" بازگویی یک
حقیقت"
2
فریبا
مرزبان
هدف از
نگارش تاریخ
چیست تاریخ
مستقل چه می
گوید؟ نقل از
مقدمه کتاب" تاریخ
زنده " جلد
اول. تاریخ می
بایست، خارج
از اراده قومی
و سیاسی
نویسنده باشد؛
و من، بدنبال
شرایطی هستم
تا بشود؛ به وقایعِ
رخ داده در پیرامونمان
بپردازم؛ تا
بدین وسیله
بتوانم بخش
هایی از یک
دهه بحران و
سرکوب در
ایران را، به
شکل حقیقی،
ثبت بکنم. و با عملی
شدن این فکر، رسیدگی
و جمع بندی
صحیح از آن
وقایع ممکن
بشود. و
همچنین معتقدم،
بدون بررسیِ
علل، آمار
زندانیان و کشتار
ناجوانمردانه
در زندانهای
جمهوری اسلامی
ایران که در
سالهای اخیر
بدون نمونه
تاریخی است،
به جمع بندی
نخواهیم رسید.
ضرورتاً
اعلام می دارم؛
شرح موضوعات و
مسائل با دفاع
یا رد کردن آن
موضوعات
متفاوت است. دفاع
من، از اشرف و
ارزش اشرف
هاست! و طبیعی
است در این
میان، به
تفاوتهای
رفتاری و
عملکرد زندانیان
درون زندانِ می
پردازم.
در مقاله" با
یاد اشرف
فدایی" به
همکاری چند تن
از سرخطان و
مسئولان مجاهدِ
زندانی در
زندان اشاره کرده
ام. ذکر نام
چند زندانی
مجاهد که نفوذ
و رده پائینی
در درون
تشکیلات
زندان نداشته
اند؛ ایرج مصداقی
و چند نفر
دیگر را گزیده
است، و در میان
آنها، تعدادی
که بی نام و
نشان و بی
هویت هستند تغییر
جنسیت و تغییر
شکل داده اند
تا جبهه متحد
مخالف را
تکمیل بکنند.
مادام که
می نویسم بر
این عقیده
هستم که در
تاریخ سیاسی و
مبارزاتی همه
چیز می بایستی
ثبت بشود. به
همین دلیل در
چهارچوب های
فکری ام، دخل
و تصرف در
بیان واقعیات
جایی ندارد و
تاکید می کنم،
در تاریخ
سیاسی اخیر، تاکیدهایی
باید بشود؛ از
جمله: کسانی
اعدام شدند که
نمی بایست جنایتی
بر آنها بوقوع
بپیوندد.
همچنین، باید
گفت؛ در بین
کسانی که
اعدام شده اند،
تعدادی با
رژیم همکاری
کرده بودند و
در حقیقت جان
عده ای را به
خطر انداخته و
خودشان آخرِ
دست اعدام شدند.
با نوشتن این
حقایق و نام
بردن از بعضی
شخصیتها، به
دنبال محکوم
کردن مرتکبین
و معرفی ظالم
نیستم. برای
من مرز قربانی
و ظالم به
وضوح روشن است؛
اما مطالب
ناگفته
بسیاری است که
عده ای سعی
دارند از
انتشار آنها جلوگیری
بکنند.
از آنها
که معترض به
حقیقت گویی
هستند و به
دنبال خمینی، فریاد
نگذارید بنویسند
را، سر داده
اند، سوال
دارم: آیا با
نگارش تاریخ
سیاسی، بیان
طول و عرضِ
جریانات
سیاسی هدف است
یا بیان و
بازگویی هر آنچه
که رخ داده
است؟
اگر هدفتان
به رخ کشیدن
طول و عرض
باشد؛ باید
بپرسم: چرا پس
از 27 سال و با
داشتن طول و
عرض وسیع،
تغییر شیوه
مبارزاتی را
پیشنهاد می
دهید و درصدید
شیوه جدیدی را
به پیش ببرید؟
چرا پس از 27
سال دفاع از
مبارزه نظامی
پراکنده؛ عقب
نشسته اید و
از تغییر نظام
از طریق رفراندوم
سخن می گویید؟
نوشتار من
محکوم کردن
جریان سیاسی
را در پی
ندارد؛ اگرچه
اقدام به این
کار حق من است
و در صورت ضرورت
بدان اقدام می
کنم. می گویم، آنچه
که در مورد
زندان، گفته و
نوشته شده، عین
واقعیت نیست. در
این راه از
نظرات و تجارب
خودم دفاع می
کنم و از هم
نظری دیگران
سپاسگزارم.
در پی
نوشتن مقاله "با
یاد اشرف
فدایی"،
ایرج مصداقی
به نماینده گی
از زندانیان
زن مجاهد
برخاسته است. او
در مقاله ای
نه فقط
اعتراضی؛
بلکه فراتر از
اعتراض رفته و
فرمان به
شکستن قلم ها
داده و همچنین
توصیه کرده
است، در کتاب "تاریخ
زنده" جلد
اول، به قلم
اینجانب،
تغییراتی
بوجود بیاید.
قبل از
هرچیز می گویم
اگر ایشان به
کتاب من بند
نمی کردند؛
غیر طبیعی می
نمود. از
سخنانشان
چنین استنباط
می شود که در
همه بندها و
همه زندانها،
بطور همزمان
حضور داشته؛
حتی در سلول
های انفرادی
زنان، زندانی
بوده است! به
اسناد و نامه
های زندان و
دادستانی دسترسی
داشته اند. در
جریان نقل و
انتقالات و جا
به جایی ها و
شخصیت های
مختلف در
زندانها بوده
اند.گویی
دسترسی به اسناد
درون زندان و
محرمانه دارند
و از همین
روی، تاریخی
برای آزادی و
نقل و انتقال من
از زندانی به
زندان دیگر
تعیین کرده
است. مصداقی
در مقاله
نگذارید چشمه
خشک بشود چنین
می نویسد:
فریبا
مرزبان
هوادار سابق
اقلیت و همکار
سایت «هنرمندان
در تبعید» که از
مجاهدین
هواداری میکند،
همزمان با
هیجدهمین
سالگرد کشتار ۶۷
در مقالهی
خود بدون آنکه
درنگی کند،
زیرکانه غیرمنصفانهترین
و غیرواقعیترین
اتهامات را
در قالب یادی
از «اشرف
فدایی» یک
شهید مجاهد،
متوجه کسانی
میکند که
امکان دفاع از
خود را ندارند
و متأسفانه
این اتهامات
در سطح وسیعی
از طریق سایتهای
اینترنتی پخش
میشود.
از نوشته ایرج
مصداقی، چنین
استنباط می
شود که از
سردبیر محترم
سایت ایرانیان
آرتیست،
سوالی دارند و
نمی توانند
مستقیماً
بپرسند؛ و
پرسش ایشان
احتمالاً این
است: چرا سایت
حامی مجاهدین
نظرات
مخالفین یا
جدا شدگان از
مجاهدان را
درج می دهد؟ در
باره سایت
هنرمندان در
تبعید باید
بنویسم؛ پاسخ
ساده است و من
به شما می
گویم؛ ایشان
انسان آزاده ای
هستند که علی
رغم چهارچوب
فکری و سیاسی
که به آن
معتقد اند خود
و دیگران را
دچار سانسور نمی
کنند و نمی
خواهد نقشی در
محدود کردن
آزادی بیان و
قلم اجرا کند.
همکاری من با
سایت
هنرمندان در
تبعید به همین
دلایل است که
در این سایت سعی
بر رعایت حقوق
سایرین می
شود؛ و رعایت
این قبیل
موارد در سایت
های متحد شما دیده
نشده و نخواهد
شد!
در
همان مقاله مصداقی
پرسیده است:
آیا
فریبا
مرزبان در
تنهایی از خود
سؤال کرده
است، چگونه
امکانپذیر
است که رژیم
او را که
زندانی
مقاومی هم بوده
در سال ۶۴
از زندان آزاد
کند ولی
افرادی مثل شکر
محمد زاده و
فرزانه عمویی را
که به قول او «...در
زندان دفاع از
سازمان
مجاهدين
نکردند، در
عوض، مواضع
جمهوری
اسلامی را
پذيرا شدند» و
یا حتا «برای
فرار از شکنجه
و حفظ جانشان
اقدام به
همکاری کامل
با مسئولان
زندان نمودند»
تا سالها
بعد نیز در
زندان نگاه دارد؟
لازم
است بگویم، من
در آخر دیماه 1361،
به زندان
گوهردشت
منتقل شده و
در پائیز 1365 از
زندان اوین
آزاد شدم. من و
فرزانه عمویی
در زندان
گوهردشت هم
سلول بوده ایم
و همچنین در
سال 1365 در زندان
اوین. من هم
می دانم که
فرزانه تعادل
روحی خود را
از دست داد و
بیماری او را وابسته
به دو دلیل می
دانم 1)
فشارهای وارد
شده از سوی زندانبانها
بر وی. 2) عامل ترس
که در وجود او
همیشه دیده می
شد. می دانیم
که ترس دشمن
انسان است.
گمان
نکنید که با
بی انصافی در
باره او می
نویسم؛ بلکه
شناخت و آگاهی
خودم را، از
او در مقابل
وجدانهای
بیدار می
گذارم نه آنها
که چماق به
دست دارند و
نیرو بسیج می
کنند. فرزانه
را، بیش از شما
مدعیان می
شناسم و می
دانم که او در
کجا و چگونه
دستگیر شد و
چطور رو به
زوال گذاشت؟
هر چه می
نویسم نتیجه
شناخت از او و دوران
هایی است که
با او بسر
کرده ام.
مدتها با من
هم سلول و هم
اتاق و هم بند
بوده است؛ در
قزلحصار، در
گوهردشت و در زندان
اوین.
تعدادی از
زندانیان پس
از بازگشت از
واحد مسکونی،
به بند عمومی
در قزلحصار
انتقال داده
شده بودند.
فشار نگاهها و
سنگینی
رفتارها و بی
طاقتی و
پشیمانی که در
آنها بوجود
آمده بود،
باعث شده بود
که چند نفر از
آنها تقاضای
انتقال به سلول
بدهند چون نمی
خواستند در
بند عمومی
باشند. با
توجه به خواست
آنها و
ناباوری
مسئولان
زندان از توابیت
آنها، تعدادی
شان را برای
همکاری و
اثبات توابیت
به زندان
گوهردشت و
دیگر
زندانها،
منتقل کردند. و
فرزانه همسلول
من بود در
گوهردشت.
دایه های
پر مهرتر از
مادر توجه
کنند که
اینجانب به
قصد محکوم
کردن او،
مطلبی ننوشته
ام؛ تفاوت های
من و امثال من،
با تفکری که
شما مروج آن
هستید سالهاست
پدیدار شده
است. در فرهنگ
و تربیتی که
دارم از اینکه
می نویسم ما
افرادی همچون
اشرف فدایی را
از دست داده
ایم و با یاد و
خاطره شان
چشمهایمان تر
می شود،
اشکالی نمی
بینم. و از
دیگر سوی می
نویسم در
زندان، کسانی
که سرخط اشرف
ها بودند؛
خیلی سریع
مواضع جمهوری
اسلامی را
پذیرفتند و از
این جهت آسایش
سایر
زندانیان را
بر هم زده
بودند.
دوستان
عزیز توجه
کنید، که در
سال 1365 در زندان
اوین،
مجاهدین تواب
و غیر تواب،
فرزانه را
پاسکاری می
کردند و روان
پریشی او را
تاکتیکی بیش
نمی دانستند. حال
که تبدیل به دایه
پر مهر تر از
مادر شده اید؛
بگویید در آن
سال کجا
بودید، تا از
او دفاع بکنید؟
آیا می توانید
منکر بشوید که
بیماری او را،
تاکتیکی
اعلام می
کردید؟ تصور
من بر این است
که با او در
دوران روان
پریشی نبوده
اید و اکنون بر
اساس شنیده ها
و آثار نوشته
شده زندانیان
چپ، با تعصب
گروهی که
دارید، از او
دفاع می کنید؟
ایکاش، آن
روزها می
بودید و کمی به
حال خراب او
دل می
سوزاندید که، در
آن صورت، دفاع
تان از او منطقی
می نمود!
همه سعی
من بر اطلاع
رسانی صحیح
است. بارها و
بارها، و با
دقت تر از
مجاهدین،
ارزش و توان
عده ای را به
میان کشیده و
به آنها پرداخته
ام. از خود
پرسیده اید: ما
که دشمن مان
مشترک بوده
است چرا باید
با دشمنی
واقعه ای را بنویسم
و تعریف بکنم؟
در مقاله "با
یاد اشرف
فدایی"،
وضعیت اشرف را
دقیق تر از
مجاهدان
نوشته ام و
شرح داده ام
که بر او چه
رفته است.
وقتی با چنین
دیدگاهی قلم
به دست می
گیرم و می
نویسم نهایت
بی انصافی است
اگر کسی بگوید؛
برای دفاع از
مواضع گروهی
می نویسم. و من
از شما که
چنین نوشته
ای؛ سوال دارم
در کدام مقاله
و کدام جمله
از مواضع گروه
سیاسیِ خاصیِ،
دفاع کرده ام
که آن را کشف
کرده اید؟ ظاهراً
درک مطلبتان،
ضعیف است.
فرزانه
روز به روز
حالش به وخامت
می گذاشت و بطور
مرتب از
نگهبانهای
زندان
درخواست می کردیم
که او را به آسایشگاه
منتقل بکنند و
وضعیت جسمی او
را شرح می
دادیم.
متاسفانه او کسی
را در میان
مذهبی ها
نداشت تا سنگش
را به سینه
بزنند. توابین
معتقد بودند
که او تمارض
می کند و مشکل
جدی ندارد. از
سویی دیگر
مجاهدان
سرموضعی به خاطر
اطلاعاتی که
فرزانه در
واحد داده بود
از او متنفر
بودند و نه
تنها به او
کمکی نمی
کردند بلکه می
گفتندکه حقه
اش اوست.
من هم
موافقم که
کسانی همچون،
فرزانه عمویی
قربانی شدند و
از ذکر نام او
و هر زندانی
دیگر چون او
که اکنون در
بین ما نیست
خوشحال نمی
شوم.
دوستان،
از بازگویی
این قبیل
مسائل خوشنود
نیستم؛ اگر چه
تلخ است، اما،
عین واقعیت
است. برخورد و
عکس العمل با
او به همین شکل
بود که می
نویسم. اینک
او طرفدارانی
پیدا کرده که
در سالهای خفقان
زندان او را
رها کرده
بودند. و
مدافع او ما بودیم
بطور دائم در
باره وضعیت او
به نگهبانها
گزارش می
دادیم؛ اگرچه
فرزانه به
هنگام
برگزاری نماز،
کینه چپها را
به دل داشت و
یکسره ما را
به باد فحش می
گرفت. فرزانه
در اتاق که
بود پتو را بر
سر خویش می
کشید و تا یک
هفته از زیر
پتو بیرون نمی
آمد. به زور و پافشاری
او را می
بایست به حمام
برد و مجبور به
تعویض لباس
کرد.
اینها را
که می نویسم
در شرایطی بود
که زندانیان
مذهبی او رها
کرده بودند.
لباسهایش را
زندانیان چپ
شستشو می دادند
و او را مجبور
به خوابیدن و
بیداری می
کردند. من
هرگز تصور نمی
کردم که گذشت
زمان او را تا
این حد تغییر
بدهد؛ او که
در سلول بطور
مرتب نجس و
پاکی را با من
رعایت می کرد همه
چیز را فراموش
کرده بود. کدامیک
از زندانیان
که با ما
بودند می
توانند بگویند
که خلاف می
گویم؟ هیچیک
از مدافعان
امروزی او، که
دم می زنند؛ او
را به چشم یک
انسان و موجود
زنده نه می نگریستند
و نه به حساب
می آوردند.
ایرج
مصداقی در
ادامه می
نویسد:
ستان، زندانیان
سیاسی سابق،
کسانی که این
نوشته را میخوانید،
اجازه ندهید
حتا
عمیقاً
معتقدم امروز
نه به عنوان
یک همرزم، همراه
و یا همبند
پیشین، بلکه
به عنوان یک
انسان
نبایستی اجازه
دهیم حق
فرزانه عمویی
که به خاطر
تحمل سبعانهترین
فشارها دچار
بیماری حاد و
پیشرفته روانی
شده، ضایع
شود.
چرا این
همه ظلم در
رابطه با
مادری که به
خاطر فشارها و
شکنجههای
رژیم حتا قادر
به شناسایی
فرزند خود
نیست روا
داشته میشود.
چه چیزی را میخواهیم
ثابت کنیم؟
در مورد چه
چیز میخواهیم
روشنگری
کنیم؟ آنان که
در واحد مسکونی
در زیر شدیدترین
فشارها بودند
در آخرین
روزهای واحد
مسکونی فرزانه
را درحالی که
سرپا ایستاده
بود و اجازه خوابیدن
نداشت دیده
بودند.
فرزانه
عمویی از سال ۶۳
دچار بیماری
روانی شدید
بود و نمیتوانست
دارای موضع
سیاسی باشد و
یا از جریانی دفاع
کند. شکر
محمدزاده تا
روزی که زنده
بود از مواضع
سازمان
مجاهدین خلق
دفاع کرده و
عاقبت به خاطر
آرمان خود و
به عنوان تنها
بازمانده
واحد مسکونی
در کشتار ۶۷
جاودانه شد.
رویا
قناعتی، یک
زندانی
هوادار فدائیان
(اقلیت) بود. او
به همراه دو
خواهر خود در
سال 1360 دستگیر
می شود. و در
همان اوایل
دستگیری، در
زیر بازجویی،
مواضع جمهوری
اسلامی را پذیرفته؛
اطلاعاتش را
می دهد و به صف
توابین می
پیوندد. در
سال 1364 ، در
زندان
گوهردشت او را
به سلولم
آوردند. به
محض اینکه او
را دیدم
شناختم؛ اما
در تعجب بودم،
چه بر سرش
آورده بودند
که بدان حال
نزار و درب
داغان افتاده
بود؟ تعادل
روحی رویا بهم
خورده بود.
مشکلات زیادی
با او داشتم و
می اندیشیدم،
مبادا بخواهد
مرا بکشد؛ چون
بارها با من
گلاویز شده و
با قاشق
غذاخوری به
سمت من حمله
ور می شد. چند
بار نگهبانها
آمدند و دخالت
کردند.
رویا هم
قربانی بود و
نمی دانم که
سرنوشتش چه شد؟
هرچه بود او
را می دیدم که
روز به روز
بدتر می شود.
با همه این احوال
رویا بریده
بود و
اطلاعاتی را
که داشت در
اختیار
بازجویان
زندان، مستقر
در اوین قرار داده
بود. آیا به
خاطر بیماری
او همکاری و
اطلاعات داده
اش را باید
فراموش کرد؟
یا هر کدام را
در جای خودش
می بایست
گذاشت و از
نظر گذراند؟
کسی قصد
محاکمه او و
امثال او را
ندارد؛ پرسش
من از شما
خواننده عزیز
این است: در
تاریخ و نوشته
هایمان و در
خاطراتمان که
می نویسیم آنچه
بوده است را، چرا
نباید حفظ
بکنیم؛ ضمن
اینکه از یادها
نبریم
سرانجام چه شده
است؟
دوستان،
رفقا، بیش از
آنچه از دست
داده ایم از
دست نخواهیم
داد؛ ترس از
چیست و چه
اتفاقی می
افتد، اگر
حقایق را بنویسیم
و میزان
تلفاتمان را
عیان کنیم؟ به
تصور من، عده
ای غول ها و بت
هایی ساخته
اند که شکستنِ
آن بت ها و غول
ها شکست
خودشان را در پی
دارد. آیا به
همین دلایل
نیست که عده
ای نمی خواهد
بت های اعظم
شکسته بشوند و
احدی را اجازه
نمی دهند از
ناممکن ها و
ممکن های
زندان بگوید
مگر آنچه
خودشان می
خواهند؟
ایرج
مصداقی نوشته
است:
فریبا
مرزبان در سال
۶۲ به
گوهردشت
منتقل و در
سال ۶۴
آزاد شد.
لااقل از سال ۶۱ به بعد
فریبا مرزبان
با شکر
محمدزاده و
فرزانه عمویی
در یک زندان
نبوده است. او
چگونه میتواند
در رابطه با
این افراد به
سادگی اظهار نظر
کند
آقای
مصداقی قدری
به خودتان
بیائید. مگر
زندانی بند
زنان، یا با
من هم سلول
بوده اید که
تاریخ ورود
وخروج من را از
زندان با
اطمینان می
نویسید و نتیجه
گیری می کنید!؟
از شما می
پرسم آیا هر
آنچه در
کتابتان (نه
زیستن و نه
مرگ) نوشته
اید از همین
روزن تاریخی و
کانال خبری
بوده است؟
توضیح بدهید
سال64 و 62 را از کدام
انبار بیرون
آورده اید؟
آیا درآن
هنگام که مرا
به محل اجرای
احکام می بردند
شما آنجا بودید
یا فریبا
عمومی مرا جا
به جا می کرد؟
(فریبا عمومی
یکی دیگر از
توابین مجاهد
بود که در
شعبه بازجویی
و هماهنگی
زندان کار می
کرد). در
همان مقاله، مصداقی
ادامه داده
است:
چگونه
ممکن است فریبا
مرزبان که
مقاوم هم بوده
در سال ۶۴ از
زندان آزاد
شود اما شکر
محمد زاده
که به قول
فریبا مرزبان
با استناد به
گزارشهای
او، «بسياری
از مجاهدان و
کمونيستها
تحتِ شکنجه
قرار گرفته و
تعدادی نيز
اعدام شدند» تا
سالها بعد در
زندان باقی
بماند و عاقبت
در کشتار ۶۷
که زندانیان
سرموضعی را به
دار میکشیدند،
اعدام شود؟
ابتدا
بنویسم که با
طرح این سوال
از سوی شما، همه
آنها که از
زندان آزاد
شده اند به
زیر سوال رفته؛
که چرا قبل از
سال 1367 از زندان
بیرون آمده
اند؟ من و
امثال من پیش
از معامله و
معادله نظامی
میان سازمان
مجاهدین و
جمهوری
اسلامی از
زندان بیرون
آمدیم. پرسش
من از شما این
است شما که در
زندان بوده و
معتقد به
عملیات
مسلحانه هم
بوده اید؛ به
هنگامی که از
بین بردن نسل
مردها، در
جریان بود؛
چگونه زنده
ماندید و از
زندان آزاد
شدید؟ در سال
1367 کمونیست ها،
نقشی در
عملیات نظامی
و تشکیلات
زندان
نداشتند؛ اما،
به دنبال
درگیری های
نظامی، پای
آنها به میان کشیده
شد و سرهایشان
بر بالای چوبه
دار رفت. و
لنین می گوید:" تا
مادام که توده
ها، نسبت به
جنبش ابراز
همدردی نکرده
اند؛ یا حداقل
نسبت به سیستم
حاکم ابراز بی
طرفی نکنند به
میدان آوردن
پیشاهنگ خیانت
و از آن
بالاتر جنایت
است. این
قانون اساسی
همه انقلاب
هاست".
ما
داستان و
افسانه نمی
نویسیم و
جمهوری
اسلامی به حدی
جنایت کرده
است که نیاز
به آن نیست بر
آن بیفزاییم.
و لازم به
یادآوری است که
بگویم؛ در
زندانهای دهه
شصت، هیچ
زندانی از
مواضع
سازمانی اش
دفاع نکرد؛ چه
آنها که ماندند
و چه آنها که
اعدام شدند!
کسانی که در زندان
بوده اند به
خوبی می دانند
که فضای حاکم بر
زندانهای جمهوری
اسلامی به
گونه ای نیست
که زندانی از
مواضع گروهی
اش دفاعی
بکند. همه
مجاهدین به
محض بازداشت
خود را منافق
می نامیدند و
در حینِ سوال
و جواب می
گفتند: که
تواب هستند؛
یعنی، از
بازداشت آنها
بیست و چهار
ساعت نمی گذشت؛
بر خود، نام
تواب و منافق
می گذاشتند.
با
شناخت و تجربه
از وضعیت
زندانهای
ایران، شکر
محمدزاده چگونه
در طول سالهای
زندان از
مواضع
مجاهدین خلق
دفاع کرده است
و مسئولان زندان
او را تا سال 1367
در زندان زنده
نگاهداشتند؟
کمی
به
ادعاهایتان
فکر کنید؛ نه
تنها او،
چنانچه، هر
زندانی دیگر،
اشاره ای به
سازمانش می
کرد؛ بدون
تردید؛ در دم
اعدام می شد.آقای
مصداقی از
زندانهای
جمهوری
اسلامی می نویسید
نه از زندانی
دیگر.
از
بیدادگاههای
حاکم بر آنها
ماجراها می
بایست نوشت و
به اعتراف همه
زندانیان از
بند رسته، بسیاری
از توابان به
جوخه اعدام
سپرده شدند؛
شما، هم، در
کتابتان
نمونه هایی را
ذکر کرده اید.
" در
اولین قدم،
لاجوردی
اکثریت قریب
به اتفاق توابانی
را که از طریق
کار در شعبه
های بازجویی،
در جنایت های
او و رژیم
سهیم بوده
اند، اعدام
کرد". (
اندوه ققنوس
ها، ص 170 )
چرا
اینک منکر می
شوید؟ در
اذهان عمومی، کتمان
حقایق و
جلوگیری از
انتشار آنها،
چنین معنا می
دهد که اعمال
شما، اقدامی
است به دفاع
از سانسور و اعلام
حضور استبداد
شخصی و گروهی.
و در دیگر
مواقع، اقدام
به این عمل،
تحریف تاریخ
شمرده می شود!!
مصداقی
در همان مقاله
ادامه می دهد:
نمیدانم
فریبا مرزبان «بسیاری»
را که آنان به
اعدام دادهاند
از کجا آورده
است، ولی بعید
میدانم او
بتواند نام
حتا یک زندانی
مجاهد یا کمونیست
را بیاورد که
به خاطر گزارش
فرزانه عمویی
و به ویژه شکر
محمد زاده
اعدام شده
باشد. این در
حالی است که حتا
پس از دوران
سخت واحد
مسکونی نیز شکر
دارای
اطلاعات زنده
در مورد کسانی
که دستگیر
نشده بودند،
بود.
من
نام خود و
بسیاری از
زندانیان چپ
را در لیست
قربانیان
شکنجه به خاطر
گزارشهای این
افراد قرار
داده و در
صورت نیاز اعلام
می کنم. به
گمان شما، همه
گزارشها می بایست
بر علیه
مجاهدین
باشند تا جدی
تلقی بشوند و
تنها در این صورت
است که همکاری
بریده ها با
زندانبانها به
حساب می آیند. تصور
می کنم
زندانیان چپ،
جزء خلق
ناآگاه و خلق
قهرمان نبودند
که به خاطر
سرپیچی از
نماز گزاردن، نام
چپها را به
مسئولان می
دادند و آنها
را در فشار می
گذاشتند؟ عده
ای از مجاهدین
اقدام به چنین
کارهایی کرده
اند! از نظر
شما شکنجه،
شکنجه نیست!؟ یا
اینکه، به
خاطر اختلاف
ایدئولوژی،
تحت شکنجه
قرار دادن
نیروهای غیر
مذهبی مجاز و
منطقی شمرده
می شود؟ آیا
نباید حقوق
افراد به
یکسان رعایت
بشود؟
می
توانید توضیح
بدهید به چه
دلیل، در
زندان
قزلحصار در
بندهای زنان
در ابتدای هر
مسئله موجود
در زندان،
گریبان
زندانیان چپ گرفته
می شد؛ آیا به
خاطر گزارشهای
توابین مجاهد نبود
که در هنگام
توابیت،
تضادهایشان با
چپ ها نمود
آشکار تری می
یافت؟ با توجه
به عملکرد
بریده و با
جمع بندی های
من، آنها تواب
هستند و در
جمع بندی های
شما، توبه تاکتیکی
و افتخارات سازمانی
نامیده شده
اند!
حمله
کنید،
نگذارید؛
مخالفین
فریبا مرزبان متحد
شوید! هیچ از
خود پرسیده
اید که تا کجا
پیش خواهید
رفت؟ این را
بدانید که اگر
قلم من؛ با
توهین، ناسزا
و بی احترامی
های دیده شده
شکسته بشود و
من ننویسم. کس دیگری،
در جایی دیگر،
قلم به دست
گرفته خواهد نوشت.
هر یک از ما
سند زنده ای
از جنایاتی
بزرگ هستیم و
کسی را یارای
مقابله و توان
برای از بین
بردن این
اسناد نیست.
اگر نابودی
شدنی بود؛
جمهوری
اسلامی تا
کنون موفق می
شد از نشر و
گسترش اخبار
جنایاتِ
مرتکب شده اش جلوگیری
بکند.
در پایان بخش اول مقاله"بازگویی یک حقیقت"، حاشیه نویسی هایی دیده شده است. حضور قد و نیم قد بعضی از افراد که دارای دو صورتند یا بیشتر؛ همچون ورق های سوخته در بازی قماری می باشند که زمان مصرف شان تمام شده اعلام شده است. افرادی که محل و زمان برای بازی را به اشتباه انتخاب کرده و بی جهت خود را درگیر نموده اند. من به خط و ربط های آنها توجه نمی کنم. یکی از آنها در مقاله "در جستجوی دست دیگری" می نویسد؛ هوادار مجاهدین بوده و برای ایجاد رفع بدبینی از خویش، ادامه می دهد؛ که مدتی پیکاری شده است و اکنون مجدداً به سوی مجاهدین بازگشت کرده و از نیروهای مجاهدین دفاع می کند. در مقاله ادامه می دهد که زندانی هم بوده است بدون ذکر نام زندان و تاریخ. نویسنده مقاله در جستجوی دست دیگری، بخاطر دخالت در موضوعاتی که به ایشان و امثال ایشان، ارتباطی نداشته است مجبور شده اند؛ که چندین رنگ و جهت عوض بکنند. امیدوارم، که در نوبت بعدی، دست مب