| ||
|
يادهاى آشفته بهروز جليليان
مرورى بر كتاب : زندان شاه، نوشته وريا بامداد، فوريه 2006، آلمان.
نوشته ها و خاطرات مربوط به دوره زندان سياسى در رژيم پهلوى، برخلاف رژيم جايگزين آن بسيار كم است. نوشته هاى در خور اهميت و كمتر جانبدارانه شاید به تعداد انگشتان دست هم نرسد. اشتياق به خواندن چنين كتابى كه اطلاعاتى در باره زندان آن دوره ارائه دهد براى نگارنده دوچندان بوده است. پيش از این، نويسنده، کتابی در دو جلد به نام "جمهورى زندان ها" منتشر کرده بود.
اين كتاب از نويسنده اى است كه با نام مستعار وريا بامداد مى نويسد و يادهايى است از يك سال زندان سياسى در رژيم پهلوى. جداى از اطلاعات اشتباه و تحليل هاى نادرست نويسنده، مهمترين نارسايى كتاب، شيوه نگارش كتاب است كه خواندن و درك آن را مشكل مى كند. اغتشاش و پريشانى از همان ابتدا و در ادامه با درازگويى نويسنده در تعريف و توضيح هر آنچه كه در اين دوره يك ساله زندان سياسى بياد داشته در 542 صفحه به اوج خود مى رسد. از ابتدا كتاب داراى دو عنوان است، بر روى جلد "زندان شاه" و در صفحه شناسنامه كتاب، " گذرى بر زندان شاه، يادها يادواره ها، و ياران" معرفى شده است. به همین گونه، در سراسر كتاب نيز متوجه مى شويم كه نام واقعى نويسنده، مجيد دارابيگى است. نويسنده چه لزومى در بكاربردن نام مستعار بر روى جلد كتابش دارد؟ در كتاب هيچ نشانى از يادهاى وريا بامداد نيست، بلكه آقاى مجيد دارابيگى، اهل روستايى در اطراف كرمانشاه، معلم، داراى تحصيلات در رشته حقوق از دانشگاه تهران، ماركسيست و مخالف مشى چريكى، آن را نوشته است. در لابلاى متن و در صفحه 322، همچنين متوجه مى شويم كه ايشان پس از انقلاب به سازمان كارگران انقلابى ایران ( راه كارگر) پيوسته است.
متاسفانه از شروع و در مقدمه، نگارش شلخته و پريشان نويسنده در جدا نويسى كلمات مركب و نقطه گذارى عجيب و غريب و بسيار آشفته، نه تنها كمكى نيست، بلكه موجب دشوارى بسيار در خواندن و فهميدن آن مى شود. مشخص نيست كه فارسى نويسى ساده و روان چه اشكالى دارد كه نويسنده با توجه به سابقه معلمى و وكالت آنقدر بد مى نويسد، كه برخى از جملات و عبارات را بايستى چند بار خواند تا شاید متوجه منظور نويسنده شد. از صفحه 343 كه كتاب از شرح خاطرات مستقيم نويسنده در طى يك سال زندان به توضيح و تشريح رويدادها و معرفى افراد مى پردازد اين شيوه نوشتن بدتر مى گردد. به عنوان مثال، در صفحه 397 نويسنده در معرفى منصور وعباس خليلى از زندانيان سياسى، مى نويسد:
"... عباس دانشجوى رشته ى علوم اجتماعى دانشگاه تهران است و سال هاى پايانى دانشكده، و منصور دانش آموز يكى از دبيرستان هاى تهران، كه توسط برادر جذب مى شود." بنا بر عنوان كتاب ، همه اين اتفاق ها مى بايستى در گذشته روى داده شده باشد، اما به نظر مى آيد كه در حال انجام شدن است. اين عبارت و يا جمله مركب مى بايستى ويراستارى شود و حداقل بدون دست بردن در تركيب نوشته آقاى بامداد، نوشته شود: [... عباس دانشجوى سال هاى پايانى رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران بود. منصور هم كه در دبيرستان تحصيل مى كرد، توسط برادرش جذب شده بود.] البته خوانندگان مى توانند پيشنهاد هاى ديگرى ارائه دهند اما حداقل اين گونه نوشتن، ساده و سر راست است.
مجددا در صفحه 408 در مورد سازمان مجاهدين خلق كاغذ سياه مى كنند كه مطالعاتى را " ... در دستور كار قرار مى دهند و در كنار آن، اعزام نيرو به اردوگاه هاى فلسطينى براى آموزش نظامى و فراگيرى بمب هاى انفجارى و نارنجك دستى!"
اين البته تنها شاهكار فارسى نويسى نازيباى نويسنده نيست، كه در اغلب موارد جمله فعل ندارد و يا زمان آن با زمان رويداد خوانايى ندارد و به نظر مى رسد كه همزمان با خواندن كتاب در حال انجام شدن است. مجددا دو صفحه بعد جملات بى سرو ته را بر كاغذ آورده، كه بايستى چندين بار خواند تا متوجه شد: ".... گروه هايى با تركيبى از اعضا و هواداران پيشين مجاهدين، كه شمارشان تا انقلاب به هفت گروه رسيد و پس از انقلاب، با ائتلاف خود " سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى" را بنياد نهادند، و شبه سازمانى شدند دولتى، در خدمت جمهورى اسلامى و حاكميت تمام عيار روحانيت!" (که البته هیچ ربطی به سازمان مجاهدین خلق ایران، نه در عضویت و نه در هواداری، نداشتند.)
در توصيف ورزش ها و بازى هاى زندان سياسى در صفحه 139 مى نويسد: " ... پشت هم ديگر پريدن و پرش خر خوابيد، اگر چه حركتى بود خرانه، ..." معلوم نيست منظور نويسنده از حركت خرانه چيست؟ خوب است و يا بد كه پيشوند " اگر چه" را به همراه دارد. از اين بدتر در صفحه 475 دچار روان پريشى و تبعيض عليه بسيارى از افراد جامعه شده و در توصيف محى الدين انوارى نوشته است كه: " ... وى به وارونه [ی] هيكل چاق و شكم گنده اش، آدم متينى به حساب مى آمد ... " به نظر آقاى حقوق دان و نويسنده، هر فرد چاق و شكم گنده اى مى بايستى فردى غير متين به حساب آيد، و اتهامى در اين مورد بر آنها وارد است.
در صفحه 445 در توصيف افسران سازمان نظامى حزب توده مى نويسد: " اما شمارى از بقاياى سازمان افسران پس از بيست سال هنوز در زندان بودند و هم چنان با پافشارى بر هويت ايدئولوژيكى خود مقاومت مى ورزيدند و اگر چه كم و بيش كسانى هم از نسل جوان به حزب توده روى آوردند، اما شمار آنان هم اندك بود، و به شمار گروهى از ده ها گروه ديگر!" بخش آخر اين عبارات را متوجه نشدم، اميدوارم در چاپ هاى بعدى اين كتاب، ايشان آن را به فارسى ترجمه كنند. كتاب در تشريح برخى رويدادها، همچون سرانجام پرويز حكمت جو (از فعالین معروف حزب توده)، بقدرى سردر گم و سرگيجه آور است كه خواننده با اين فارسى اجغ وجغ، مى بايستى خود گمان برد كه چه اتفاقاتى افتاده است.
سراسر كتاب پر از چنين فارسى نويسى پريشان و بى سر وته است. كتاب نياز به يك نگارش دوباره توسط ويراستارى خبره دارد. با توجه به اين كه آقاى دارابيگى حقوق دان هستند و به صراحت و روانى كلمات و جملات در رشته خود آگاهى دارند، حداقل كاری که از ايشان در باره يادهايى از بخشى از تاريخچه مبارزات سياسى ايران انتظار می رود این است که آنها را درست و ساده روایت کنند و انتقال دهند. متاسفانه با توجه به اشتباهات بزرگ تاريخى و استنادى زيادى كه در متن كتاب وجود دارد و در ادامه خواهد آمد، نوشته ايشان بسيار ناتوان، بدون تحقيق و سردرگم است.
در صفحه 94، نويسنده كه در چند جاى ديگر نيز تكرار كرده است، تاريخ اعدام دو دسته از رهبران سازمان مجاهدين در 31 ارديبهشت و 4 خرداد 1351 را 31 خرداد و 4 تير ذكر كرده اند. ايشان با كمى تحقيق و سر زدن به حتى سايت سازمان مجاهدين خلق مى توانستند به سادگى به تاريخ دقيق آن دست يابند.
آقاى دارابيگى در صفحه 528 در توضيحى در باره حسين عزتى كمره اى، اشاره مى كند كه وى پس از فرار از زندان سارى به همراه تقى شهرام و ستوان احمديان، در تهران به فداييان مى پيوندد، به خانه تيمى انتقال مى يابد و دو سال بعد در يك درگيرى ناخواسته با ساواكى ها كشته مى شود. براى اين اطلاعات كاملا اشتباه و ساختگى نويسنده هيچ منبعى را اعلام نمى كند. نام حسين عزتى در ليست شهداى فداييان وجود ندارد. حسين عزتى كمره اى از اعضاى گروه ستاره سرخ و در زمان فرار 24 ساله بود. پس از جدا شدن از تقى شهرام و ستوان احمديان در كمتر از يك ماه بعد، در حالى كه در صدد خروج از كشور از طریق مرزهاى استان خوزستان بوده توسط نيروهاى امنيتى كشته مى شود. اين اطلاعات پس از انقلاب در محافل متعدد گفته مى شد و اخيرا هم در كتاب هايى كه بيشتر توسط وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى كه برخى از اطلاعات آنها بر اساس اسناد ساواك در باره سازمان مجاهدين خلق منتشر شده قابل پيگيرى است. اطلاعات بى پايه آقاى دارابيگى در اين مورد در هيچ منبعى یافتنی نیست.
دو صفحه بعد نويسنده به كشف خارق العاده ديگرى دست مى زند و به نادرستى درباره محمد تقى شهرام مى نويسد: " ... تقى شهرام چه پيش از بازداشت و چه پس از بازداشت در زندان، به آن جريان از مجاهدين وابسته است كه گرايش ماركسيستى اش بر گرايش مذهبى مى چربد ..." اين افاضات از نويسنده در حالى است كه ايشان هيچوقت تقى شهرام را در زندان نديده است. تقى شهرام و حسين عزتى در اواخر پاييز 1351 به زندان سارى منتقل مى شوند و نويسنده در اواخر همان سال به زندان قصر وارد مى گردد. از سوى ديگر در هيچ منبعى نوشته نشده است كه تا پيش از سال 1352 اساسا گرايشى به ماركسيسم در سازمان مجاهدين وجود داشته كه تقى شهرام به آن وابسته باشد. نگارنده در مورد رويداد هاى سازمان مجاهدين خلق و سازمان پيكار مدت هاست كه در حال تحقيق هستم و تقريبا تمام منابع موجود را تهيه كرده ام، اما به هيچ منبعى كه پشتوانه ادعاى ساختگى نويسنده باشد بر نخورده ام. از سوى ديگر متوجه شده ام كه تقى شهرام فردى بسيار مذهبى، در اجراى مقرارات اسلامى بسيار سخت گير و در زندان قصر يكى از کسانی بوده که بسيارى از آیات قرآن را از حفظ داشته است.
آقاى دارابيگى متاسفانه در صفحه 9-188 در باره تحولات تشكيلاتى و تغيير ايدئولوژى سازمان مجاهدين به ماركسيسم شرم آورانه و با بى پرنسيبى كامل مى نويسد: " دو جريان درونى سازمان بدون توجه به پايان كار و بدون درك ضرورت هم زيستى و يا جدايى آشتى جويانه، در انديشه حذف گرايش رقيب، رو در روى يك ديگر قرار گرفته، با بكار بستن حربه هاى مجاز و غير مجاز، حتا لو دادن قرارها و اقدام به ترور، در پى حذف هم ديگر بر مى آيند. "
بسيار دردناك است كه نويسنده حقوقدان بدون هيچ پشتوانه و مدركى، به مبارزان جان بر كف سازمان مجاهدين در آن دوران چنين اتهامات ناروايى مى بندند. نگارش بى پرنسيب و پراكنده نويسنده به آن دلاوران در مورد لو دادن قرارها و حربه هاى مجاز و غير مجاز كه مشخص نيست كه چگونه حربه اى است، صرفا كينه كور و پليدى بيش نيست. در هيچ كدام از نوشته هاى دو سازمان مجاهدين خلق و پيكار در پس از انقلاب چنين ادعایی نشده است. به اعتقاد نگارنده، آقاى دارابيگى فرصت طلبانه از اختلاف درون سازمانى مجاهدين كه متاسفانه موجب ترور شهيد مجيد شريف واقفى شد، به اين نتيجه رسيده است.
در همين صفحه نويسنده كه باز هم در چند جاى ديگر اين اشتباه را تكرار كرده، تاريخ شهادت احمد رضايى را "دى ماه همان سال [1351]"، مى نويسد. احمد رضايى اولين شهيد سازمان مجاهدين خلق است و در مورد تاريخ مرگ وى مطالب بسيارى وجود دارد. احمد رضايى در 11 بهمن ماه 1350 در يك درگيرى مسلحانه با مامورين ساواك كشته مى شود.
در موضوعاتى كه نويسنده آگاه به ماجرا بوده، نوشته وى كم و بيش قابل پيگيرى است ، همانند تشريح بازجويى ها، بازپرسى و دادگاه نظامى در صفحه هاى 6-201، اما در موارد تاريخى و مربوط به گروه ها و سازمان هايى كه وى تنها اطلاعات مبهم و آشفته ای از آنها داشته و مى بايستى با مسئوليت و تحقیق، نقل کند، غير منطقى و در موارد بسيارى دروغ و نادرست است. در صفحه 528، در شرح ماجراى محمد رضا سعادتى، محاكمه و سرانجام اعدام وى، كه يكى از رويدادهاى بسيار گفته و نوشته شده پس از انقلاب 1357 است، آقاى بامداد مجددا اطلاعات غلط مى دهد. وى مى نويسد: " [رژیم سعادتى را] در اوين محاكمه و به زندان ابد محكوم ساخت و دو سال ديرتر، پس از درگيرى 30 خرداد، وی را جنايت كارانه در اوين تيرباران نمود،". محمد رضا سعادتى در دادگاهى در سال 1359 به 15 سال زندان محكوم شد و در كمتر از يك سال بعد اعدام شد. بسيار جاى شگفتى است كه دانش آموختگى و آن هم تحصيل حقوق در دانشگاه تهران، چنين فارغ التحصيلان ارائه داده است.
نويسنده كمى بعد در استدلالى غريب در صفحه 212 در مورد چپ روى و مشى چريكى كه تا به امروز هم ادامه داده شده، نوشته است: " بى گمان نوعى از چپ روى را مى بايستى در كردار سازمان هاى سياسى و در مقابله ى آنان با سياست خشن و سركوب رژيم هاى استبدادى در جامعه جست، زيرا اصل مبارزه ى جدا از حركات خود به خودى توده ها در هر شكلى كه باشد، نوعى چپ روى است، "
با توجه به اين كه نگارنده نيز به هيچ وجه مشى چريكى جدا از مردم و جامعه را قبول ندارد، اما مى پرسم كه نظر آقاى نويسنده از وظيفه مبارزين آگاه و پيشرو چيست؟ رهبری سياسى و تشكيل حزب پيشرو مردم كه حتما پيش از هر حركت خود بخودى مردم تشكيل مى شود، در كجاى استدلال نويسنده قرار دارد؟ اساسا آيا انقلاب كه وظيفه مردم انقلابى است، يك حركت خود بخودى مردم مى باشد و يا نتيجه يك كار آگاهانه و از پيش برنامه ريزى شده است؟! آيا در كشور خودمان هيچ گاه حركت خود بخودى مردم كه حداقل چندين بار در دوران جمهورى اسلامى اتفاق افتاده، نتيجه اى داشته است؟ به اعتقاد نگارنده اين استدلال آقاى دارابيگى، ناشى از راست روى، بى خيالى سياسى، ذهنى گرايى پوچ پوپوليستى و به بيراهه بردن هر گونه مبارزه است.
آقاي دارابيگى، در بخش " فضاى سركوب" ص 226 به بعد، حركت راديكال زندانيان در برخورد با زندانبانان، سرود خوانى، روبوسى به هنگام خداحافظى همبندان و غيره را دليل سركوب رژيم برمى شمارد و رهبران دو گروه عمده چريكى را كه به مسخره " پوليت بوروهاى پنهان" مى نامد، مقصر مى داند. وى معتقد است كه زندانيان نمى بايستى بهانه به دست زندان بانان مى دادند كه سركوب شديد از آن پس تا زمان انقلاب را ادامه بدهند. البته ايشان تنها يك سال تا اواخر سال 1352 در زندان بوده و دوران پس از زندانِِ خود را از ديگران شنيده است. وى سركوب و سختى زندگى زندان در آن دوره را ناشى از بى سياستى رهبران زندانيان بر مى شمارد. با استدلال ايشان، رژیم و زندانبانانش بى تقصير بوده اند!!
اشتباه در نتيجه گيرى آقاى دارابيگى اين است كه همانطور كه خود در فصل هاى بعد نوشته اند، رژيم دربرابر شدت روزافزون مبارزه در بيرون و در سطح جامعه، فشار را بر اسيران و مبارزان سياسى دربند مى افزود. در هر حال فشار بر زندانيان سياسى امرى حتمى بوده و دلايل آورده شده توسط نويسنده تنها بهانه اى بيش براى رژيم نبوده است. زمانى كه شاه با آن همه حماقت و ديكتاتورى معتقد است كه "هر آن كس با ما نيست، بر ماست" يا "هر كس عضو حزب رستاخيز نمی شود مى تواند از كشور خارج شود" و يا اين كه در مصاحبه با خبرنگاران خارجى، منكر وجود زندانى سياسى شده و آنها را تروريست، خونخوار و جنايت كار مى نامد، چگونه تحمل زندانى سياسى ای را دارد، كه همچنان آرمانخواه است و تا آنجا كه بتواند مقررات زندان را رعايت نمى كرد؟
با توجه به تجربه ی نگارندهء این سطور از زندان سياسى جمهورى اسلامى در سال هاى دهه 1360، هر گونه عقب نشينى زندانيان موجب به جلو آمدن بزرگ، زندانبانان مى شد. اساسا هيچگاه زندانى و زندانبان قادر به همراهى و دوستى با هم نخواهند بود. زندان بازتاب كوچكى از جامعه بزرگتر بيرون از آن است. سركوب و فشار بر زندانى سياسى، نتيجه فشار بزرگتر و همه گيرترى بر کل جامعه است.
در صفحه 263، نويسنده در شرح دادگاه نظامى خود و هم متهمينش، بنا بر كيفر خواست، خود را متهم رديف هفتم معرفى مى كند. اما در همه جاى متن اين گونه وانمود مى شود كه شكنجه گران، بازپرس نظامى، دادستان و ساير مسئولين امنيتى وى را مهمترين عنصر گروه مى شناسند. معلوم نيست كه دستگاه قضايى- نظامى رژيم چرا اين قدر احمق است كه اين تفاوت را كه خود نيز عنوانش مى كند، متوجه نمى شود.
نویسنده مجددا كاغذ سياه مى كند و در صفحه 291، در مورد حمله نيروهاى مصر به اسراييل و گذر از كانال سوئز در نوشته اى تمجيد آميز از شوروى مى نويسد: " آن چه كه در هنگامه ى كشمكش حدس و گمان بود به يقيين پيوست و سال ها پس از اين روى داد تاريخى، افشا شد كه اتحاد شوروى شمار قابل توجهى، شامل چند هزار نفر از سربازان و افسران مصرى را در درياى آرال، كه مشابه كانال سوئز است آموزش مى دهد [به جای می داده] تا شيوه ى گذشتن از كانال و ورود به خشكى و يورش به سنگرهاى دشمن را بياموزند."
خواننده از اين كشف تاريخى نويسنده كه براى آن هيچ منبع و ماخذى آورده نشده در شگفت مى ماند كه چگونه چند هزار سرباز و افسر مصرى در اتحاد شوروى آموزش می دیدند و هيچ سازمان جاسوسى خبر دار نشد، اگر هم اين واقعه مخفى نبوده چرا در همان رود نيل اين كار را آموزش ندادند كه تعداد بيشترى شركت داشته باشند و از همه مهمتر هدف اتحاد شوروى در اين كار چه بوده است؟
در صفحه 348، آقاى نويسنده در انتقاد بر سازمان مجاهدين در سال هاى 1350 تا 1352، كه به نظر ايشان كمتر نوشته اى "در باره ى مشي مسلحانه و هژمونى" داشته، مى نويسد: [مجاهدين جز اين كه] " به ستايش از برادرانى بپردازد كه در يك دست اسلحه دارند و در دست ديگر قرآن و نهج ال بلاغه [البلاغه] و اندك زمانى دير تر، خواهران جان باز هم بر برادران فداكار افزوده شدند!" اثر در خور توجهى نداشت. جداى از لحن تحقير آميز نويسنده در توصيف آن دلاوران، اطلاعات گسيخته و نادرست نويسنده نيز مزيد بر آشفتگى كتاب است. نخست اينكه اعضاى سازمان مجاهدين چه پيش و چه بعد از انشعاب بخش ماركسيستى در سال 1354، خود را "رفيق" هم خطاب مى كردند، از سوى ديگر در هيچ مقطعى هيچ كدام از اعضاى زن سازمان مجاهدين در دوران پيش از انشعاب، مسلح دستگير و يا كشته نشدند. پس از انشعاب بخش ماركسيستى اين سازمان و تا زمان انقلاب نزديك به بيست نفر از اعضاى زن اين سازمان در درگيرى مسلحانه و يا در زندان به شهادت رسيدند. از سوى ديگر اصطلاح يك دست قرآن، يك دست تفنگ، از اصطلاحات رايج جمهورى اسلامى است و نه سازمان مجاهدين مذهبى در زمان شاه كه حتى نماز خواندن را هم بخاطر عمليات، تعطيل مى كردند و آنقدر مقيد به انجام مراسم مذهبى نبودند.
در مورد مصطفى شعاعيان، نويسنده در صفحه 404، مدعى است كه وى تروتسكيست بوده و البته بدون هيچ منبع و سندى و يا حتى خلاصه اى از نظريات شعاعيان و در تداوم اين زياده نويسى و آشفتگى در تشريح گروهی که شعاعيان تأسیس کرده بود و به سازمان چريك هاى فدايى خلق پيوست، مرقوم كرده اند كه: " ... مرضيه احمدى اسكويى كه در تابستان 1353، بر سر قرار شيرين، آماج گلوله ساواكى ها قرار گرفت"، نويسنده بدون هيچ اشاره قبلى به شيرين نامى از آن مى گذرد كه خواننده با حدس و گمان بداند كه شيرين، عضو ديگر سازمان بوده و منظور ايشان باید فدائی شهيد شيرين معاضد باشد.
نويسنده حقوق دان درباره آقاى مسعود رجوى و سازمان مجاهدين خلق كه مورد علاقه ايشان نيست، بسيار كوته نظرانه و بى پايه و اساس در صفحه 411 به نحوی مبالغه آميز مى نويسد: " [مسعود رجوى] به همان آسانى كه پس از انقلاب سازمانى بزرگ در مقياس توده اى به راه انداخت، به همان آسانى هم، آن را بى دفاع گذاشت و زير توپ دشمن فرستاد و به باد فنا داد!"
آقاى دارابيگى احتمالا در تخيلات خود مى زيسته كه چنين داستانى سرهم كرده و ساده انگارانه سردر برف نموده است. بكاربردن چنين واژه ها و عبارت هاى بى پايه به عنوان انتقاد از سازمان مجاهدين، صرفا بى آبرويى سياسى است. اگر "به آسانى مى شود سازمانى بزرگ در مقياس توده اى به راه انداخت"، پس چرا ايشان و بسيارى از افراد ديگر قادر به انجام چنين كارى نشدند. دست كم گرفتن توانايى دشمن و يا رقيب، نهايت بى خردى و تير زدن به پاى خود است.
در صفحه 418، نويسنده در توضيح گروه " حزب الله" كه به سازمان مجاهدين پيوستند. اطلاعات ناقص و اشتباهى مى دهد. از رويدادهاى آن سال ها، مدت بسيارى گذشته و نوشته هاى بسيارى نيز از آن اتفاقات در دسترس است كه نويسنده با شلختگى به روايت نصفه نيمه از آنها دست زده است. نویسنده، شهيد محمد مفيدى را نوجوانى مى خواند كه به سازمان مجاهدين مى پيوندد. زندگى نامه و مدافعات وى توسط نهضت آزادى در دى ماه 1354، در آمريكا منتشر شده و حتى در اينترنت نيز دست يافتنی است. شهيد محمد مفيدى مطابق اين منبع و همچنين انتشارات سازمان مجاهدين، متولد خرداد 1327 است و در زمان اعدام در دى ماه 1351، بيش از 24 سالش بوده است. وى يك سال پيشتر از آن به سازمان مجاهدين پيوسته بود. تقريبا اكثر اعضا و هوداران زندانى دو سازمان چريكى در آن زمان، سنشان در همين حدود بوده است، حتما همه آنها نيز با چنين لحن تحقيرآميزى، نوجوان بودند. نويسنده ترور سرتيپ سعيد طاهرى، در مرداد 1351، توسط محمد مفيدى و عليرضا سپاسی آشتيانى را به گروه " حزب الله" منتسب مى كند كه كاملا اشتباه است. اين ترور توسط اين افراد و از سوى سازمان مجاهدين خلق صورت گرفت. گروه حزب الله" هيچ گونه عملياتى در طى عمر يكساله خود نداشت.
همچنين وى در باره شهيد محمد باقر عباسى، تنها عضو ماركسيست سازمان مجاهدين در آن دوران بوده (و اعتقاد خود را از پشت میله های زندان اعلام می کرده) نوشته است كه وى در رابطه با حزب ملل اسلامى، به چهار سال زندان محكوم و در اين دوره زندان ماركسيست شد. شهيد محمد باقر عباسى در سال 1344 در رابطه با حزب ملل اسلامى دستگير و به سه سال زندان محكوم شد. پس از زندان به سربازى در مناطق بد آب و هوا فرستاده شد، در سال 1349، به گروه حزب الله پيوست. چگونه، گروه بشدت مذهبى حزب الله وى را بنابر ادعاى آقاى نويسنده به عضويت پذيرفته و از سوى ديگر چگونه باقر عباسى ماركسيست، حاضر به كار در گروه بشدت مذهبى حزب الله شده، از خيالبافى هاى آقاى نويسنده حقوق دان است. بنا بر زندگى نامه محمد باقر عباسى منتشره در نشريه پيكار شماره 37، دى ماه 1358، وى در دوران پيوستن به سازمان مجاهدين خلق، ماركسيست مى گردد.
از جمله مواردی که فارسى نويسى نويسنده موجب سردرگمى خواننده مى شود در صفحه 422 در توصيف، فردى به نام جلال صمصام است. نويسنده باهوش مى نويسد: " جلال پس از انقلاب به عضويت مجاهدين انقلاب اسلامى درآمد، و به هم راه اندك شمارى از افراد اين گروه دست به اشغال روزنامه آيندگان زد و از شمار گردانندگان آن در آمد، البته نه در نقش سردبير و يا نويسنده، كه در نقش تداركات چى!" به نظر نويسنده، روزنامه آيندگان پس از اشغال توسط مجاهدين انقلاب اسلامى، مجددا منتشر مى شده است. روزنامه اى به نام آيندگان پس از 16 مرداد 1358 در ايران منتشر نشده است.
اقاى دارابيگى، كه در اين بخش در صدد ارائه اطلاعات به خواننده است، در مورد شهيد مراد نانكلى، چندين سرانجام را با تعبیراتی نظیر " به احتمال بسيار زياد"، " گفته مى شد"، "شايعاتى هم وجود داشت" براى وى رقم زده است. شهيد مراد نانكلى در 31 مرداد 1353، و در زير شكنجه به شهادت مى رسد. اين مهم در نشريات سازمان مجاهدين و همچنين خاطرات لطف الله ميثمى آورده شده است.
نويسنده حقوق دان در صفحه 435، تركيبی غريب و من درآوردی از "زندانيان طيف چپ" ارائه مى دهد كه: "بيش تر تركيبى بود از خلق ها و شهرستانى ها، از گيلك و آذرى تا كرد و لر، و فارس ها هم بيشتر شهرستانى، ... " مشخص نيست كه ساكنين شهرستان ها از خلق ها نيستند و يا خلق ها شهرستان ندارند! اساسا منظور ايشان از تركيبى از خلق ها چيست؟ اين همه بى مبالاتى و شلختگى در نوشتن، استعداد بسيارى می خواهد.
در صفحه 450، آقاى بامداد به همان گونه كه در كتاب قبلى خود، " جمهورى زندان ها" در مورد بهرام آرام از رهبران سازمان مجاهدين ماركسيست نوشته، به غلط مدعى شده است كه وى بر سر قرارى با سيروس نهاوندى گرفتار ساواك مى شود. اين مطلب در هيچ نوشته اى از سازمان مجاهدين خلق و سازمان پيكار نيآمده است و اساسا اشتباه است. باز هم نويسنده بدون هيچ گونه مدرك و منبعى دست به انتشار اين گونه نادرستى ها زده است. بهرام آرام بنا بر نشريه پيكار شماره 34، آذر 1358، به فاصله يك ماه در يك محل گرفتار تور امنيتى نيروهاى ساواك مى شود، كه در بار دوم در 28 آبان 1355، در طى يك درگيرى مسلحانه به شهادت مى رسد. در سال 1355، ديگر ماهيت سيروس نهاوندى در همكارى با ساواك براى اغلب سازمان هاى سياسى و مبارز در بيرون از زندان مشخص شده بود و اساسا هيچ پيوند و ارتباطى بين دو سازمان مجاهدين ماركسيست و سيروس نهاوندى انجام نگرفته است. سازمان مجاهدین (م. ل.) نخستين منبعى است که وابستگی سیروس نهاوندی را به ساواک طی اعلامیه ای افشا کرد و به نیروهای مبارز هشدار داد. در اعلاميه 23 دى ماه 1355، كه در خبرنامه اين سازمان در همان ماه منتشر شد به اين امر پرداخته شده است. بهرام آرام، توسط محمد توكلى خواه، يكى از اعضاى رده پايين سازمان كه يك سال پيشتر دستگير و به همكارى با پليس پرداخته بود، در خيابان شناسايى شد و چند ساعت بعد در يك درگيرى به شهادت رسيد.
در صفحه 476، در توصيف مهدى عراقى، اطلاعات كاملا غلطى ارائه مى دهد كه وى " و يكى از فرزندانش هم قربانى اين تجاوز شدند و آماج ترور يك جوخه از مجاهدين در تابستان 1360!" [ طبق معمول اين كتاب جمله، فعل ندارد]. مهدى عراقى به همراه فرزندش در چهارم شهريور 1358، توسط گروه فرقان كشته شد. وى نه توسط سازمان مجاهدين و نه در تابستان 1360، كه در دو سال پيشتر از آن، ترور شده بودند. اين اطلاعات به سادگى از طريق اينترنت قابل دسترسى است. نويسنده در همين صفحه در مورد عسكر اولادى مى نويسد كه وى در بعد از انقلاب سرپرست بنياد 15 خرداد شد. كه كاملا اشتباه است. وى سرپرست بنياد امام خمينى جايگزين بنياد پهلوى شد، كه بسيار گسترده تر به غارت و چپاول سرمايه هاى اين مملكت دست زد.
متاسفانه كتاب با اين همه نام افراد و مكان ها، داراى نمايه نيست و بخاطر فارسى نويسى مغشوش آن كه بسيار سخت قابل خواندن است، در پيگيرى داده هايش، خواننده را با اشكال مواجه مى كند. اين كتاب نيازمندِ يك بازنويسى دوباره و سخت گيرانه است. بسختى مى توان به اين كتاب به عنوان منبع، استناد كرد. اميدوارم، نويسنده كه در مقدمه كتاب، ما را به چاپ "يادهايى از زندان جمهورى اسلامى" وعده مى دهد، با بازنگرى دقيق و با مسئوليت در اين باره، كتاب درخور توجهى منتشر كند. بايستى توجه داشت كه تجربه زندان سياسى در جمهورى اسلامى هنوز در يادها بسيار تازه است و نقل رويدادهای غلط و بدون پشتوانه، جز تمسخر و بى محلى، ارمغانى براى آقاى دارابيگى نخواهد داشت. متأسفانه این گونه "تاریخ نویسی و خاطرات نگاری" رواج یافته و طبیعی ست که غیر از افسوس خوردن، باید به انتقاد سالم و صریح از آنها هم پرداخت.
آبان ماه 1385 | ||