| ||
|
رشد تشکیلاتی و تشکیلات
علی فرمانده alifarmandeh@yahoo.com
به جای مقدمه:
آنچه را که در زیر می خوانید متن یک سلسله مقاله است که انتشار آن از هیجدهم ژوییه 2004 در بولتن داخلی آغازشد و هدف از ارائه این مقالات ، دامن زدن به بخث داخلی در مورد بازنگری تشکیلاتی و آغاز به مستند سازی تجربیات تشکیلاتی برای رفقایی که تازه به تشکیلات آمده بودند بود. هدف من همیشه این بوده است که سعی نمایم برداشت ها و تجربیات خود از فرازها و نشیب های تشکیلات را به صورت کتبی در آورده و از هرگونه توضیح صرفا شفاهی خودداری کنم. چون تنها از طریق نگارش این تجربیات است که هر فردی میتواند در خلوت خود به آن نگاهی انداخته ، نظرات ، انتقادات نکات تکمیلی و ضعف های مقاله را در یک بحث کتبی زنده صیقل دهد. آنچه جنبش ما و تشکیلاتهای سیاسی بطور مشخص بدان کم پرداخته اند ، انتقال تجربیات به نسل جدید فعالین تشکیلاتی بصورت کتبی است. من به مناسبت نوروز 2004 ، مقاله کوتاهی نوشتم در مورد وارد شدن به "فاز دوم"، که در آن فعالین ، دیگر مصرف کنندگان صرف نظریات دیگری نباشند و به جای آن، خود به انسانهای مستقل، تحلیل گر و مبارزی تبدیل شوند که توان آن را داشته باشند که همانند موتورهای فعال اهداف مبارزه سیاسی را به پیش برند.من فکر نمیکنم هیچ توضیح دیگری جز آوردن بخشی از این مقاله بتواند بیانگر چرایی تاکید من بر مستند سازی تجربیات مان باشد. از اینرو بخشهایی از این مقاله چاپ شده درونی را، در زیر به جای مقدمه ذکر میکنم. لازم به تذکر است که این بخش و خود مقاله را با تغییراتی برای انتشار بیرونی آماده کردم که اکنون در اختیار شما قرار میگرید و کلیه مسائلی که جنبه اطلاعات درونی دارد را حذف کرده ام و برخی موارد را بیشتر توضیح داده ام تا خواننده ناآشنا بتواند نکات مقاله را راحتر دنبال کند، بدون آنکه نه ادبیات و نه نکات قید شده در مقاله ها را تغییر دهم :
".....من فکر می کنم که می باید از این فاز اولیه ،یعنی دنبال کردن و خواندن صرف فراتر رویم و به فاز دوم وارد شویم. فاز دوم از دید من ، بیان افکاری است که حتا اگر انسجامی نداشته باشد باز مهم است و قابل ارائه. این افکار می باید در مورد آنچه ما می خوانیم و یا می شنویم متمرکز شده و به گویندگان و نویسندگان آن برگردد. بنابراین با توجه به این فاز، انسجام و تحلیل مشخص و متمرکز، لازمه عکس العمل ما نسبت به داده ها نیست. در این فاز می توانیم آنچه که شاید چند دقیقه ای ذهن مان ، در اثر خواندن مطلبی یا شنیدن صحبتی ، اشغال می کند را با دیگران در میان بگذاریم. همین در میان گذاشتن هاست که می تواند انسجام فکری و تحلیلی که متعلق به فاز سوم است را در ما رشد دهد. من فکر نمی کنم و شاهدش هم نبوده ام که آندسته از رفقایی که انسجام فکری یا قوه تحلیلی پرورش یافته ای دارند، از همان آغاز کار پرورش یافتگی را از بحث درونی با خود آغاز کرده اند، بلکه برعکس با بیرونی کردن تفکر است که صیقل یافتگی تحلیلی حاصل می شود.
ما اگر دوری خود از ایران را یک دوری جغرافیایی فرض کنیم و با این فرض به جلو رویم، آنگاه تمامی متدولوژی و عملکرد سیاسی خود در خارج از کشور را همچنان ادامه می دهیم و نه تنها به نقدش نمی نشینیم بلکه با غرور یا با شکست نفسی به باز تولید آن ادامه خواهیم داد. آنگاه نه تنها سعی نمی کنیم که خود را با محیط پیرامونی خود تطبیق دهیم و از مکانیسم های جدیدی برای پیشبرد اهداف سیاسی مان استفاده کنیم بلکه پس از چندی تلاش در جهت انطباق محیط با خودمان، به یک ناباوری ، کاهش اعتماد به نفس و وابستگی به گذشته غیر ضروری دست خواهیم یافت که نتیجه آن چیزی نیست جز دنیا سازی فردی و جمعی که فقط آن فرد و جمع مشخص، آنرا درک خواهند کرد و رخوت پس از چندی پیامد طبیعی این دنیا سازی ما است. نتیجه اش این است که هزار و یک عامل خارجی در عدم پیشرفت و پویایی ما دخیل خواهند بود، الا عوامل درونی و فردی خودمان. نتیجه اش این است که غر خواهیم زد ولی این غر به عمل مشخص هدفمندی منتهی نخواهد شد و جایی پای می گذاریم که خود به آن انتقاد کرده ایم. نتیجه اش این است که به خاطر رسیدن به پختگی صبر می کنیم و زبان بر می بندیم ولی با گذشت زمان، در همان ناپختگی باقی خواهیم ماند. نتیجه اش این می شود که بر علیه وابستگی فکری و نگاه به بالا داشتن فریاد می زنیم ولی در عمل چشممان و گوششمان متوجه و در انتظار دیگران است. نتیجه اش این است که حرفهای بسیاری در دل داریم ولی در فکر هیچگاه پخته نمی شود چون با کسی در میان نمی گذاریم. ......رفقا امروز ما در کشورهایی زندگی می کنیم که هر کدام ما به نوعی در تولید اجتماعی نقش داریم ولی به خودمان که میرسیم به بهانه " تولید با کیفیت تئوریک بالا" به مصرف کنندگان صرف تبدیل شده ایم. بیایم این فاز دوم را با هم آغاز کنیم! فاز در میان گذاشتن نظرات، فاز شنونده و خواننده صرف نبودن، فاز در میان گذاشتن تجربیات و بالاخره فاز به جلو رفتن با کوله ای از ابزارهای قابل استفاده: فاز گفتن و نوشتن! "
چرا تشکیلات و چگونه تشکیلاتی؟
انسان همیشه در طول تاریخ حیات خویش بعنوان یک موجود اجتماعی در پی آن بوده است که نیازهای خود را با توجه به توان خود و دیگران تحت بررسی قرار داده و شیوه های مختلفی را برای پاسخگویی به این نیاز ایجاد نماید. در بسیاری از موارد ، نیازهای فرد با نیازهای جمع هم خوانی پیدا میکنند و گاها در پاسخ به این نیاز، وی می باید در کنار دیگران قرار گیرد،از اینرو شیوه های پاسخ گویی جمعی، به خود رنگ و بوی فرهنگی – تاریخی می دهد. یکی از شیوه ها، سازمان یافتن است. از آنجاییکه انسان اجتماعی در طول پویش حیات خود نیازمند به گسترش گروه اجتماعی خود بوده است و از آنجاییکه که این گسترش، خواستی بوده است بر مبنای پیچیده یافتگی نیازهای انسانی ، پاسخ گویی وشیوه های آن نیز، روابط انسانها را در یک آرایش در هم تنیده قرار داده است. هر چه تعداد افراد در جمع انسانی گسترش می یابد ، به همان اندازه نیز الویت برای پاسخ گویی و پیچیدگی چگونگی حل نیازها ،حتا زمانی که متناقض باشند، بیشتر می گردد. فارغ از اینکه کدام نیاز الویت اولی یا ثانوی دارد ، باید به این نیازها به هنگام خود پرداخت . از اینرو است که انسان می آموزد که راه دیگری جز سازماندهی خود ندارد. این سازماندهی تشکیلاتی، بعنوان یک وسیله ، در حیات انسان اجتماعی نقش گردآورنده توان عده ای را دریک گروه اجتماعی بازی می کند. بر مبنای این شیوه، افرادی که هدف مشترک برای پاسخ گویی به نیاز مشترکی را دنبال میکنند در این تشکیلاتها سازماندهی میشوند. نوع نیاز و راه برهای چگونگی پاسخ گویی به آن، تعیین کننده نوع توانی است که می باید در افراد سازمان یافته وجود داشته باشد و رشد نماید. از اینرو برای یک تشکیلات در جامعه انسانی فقط هدفمندی مشترک در میان افراد تشکیل دهنده آن کافی نیست ، بلکه آنچه می باید مورد توجه قرار گیرد راه بردهای پاسخ گویی و بر این مبنا، توانمندی افراد تشکیل دهنده آن نیزهست. این تشکیلات فارغ از اینکه تشکیلاتی است اداری ، خدماتی و یا سیاسی می باید این مهم را در نظر گیرد!
اگر بخواهیم این بخش را خلاصه کنیم، باید بگوییم که نوع تشکیلات بر مبنای نوع نیاز ، راه برد پاسخ گویی به آن و از اینرو ، نوع توان لازم برای به پیش برد این راه برد و رسیدن به هدف است که تعیین میگردد. به بیان دیگر برای بررسی یک تشکیلات، از هر نوع آن، می باید به سه سئوال پاسخ داد: این تشکیلات قرار است به کدام نیاز پاسخ دهد؟ این تشکیلات کدام راه برد را مد نظر دارد؟ و این تشکیلات براین مبنا، کدام توان را به کار گرفته است؟
در یک تشکیلات ، با توجه به وسعت آن ، انگیزه مشترک در افراد برای پیشبرد فعالیتها، امری است مهم. یک تشکیلات با هدف مشخص و افراد توانمند ولی با انگیزه های متفاوت ، می تواند تبدیل به تشکیلاتی شود که اگر چه در جهت رفع و رجوع کارها می تواند عملکردی داشته باشد ولی رشد و گستردگی خود و از این طریق رسیدن به هدف را دچار بحران میکند. شما یک تشکیلات اداری را در نظر بگیرید که متشکل از افرادی است که عده ای به خاطر نداشتن آلترناتیو شغلی دیگری درآن به کار ادامه می دهند و در کنار آنان عده ای هستند که این تشکیلات و موسسه را انتخاب کرده اند و بر آلترناتیوهای دیگر ترجیح داده اند. شما فکر میکنید این تشکیلات اداری چه سرنوشتی خواهد داشت؟ بنابراین یکی از وظایف تشکیلات ایجاد و حفظ انگیزه مشترک در میان افراد تشکیل دهنده آن نیز هست.
حال پس از این مقدمه در مورد ضرورت تشکیلات و چگونگی ایجاد آن ، بپردازیم به مورد مشخص تشکیلات سیاسی.
یک تشکیلات سیاسی باید بداند که بر مبنای کدام نیاز و بر مبنای کدام روش پاسخ گویی به آن، می باید توان مشخصی را در درون خود سازماندهی نماید تا از این طریق بتوان از این تشکیلات بعنوان یک وسیله برای رسیدن به هدف استفاده کرد. اگر قرار است یک تشکیلات سیاسی به بحث های صرف تئوریک دامن بزند، جمع کردن افرادی در آن که مثلا توان عملی دارند، فقط می تواند ترمز دهنده چنین تشکیلاتی باشد. یا اگر جمعی قرار است برای نیاز مبارزه طبقاتی ، تشکیلاتی متشکل از افرادی صرفا تئوریک و آکادمیک را در خود جمع کند ، این تشکیلات اگر از هم نپاشد در بهترین شرایط تبدیل به تشکلی خواهد شد که جز بحثهایی تجردی چیز دیگری از آن در نخواهد آمد( فارغ از اینکه این تشکیلات به کدام طبقه تعلق دارد). با این توضیح نگاهی بیاندازیم به یک تشکیلات سیاسی ایرانی. مواردی را که در زیر می آورم مختص یک تشکیلات نیست و بسیاری می توانند به راحتی این موارد را در تشکیلات خود و یا تشکیلاتی که با آن فعالیت میکردند را ببینند:
این تشکیلات ، یک تشکیلات کمونیستی است که هدف آن سازماندهی مبارزات کارگران وزحمتکشان برای پیروزی در مبارزه طبقاتی شان است. با این پیش فرض ،فرض های دیگری به میان خواهد آمد: ما بر مبنای این هدف می باید کاربردهای اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی را استفاده نماییم که در خدمت این مبارزه و سازماندهی آن باشد. افراد تشکیل دهنده ، نیرویی هستند کمونیست ، با انگیزه مشترک در مورد الویت مبارزه و سازماندهی طبقه کارگر بر مبنای شرایطی که طبقه حاکم بر کارگران و این تشکیلات تحمیل کرده است. بنابر این نیروهای این تشکیلات باید در هر چهار عرصه اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی توان داشته باشند و برای پیشبردن این امر، می باید کادرهای خود را پرورش دهد. اگر پیش فرض و فرضهای قید شده ما صحت داشته باشند ، آنگاه این تشکیلات نیازمند توان رفقا در زمینه های تشکیلات گردانی ، تدارکات ، تبلیغات ، مالی و... است. بنابراین آنگاه که از توان یک تشکیلات صحبت می کنیم باید سئوال کرد در کدام زمینه ؟ در چنین تشکیلاتی رفقای متشکل در ارگانهای مختلف هیچ تقدم و تاخری بر هم ندارند . بدون وجود هر کدام از این رفقا فعالیت هدفمند این تشکیلات دچار بحران خواهد شد. اگر ما رفقایی نداشته باشیم که در حوزه های مختلف تخصص یافته اند، فعالیت مبارزاتی که به خاطر آن ما خود را سازمان داده ایم، به پیش نخواهد رفت. این تفکر انحرافی و توهم زده ای است که اعتقاد داشته باشیم ، آن دسته از رفقایی که یا به خاطر نوشتن و یا سخنرانی و یا .... چهره بیرونی تشکیلات هستند ، اتفاقا پرتجربه ترین هم هستند و اتفاقا آگاه ترین هم هستند و بر این مبنا باید که راه گشای تمامی مشکلات تشکیلاتی ما هم باشند ، فارغ از اینکه آیا درآن مورد مشخص تجربه ای دارند یا خیر! مشکل اینجا است که آیا ما مثلا رفقایی را که مسئولیت مالی یا تدارکاتی تشکیلات را به عهده دارند جزو پر تجربه ترین رفقای مان در زمینه تخصصی خود به حساب می آوریم؟ حتا اگر کلمه ای هم در جایی ننوشته باشند و یا سخنرانی نکرده باشند؟ یا اینکه می رویم سراغ رفیق تئوریسین مان و از او می خواهیم که تجربه خود در مورد کارهای تدارکاتی را در اختیارمان قرار دهد یا در مورد آن در مقاله خود توضیح دهد؟ بنابر این برعکس تفکر برخی رفقا که براین اعتقادند که گروه قلم زنان و سخنرانان از پرتجربه ترین و آگاه ترین رفقا هستند ، این تشکیلات می باید بنا بر وظایف خود پرتجربه ترین و آگاه ترین رفقای خود را در زمینه های مختلف و در ارگانهای مختلف تشکیلات سازماندهی کند. فقط این رفقا هستند که در مورد تخصصی خود ، از آگاه ترین و پرتجربه ترین اعضا هستند و طبیعتا اگر شما این یا آن رفیق را ازجایگاه پرورش یافته خود به جای دیگری انتقال دهید، اگر نگوییم تشکیلات را به عقب می رانند، مطمئنا این رفقا ، راه کاری به جلو نخواهند بود. ممکن است برخی رفقا بگویند که ما همگی می باید " آچار فرانسه " خوبی باشیم ولی رفقا یک نکته را فراموش میکنند. آچار فرانسه وسیله ای نیست که به هر پیچ و مهره ای میخورد، آچار فرانسه وسیله ای است که پیچ و مهره های مختلف را باز و بسته می کند!! بنابراین اگر ما به تخصصی شدن نیرو توجه نکنیم فقط تبدیل به "آچار فرانسه ای " خواهیم شد که تمام پیچ و مهره ها را می ساید و در نهایت خود ساییده شده و به وسیله از کار افتاده ای تبدیل می شود !!
در همین راستا است که این تشکیلات برای پیشبرد مصوبات کنگره ای و سیاستهای تشکیلاتی ، کمیته مرکزی را انتخاب می کند که بتواند این وظایف را به پیش برد. اینکه کمیته مرکزی کدام کمیته های تشکیلات را بر مبنای نیازهای مبارزاتی سازماندهی می کند می تواند تغییر کند. در دوره ای، رفقای مختلف می توانند در کمیته ای سازمان یابند و در دوره ای دیگر این کمیته می تواند منحل شده و کمیته دیگری کارها را به پیش برد. بنابراین تشکیلات به رهبری کمیته مرکزی آن می تواند گروه های کاری ثابت یا موقت و دوره ای داشته باشد . نکته دیگر این است که تخصص یافتگی و هدفمندی ، خاص بدنه تشکیلات نیست. کمیته مرکزی یک تشکیلات نیز می باید بر اساس نیاز و هدف تشکیلات ، متشکل از افراد تخصص یافته باشد که در آن مقطع خاص، بتوانند جوابگوی نیاز و هدف تشکیلات باشند. بنابراین حضور و یا عدم حضور یک رفیق در یک دوره در کمیته مرکزی نمیتواند و نباید صرفا به خاطر خوب کار کردن یا نکردن دوره قبل این رفیق بلکه بر این اساس مورد توجه قرار گیرد که این رفیق با این تخصص مشخص آیا در این دوره می تواند و می باید انتخاب شود یا خیر. تشکیلاتی که در دوره ای وظیفه خود را کارهای تدارکاتی قرار می دهد، می باید در کمیته مرکزی آن دوره خود، مطمئنا از رفقایی استفاده کند که توان به پیش بردن این کار را داشته باشند. آنچه عموما در تشکیلاتهای سیاسی به چشم میخورد معیارهای دیگری برای انتخاب رهبری است .پس از انتخاب شدن ، این رهبری از میان خود آنگاه کسانی را که بهتر می توانند از میان انتخاب شدگان وظیفه ای را به پیش برند، به عنوان مسئولین برمیگزنند. در حقیقت این فقط بدنه نیست که "آچار فرانسه " میشود این موضوع در مورد رهبری نیز صدق میکند. بنابراین تخصص یافتگی آن موردی است که کلیت یک تشکیلات را در برمیگرد و از خورده کاری و دوباره کاری جلوگیری میکند.
نکته دیگری که فکر می کنم همیشه مورد توجه همه اعضای یک تشکیلات است، ضرورت شناخت از رفقایی است که در کنار آنان با هدف مشترک فعالیت می کنند. ولی باید به یک نکته توجه داشت و آن اینکه در یک تشکیلات مبارزاتی ، روش شناخت از رفقا صرفا بر مبنای آنچه می گویند و یا می نویسند نمی تواند باشد ، بلکه عمل مبارزاتی نیز معیار این شناخت است. شما هیچ گاه نمی توانید و این انتظار را هم نباید داشته باشید که با خواندن مطلبی از یک رفیق بتوانید وی را ارزیابی کنید. من می توانم به بهترین وجهی بنویسم ، نظارات خود را ارائه دهم و حتا رفقای دیگر خود را مورد تشویق برای پیگیر بودن قرار دهم ، در حالی که خود در عمل سیاسی و تشکیلاتی از بی نظم ترین و سهل انگارترین رفقا باشم. در تشکیلاتی که همه ما هنوز نتوانسته ایم در بخش فرهنگ و تعهد سیاسی صیقل پیدا کنیم ، نمی توان همیشه ، هم خوانی بین حرف و عمل را مشاهده کرد. موارد متناقض بسیاری می توان یافت. فقط در یک تشکیلات پالایش یافته است که می توان از انطباق حرف و عمل در بین تمامی رفقای یک تشکیلات صحبت کرد. فقط در آن مرحله است که می توان مطمئن بود که حرف و عمل کلیه رفقای تشکیلات با هم خوانایی دارد.
ما متعلق به جامعه ای هستیم که در آن دوگانگی وجه قالب هویت فرهنگی و اجتماعی است. دوگانگی حرف و عمل ، دوگانگی احساس و استدلال ، دوگانگی در خواستن و نخواستن ، دوگانگی در پذیرش و انتخاب و بالاخره دوگانگی در انگیزه ها و اعتقاد! ما به علت جو سیاسی حاکم و عدم تخصیص نیروی کافی برای پرداختن به این دوگانگی ، خود حاملین آن در این تشکیلات هم هستیم . فعالیت تشکیلاتی ما عموما یک فعالیت سیاسی بوده است و اگرچه در حال حاضر می توان تا حدودی از یک دستی نظر سیاسی رفقای یک تشکیلات صحبت کرد ولی از لحاظ فرهنگی ما دچار یک ناهمگونی فرهنگی و گاها متناقض هستیم. از اینرو اخلاق ،انگیره ها ، روحیات تفکری ، طرز برخوردهای ما با دیگران و... خصلت فردی دارد تا جمعی . با هر کدام از رفقایمان که صحبت می کنیم ، بر مبنای خواستگاه اجتماعی شان و اخلاقیات جغرافیای و تاریخی شان با ما برخورد می کنند. تشکیلات ها در حال حاضر از یک فرهنگ مشترک برخوردار نیستند ، اگرچه ما داد و فغانمان در مورد ضرورت "فرهنگ کمونیستی" بالا است، ولی دست یابی به آن، کار مستمر فرهنگی می خواهد و شرایط مشخص خود را می طلبد.
چرایی جدای سازی کار عملی و تئوری و جایگاه خاص هر کدام!
در بخش اول مقاله رشد تشکیلاتی و تشکیلات در مورد چگونگی سازماندهی در حیات انسان اجتماعی و پس از آن در مورد عناصر مهم برای پیشبرد یک تشکیلات صحبت کردیم. در این بخش سعی دارم در مورد چرایی جدایی سازی کار عملی و تثوری و جایگاه خاص هر کدام از این جزء در میان برخی از فعالین کمونیست توضیح دهم. برای شناخت بهتر سعی کرده ام که تشکیلات سازمان فداییان (اقلیت) را در یک پروسه تاریخی بررسی کنم ولی این بدین مفهوم نیست که این روند در مقطع تاریخی قید شده فقط مختص این تشکیلات بوده است. من معتقدم که کارهای پژوهشی و تحلیلی در خصوص تشکیلات عموما رنگ و بوی سوبژکتیو خود را دارند ، ازاینرو معمولا رنگ و بویی است ایدئولوژیک و اعتقادی. سعی من این است که در این بخش بتوانم در حد توان از نگاه سوبژکتیو دوری کنم ولی این قضاوت را به شما بعنوان خواننده این مقاله می سپارم.
برای پاسخگویی به این سئوال باید به دو نکته توجه داشت. اول اینکه وضعیت تشکیلات ما در سالهای پس از قیام 57 چگونه بوده است و دوم اینکه وضعیت ما در خارج ازکشور چه مشکلاتی را ایجاد کرده است. علت لزوم چنین برگشتی به گذشته این است که اکثر قریب به اتقاق رفقای ما که در حال حاضر به صورت فعالین و یا اعضای یک تشکیلات فعالیت می کنند را رفقایی تشکیل می دهند که دردوره انقلاب و سالهای پس از قیام به صورت هوادار "دور" یا "نزدیک" تشکیلات، جذب فعالیتهای سازمان شدند. بنابراین بدون بررسی این سالها و شناخت از تشکیلات در آن دوره نمی توان به چگونگی و چرایی عملکرد امروزین این رفقا و سازمان واقف شد.
تشکیلات سازمان ما در آغاز فعالیت خود تا قبل از ضربه های وسیع اواسط دهه 50 توانسته بود که جوانه های یک سازمان با پتانسیل رشد برای تبدیل شدن به یک سازمان کمونیستی ( حتا در شکل چریکی آن ) را ایجاد کند! شاید جای تعجب داشته باشد اگر میگویم پتانیسل آن را، چون بهرو سازمان ما یک سازمان فعالی بود که در عین محدود بودن اعضای آن ، هم رفقایی را داشت که بعنوان تئوریسین های جنبش و هم رفقایی که در تشکیلات گردانی ( که البته در آن موقع تشکیلات گردانی بصورت عمده بر عملیات چریکی و تدارکات حول آن متمرکز بود) و هم تدارکات تشکیلاتی، بصورت نیروی متخصص تشکیلاتی رشد کنند. به بیان دیگر سازمان ما در عین محدودیت نیرو، توانسته بود آن توان و نیروی لازم برای رسیدن به اهداف خود برای آغاز یک مبارزه چریکی و سیاسی را در خود سازماندهی کند. می توان گفت که این دوره تنها دوره ای بود که توان و نیروهای تخصصی سازمان ، با نوع فعالیت و اهداف تشکیلاتی مطابقت داشت. تنها چیزی که می باید گسترده ترمیشد، همان بدست آوری تجربه رفقا در بخشهایی که قرار بود متخصصین آینده و کادرهای جنبش وسیع اجتماعی بشوند و دیگری جذب نیروی بیشتر بود. ضربه ها و اعدام های اکثر قریب به اتفاق رفقای سازمان باعث گشت که در دوران انقلاب و پس از آن ، عملا سازمان کادرهای لازم برای تبدیل شدن به یک سازمان سیاسی که قرار بود توده های صد ها هزاری را سازماندهی کند، را نداشته باشد. این سازمان در آن دوران نمی توانست با توجه به میزان انتظارات ، سطح تماس ها و نیروهای متنوعی که می باید سازماندهی میشدند ، عملا کادری برای تربیت نیرو و کادر سازی لازم جدید داشته باشد. رشد بادکنکی که در کنگره اول سازمان ازآن صحبت می شود در حقیقت بیانگر همین مسئله است. از این دوره به بعد سازمان هیچگاه نتوانست کادرهای لازم برای پرداختن به نیازهای یک تشکیلات سیاسی و کمونیستی را پرورش دهد. گستردگی هواداران و نیروهای تشکیلاتی ، جو انقلابی و فعا ل دوران پس از قیام ، رودرویی رژیم تازه به قدرت رسیده سرکوبگر و .... باعث گشت که عملا کادرهای سازمان کاری جز پرداختن به رفع و رجوع فعالیتهای سازمان در سراسر کشور نداشته باشند. از طرف دیگر بخشی از نیروی تشکیلات هم متوجه رفع درگیریها و سیاستهای داخلی تشکیلات بود و پس از انشعاب اکثریت از سازمان ، همان کادرهای محدود نیزتقسیم شدند. هوادارن سازمان هم از طرف دیگر با آن شور انقلابی حاکم بر جامعه و نام فدایی ، فدایی وار دنبال کارهای عملی و مبارزاتی بودند و حجم کارها باعث گشت که به خاطر مقابله با نیروهای ارتجاع عملا اکثریت قریب به اتفاق نیروهای هوادار و تشکیلاتی درگیر فعالیتهای مبارزاتی روزمره شوند و عملا پرداختن به مسائل تئوریک و برنامه ریزی درازمدت به عهده تنی چند سپرده شود. در آن دوره نیز کلاسهای تئوریک نه به عنوان بخشی از رئوس برنامه روزانه فعالیتهای سیاسی، بلکه به عنوان کاری جنبی و "درصورت فارغ بودن از مبارزات عملی" در میان بخش وسیعی جا افتاده بود و تازه ، آن دسته که کلاسهای آموزشی در حوزه های خود داشتند ، نسبت به فعالیتهای تئوریک تشکیلاتهای دیگر، اکثرا در سطح بسیار نازلی بود. پس از انشعاب اکثریت از سازمان باز این تشکیلات سیاسی جوان و توده گیر کمونیستی اینبار با کوششی بیشتر می باید عواقب منفی تشکیلاتی و سیاسی انشعاب بر سازمان و جنبش را از بین ببرد و تلاش نماید که نیروهای خود را مجددا سازماندهی کند. در همین دوره نیز تمام تلاش سازمان و کادرهای باقی مانده آن صرف سازماندهی و رفع و رجوع فعالیتها بود. به تدریج ما به سرکوب 60 نزدیک می شویم و مجددا سازمان بخش وسیعی از نیروها وکادرهای خود را از دست میدهد. پس از سال 60 عملا سازمان به حالت کاملا مخفی در می آید وتشکیلات سازمان دیگرآن پیوند ارگانیک با نیروهای هوادار خود در ایران راندارد. در این دوران با توجه به سرکوبها ، حتا آن دسته از هواداران که زیر ضرب نرفته بودند نیز عملا ارتباط خود با حیات تشکیلاتی سازمان را از دست می دهند.
با توجه به نکات قید شده تاکنونی می توان به وضوح دید که جواب به سئوالات سه گانه بخش اول مقاله برای اینکه آیا یک تشکیلات می تواند عملکرد درستی برای به پیش بردن سیاستهای خود داشته باشد یا نه را ، می باید این گونه جواب داد که خیر تشکیلات سازمان نمی توانست همگون و هم گام به پیش رود. بنا بر این چندگانگی ، تشکیلات نمی توانست یک استراتژی برای رشد تشکیلاتی خود داشته باشد. اینکه این تشکیلات می بایست به کدام نیازها پاسخ می داد؟ اینکه این تشکیلات با توجه به این نیازها کدامین راه کارها را می بایست استفاده میکرد؟ و بالاخره اینکه بر مبنای آن، کدامین توان را برای پیشبرد کارهایش می بایست در خود جذب می کرد؟ رانمی توان مورد بررسی واحدی قرار داد. به علاوه اینکه چندگانگی تفکری موجود در سازمان، از نیروهای چریکی" ناب" تا تفکر اکثریتی و تا تفکر تروتسکیستی و یا استالنیستی ، نمی توانست حتا در میان نیروهای تشکیلات یک هم انگیزه گی مشترک را بوجود آورد، به واقع تشکیلات فدایی با این همه تنوع فکری همانند یک جنبش سازمان یافته بود و نه یک سازمان سیاسی.
البته من خود به خوبی آگاهم که بررسی همه جانبه این سالها با قید نکته وار مشکلات و ساختار تشکیلاتی آن زمان، سئوالات و ابهامات بسیاری را ممکن است در میان رفقا دامن بزند. امیدواری من این است که سایر رفقا با پرداختن و نقد این نوشته بتوانند زوایای آن را باز کنند و حتا با طرح سئوال از من این امکان را بدهند که جزییات تحلیلی این دوران را بیشتر و جامع تر بررسی کنیم. چون به واقع بررسی مشکلاتی که ما امروز با آن سروکار داریم در هم تنیده با حیات سی و چند ساله سازمان است و بنابر این با سلسله مقالات محدود من به سختی می توان به آن پرداخت.
اما برگردیم سر بحث اصلی مان. حال که به صورت خلاصه وار شرایط آن دوره سازمان را بررسی کردیم ، وقت آن رسیده است که قدم بعدی رابرداریم و بگوییم این وضعیت کدامین پیامدها را در برداشتهای آموزشی تشکیلاتی و فرهنگ سیاسی ما داشته است.
وظیفه ما به عنوان یک عنصرفدایی ، شرکت در مبارزات تبلیغی و تدارکاتی است. وظیفه ما همان ایجاد تدارکات برای فعالیتهای بخش های تشکیلات است. وظیفه ما رودرویی با نیروهای سرکوب رژیم و عوامل آن است. وظیفه ما ایثار و فداکاری انقلابی در جهت نیروهای انقلاب وآرمانهای رفقای بنیان گذار جنبش فدایی است. وظیفه ما گزارش دهی به مسئولین و پذیرش گزارش دهی از پایین به بالا است. و .....
البته به این لیست می توان چندین مورد دیگر هم اضافه کرد که متاسفانه فکر می کنم نمی باید دراینجا مورد بررسی قرار گیرد و جنبه درونی دارد. از لحاظ فرهنگ سیاسی تشکیلاتی می توان موارد زیر را قید نمود:
باید انتظار داشت که دستورات و نوع فعالیتها از بالا دیکته شود. باید انتظار داشت که بازبینی و بررسی اوضاع سیاسی و نقد نظری و ایدلوژیکی به دیدگاهها و تشکیلاتهای دیگر از بالا و در هماهنگی کامل با کلیت تشکیلات صورت گیرد. باید انتظار داشت که تمامی فعالیتها و یا موضعگیریهای سازمان توسط ما بعنوان مبلغین، صرفا جنبه تاییدی داشته باشد. باید انتظار داشت که ما از تمامی حرکات و رفتارهای رفقایمان در مقابل دیگران دفاع نماییم. باید انتظار داشت که جنبش فدایی و سازمان تنها راه نجات کارگران است و بس. باید انتظار داشت که جان باختگی و ایثار یکی از مهمترین خصلتهای یک فدایی است. باید انتظار داشت که سازمان ما بعنوان یک تشکل چریکی یک عده فرمانده و یک عده چریک دارد و مبنای موفقیت : پذیرش و گوش به فرمان فرماندهی داشتن است. باید انتظار داشت که کار تئوریک ، فعالیتی است ثانوی و روشنفکرانه. باید انتظار داشت که عشق به توده ها برای درکنار و هم گام بودن با آنها کافی است و نه "تئوریهای " روشنفکرانه. اینکه عشق و شور داشتن به تئوری ، اغلب یا "مختص روشنفکران خرده بورژوا " است یا رفقای از خارج آمده. و .........
حاصل این تفکرات در میان بخش بسیار وسیعی از هوادارن سازمان، چیزی جز رشد بوروکراتیسم ، دگماتیسم و اعتقادی نگریستن نبود و به واقع روحیه آرمان خواهی و حماسی فدایی را دامن میزد. واقعیت این است که اگر سازمان می خواست با آن محدودیت نیروی تشکیلاتی و سیل زیاد "سربازان" ، منشی به غیر از این را در میان هواداران ترویج دهد، هرگز نمی توانست یک دهم این نیروی عظیم را سازماندهی کند. مبنای حرکت و جذب نیروهای هوادار سازمان به مبارزه سیاسی چیزی جز ایمان و عشق به نام فدایی و سیاهکل نبود. سازمان به خاطر گذشته پر افتخار خود هیچگاه سیاست و روشی برای جذب نیرو اتخاذ نکرد. سیل نیرو به طرف سازمان سرازیر شد. برعکس، این تشکیلاتهای دیگربودند که درهمان آغاز فعالیت خود می باید سیاستها و روش مندیهایی را برای جذب نیرو انتخاب کنند . سازمان ما می باید در عوض، سیاست و روشی را مورد توجه قرار می داد که با این همه نیرو چه کار بکند و چگونه باید آنان را سازمان دهد؟ سازمان پس از انشعابات متعدد و پراکنده شدن نیروهای بسیار هوادار و اعضای سازمان بود که در خارج از کشور برای اولین بار بصورت جدی مسئله چگونگی جذب نیرو را در ارگانها و واحدهای خود به بحث گذاشت.
رشد بوروکراتیسم و دگماتیسم اما در خارج ازکشور وضعیت بهتری نداشت. در خارج از کشور، تمام هواداران در سازمانهای دانشجویی تحت فرماندهی یک نفر به فعالیتهای خود ادامه می دادند. بهرام بعنوان مسئول خارج از کشور نه تنها از شرایط باز خارج از کشور برای رشد رفقای هوادار استفاده ای نکرد بلکه با امر و نهی کردن و منصب دادن هایش ، جلوی رشد تشکیلات را گرفت. تا مدتها حتا بعنوان تنها عضو سازمان در خارج از کشور، ازهرگونه نزدیکی تشکیلاتی رفقای دیگر جلوگیری کرد تا بتواند هرگونه که می خواهد سیاستهای خود را به پیش برد. مسائل مطالعاتی هم فقط به این محدود میشد که هر بار در اثر یک انشعاب، یک لیست مطالعاتی در اختیار رفقا قرار گیرد تا رفقا در اثر خواندن ده باره کتابهای کلاسیک متوجه شوند که رفقای انشعابی تا چه اندازه عوامل بورژوازی هستند! فرهنگ ضرب و شتم نیروهای سیاسی دیگر و دفاع راسخ از فداییان ، آن گل سرسبدی است که حتا امروز هم در بخشی از رفقایی که بهرام را نفی میکنند نهادینه شده است. فرهنگ رابطه و نه ضابطه نیز بخش دیگری از همین فرهنگ است، که البته این فرهنگ را در ایران نیز در برخورد به انشعابهای گوناگون و بخصوص پس از ضربه های سال 60 بصورت بارز میتوان دید. نمونه دیگری که شاید به راحتی می توان از آن نام برد این است که در مقطع انقلاب، زمانی که تشکیلات سازمان چریکهای فدایی خلق ایران نه اساسنامه ای و نه برنامه ای داشت، معیار عضو گیریها کدام بود؟ در همان مقطع نیز می بینید که بخشی از نیروهای فعال این سازمان در زمان شاه ، هیچگاه به عضویت این سازمان در نیامدند زیرا در رابطه ها نمی گنجیدند.
با این اوصاف به مقطعی میرسیم که در حقیقت این تشکیلات بهمراه دیگر تشکیلاتها در اثر یورش نیروهای ارتجاع و شکستهای متعدد به بدنه و رهبری تشکیلاتها، این تشکیلاتها را اول به کردستان و پس از آن عمدتا به اروپا کشاند. در اینجا دیگر وضع کاملا فرق میکرد. تشکیلاتی که عملا تربیت یافتگی کادرها و اعضایش در داخل ایران بوده است، شیوه مبارزاتی خود را در رویارویی مستقیم با رژیم جمهوری اسلامی تجربه کرده بود و بالاخره انشعابات متعدد ، رمق تشکیلاتی رااز دست داده بود. در زمانی این تشکیلات قدم به خارج از کشور گذاشت که از طرف دیگر ، هواداران سازمان در تشکیلاتهای خود نیاز به سازماندهی مجدد در خارج از کشور داشتند و کمیته خارج از کشور سازمان نیز دیگر وجود نداشت. این تشکیلات هدف خود را همانگونه که در ایران بود حفظ کرد ولی نه وسایل انجام سازماندهی در خارج از کشور را داشت ، نه تجربه آن را و نه از توان نیروهای پرورش یافته در خارج از کشور می توانست در این تشکیلات استفاده کند. این تشکیلات همانند بسیاری از تشکیلاتهای دیگر کم کم نیروهای خود را از دست داد و دچار یک سردگمی شد. مشکلی که تا به امروز دست به گریبان بسیاری از تشکیلاتها ست. یعنی تشکیلاتهایی که نه خارج از کشوری هستند و نه داخل ایرانی. نه فعالیتهایشان متمرکز با ایران است و نه میخواهیم بپذیریم که در خارج از کشور هستیم. در این تشکیلاتها ما می باید به یک بازنگری دست بزنیم. این بازنگری می بایست به یک جمع بندی از گذشته ختم شود . این جمع بندیها می باید در یک بحث علنی در سطح جنبش صیقل یابد. این جمع بندیها می باید در خدمت این قرار گیرند که با توجه به وضعیت امروزمان چه اهدافی را باید مد نظر داشته باشیم ، کدام راهکارها برای این اهداف جدید بکار بندیم و بالاخره کدامین نیروهای جدید در کنار نیروهای باقی مانده با کدامین توان می باید ما را به سر منزل مقصود برسانند. ولی این کار شد؟ من سراغی از آن ندارم. بخشی از علت اصلی نپرداختن به این جمع بندی در این هم هست، که خطر آن می رفت که تشکیلاتها به این نتیجه برسند که در خارج ا ز کشور هستند و عقب نشینی کرده اند. پذیرش این جمع بندی یعنی پیروزی دشمن و از اینرو از لحاظ روانشناسی مبارزه ، خود یعنی انکار. یعنی بگوییم هستیم ، باید باشیم و هیچ کس صدای ما را خفه نکرده است ، حتا اگر صدایمان از رادیوها و نه در یک تظاهرات و نه شورای کارگری و نه در تعرض حاشیه نشینان شهری به گوش برسد. آنچه ما فراموش کرده ایم این است که حضور در خارج از کشور به معنی شکست اهداف و پیروزی دشمن در جنگ نیست ، بلکه فقط باختن در یک جبهه است و جنگ یک جبهه ندارد! ما حتا فرماندهان خوبی نیز نیستیم. ولی از طرف دیگر، پذیرش بودن در خارج از کشور ، می تواند به ما کمک کند که اهداف خود را با توجه به وضعیت امروزمان ، با توجه به ابزاری که در خارج از کشور است و با توجه به توان نیروهایی که در این سامان ها زندگی میکنند سازماندهی کنیم.
نتیجه این عدم پذیرش اما چیزی است که ما امروز شاهد آنیم. خواستار اتحاد عمل نیروها هستیم ، حال اینکه هر اتحاد عملی بین نیروهای چپ می باید بر بستر حضور یک جنبش وسیع ، در کنکاش با مبارزه توده ها و بر بستر نیاز به رشد این جنبش باشد. فقط آنگاه است که می توانیم مطمئن باشیم که دست در دست گذاشتن هایمان وجه عملی دارد و نه تعارفی! فقط آنگاه است که نیروهای تشکیلاتی در یک مبارزه عملی اجتماعی می توانند در کنار هم قرار گیرند و نه در آکسیونهای افشاگرانه برعلیه رژیم در خارج از کشور. عدم حضور در چنین جنبشی آنچنان میکند که می بینیم . دوری ها و نزدیکی های سیاسی دل به خواهی است. قولها می توانند انجام شوند و یا نشوند، بدون اینکه مویی از بدنمان نه کم شود و نه زیاد. نتیجه این عمل این است که در خارج از کشور اعلامیه صادر میکنیم و تاریخ ایرانی را می گذاریم و خواننده هم کشوری ما می باید در تقویم بگردد تا متوجه شود تاریخ اعلامیه هایمان به کدام روز میلادی است. در این می شود که مطالعه تئوریک همچنان در حاشیه باقی است و همه ما در بهترین شرایط مقاله های تحلیلی خبری می دهیم ولی از تئوریهای منسجم قبل از انقلاب خبری نیست. بحث من در اینجا این نیست که این تئوریها چه مکانیسم هایی را می توانند در امروز راهبر باشند. این تئوریها در زمان خود راهبر روش مندی مبارزاتی بودند که به عمل مبارزاتی انجامید و تاثیر مشخص خود را نیز گذاشت. من در این مقاله نمی خواهم وارد بحث در مورد جنبش فدایی شوم و آن را به مقاله دیگری واگذار میکنم ، ولی یک جنبش سیاسی و بخصوص کمونیستی بدون نظریه پردازان تئوریک خود نمی تواند کاری را به پیش برد. نتیجه این است که باز ما یک عده رفقایی داریم که اول به فکر آکسیون ها هستند و اگر وقتی شد حتما قلم خواهند زد و حتما کتابی خواهند خواند و حتما سری به نشریات نیروهای مختلف خواهند زد. نتیجه این است که باز امروز پس از این همه انشعابات و این همه جداییها و این همه پراکندگی ، تلفیقی از کار تئوریک و عملی را نمی بینیم. نتیجه این است که امروز ما آنقدر به مسئله جمع بندیها و کار تئوریک کم بها می دهیم که تئوریسین هایمان را به سطح تحلیل گران خبری نزول داده ایم. این در حالی است که همه ما به درستی روی این نکته انگشت میگذاریم که تنها راه نجات وضعیت موجود ، قوی شدن نیروهای کارگری، تقویت جنبش سیاسی زحمتکشان و پیوندشان با جنبش های دیگر توده ای است. نگاهی به تشکیلاتهای سیاسیمان بیاندازیم و نگاهی به قد وبالای اهداف! و نگاهی به توان نیروهایمان در نبود راهکارها!
این دوگانگی واضح و روشن اما چگونه باید حل شود؟ راه حل این است : " در کنار هم قرار گرفتن" ! اما این در کنار هم قرار گرفتن از روی نیازهای جنبش است؟ از روی نیاز به هماهنگی نیروهای مبارزاتی است؟ از روی نیاز به گستردگی روزمره جنبش است؟ جواب : خیر!!!! برای حل تناقضی است که بزور میخواهیم راست و ریستش کنیم. پیامد چیست؟ زد و بندهای سیاسی ، قر و آشتی کردن های اجباری ، سانسور کردن نیروهای مان برای نقد یکدیگر ، بحث درونی به یک گونه و ارائه بیرونی به صورت دیگر و بالاخره زیر بار رابطه ها رفتن و ضابطه ها را فراموش کردن. رفقا! این همان محفلیسم سیاسی نیست؟
بیایم با هم ببینیم اما ،جمع بندی و بر مبنای جمع بندی، راهکار دادن چگونه به همه ما کمک میکند. اگر ما بپذیریم که در خارج از کشور هستیم ، اگر با توجه به آن اهداف مشخصی را در مقابل خود بگذاریم و هر دم به یاد نیروهای صد هزار نفری گذشته و حماسه ها نباشیم و واقعا فکر کنیم که باید دوباره ساخت ولی این بار با خیزشی بلندتر. آنگاه راهکارهای مناسب با توجه به وضعیت موجود را انتخاب می کنیم. این راهکارها حتما می بایست با توجه به نیازهای امروزین باشد. آنگاه بیایم و ببینیم که با توجه به این اهداف و راهکارها ، چگونه نیروهایی را داریم. توان امروزشان چیست و هر کدام تا چه میزان و در کجا می توانند پتانسیل رشد داشته باشند ، آنگاه می توانیم براحتی فعالیتهایی را ترتیب دهیم که انگیزه مشترک را ایجاد کند و نه اینکه نیروها را خسته و یا سرخورده. آنگاه چون اهدافمان ، راهکارهایمان و نیروهایمان با هم در تناسبند ، هیچگاه وارد معرکه بده و بستان سیاسی نخواهیم شد. آنگاه هیچگاه کاری را جلوی پای خود نگذاشته ایم که مجبور باشیم به خاطر آن بالاجبار به دوری و نزدیکی تن دهیم. آنگاه این دوریها و نزدیکیها بر مبنای انتخاب است و نه اجبار. آنگاه هم به مبارزه ایدئولوژیک و هم به نقد یکدیگر می نشینیم ، ولی این بار صیقل می یابیم. آنگاه می توانیم مطمئن باشیم که شرایط رشد جنبش برای داخل شدن به بحثهایی که به تدوین تئوری انقلابی کمک خواهد کرد را مهیا کرده ایم. آنگاه مطمئن باشیم که هر فرد فعال کمونیست ، پرداختن به تئوری و عمل را جزیی از کار روزانه خود خواهد دید و نه فعالیت اوقات فراغت!!
در پایان این بخش امیدوارم که توانسته باشم ، بحثی را برای رفقا باز کنم که طبیعتا بدون درگیر شدن همگانی برای تکمیل جمع بندی نمی توان به فاز بعدی یعنی راهکارها حصول یافت. در بخش بعدی سعی می کنم به بحث فرهنگ تشکیلاتی بپردازم و با توجه به آن جمع بندی خود را ارائه دهم.لازم به تذکر مجدد است که من چون بطور مستقیم از وضعیت درونی دیگر تشکیلاتها در این زمینه آگاهی ندارم و آنچه می گویم برداشت از گفته هاست تا "عینیت ها"، امیدوارم که در برخورد به این مقاله این زوایا نیز باز شوند و یک جمع بندی همه جانبه ارائه داده شود.
من باید یک نکته را نیز اضافه کنم و آن اینکه ، هدف من از ارائه این بحث ها به هیچ عنوان نشان دادن صرف " بن بستها" نیست بلکه برعکس می خواهم این را بگویم که ما این "بن بستها" را ساخته ایم. چپ ایران پتانسیل رشد و تبدیل شدن به یک جنبش اجتماعی وسیع را دارد ولی صرفا همانند سالهای قبل از انقلاب و بنا به تجربیات دهها جنبش مبارزاتی در جهان ، یکی از مهمترین وسیله ها، جمعبندی و نقد است . چپ ایران این مهم را به خاطر شکست ها ، ضعیف شدن ها و پراکندگی خود ، سالها است به زمین گذاشته است و تنها زمانی آن را به دست میگیریم که بخواهیم نیرو یا نیروهایی را از میدان بدر کنیم. بدون یک جمع بندی، فکر رسیدن به تئوری انقلابی و مبارزه منسجم حول آن را باید از سر دورکرد.
فرهنگ تشکیلاتی و تشکیلات آرمان خواه:
واقعیت بر این است که نمی توان بحث فرهنگ را فارغ از اینکه در کدامین جایگاه از آن صحبت میشود، بدون در نظر گرفتن مناسبات حاکم اجتماعی مورد بررسی قرار داد. فرهنگ ،جزیی از روبنای سیستمی است که چارچوب و شالوده های تولیدی را در برمیگیرد. از اینرو، نمی توان انتظار داشت که فرهنگ اجتماعی یا فرهنگ یک گروه اجتماعی، به عینه از آنچه این شالوده ها تعیین میکنند، آنچنان فراتر رود که کاملا مجزا از یک سیستم تولیدی و فارغ از بافتهای تاریخی باشد که مشخصه های فرهنگی بدون آن ،هویتی انتزاعی پیدا میکنند.
ممکن است که در یک جامعه گروهی بخواهند فرهنگ جدیدی یا تغییر یافته ای را به عنوان فرهنگ گروه خود بوجود آورند و یا آنرا پاس دارند ولی واقعیت این است که این تجدد و تغییر یافتگی ، به شرط کار مستمر فرهنگی بر روی آن ، باز هم تارو پودهای آنچه را که در بافت تاریخی و شالوده های تولیدی جامعه است را با خود خواهد داشت. از اینرو این گروه اگر انکار کننده این واقعیت باشند یا ساده لوحان اند و یا ساده انگاران.
برای درک بهتر مطلب بهتر است مثالی بزنم. حتما شما هم دیده اید یا شنیده اید و یا در جایی خوانده اید که در اثر پیامده های ناهنجار جامعه صنعتی بر روی سلامت روحی و بدنی شهروندان ، گروه هایی از مردم بر این اعتقاد شده اند که می باید به " سرمنشا" بشریت یعنی در آنجا که انسان و طبیعت با هم یگانه بودند رجعت کرد و بدین طریق تمایلات غریزی انسان را برعلیه فشارهای مختلف تقویت نمود. از این منظر هر چه انسان کارهایی را انجام دهد که اجداد ما در طبیعت انجام می دادند ، انسان به ذات خود نزدیکتر شده و به هارمونی درونی با خود میرسد که به جای تاثیر گیری از محیط پر تلاطم و ناسالم به سلامت انسانی خود بازمیگردد. در اینجا من نمیخواهم به مبانی این تفکر بپردازم. میخواهم این را به عنوان مثالی استفاده کنم و نشان دهم که نمیتوان یک جمع به ناگهان تصمیم به عوض کردن فرهنگ زیستی خود نماید و امیدوار باشد که ورای مناسبات و شالوده های تولیدی به چیزی دست می یابد که جدای این مناسبات است. اینان می گویند که باید در طبیعت بود و در آن زیست. ولی از آنجاییکه برای رفع نیازهای انسانی خود و دیگران، در این سیستم باید کار کنند، پس آخر هفته های خود را در جاهای مختلف اطراق میکنند. به همراه خود چادر میبرند، چادرهایی که توسط همین سیستم با الیاف نایلونی تولید شده است. برای به طبیعت رسیدن، یا از ماشین شخصی استفاده میکنند ویا با هول و استرس توسط اتوبوس خود را به مقصد میرسانند. میگویند توسط تمرینهای مختلف از جمله ذن و غیره، به درون خود میروند ولی برای به این درون خود رفتن مجبور میشوند که کار خود را زود به پایان برسانند ، به کارهای خانوادگی خود هم برسند تا مجالی برای به درون خود رفتن پیدا کنند. میگویند کار را باید به اندازه نیاز انجام داد ولی این میزان را جامعه تعیین میکند و نه خود فرد و خلاصه در آخر می بینید که این انسان ، اگر چه کمی با دیگران فرق دارد و یا ممکن است ناراحتی کمتری داشته باشد ولی از ناهنجاریها و عدم سلامت اجتماعی باز هم در امان نخواهد ماند. این انسان همان انسان شهرنشین جامعه صنعتی باقی می ماند ولی با کمی تغییرات. از اینرو می بینید که چگونه در واقعیت، تغییرات نیز می باید در چارچوب همان سیستم صورت گیرد و بس.
مقوله فرهنگ نیز جدای از این موضوع نیست. به علاوه فرهنگ همانند ادامه حلقه دار بودن سیستم تولیدی از یکی به نوع پیشرفته تر آن، نیز ریشه در تاریخ خود دارد. ولی برای ما کمونیستها گویا وقتی همه چیز به ما که میرسد، نه مرزهای سیستم تولیدی می شناسد، نه تاریخی و نه می باید برای آن کار کرد! ما نمونه های واقعی آن ضرب المثل فارسی هستیم که میگوید خواستن توانستن است. چون می خواهیم و تصمیم میگیریم ، فرهنگ تک تک ما با ورود به یک تشکیلات ، تبدیل به فرهنگ کمونیستی میشود. تازه فکر نکنید فرهنگ کمونیستی ملیت خودمان، فرهنگ کمونیستی جهانی ، " کمونیستها این گونه اند". این فرهنگ هیچ ربطی هم به تاریخ ندارد ، چون ما آنراخود ساخته ایم. مشخصه های متمایز کننده هم از فرهنگ مسلط یا فرهنگهای دیگر ندارد، چون ما آنرا تعیین کرده ایم. این فرهنگ ، مشخصه های پرولتری هم دارد فارغ از اینکه خود پرولتاریا این فرهنگ را دارد یا خیر. این را هم باز ما تصمیم گرفته ایم. این فرهنگ در هم تنیده در اصول مارکسیستی هم هست و از آنجاییکه که عضویت در یک سازمان کمونیستی کافی است که ما مارکسیست هم باشیم پس اتوماتیک وار این اصول، در مورد منش و رفتار ما هم صدق میکند. شاید رفقایی باشند که بگویند من اغراق می کنم ، ولی من آرام به سمت توضیح این مقوله میروم. من میخواهم نشان دهم که آنچه فرهنگ هر کدام از ماست، آن فرهنگی است که ما با آن خوی گرفته ایم رشد کرده ایم و اگر تغییری در ما بعنوان کمونیست ایجاد میشود به دلیل پذیرش دیسیپلین تشکیلاتی است و نه فرهنگ تشکیلاتی. از اینرو شما افراد مختلف را دریک تشکیلات می بینید که کاملا فرهنگ متفاوتی دارند. رفتارها، برخوردها، خلق و خوی ها و غیره. برخی از رفقا شاید بگویند که در فلان تشکیلات اکثر افراد به یک گونه برخورد میکنند و یا خلق و خوی مشابه ای دارند ولی سئوال این است که آیا این مشابهت به خاطر فرهنگ مشترک در تشکیلات است و یا خواستگاه اجتماعی مشترک افراد عضو آن؟ چرا رفقایی از تشکیلاتهای مختلف ولی از خواستگاه های اجتماعی مشترک، خلق و خویی مشابه دارند؟ به خاطر روابط فرا تشکیلاتی!؟! چرا کمونیست ایرانی و کمونیست السالوادوری فرهنگ مشترکی ندارند؟ گزینه های فرهنگی کدامیک کمونیستی است؟ و اصولا فرهنگ کمونیستی دارای چه مشخصه های متمایز یافته ای از فرهنگهای دیگر است؟ بیاییم با هم دوباره دو گروه کمونیستها را از لحاظ فرهنگی مقایسه کنیم و ببینیم آیا این فرهنگ کمونیستی است که تمایزها را باعث میشود ویا فرهنگ جاری جامعه خودی .
در سالهای دهه 80 ، بسیاری از افراد چه بصورت هوادار و یا عضو تشکیلات با این پدیده برخورد کرده بودند که بسیاری از رفقا از لحاظ فرهنگی معتقد بودند که گرفتن رابطه دوستی با جنس مخالف (هم جنس گرایی که جای خود دارد) ، لباس پوشیدن ها و غیره باید ( حداقل در سطح علنی!) معذوراتی داشته باشد ( مقایسه کنید با آنچه فرهنگ غا لب جامعه بود) در همان سالها با دانیل ارتوگو مصاحبه ای صورت گرفت و از میان همه سوالها ، از وی پرسیدند رزمندگان ساندیست چگونه شبهای خود را سپری میکنند؟ وی جواب داد پس از فعالیتهای روزانه ، همگی در صورت امکان دور آتشی جمع میشوند و با رقص های مختلف از جمله برک دانس! خستگی روزانه را در میکنند! کدامیک از این فرهنگ ها کمونیستی است؟ جواب من این است که هیچکدام. چون به واقع هر کدام ، فرهنگی را نمایندگی می کنند که بصورت عمده در جامعه و تاریخا با تربیت اجتماعی هم خوانی دارد. یادمان نرود که بسیاری از ما تجربه حتا "دادگاههای اخلاقی" تشکیلاتی و جلسات انتقاد و انتقاد از خود را داشته ایم.
نگاهی دیگر بیاندازیم، چرا بسیاری از زنان فعال پس از ازدواج و بخصوص پس از بچه دار شدن، افرادی می شدند و می شوند که راه را برای فعالیت بیشتر شوهرانشان و در سایه رفتن خودشان باز میکنند؟ این "تقسیم کار" عملا به همان چیزی منجر نمی شود که تقسیم کار زنان و مردان در جامعه خودمان؟ کدام بخش این فرهنگ تمایز دهنده فرهنگ کمونیستی از فرهنگ رایج جامعه است؟ آیا جمله " من بچه ها را بیشتر نگاه میدارم تا شوهرم به جای من هم به کارهای سیاسی اش برسد" تمایز دهنده است؟
برویم سراغ نمونه دیگری، فرهنگ برخورد ما در مقاطع جدا شدن ها و انشعابات چه تمایزی با فرهنگ جاری جامعه ما دارد؟ در فرهنگ جاری برای اینکه ثابت کنیم ما بهتریم ،باید ثابت کنیم که دیگری بدتر است. آیا ما رفقای خود را ( که البته دوباره پس از چندین سال رفیق می شوند) با انواع و اقسام " ناسزاهای سیاسی" معرفی نمی کنیم تا حقانیت خود را ثابت کنیم؟ وتازه در این میان هر کدام از طرفین سعی میکنند که بگویند اخلاق طرف مقابل کمونیستی نیست ! وجه مشخصه این برخورد " فرهنگ کمونیستی" با فرهنگ جاری چیست؟
آیا اینگونه نیست که ما قبل از کمونیست شدن ، انسان هستیم و بعد از کمونیست شدن ، اول کمونیست و بعد انسان؟ از اینرو به نام نامی انقلاب و دفاع از آرمانهای سوسیالیستی ، هر گونه که مایلیم با مخالفین سیاسی برخورد میکنیم و سپس هم میگوییم "فکرکردیم در راه انقلاب است"؟ وجه مشخصه این فرهنگ با فرهنگ جاری چیست که می گوید اول خانواده خودم و بعد دیگری؟
نمونه دیگری بیاورم. تمایز فرهنگ کمونیستی ما با فرهنگ جاری جامعه چیست که در اولی سعی میکنیم هر کاری را که رفقایمان میکنند لاپوشانی کنیم ( البته تا زمانی که با ما هستند) حتا اگر به حق انسان دیگری تجاوز میکند و ما نه تنها ساکت میشویم بلکه سعی میکنیم طرف مقابل را به دلیل سو استفاده دشمن ساکت کنیم و در دومی می گویند که مواظب باش آبروی خانواده میرود ، صدایش را در نیار؟
ازا ین دست نمونه ها بسیار است. هدف من از آوردن این نمونه ها این است که نشان دهم آنچه را که ما بعنوان فرهنگ کمونیستی از آن یاد میکنیم چیزی نیست جز برداشتهای تربیت اجتماعی ما از آنچه هستیم با کمی تغییرات. اگر این فرهنگ کمونیستی این چنین است ، چه اتفاقی می افتاد که پس از یک دهه، به ناگهان همه این موارد با توجه به حضورمان در خارج از کشور تغییر میکند؟ آیا فرهنگ کمونیستی تغییر کرده است و یا فرهنگ پیرامونی مان؟
همه این موارد برای رسیدن به این نکته است که می باید پدیده فرهنگی را نیز همانند هر پدیده ای دیگر در بعد تاریخی و اجتماعی آن نگاه کنیم. اگر میخواهیم زمینه های ایجاد یک آلترناتیو فرهنگی را ایجاد نمایم می باید همانند هر کار دیگری ، فعالین آن را داشته باشیم و خود به عنوان فعالین سیاسی آگاهانه به کنکاش و نقد این پدیده بنشینیم و از اتیکتهای تجاری در مورد کیفیت برتر یک جنس پرهیز کنیم. این تمایز می باید آنچنان واضح و روشن جلوه نماید که به آن اجازه رشد دهد و فقط در یک سیستم جدید اجتماعی می توان آن را نهادینه کرد.
با توجه به آنچه گفته شد، بهتر است به سراغ نکته دیگری رویم و آن اینکه آیا این فرهنگ یاد شده تشکیلاتی ، فرهنگ یک انسان مبارز و آرمان خواه است و یا یک انسان کمونیست؟ در صورتی که جوابمان این باشد که خیر! این فرهنگ تشکیلاتی یک انسان کمونیست است ، آنگاه باید نشان داد که این فرهنگ تشکیلاتی صرفا متعلق به انسان و تشکیلات کمونیستی است و هر مبارزی و هر آرمان خواهی حتا با خواسته گاههای مشترک اجتماعی نمی تواند این مشخصه ها را داشته باشد. بیاید با هم این مشخصه ها را مرور کنیم.
راستگویی ، پشتکار، فداکاری ، از جان گذشتگی ، آرمان خواهی نسبت به یک طبقه (خلق، پرولتاریا، مردم یا هر نام دیگری) ، پشت و یار رفیق خود بودن، احترام گذاشتن به حق دیگری، انتقاد به خود ، نظم داشتن، عشق به دیگران ، وفاداری به آرمانها و .... این ها همگی مجموعه ای هستند که اگر از همه ما بپرسند ، کما بیش از آنها نام میبریم. ولی آنچه به عنوان " خصائص والای کمونیستی" از آن نام برده میشود با یک نگاه متوجه می شویم که به واقع ، خصائص " انسان والای" جامعه خودی است که مطلقا و الزاما کمونیست هم نیست! نگاهی به دور وبر خود بیاندازیم، مادران ، خواهران ، براداران و پدران بسیاری را خواهید دید که اینگونه زیستند و جان سپردند، تاریخ عضویت آنان در تشکیلات چه زمانی بوده است؟ در جامعه حماسی و آرمان خواه ایران، این خصائص "انسان از خود گذشته" است. نگاهی به تشکیلاتهای غیر کمونیست بیاندازیم. آیا همین خصائص، توسط آنان تبلیغ نمیشود؟ تنها فرق این است که فعالین سیاسی در سطح فراتر از خانواده خود بدان عمل میکنند و دیگری در سطح خانواده خود، ولی آیا این کمونیستی است؟ مبارزین و آرمان خواههای دیگر چه؟ آیا آنان در سطح فراتر از خانواده خود عمل نمی کنند؟ نگاهی کنید به تشکیلاتها با ایدئولوژی اسلام، آیا همین خصائص توسط آنان تبلیغ نمی شود؟ کدام مشخصه های فرهنگ کمونیستی ما، تمایز دهنده این فرهنگ از فرهنگ جاری جامعه خودی و از فرهنگ تشکیلاتهای سیاسی غیر کمونیستی است؟ آیا شما سراغی از این مشخصه ها دارید؟ آیا این همان فرهنگ آرمان خواه و از خود گذشتگی در عرصه خانواده نیست که ما آنرا اینبار ورای خانواده، در سطح اجتماعی آن مطرح می کنیم که به واقع فرهنگ مبارزین است؟ به بیان دیگر این همان فرهنگ جاری جامعه نیست با کمی تغییرات؟
شاید برخی از رفقا بپرسند که خوب فرض کنیم که این فرهنگ مبارزین است ، اشکال کار کجاست؟ بیایم این پدیده را نیز با هم نگاه کنیم.
اشکال در این است که با توجه به تضعیف موقعیت کار تئوریک به دلیل درگیری کمترین تعداد فعالین کمونیست در این عرصه و بنابراین عدم حضور کار پژوهشی، تحلیلی ونقد در حیات فعالیت های روزمره ما کمونیستها ، مارکسیسم به درجه یک ایدئولوژی نزول کرده است. چرا که همیشه اعتقادی فکر کردن راحتر،بیدردسر تر و "عملی تر" است. مشکل در اینجا پیش می آید که آنگاه هر چیزی که "کمونیستی" می شود اعتقادی است و هر چیزی که اعتقادی شد غیر قابل تغییر! ما تمام تلاش مان این است که هر چیزی را به مرتبه کمونیستی برسانیم و چون رسید، به مقصود رسیده ایم ! جامعه کمونیستی ، رفتار کمونیستی، برخورد کمونیستی، تشکیلات کمونیستی، تحلیل کمونیستی، نقد کمونیستی و بالاخره فرهنگ کمونیستی ! متاسفانه از اینرو است که برای تغییر هر چیزی می باید تابو شکنی کنیم ولی اینبار تابوی مجسمه اخلاقیات پس رفته نیست، اینبار تابوی "فرهنگ کمونیستی" است ! تا زمانی که ما معتقد باشیم که فرهنگ مسلط بر تک تک ما کمونیستها فرهنگ کمونیستی است ، نه به نقدش می نشنیم و نه به تغییرش تن میدهیم ، بلکه با هر وسیله ای حتا با چنگ و دندان محافظتش میکنیم. آنگاه نه تجربیات، نه زخمها، نه شکستها ، نه حق پایمال شده انسانی، نه محیط زیستی جدید و نه .... هیچکدام ما را انسان تاریخی نمیکند. در اینجا دیگر تاریخ می میرد، تجربه رنگ میبازد، زخم ، تاول زده باقی می ماند و حق بر روی کاغذ سفید بعد از گذشت زمان به زردی رنگ میبازد، ولی ما بعنوان کمونیست، در همان فرهنگ آزار دهنده باقی می مانیم و باز قربانیان جدید و خود را در زیر پایش قرار میدهیم و پس از مدتی میگوییم " خوب چپ همیشه همینطور بوده است!" ، " این تازگی ندارد!" ، "همیشه همین رفتارها بوده است!" و ..... همه اینها به کجا منتهی میشود؟ به هیچ جا و ما به بازتولید و تحمل آن ادامه می دهیم ! آیا این گفتار همان گفتاری نیست که پدران ومادران مان بار ها گفته اند " چه کنم تا بوده همین بوده!"؟
پایان سخن
در اینجا جای دارد که یک نکته را دوباره تاکید نمایم و آن اینکه تا زمانی که ما حضورداریم و تا زمانی که تفکر ما نه راهبر ایدئولوژیک ما، بلکه راهبر علم گرایی ما است، هیچ "بن بستی" ایستای ما نخواهد بود. تنها میباید وسایل برون رفتش را بیابیم !
رفقا بیایم و باور کنیم که فرهنگ، روش مندی و ساختارهای تشکیلاتی همه ما ، با توجه به تجربیاتمان، شکستهایمان ، آزارهایمان و زخم هایمان را می باید تغییر دهیم. بیاییم تاریخ را بعنوان جزیی از نقد وتفکر خود مورد بهره برداری قرار دهیم و هیچ چیزی را نه حماسی انگاریم و نه اعتقادی قابل تقدس . بیایم کلیت خود را پیش از دیگران ، در کنکاش با دیگران و در هماهنگی با جامعه انسانی ، مرور کنیم. به نقدش بنشینیم. به جنگش برویم. پیروزی کسب کنیم و جنبشی را به دگر گونه ، با وسایل بهتر، با توانی بیشتر، با امیدی قویتر، با افقی بازتر و با دستهایی گرمتر ، به سر مقصد انسانی خود برسانیم!
| ||