان را می شنوند , آهی می کشند و بعد می روندو چنین جلوه می دهند که غرق در کار خدمت به نجات جامعه هستند.
دگر ما در دهه چهل و پنحاه و نمایش واکنش ها د ر هنر اعتراضی نیستیم ,آن عصر تصنیف هایی که روان ساواک را هزار پاره می کرد. و آن مجموعه شعر های شاملو ابراهیم در آتش که حماسه ای ماندگار در عرصه فرهنگ سیاسی شد. علی رضا اسپهد هم با پرده های نقاشی خود و حشت اعدام های سال 60 را در تاریخ نگاشت.
شاید دوباره هنر در سیاست زاده شود ! چگونه ؟ در مراسم های چون گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی درایران! . پس از همه آن شفق های که مانند شقایق ها پر پر شدند , اینگونه مراسم یگانه تسکین آن دردهای شکنده است .کشتار سالهای 60 و 67 حادثه های بی همتا هستند و سکوت بازتاب این وقایع را کم رنگ می کند. پا گذاریم بر این خاموشی که پایمال آرزوهای ما بود! وقتی که زنده ام ؛ میخواهم سرودت بر دلم باشد. و اینچنین می بینم رفیقی را در کنار رود راین , گره خورده به خاطرات سالهای دور , که رنگ واقعی آبی آسمان را تماشا می کند .بزودی دوستی از آن سالهای اسارت سر می رسد , با چهر ه ای پیر گشته, اما همان لبخندی آشنا پیج خورده زیر خطوط پیری او را به رفیقش باز می شناسد.
ما دیگر آان نیستیم که بوده ایم.
در این سالها انسانهای هستیم که زندان با همه پدیده های تلخ و نا گوارش بر ما زخم های چرکین گذاشته است .
زنداه ایم و میخواهیم گرم و متغیر ز خلوت خویش بیرون آمده و آنجا د رمیان آدمهای عادی گام بر داریم که روز به روز در گرفتاریهای جامعه غرفه می شوند, در آه ها و آروزها , در زنبیل خالی خرید,و در دست و پا زدن انسانی در بالای دار طعم خشم , خون و زندگی را احساس کنیم.
باید درست در این دردها بدنبال تم سمینار ها باشیم . درست در سرمای مرگ در تابستان های 60 , 67 و 86 با معنای واقعی زندان روبرو شویم ! و فریادی که از ما بر می خیزد خارج از فردیت و ارضای خودخواهیهای شخصی و سازمانی و حزبی او ج گیرد و با هم از راهی بس دراز که پیموده ایم, بگویم اما بدور از رقابت ها و شعار ها!
می گویی که زندان را تعریف کنیم، این کلمه تنها شامل معنای جدا شدن از زندگی روزمره نیست . زن پس از خلاصی زندان عذابی دیگر از پروسه زندان دنبالش می کند.جامعه دستی بر سر او نمی کشد. زندان و ازادی ! در شهری که همهمه دارد و آدمهایش به ظاهر خوشبخت هستند, یک زن زندانی سیاسی کجا باید برود؟او از جشن عروسی بر نمی گرددو انسانها از دیدن او نمی توانند باور کنند که او از شکنجه و مرگ گریخته.حالا باید خود را بسازد و با روز عادی خوی گیرد! و چگونه! محتاط! عاصی! خاموش! یا اجازه دهد که شهامت برگردد . هنوز در جامعه ظلمت ستم و نابرابری سنگینی می کند.جنگ و اقتصادنابسامان ابعاد گسترده ای در نابودی جامعه داشته است. و درست در این گردهمایی ها باید پنجره را بازکرد , صدای درد در کو چه های خاکی بالا آمده است , زنان رختشور ، زنان گدا ؛ مادران سیاهپوش, سرایت بیماری صیغه زنان قاتل,دستفروشها و جیب برهای بینوا و د ر قلعه ای که زندانی سیاسی در آن بسر می برد, هنوز برای توده مردم بسته مانده است. پس چرا پنجره را کاملا نمی گشایی؟در آنجا تو به هزار نشانه های هشدار دهنده ای در آن سوی قلعه می بینی که چهره کریه رژیم را افشا می کند. اینجا ؟! در گرد همایی زندانیان سیاسی! آری ,در نام جان باختگانی که بر ضد استبداد جنگیدند, در آخرین نفس که اشک ها صمیمانه فرود نیامدند . آنان نیر از همان کوچه ها بودند , با مادرانی که دوستشان داشتند و مردند و از عشق به مردم دست نکشیدند.نتیجه این است که نباید تم مراسم رامحدود و تکراری کرد. بی شک منتظری که از زنان تن فروش , اعتیاد, سنگ سارو اعدام نوجوانان هم سخن گفت! من روی جزئیات جامعه تاکید می کنم , همه آن چیز های که از نزدیک و یا دور به آدم می تازند -با او می مانند و گرفتاری , زندان مرگ را با خود به ارمغان می آوردند. خوشبختانه سراسر گردهمایی پر است از زنهای فعال جنبش زنان که با توانایی و ایده ها و روش های نو ,از زنانی حواهند گفت که در لحظه ها جان می کنند و در رویای تلخی بسر می برند که مسائل ناهنجاری چون فقر و بی عدالتی ربطی به حاکمیت ندارند و تنهاسبب آن سرنوشت تلخ است . کاسه صبرم لبر یز شدو سخنرانان چه کسانی هستند؟ سارانیکو شادی امین مرجان افتخاری مینا احدی عزیزه شاهمرادی و آذر درخشان خوب بزرگان را با خود داریم و قلب های دریده, فریادهای گمشده در پایئز, عشق, عشق , انها می خواهند فردا را به آغوش کشند!آه از عشق بگو! عشق را داریم و و بدین خاطر سخنان این زنهای فعال وسیعا تاثیر عمیقی در محتوی سمینار خواهند داشت . این زنان هر چند فرسنگها از قوانین ارتجاعی اسلامی ، قید وبندها ، زندان و اعدام فاصله دارند اما از همان سرزمین می آیندواز همان تجارب و از ستم کشی در حاکمیت! ولی آنچه مسلم است ما با تاریخ اسفناک زن ستیزانه در این ربع قرن آشنا هستیم.وقت آن است که بنا به آرمان های مبارزه بر ضد حاکمیت خونخوار ؛ به طور قاطع جانب مردم را گرفت . در زبان جامعه بیمار این دهه و واقعیت ها, در عشق , رنج , , ناکامی, و امید , به خلق ملحق شد. مگر غیر از این است ؟ شرایط زن ایرانی در این حکومت های سرکوبگر وخیم است .
زنان قید و بند ها را زیر پاهای سرکش خود گذاشته اند. زنان انقلابی و حماسه مقاومتشان جای برای درنگ نمی گذارند.اما آیا جنبش زنان , فعالیت زنان کمونیست , با رشد دردو زجر زنان آن محله های دور افتاده از بشرییت رابطه ای برقرارکرده است . آیا گفتن از این قشر مردم یک روش انقلابی نیست ؟ نمی توانم و نمی دانم چطور باید پرسش های ترا جوابگو باشم !! چرا؟
آن صدا های نیرومندو گرم سخنرانان زن چون طوفانی سترگ مرا با خود برد. .انگار منهم یکی از حضار روشنفکر سالن بودم . زن , زندان , رل مادری زن زندانی ؛ شکنجه , تجاوز ,ما جراهای بند 4,7 ,8 زنان , وزندگی کمونی , بایکوت ها, حاج داودرحمانی , , زایمان , کهنه بچه و حتی یکی از صد ها سوژه زندگی زنان زندانی در داخل و خار ج از زندان در ذهن متعرض سخنرانان نیامد. اشاره های شد اما بسیار کوتاه و گذری بود.شاید سخنرانان شناخت کافی به اوضاع زندگی زنان و لحظات بحرانی و خطر ساز , روزهای ملال آور زندان و در گیرهای شخصی و سازمانی , و آن سرگردانی که بعد از آزادی زن را دنبال می کند؛ ندارند . بخش برنامه زنان در یک ساعت به پایان میرسد اما خارج از سالن و دورتر از میکروفون بحث ادامه دارد. زنان مبارز فمینسم, قدرتمند در مقابل سخنرانان صف آرایی کرده اند .هدف آنها جدل نیست , اما عجیب که چه می داننداز مظلومیت زن تا آن شکوه روحیه مبارزه ، اتحاد , افزایش خفقان در جامعه و تکرار تاریخ !
تکرار تاریخ را تحمل می کنیم با برپا شدن چوبه های دار ؛ چهر ه های اندو هناک تماشاگران و زمزمه ها و دیگر چیزی شنیده نمی شود.
چرا صد ا ها به خاموشی می رود ؟ا کشتار مردم زیر حمایت قوانین تمام نشده است , و باز هم قربانیهای دیگر وجود خواهند داشت.زیرا پایداری نظام مذهبی موجود آن را ایجاب می کند.شرکت کنندگان زن گردهمایی اینگونه مسایل را به بحث گذاشتند. پس این گفت و شنود هابین حضار آموزنده بود؟ وتکاندهنده!سخنرانیهای پیش بینی نشده که خسته کننده نبودند و به زبیایی نشان دادند که زنهایی که ادعا ندارند گامهای بلند برداشته اند ,اینها قهرمان نیستند, شهرت ندارند وحال آنکه که با شیوه های نو دیدگاه خود را بخوبی فرموله و تئوریزه می کنند. و درست در این صنحه ها گردهمایی موفق بود! ودر عکس المعل های بحق حاضرین. ابراز انتقاد , علاقه ,سرزنش و سپس خواندن سرود دسته جمعی همه با هم , من و تو که از خیانت به شقایق ها نیامده ایم , برج های خشم هستیم و قطره های باران که با هم خواهیم بارید ! درست در این گردهمایی ها من کنار تو هستم . لحظه های ما به هم گره میخورد , چه با شکوه است ما هنوز زنده ایم و جدا از همه پر گویی حرکت داریم و آوا که در هر شکل و حالت سندی است بر ضد فضای حفقان! به برکت حضور یک نظام دیکتاتوری مذهبی زن در همه عرصه ها مورد ستم واقع شده است.با وجود آنهمه فشارهایی که از دو رژیم شاه و ملا در زندانها بر زنان تحمیل شده است , ضرورت دارد در مورد حقوق زنان بیشتر تامل کنیم!
با این سخنان , می بینیم که در سمینار ها و کنفرانس مشکل بی حقوقی های سیاسی , مدنی ,حقوقی و اجتماعی زنان در چند مقاله و گزارش جستجو نمی شود.زمان آن فرا رسیده است که در ها گشوه شود و ما ز خود بیرون رویم , آنجاروی زباله های شهر دخترکی به نظاره ما است . او باید بداند که ما موجودیم و هستیم در روز او , نه فقط یک قهرمان دلیریم از دنیای خیالی پریا ! و..... من گفتم و شکوه کردم, اما در این گردهمایی به جهانی دیگر گام زدم . در کنارم
رود راین بود و صفای یارانی که برای این گردهمایی دویده بودند ؛ سرشار ز آرزو و با تمامی جان ودل با ما بودند ؛ حرکتشان پاکی وجدان را فریاد می زند و شراره های سر خ مبارزه را , اما من و ترا باید بهتر ببینند !
07/09/25
| ||