گفتگوهای زندان

 

" بازگویی یک حقیقت "

  1

فریبا مرزبان

 

نگارش تاریخ  همواره به دست کسانی انجام شده که در اختیار و خدمت حکومتها بوده اند. به همین دلیل، تاریخهای نگاشته شده را "حکومتی" می نامم. این تاریخها در کلاسهای درس در مدارس تدریس می شوند و من همه آنها را نفی می کنم.

می دانیم که تاریخ نگاری باید کاملاً بی طرفانه، بدون تحلیل شخصی و به دور از اعمال نظرات کین آلود و حسادت و نیز فراسوی عقاید و گرایشهای سیاسی، قومی و مذهبی نگارنده باشد. تاریخ بی طرف، کیمیاست.

خاطره نویسی را « تاریخ زنده » می دانم. خاطره نویسی بخشی از حقیقت زنده است. خاطرات مستند را والاتر و بالاتر از تاریخ حکومتها می شمارم. در ذهن من، یکی از مطمئن ترین منابع برای دسترسی به آنچه درگذشته به وقوع پیوسته، کتاب خاطرات است. خاطرات واقعی ترین بخش تاریخ است که نویسنده آن در قلب  رویداد  حضور داشته و تلخی و شیرینی لحظات را با تمام جسم و جان خود تجربه کرده است. (کتاب تاریخ زنده، جلد اول، مقدمه)

با نگارش این مقدمه از ابتدا هدفم مشخص است و مشخص تر اینکه از چه می نویسم؟

 

در مقاله ای تحت عنوان " با یاد اشرف فدایی" به بیان چند موضوع پرداخته ام که ضرورت پرداختن به آن را احساس می کنم. این مقاله که حقیقت، بخشی از تجارب منِ نویسنده است، از زندانهای زنان در جمهوری اسلامی ایران. موضوعات مطرح شده در این مقاله، بر انگیزاننده، عده ای موافق؛ آنها که تجربه کرده اند و می دانند چه می نویسم و عده ای مخالف که نه مخالف سیاسی! از دید من آنها افراد سیاسی نیستند بلکه افرادی مذهبی و نظامی کار هستند. در میان نظامی کاران حرفها و روایت های مختلف را به نویسنده مقاله (اینجانب) نسبت داده اند؛ که از میانِ آن پیامها و نظرات خوانندگان، تعدادی با دلسوزی به ختم موضوع پرداخته اند.

اینک در واکنش به حرافی ها و بی احترامی ها، تخریب شخصیتها، پازدن به آرمانها و نسبت های ناروای دیده شده، در سایت به اصطلاح سیاسیِ دیدگاه می گویم: سکوت کافی است؛ نسبتهایی که برازنده افرادی است که این چنین می نویسند. ظاهراً، عده ای نمی خواهند قبول بکنند که هر نویسنده در انتخاب موضوع آزاد است و دلایل انتخاب مطالب نوشته شده، به شخص نویسنده مربوط است و بس. دوستان توجه کنید: کنکاش و مانع شدن، سانسور محض تلقی می شود!

در نظر باید داشت که برای نوشتن، نبایستی اجازه گرفت و اجازه نامه صادر کرد؛ خواه عده ای را خوش بیاید خواه نه. من برای نوشتن از کسی ایده و اجازه نمی گیرم و البته برای رضایت خاطر عده ای و خود شیرینی نزد دیگران نمی نویسم. همه آنچه را که می نویسم بخشی است از حقیقتی تلخ، اما زنده؛ ادعاهایی که میکنم نه داستان هستند و نه تهمت و ناسزا. کار تحقیقی هم انجام نمی دهم زیرا که در رابطه با پدیده زندان، در خود اطلاعات و تجارب کافی اندوخته دارم. به ثمره تحقیق دیگران هم که می رسم و آنها که پند می دهند پرس و جو کنید؛ بیش از تحریف، کتمان، پرده پوشی بر حقایق و شعار نمی بینم.

 

آنچه معمول است نویسندگان و مستند نویسان پس از انتشار مطالب شان، با مخالفت هایی از سوی افراد مختلف در جامعه روبرو می شوند؛ من هم از این دست واکنش ها به دور نیستم. در نتیجه برای حفظ مستند نویسی که به انجام آن اقدام کرده ام، در پروسه عمل مخالفانی دارم؛ چرا که، در نوشته های من، منافع مخالفان، تامین نمی شود. 

با توجه به این جمع بندی نباید منتظر بود که کتابهایی که بر اساس حقایق و خاطرات از تاریخ سیاسی کشورمان نوشته می شود، تامین کننده خواست همه افراد و گروهها باشد. در این شیوه از نگارش، همه سعی من بر این بوده است که اهمیت های لازم را برای جمع کردن بار مثبت و منفی وقایع قائل بشوم.

 

دوستان، رفقا، بهتر است، همه متفق باشیم به اینکه، هر نویسنده به مجموعه نظرات، افکار و تجربه های خودش می پردازد. خودخواهی ها را کنار بگذاریم، حقوق دیگران را از بین نبریم، تعیین موضوع و تعیین تکلیف، دخالت در نوشتن و دیدگاههای دیگران است و عمل پسندیده ای نیست. هر نویسنده به نقطه نظرات خودش توجه می کند. مگر، کسی، به استخدام محلی یا اداره ای، حزب سیاسی، سایت یا شخص خاصی باشد؛ که در ازای دریافت مبلغی پول برای آنها بنویسد و بر اساس نظرات آنها مطالبش را تهیه بکند؛ بدان معنی، که هرچه از او خواستند، به انجام آن تن در بدهد.

آنچه مسلم است این است، که، این گونه اعمال از من بر نمی آید. من نه حقوق بگیر کسی هستم و نه نوشته ها و نظرات گروه یا دفتر خاص سیاسی را تائید و تکثیر می کنم! من نویسنده هستم، وقایع نگار هستم؛ بدان معنی که برای خودم و آگاهی و اطلاع دیگران است که اقدام به روایت بخشی از تاریخ سیاسی کشورمان کرده ام! نه برای جلب رضایت کسانی می نویسم و نه با تملق دادن عده ای به مداحی کردن افتاده ام. در تاریخ سیاسی، که من به دست گرفته ام، بخشی از نیرو و مسائل ما به حاکمیت جمهوری اسلامی مرتبط است که برای بقائ خود از هیچ جنایتی فروگذاری نکرد؛ و بخش دیگر آن، پرداختن به موضع گیریها، چگونگی روابط، بویژه وقایع درون زندان، تحلیلها، دیدگاهها و حرکتهای اشتباه جریانات سیاسی را شامل می شود.

به جرأت می گویم که، "تاریخ زنده "تنها کتاب نوشته شده از زندانهای ایران است که ضمن تقدیر و یادآوری مبارزات دیگر هموطنان با دید انتقادی به وقایع در آن پرداخته شده است.

دوستان من، همانطور که به ضعفها و قوتهای خودم می پردازم و از ذکر آنها ابایی ندارم به همه وقایع پیرامونم که شامل افراد و شخصیت های مختلف هم می شود می پردازم. نام مجاهدینی که باعث دردسر برای ما کمونیستها بودند را تکرار می کنم و به همان شکل از نام بریده های کمونیست خودداری نمی کنم. از دید من، بریده، بریده است؛ خائن خائن است چپ و راست ندارد؛ فقط لازم است نگاهمان را بازتر بکنیم و همه آنها که خیانت کردند و آنها را که حقی دارند فراموش نکنیم. اعمال بریده ها و یا آن دسته از زندانیانِ مجاهد که با بریده ها تفاوت نداشتند را، توجیه و انکار نکنیم.

در مقاله با یاد اشرف فدایی به چگونگی تشکیل بند قرنطینه پرداخته و همچنین تشکیلات درون زندانِ زندانیان مجاهد و همکاری سه تن از مجاهدین که یکی از آنها اعدام شده است را مطرح کرده ام. خانمی با نام راضیه متینی در مقاله ای تحت عنوان بیعدالتی تا کجا، ضمن اظهار بی اطلاعی از وجود بند قرنطینه، ادامه داده اند که کسی به نام فریبا مرزبان در بند تنبیهی نمی شناسد.

لازم به یادآوری است که شروع تنبیه در بندهای زنان از اواخز اردیبهشت ماه 1361 آغاز شد و در خرداد ماه شکل جدی تری به خود گرفت. مسئولان زندان، تعدادی از زندانیان بند 4 عمومی را به بند ما که 8 مجرد خوانده می شد؛ منتقل کردند و آنها را در سلول 7 و 8 جای دادند؛ سپس تعدادی از زندانیان کمونیست مخالف حکومت را در سلول شماره 6 حبس کردند و من جزء آنها بودم. از لحظه ای که سلول ها بسته شدند تنبیه و دوران قرنطینه آغاز شد و ما روزی سه بار به بیرون از سلول می آمدیم برای صرف غذا و استفاده از دستشویی. ابعاد سلول ها 2x  3 بود و دیری نپائید که جمعیت حاضر در قرنطینه به بیش از 300 نفر رسید. (تاریخچه قرنطینه) ]به چگونگی وقایع و ایام در قرنطینه در جلد دوم کتاب تاریخ زنده پرداخته ام[

در کتاب های مختلف در باره قرنطینه مطالبی نوشته شده است که خانم متینی را به مطالعه آنها تشویق می کنم. ظاهراً ایشان در زندان بوده اند اما، در خواب بسر برده اند!

خانم متینی من هم شما را نمی شناسم و مطمئن هم نیستم که با نام واقعی خودتان هستید. نام من، حقیقی است و در همه جا و همه نوشته هایم، با افتخار، از نام خودم استفاده می کنم. در بند هشت مسئولیت فروشگاه بند و خرید و تحویل اجناس بند به عهده من بود. با فرض بر اینکه در بند قرنطینه بوده اید، چطور ممکن است آنقدر فراموش کار باشید که حتی به خاطر نیاورید چه کسی نوار بهداشتی مورد مصرف شما را با سختی از توکلی (مسئول آشپزخانه و تدارکات واحد 3 قرلحصار) می گرفت و در میان زندانیان سلول های مختلف تقسیم می کرد؟!

اگر در بند قرنطینه زندانی بوده ای و نام قرنطینه را تا کنون نشنیده باشی؛ (همانطور که در مقاله تان نوشته اید) پرسش این است که برای چه در زندان بوده ای؟

لازم است بدانی، آنها که دستگیر و زندانی نشده اند؛ بهتر از شما قرنطینه و فضای آن را می شناسند. اگر کسی زندانی بوده و در بند تنبیهی هم بوده است چنین ادعایی بکند، به ادعاهایش می بایست شک داشت. دوست عزیز، منفعت شما در همین است که اکنون هم نشنوی و من می نویسم؛ بهتر است همچنان در بی خبری بمانی!

کسی که ادعا بکند و نام بند قرنطینه را نشنیده باشد و همچنین مسئول خرید و تحویل اجناس بند را نشناسد یا به عمد به خاطر نیاورد؛ همان به که در خواب و فراموشی بسر ببرد و من و قرنطینه و شرایط سخت آنجا و شب های بی نهایت و بیداری، شبهای سینه خیز رفتن را به خاطر نیاورد. خانم، که با نام مستعار راضیه متینی دلخوش هستی از اینکه مطلبی نوشته ای؛ ظاهراً، در طول سالهای زندان، زنگ شما به صدا در نیامده است. می دانی چرا به صدا در نیامد؟ زنگ شما نه زنگ اخبار و نه زنگ اخطار، بلکه زنگ خرابی و پوسیدگی است!! و این پوسیدگی همواره در درون تاریخ ما نهفته بوده است که دهان به دهان، گوش به گوش و چشم به چشم به خطا نقل و دیده شده است.

 

در مقاله"  با یاد اشرف فدایی" نوشته ام که:" اشرف 6-7 ماه به همراه 16 نفرِ دیگر که فروزان عبدی (به هنگام قتل عام زندانیان در سال 1367 اعدام شد) و دو تن از هواداران سازمان پیکارِ جزء آنان بودند (هم اکنون خارج از کشور هستند) در توالت های زندان قزلحصار واقع در بخش اداری واحد 3 در حبس بود.

در آن ایام، ما چپها را شکنجه می دادند تا نماز بخوانیم و به فرامین مذهبی، بها بدهیم؛ این در حالی بود که زندانیان مجاهد نماز می گذاشتند و گروهی از آنان با زندانیان چپ، نجس و پاکی را رعایت می کردند و مجبور بودند در همان محل نماز بگزارند و روزه داشته باشند ".

پیشنهاد می دهم یکبار دیگر مقاله را بخوانید؛ چون متوجه مطلب نشده اید! مسئله بر سر برگزاری نماز یا فرایض مذهبی مجاهدین نیست، من در مقاله ام گفته ام که حاج داوود زندانیان و مجاهدین را در این شرایط قرار می داد و آنها در همان محل به نماز می ایستادند. در نوشته ام، ادعا نکرده ام که به خواست مسئولین زندان نماز می گذاشتند. اعتقادات مذهبی مجاهدین را مطرح کرده ام و قصاوت و بی رحمی زندان را می گویم که ما چپها را شکنجه می دادند که به نماز به ایستیم و این در حالی بود که این زندانیان نماز می خواندند و در آنجا حبس بودند.

دوست عزیز، نه من، منکر مذهبی بودن مجاهدین هستم و نه مجاهدین چنین انکاری کرده اند این نکته ای است قابل قبول؛ افراد مذهبی به انجام فرایض دینی شان می پردازند و مخالفتی با اعتقادات شخصی آنان در میان نیست مسائل چیزهایی به جز این است: در زندان همه مجاهدان به هنگام ورود و خروج شکنجه گران صلوات سر می دادند؛ توجه کنید و به خاطر بیاورید؛ صلوات برای سلامتی شکنجه گری با نام داوود رحمانی، معاون او احمد و توکلی، ناصریان، موسوی (دونژوان معروف در زندان) و ... 

حرف و پرسش من متفاوت است، در آن سالها برای سلامتی خمینی و سایر سرکوبگران صلوات داده می شد و بر عکس برای مخالفان رژیم، شعار مرگ سر داده و نابودی چپ و راست خواسته می شد و یک سَره، شعار مرگ بود که طنین انداز شده بود و همه جا شنیده و خوانده می شد!

آیا سر دادن صلوات برای شکنجه گر از فرایض دینی مجاهدین است؟ دستور تشکیلاتی است؟ یا اشتباه از سرخطان مجاهد درون زندان است؟ کدامیک از سه گزینه صحیح می باشد؟

 

در سایت سیاسی و معتبر روشنگری، در بخش نظرات خوانندگان، پروین نامی، دهان به تهمت و ناسزا گشوده و اظهار داشته اند: که اینجانب با خواندن نمازهای تاکتیکی و انزجار نامه های چندین صفحه ای از زندان آزاد شده ام. خانم پروین شما مرا نمی شناسید از کجا می دانید که نمازهای آنچنانی و انزجارهای آنچنانی نوشته ام؟

دوستان مهاجم، من با هرگونه عملیات نظامی مخالف بوده و هستم. و تن به هیچ اقدام تاکتیکی ندادم تا شما ببینید و بنویسید. حدود چهار سال از دوران حبس ام را در انفرادی های زندان گوهردشت (2 سال و 7 ماه انفرادی) و بند تنبیهی (قرنطینه و توالت) گذرانده ام.

پروین، رنگ زندان را ندیده ای و زندان هم رنگ شما را ندیده است و گرنه می دانستی که انفرادی یعنی چه و چگونه جایی است؟ در انفرادی کسی به جز من نبود که نیاز باشد، در نزد او، حفظ ظاهر بکنم و تاکتیکی نماز بخوانم. در مجموع، ما چپ ها با تاکتیک هایی که به دادستانی کمک می کرد تا بدان وسیله، جو فشار را بر زندانیان بیشتر بکند؛ موافق نبودیم، نه تنها دامن نمی زدیم بلکه از انجام آن خودداری می کردیم. از همین رو، تضادهای حرکتی ما با بخشی از زندانیان مجاهد دیده می شد. مگر استثناهایی در میان ما بودند و یا مواردی پیش می آمد که انتخاب روش مقاومتی متفاوتی را بر می گزید.

خانم پروین که برای شما لقبی بهتر از مهاجم سراغ ندارم ضروری است بدانید، با تشکیل بند قرنطینه و شکست داوود رحمانی در پیشبرد این پروژه؛ از سوی مسئولان زندان، از زندانیان که عمدتاً هوادار مجاهدین بودند اعلام انزجار خواستند. مسئولان زندان با توجه به عملکرد توابین تاکتیکی در زندان و مواضع نظامی سازمان مجاهدین از زندانیان مجاهد همکاری بیشتری با دادستانی انتظار داشتند. کسانی که نپذیرفتند در زندان ماندند و برای مدتی از سوی مسئولان زندان با آزاد شدن آنها موافقت نشد. در مورد زندانیان چپ هم همین گونه عمل می شد؛ با توجه به اینکه، زندانیان چپ اعتقادی به مشی مسلحانه نداشتند و آن را جدا از توده ها ارزیابی می کردند. دیگر اینکه چپها، مسائل درون زندانِ زندانیان مجاهد از قبیل توبه تاکتیکی و تشکیلات درون زندان را به دنبال خود به یدک نمی کشیدند.

پس از تغییراتی که در سطح زندانها شد از سال 1364 به بعد، برای بسیاری از زندانیان نوشتن انزجارنامه شرط آزادی نبود. بسیاری با سپردن تعهد از زندان آزاد شدند و یا سند و وثیقه سپردند. من در پائیز 1365 به قید سند و ضمانت و تعهد مبنی بر اینکه بر علیه جمهوری اسلامی فعالیت نکنم از زندان آزاد شدم. در همان پائیز نامه ای دریافت کردم و بر اساس آن خودم را به دادستانی شهرستان خرم آباد معرفی می کردم و آغاز درگیری ها و مسائل جدیدی بود.

خانم محترم، اگر با من بوده ای می بایست بدانی که مرا به خاطر وضعیت بد جسمانی از زندان آزاد کردند و دیگر اینکه هرگز در طول سالهای زندان برگه ای مبنی بر میزان محکومیت رویت نکردم و بدون ابلاغ حکم در زندان بودم تا سرانجام آزاد شدم.

من از زندان نه به مرخصی آمدم و نه از مرخصی به خارج از کشور. انزجار نامه از چه چیز می بایستی بنویسم؟  من هر آنچه را که امروز می گویم 20 سال پیش و پیشتر گفته و مدعی مخالفت با آن شده ام.

مرا نمی شناسی، اما اظهار داشته ای که انزجارنامه چند صفحه ای نوشته ام!! پاسخگو باشید ؛انزجارنامه من کجاست که بدین گونه مدعی شده اید؟! انزجارنامه ی من  در کجا و چگونه به رویت شما رسید؟ در شعبه بازجویی کار می کرده اید و نزد شما بوده است؟ شاید، یکی از توابین تاکتیکی باشید که در شعب بازجویی کار می کردند و دسترسی به پرونده متهمان داشته اید! ضرورتاً بدانید، آنچه که درخور شخصیت و موقعیت خودتان است به دیگران وصله می کنید تا پرده ای دیگر بر حقایق بکشید؟

خانم مینا انتظاری مدعی شده است که او را به به مرخصی بیرون از زندان فرستادند و بسیاری دیگر از زندانیان را بدون دریافت سند و وثیقه از زندان آزاد کردند؛ آیا در این موارد برای شما سوالاتی پیش آمده است؟ خانم انتظاری را که مجاهد است، مورد حمله قرار داده اید یا خیر؟ آزادی اش را، که ظاهراً بدون قید و شرط بوده است امر بدیهی دانسته اید و مسلسلتان چپ ها را نشانه رفته است!

در سال 1358 به هنگام سرکوب روزنامه آیندگان، خمینی گفت: بشکنید قلمها را. اینک، نوبت شماست که با چماق بشکنید قلمها را. همان چماق بدستان جلوی دانشگاه و  نقاط مختلف کشور.

 

آیا اعتبار و تعصبی را که برای لیست اسمی و گروهی خود قائلید برای سایرین هم قائل هستید؟ آیا  در مقابل، اشتباه و توجیه که برای خود محفوظ می دارید؛ خود را به همان میزان ملزم به اعتراف می دانید؟ چند درصد برای دیگران این حقوق را محفوظ داشته اید؟ آیا آزادی بیان و عمل را همانقدر که برای خود می خواهید برای سایرین هم می خواهید؟ آیا در قضاوت هایتان، نسبت به دیگران هم همین گونه قضاوت می کنید که هم فکران خود را توجیه می نمائید؟ آیا حق آزادی بیان و بروز مخالفت را به دیگران هم می دهید یا اینکه همه حقوق از آن عده ای است که جمعیتشان بیشتر است؟

دوستان، رفقا، همه آنها که زندان بودند آشنایان و هم مدرسه ای های ما بودند؛ همه آنها که به دست رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی اعدام شدند از دوستان، آشنایان و هم بندیان ما بودند؛ آنها از کره خاکی و سرزمینی دیگر نبودند و آنها که در زندان بریدند و خیانت کردند از میان ما بودند! باز نشدن وقایع زندان، از زندان، غول بی شاخ و دمی ساخته است و هر کس از آن سخنی بگوید؛ در نزد بعضی از خانم ها و بویژه آقایان، جنایت مرتکب می شود. آنها بر این باورند که کسی نباید بر خلاف ادعاها و گفته های شان سخن بگوید. چرا؟ واضح است آنها درصدد هستند زندان را با تصورات و خواسته های خود به دیگران بنمایانند و تا آنجا که می توانند از بروز حقایق به بیرون جلوگیری کنند.

این را بدانید با فریاد مرگ بر فریبا مرزبان حقایق درون زندان ناپدید نمی شود، همانطور که خمینی سالها گفت: مرگ بر آمریکا. آیا آمریکا مرٌد؟

مقاله با یاد اشرف ضمیمه است، آنچه را گفته ام دوباره بخوانید. دوستان من، ما رژیم جمهوری اسلامی نیستیم که همه چیز را کتمان کنیم و نگذاریم حقایق فاش بشود. حقایق درون زندان با صداقت و صراحت من و شما به بیرون منتقل می شود.

رفیق و هم بند زندانی، ما دشمن هم نیستیم به یکدیگر تهمت نزنیم. عده ای در زندان مرتکب چنین اعمالی شده و از میان آنها چند نفر اعدام شده اند؛ با انکار و بی حرمتی کردن و لقب های ناروا دادن چیزی تغییر نمی کند. اینها همان حقایق تلخی است که بازگویی آن باعث رنجش واقع بینان برای نسلهای کنونی و آیندگان تبدیل گشته است. اینها همان حقایق تلخ، اما روشنی است که به عمد و با آگاهی به خلاف تصور می شود.

نقابها را از چهره بردارید، سپس اذان بدهید؛ پس از آن بر بالای منبر بروید خطابه و مرثیه بخوانید.

ادامه دارد.

20 / سپتامبر /  2006

 

" با یادِ اشرف فدائی" 

فریبا مرزبان

تابستان 1361 شمسی بود و من در سلول شماره شش در بندِ قرنطینه زنان، در زندان قزلحصار بودم. ابتدا سه سلول 6، 7 و 8 در قرنطینه بودیم. هر چند روز در میان، میهمانان تازه واردی را برای تنبیه، به بندِ ما منتقل می کردند؛ این زندانیان از بندهای مختلف زندانِ قزلحصار، به جمع ما تنبیهی ها افزوده می شدند و گاه نیز دیده می شد، که تازه واردین از زندان اوین هستند. داود رحمانی، لمپن تمام عیارِ زندان، تصمیم گرفته بود که زندانیان زن را در هم شکند. او تصور می کرد که با تشکیل قرنطینه می تواند ما را به زانو در آورد. با اقدام به اینکار، دو هدف را پی می گرفت، اول اینکه زندانیانِ کمونیست مخالف رژیم، که مواضع شان علنی بود را، مجبور به انجام فرایض دینی نماید؛ مسلمان بشوند، از مواضع گروهی خود دست بردارند و اظهار ندامت بکنند.

دلیل دومِ برپایی بندِ قرنطینه، پی بردن به تشکیلات درونِ زندانیان مجاهد در زندان و از میان آنها توابین تاکتیکی بود. تعدادی از زندانیان مجاهد در زندان کار می کردند و به عنوان مسئول بند، همه کارها و ملاقاتهای زندانیان را کنترل می کردند. (عفت خلیلی، شکر محمد زاده[1]، فرزانه عموئی از عاملین اصلی بودند و بعدها در زندان دفاع از سازمان مجاهدین نکردند، در عوض، مواضعِ جمهوری اسلامی را پذیرا شدند و بر همین اساس برای فرار از شکنجه و حفظ جانشان اقدام به همکاری کامل با مسئولان زندان نمودند. با استناد به گزارشهای آنها، بسیاری از مجاهدان و کمونیست ها تحتِ شکنجه قرار گرفته و تعدادی نیز اعدام شدند)    

 

دیری نپائید که جمعیت محکوم در قرنطینه به 300 نفر رسید. مسئولین زندان برنامه داشتند که با افزایش فشار بر ما، از مقاومت در زندان جلوگیری بکنند، اما، نمی دانستند که بند قرنطینه ایده آل همه زندانیان مخالف حکومت بود و در میانِ زندانیان، بند هشت یا قرنطینه، منطقه آزاد شده لقب گرفته بود. زندانیان حاضر بودند در قرنطینه بمانند ولی به خواست رئیس زندان تن ندهند. قرنطینه 11 سلول حدوداً 2 x 3 متر داشت و در هر سلول 27 تا 32 نفر را حبس کرده بودند. در سلول به دلیل کمبود جا نمی توانستیم بخوابیم؛ نشستن هم شیفتی انجام می شد و همه ساعات روز، تعدادی از زندانیان به صورت ایستاده در سلول ها دیده می شدند.

 

در یکی از همین نقل و انتقالات اشرف فدایی را، به بند ما منتقل کردند. او را از قدیم می شناختم. از وقتی که دستگیر شده بودم فرصت دیدار او را نداشتم، از طریق همکار (یکی از دوستانم که او زندانی بود) می دانستم که اشرف هم بازداشت و در زندان بسر می برد.

آن روز گرمِ تابستانی که او را در زندان دیدم با فریاد به سمتم آمد و گفت: ارباب کجا بودی تا حالا؟ می دانستم گرفتنت؟ دستهایم را بر اطراف گردن او حلقه زدم و آهسته در گوشش گفتم: هیس، حرف با هم خواهیم زد. گفتنی خیلی بود. اشرف از دانش آموزان هوادار سازمان مجاهدین بود. در منطقه تهران نو ساکن بودند و در دبیرستان زینبیه در منطقه گارد سابق، درس می خواند. الهه محبت (اعدام 1360، در محوطه زندان اوین)، همکار(توانست جان سالم به در ببرد و از زندان آزاد شد) و او که با هم بودند و معمولا برای دیدن همکار به خانه ما می آمد.

اشرف در طول سالهای زندان سختی و شکنجه های روحی زیادی کشید؛ با وجود، کمی سن و تجربه کمی که داشت مقاومت خوبی، از خودش بروز داده بود. در آن سالها هنگامی که مقاومت نیروهای کوچکتر، جوانتر و هوادار را می دیدم با خود می گفتم: مرکزیت ها و اعضاء بالای تشکیلات ها، از هوادران، مقاومت کردن، یاد باید بگیرند. در شرایطی که هوادراران کشته می شدند، اعضاء رده دار و مرکزیت ها یکی پس از دیگری نادم می شدند. گرچه جموری اسلامی رحم نمی کرد و بسیاری از نادمین و خائن ها را، با وجودیکه تخلیه کامل اطلاعاتی شده بودند و نهایت همکاری را کرده بودند؛ اعدام کرد!

 

اوایل آذرماه 1361 بود و در پی حمله رعب آور و بیرحمانه " جلاد لاجوردی دادستانِ زندان"، به بند ما، هفتاد نفر را به بیرون از بند هل دادند و اشرف جزء آنها بود. اشرف جزء اولین سریِ زندانیانی بود که از قزلحصار به گوهردشت به انفرادیهای طولانی مدت فرستاده شد. در پایان دیماه، من هم به آنها ملحق شدم. پس از انتقالِ من، تا خرداد ماه 1362 از زندان قزلحصار به سلولهای انفرادی افزوده نشد و تا آن هنگام ما 131  نفر بودیم که از قزلحصار به انفرادی منتقل شده بودیم.

اشرف مدتی در انفرادی بود سپس او را با یکی دیگر از زندانیان هم سلول کردند. چندی بعد هم سلول او را به قزلحصار به واحدِ مسکونی، منتقل کردند. همه ملاقاتهای ما قطع شده بود و بیش از یک سال او ممنوع الملاقات با خانواده اش بود. در میان ما، آتوسا و تعدادی دیگر 16- 17 ماه و من 19 ماه از ملاقات محروم بودم. اشرف بیش از یک سال و نیم انفرادی کشید. 6-7 ماه به همراه 16 نفرِ دیگر که فروزان عبدی (به هنگام قتل عام زندانیان در سال 1367 اعدام شد) و دو تن از هواداران سازمان پیکارِ جزء آنان بودند (هم اکنون خارج از کشور هستند) در توالت های زندان قزلحصار واقع در بخش اداری واحد 3 در حبس بود.

در آن ایام، ما چپها را شکنجه می دادند تا نماز بخوانیم و به فرامین مذهبی، بها بدهیم؛ این در حالی بود که زندانیان مجاهد نماز می گذاشتند و گروهی از آنان با زندانیان چپ، نجس و پاکی را رعایت می کردند و مجبور بودند در همان محل نماز بگزارند و روزه داشته باشند.

در سال 1363- 64 که فشارهای فزاینده و مختلف بر ما، تاثیر تخریب کننده ای داشت؛ او را مدتی در یکی از تاریکخانه های گوهردشت حبس کردند. رسم بود که هر گاه فشار بر حاکمیت در  بیرون بیشتر می شد در زندان، فشار بر ما افزوده می گشت.

در پی تغییراتی که در وضعیت عمومی زندانها پدید آمده بود؛ اشرف را در اوایل شهریور ماه 1364 به همراه همه آنان که از زندان قزلحصار به آنجا منتقل شده بودند؛ مجدداً به زندان قزلحصار، واحد 3، بند 4 عمومی منتقل کردند. این آخرین وداع ما بود. در این سفر مرا همراه آنان نکردند. من همچون تک درخت پیر در انفرادی ماندم و روزها و شبهای بیشتری را شماره  می کردم.

 

تا اینکه، همکار را، در یکی از شب های ماه مهر 1367 دیدم. در نزدیکی رودخانه، پل پدرثانی. با او به گفتگو مشغول بودم، با دستش گونه تکیده اش را می فشرد و می گفت: اشرف را اعدام کردند، باور کن، اشرف اعدام شده. من به او نگاه می کردم و او که مراقب بود رهگذری صدایش را نشوند آهسته می گفت: باور کن، باور کن!

من در سکوت بودم. جاذبه زمین آنقدر زیاد بود که نمی توانستم بر روی پاهایم که سست شده بودند، بایستم. دنیایی از فریاد بودم ولی در سکوت او را نگاه می کردم. از شدت سنگینی خبر، لبهایم، بر هم دوخته شده بودند؛ سخنی نمی توانستم بر زبان برانم. در آن شبِ غمگین پاییزی، من بودم و نگاهم بود که از همکار بر نمی تاباندم و منتظر بودم، خبر اعدام یکی دیگر از آشنایان را بگوید. اشرف رفت، اکبر محمدی هم رفت و امروز فیض مهدوی رفت؛ فردا نوبت کیست؟

یاد و خاطره همه آنها گرامی باد.

12/ شهریور ماه/ 1385