سخني چند با مردم: قرار نيست عدالتي صورت بگيرد - كتايون آذرلي “مصلوب”

 

زماني كه تصميم نهايي خود را، جهت “بيان” و “نوشتن” خاطرات زندانم “مصلوب” گرفتم، يكي از سؤال‌هايي كه از خود برايم مطرح شد، اين بود كه از نوشتن اين خاطرات چه هدفي را دنبال مي‌كنم و زمينه ساز چه شرايطي براي خود و يا ديگران خواهم بود؟ چه چيزي را در جامعه و فرهنگ و اذهان عمومي به بار مي‌آورم و يا چه چيزهايي را تا حدودي از ميان برمي‌دارم؟ “كارولا اِشترن” در ماهنامة كافكا مي‌نويسد: “نويسنده چه تأثيري مي‌تواند بر جاي بگذارد، آيا مي‌تواند جهان را دگرگون كند؟ دولت يا جامعه و يا دست كم فرد را دگرگون كند؟” در پاسخ به اين نويسنده، يكي از منتقدين ادبي، مارسل رايش- رانينسكي مي‌گويد: هيچ كدام را! او در كتاب خاطراتش مي‌نويسد:“آيا نمايش‌نامه‌هاي تراژدي و تاريخيِ شكسپير مانع قتل حتي يك آدم شده‌اند؟ آيا اثر لٍسينگ توانست دست كم جلوي تشديد گرايشات ضد يهودي را در قرن هجدهم بگيرد؟ آيا اثر گوته تحت عنوان “Iphigenie ” بشر را انساني‌تر كرده است و يا دست كم، يك آدم پس از خواندن اشعار او، نجيب، خيرخواه و يا مهربان شده است؟ اين پرسش‌ها جالب و قابل تأمل‌اند. اما چگونه مي‌شود به پرسش‌هاي اين منتقد پاسخ داد و ادعايش را رد كرد؟ در يكي از روزهاي ماه ژوئن سال 1880 در مسكو، داستايفسكي به افتخار پوشكين سخنراني كرد. در پايان سخنراني او جوانان فرياد زدند: “شما با كتاب‌هايتان از ما آدم‌هاي بهتري ساختيد!” و زُولا مي‌گويد:“كتاب همين را مي‌خواهد” سپس همين نويسنده ادامه مي‌دهد:“آيا اين موارد استثنايي‌اند؟ آري! اما اگر كتاب‌ها به طور عام هيچ تأثير سياسي ندارند، پس چرا اين كتاب‌ها و نويسندگان آن خطرناك مي‌شوند و گاه و بيگاه دولت، كليسا و آخر از همه دستگاه‌هاي سياسي چنين خشونت‌آميز و بي‌رحمانه عليه آن‌ها دست به كار مي‌شوند؟ زيرا نويسنده در مورد اين كه حقيقت وجود دارد شك و ترديد مي‌كند، چون نويسنده نمي‌‌خواهد گذشته را به حال خودش بگذارد، چون اجساد از زير خاك بيرون كشيده مي‌شوند و نويسنده وارد سراهاي ممنوعه مي‌شود و مقدسات زير پا گذاشته مي‌شود. چون نويسنده جانب برندگان و پيروزمندان را نمي‌گيرد، بلكه از بازماندگان و شكست خوردگان جانبداري مي‌كند و… ادبيات در شرايط و وضعيتٍ خاصي، نيرويِ انفجاري بس عظيم‌تر از يك انبار پْر از ديناميت را دارد. (برگرفته از دفتر نوشتار به كوشش محمد ابوبي) من با علم به اين فرضيات، كتاب خاطرات زندان خود (مصلوب) را نوشتم و به سراهاي ممنوعه وارد شدم. مقدسات را زير پا گذاشتم و شك كردم كه يك “حقيقت” وجود دارد، “گذشته” را به حال خود رها نكرده و اجسادي را كه روحشان با قلبم پيوند خورده است و چون خون در رگ‌هايم زندگي مي‌كنند از خاطر نبردم بلكه آن‌ها را بي‌وقفه با حنجره‌ام فرياد زدم و در انتهاء نيز گفته‌ام كه اين اثر، “مصلوب” باعث رنجش پرهيزكاران مي‌شود و آن‌هايي كه خود را سخت باور دارند، فرصتي مي‌يابند تا خشم و عصبانيت‌شان را بدين فرو بنشانند و به هر حال مرا محكوم كنند.” صفحه 37 مصلوب. اما پس از چاپ كتاب “مصلوب” كه در شرايط بسيار بحراني انجام گرفت (توضيح اين شرايط را در صفحات بعد خواهم داد.) هرگز تصور نمي‌كردم در ميان كساني كه دست به قلم برده و خاطرات زندان خود را نوشته‌اند، من تنها كسي خواهم بود كه مي‌بايست به توضيح نكات ريز و خصوصي خانواده و يا دوران كودكيم بپردازم، يا حتي پاسخگوي زبان و منطق بازجويان و شكنجه‌گران خود باشم. مثلاً نمي‌دانستم بايد بنويسم كه اصل و نَسبم از كجاست و چرا بازجو مي‌پرسد كه آيا تُرك آذربايجان هستم يا تبريز؟ هر چند كه خود همين سؤال بيانگر اين مثل قديمي‌ست كه مي‌گويند: “خر چه داند قيمت نُقل و نبات را”! … و يا اين كه چگونه و چرا از سن چهار سالگي در راديو و تلويزيون همكاري داشتم و يا اين كه مراحل دوران تحصيلي‌ام را چگونه گذرانده و اصلاً چرا دوستاني داشته‌ام كه اغلب سن‌شان از من بالاتر بوده است و… و … و…! قطعاً اگر به اين امر مبادرت مي‌ورزيدم كتاب خاطرات زندانم كه 370 صفحه است، تبديل به كتاب چهار جلدي بالغ بر 1579 صفحه مي‌شد!! اما اكنون… بنا به ضرورت، به دو مورد از شرايط خود و خانواده‌ام اشاره مي‌كنم و پس از آن به اصل موضوع مي‌پردازم. من در سن شش سالگي وارد دبستان شدم و تحصيلات دورة ابتدايي و متوسطة خود را در مدرسة شبانه‌روزي “آريان” گذراندم كه با آموزش‌هاي نو‌پاي اروپايي داير شده بود. در سال 1358 وارد دبيرستان شدم. با ورود من به دبيرستان كه سالي از انقلاب 57 مي‌گذشت، پدرم را كه در دوران قبل از انقلاب مدير عامل “وليان” بود از كار بركنار كردند و او را سه سال و اندي پي در پي، جهت بازجويي به وزارت اطلاعات مي‌بردند. در اين دوران، من كه فرزند كوچك خانواده بودم (يك برادر و يك خواهر) زير فشار عميق روحي و عاطفي قرار گرفتم و از شرايطي كه براي والدينم بخصوص پدرم پيش آمده بود رنج مي‌كشيدم و همان طور كه در كتاب “مصلوب” نوشتم به او علاقه‌منديم بيش از مادرم بود. باري… سختي و فشار زندگي چه از نظر اجتماعي و فرهنگي و چه مادي، روز به روز بر ما افزوني مي‌‌گرفت. اين شرايط هم چنان ادامه داشت تا اين كه در سال 1360 من تصميم گرفتم عليرغم ميل والدينم شبانه تحصيل كنم و جهت فشار كمتر مادي روزها مشغول به كار شوم. من اين تصميم را عملي كردم. در همان سال بود كه در يك انجمن فرهنگي- ادبي با “هايده آغايي راد” آشنا شدم كه دانشجو بود. اين دوستي باعث رفت و آمد به دانشگاه و آشنايي با ديگران بخصوص دكتر ناصح، استاد دانشگاه ادبيات فارسي مشهد شد. آشنايي با هايده آغايي راد اينگونه آغاز شد و استحكام اين دوستي مرا به مسيري سوق داد كه “مصلوب” آفريده شد! … و اما در شماره 90 مجله آرش، تبليغ كتابي به نام “نه زيستن، نه مرگ” اثر ايرج مصداقي معروف به اصغر كه خود را از هواداران سابق مجاهدين معرفي مي‌كند، قرار گرفت آن هم به پاي نام من “كتايون آذرلي” و كتاب خاطرات زندانم “مصلوب”! از قرار معلوم، از ديد تحريریه و مدير و مسئول مجلة آرش آقاي پرويز قليچ خاني، هيچ قسمتي از اين كتاب چهار جلدي، “نه زيستن، نه مرگ” ايرج مصداقي تشحيذ كننده‌تر و تحريك آميزتر و خواندني‌تر و با ارزش‌تر از نقد خاطرات زندان من توسط اين مؤلف نام برده نبوده كه آن را به پاي تبليغ و معرفي اثر نام برده اين مؤلف چاپ كردند تا شايد آبِ سردي ريخته باشند بر روي آتش دلِ مصداقي! سر دبير مجلة آرش، “مصلحت” را بر آن داشته و دانسته‌اند كه به مؤلف مذكور كتاب “نه زيستن، نه مرگ” مريزادي بگويند و دهنش را شيرين كنند و بر طاقِ بلندش بنشانند و شير و شكر شوند و رأي نهايي خود را بگيرند و به نقد “ايرج مصداقي” مْهر محتوم بزنند و نشان دهند كه گروهها و سازمانهاي سياسي “چپ” نه تنها انديشمند هستند (كه البته هستند و در آن شكي هم نيست)، بلكه از كتاب خاطرات زندان من “مصلوب” پشتيباني نكرده و نمي‌كنند و به ديگران نيز توصيه مي‌كنند (بنا به ادعاي ايرج مصداقي) اين كتاب را نخوانند!! باري با تمام هتكٍ حرمت و ناسزا گويي و فحاشي و تهمت و برچسب‌هايي كه مؤلف كتاب “نه زيستن، نه مرگ” به من نسبت داده است، من درصد پاسخگويي به او و متقابل به مٍثل كردن نيستم و مخاطبم را “ايرج مصداقي” نمي‌دانم، بلكه مخاطبم شما مردمي هستيد كه “مصداقي” مدعي آن است من با احساسات پاك شما بازي كرده و در صدد آن برآمده‌ام كه با نوشتن خاطرات زندان خود “مصلوب” نَم اشكي از چشمانتان بگيرم، بي‌آن كه بگويد فايدة اين نَم اشك ريختن براي من و سرنوشتي كه به آن دچار شده‌ام چه مي‌تواند باشد، جز آن كه: “ميراثِ گريه در قوم من، چون قصه‌هاي هزار و يك شب سينه به سينه است!” (مصرع شعري از مجموعه بانوي باراني) ايرج مصداقي در مصاحبه با تلويزيون آپادانا- برنامه نسيم شمال به سرپرستي آقاي فرامرز فروزنده، به تاريخ 23 ژانويه سال 2005 ميلادي در پاسخ به مصاحبه‌گر مي‌گويد: “هر اتفاق و عملي را كه در زندان بر روي زنداني انجام مي‌گيرد، فرد زنداني نبايد كه بگويد و آن را بنويسد!!” عجب! اين تناقض بدون ترديد از ذهنيتي برمي‌آيد كه جامعه را كاملاً يك دست و يك شكل مي‌بيند و مي‌خواهد، راحتي خيالش نيز در همين نگاه يك قواره است و پاسخ تمام مْعضلات و مشكلات و حتي جنايات بشري را در همين سياست و نگرش ايدئولوژي زده خود مي‌جويد و ديگري را كه از زواية مختلفي به رويدادها و مسائل پرداخته است، دروغگو، بي‌شرم، مْتوهِم، خيالباف، رؤيا پرداز، دزد، متقلب و سناريو نويس مي‌نامد و مي‌خواند. “مصداقي” خاطرات زندان مرا “مصلوب” به سناريوي يك فيلم هندي و يا كٍيسي جعلي براي پناهندگي در كشورهاي اروپايي مي‌نامد. اين تشبيه از سوي او، بي‌شك اگر از سر ناآگاهي نباشد، بعيد است كه از نيت خيري سرچشمه گرفته باشد! هر پناهندة اجتماعي و يا سياسي، در هر كشور اروپايي به خوبي مي‌داند كه نه با تغيير مذهب، نه با نوشتن خاطرات زندان، نه وابسته شدن به يكي از گروهها و احزاب سياسي خارج از كشور و… و… و… هيچكدام دليل مْوثقي براي پناهنده شدن از سوي مسئولان و قضات در كشورهاي اروپايي محسوب نمي‌شود، آن چه اهميت دارد مسائل و مدارك قابل رؤيت از سوي فرد مزبور پناهنده و دلايل پناهنده شدن اوست. اين طرز تلقي بيشتر براي كساني جالب است كه در داخل كشور به سر مي‌برند و از حال و هواي پناهنده شدن آگاهي ندارند. هيچكس با نوشتن خاطرات زندان خود نمي‌تواند پناهنده شود، آن چه اهميت دارد سوابق فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي فرد مزبور جهت پناهنده شدن در داخل كشور است كه براي قضات خارج از كشور اهميت دارد. مصداقي در كتاب خود “نه زيستن، نه مرگ” صفحه 422 پاراگراف اول مي‌نويسد: “من بايد با توصيفي كه از مادرم مي‌كنم، پيرزن شلاق زن را جاي مادرم تلقي كنم و نه مادر بزرگم! او به جاي من فكر مي‌كند، به جاي من احساس نشان مي‌دهد، تعبير و تفسير مي‌كند و اجبار هم دارد كه من آن گونه به مسائل نگاه كنم كه او در ذهنش مي‌پروراند و به آن مي‌نگرد. او كه نمي‌داند و يا نمي‌خواهد بداند، او كه نمي‌فهمد و يا نمي‌خواهد بفهمد، يك انسان مي‌تواند به دلايل ژنيتكي و يا مسائل و مشكلات روحي و جسمي دچار پيري زودرس شود. اين مطلب براي مادرم پيش آمده بود و او در زير سنِ 45 سالگي درگذشت. با اين وصف مصداقي در همان جا مي‌نويسد: “آيا مادري كه فرزندٍ زني 50 تا 60 ساله است مي‌تواند آن گونه باشد كه من توصيفش مي‌كنم.” همان مأخذ. عجيب است! مصداقي كه در محاسبه كردن ارقام و تاريخ‌ها استعدادي ويژه و نبوغي ماهرانه دارد مرا زني 50 تا 60 ساله قلمداد مي‌كند! به راستي او چگونه نمي‌تواند بفهمد وقتي كه من در سال 63 هفده ساله بوده‌ام، اكنون كه در سال 1383 يا 82 يا 81 به سر مي‌برم، مي‌توانم چند ساله باشم؟ مصداقي از خوانندگان كتابش، در نقد خاطرات من “مصلوب” مي‌پرسد: “آيا برخورد پاسداران هنگام دستگيري من با والدينم (بخصوص مادرم) واقعي است؟” او كه از قرار معلوم با طرح اين سؤال‌ها قصد روشنگري دارد و مي‌خواهد ذهن خام و ناپخته و بي‌تجربة خوانندگان را (كه از نظر من نه خام هستند و نه ناپخته و نه بي‌تجربه) روشن كند، مرا پاسخگوي رفتار ديگران مي‌داند و درصدد آن است مرا متهم كند چرا از كنش و واكنش رفتاري انسان‌هاي ديگر در كتابم حرفي نمي‌زنم. نه من پاسخگوي رفتار ديگري يا ديگرانم و نه انسان ديگري. در جامعة مرد سالارِ سنت زده و زن ستيز، اين برخورد كاملاً طبيعي است و با شئونات اخلاقي و سنتي آن‌ها (پاسداران) همخواني دارد. چرا دور مي‌رويم؟ در همان بگو- مگوهاي خانوادگي وقتي فرزندي عليرغم ميل والدينش عملي انجام مي‌دهد، پدر خانواده زنش را زير سؤال مي‌برد كه: آخر اين چه بچه است كه تربيت كرده‌اي! تا چه رسد به پاسداران كه براي تحريك روحيه من و پدرم درصدد تحقير و توهين به مادرم بودند. مصداقي مدعي است كه من در هيچ يك از شرايطي كه واقع شده‌ام، چه در بازجويي‌ها و چه به هنگام دستگيري و ورودم به زندان “چشم بند” نداشتم! من به اين نكته در صفحات 105- 51- 29 و… اشاره كرده‌ام. از آن گذشته، مگر تفاوتي دارد كه با چشم‌ بند شكنجه شد و مورد بازجويي قرار گرفت و وارد زندان و شكنجه‌گاه شد و يا بدون آن؟ اين امر از اين جهت صورت مي‌گيرد كه به مقدار ترس و هراس فرد زنداني افزوده شود و باعث تضعيف روحيه و شكستنِ نيروي استقامت او گردد. جالب توجه است كه براي خوانندگان دو مورد از مواردي كه ايرج مصداقي در كتاب خود، “نه زيستن، نه مرگ” در خصوص وصفٍ حال و روزگار خود در زندان دارد اشاره‌اي بكنم: او در صفحات 213-212 مي‌نويسد: “در بند قدم مي‌زدم كه ناگهان پاسدار درِ بند را باز كرده، من و چند نفر ديگر از بچه‌هاي بند 2 سابق را صدا زد و گفت: چشم بند زده و براي جدا كردن وسايل افرادي كه سابقاً در بند 2 بودند و هم اكنون در بند به سر مي‌بردند، آماده شويم. آنان مي‌خواستند وسايل افراد زنده مانده را از وسايل قتل عام شدگان تفكيك كنند و… و …” سؤال اين است: مصداقي كه چشم بند زده (به اضافة آن چند نفر ديگر) چگونه مي‌توانستند به تفتيش وسايل بپردازند؟ آيا نبايد در جايي اشاره مي‌كرد و مي‌نوشت كه چشم بندش را جهت تفتيش برداشته است؟ و يا اين نكته ديگر كه مصداقي از آن در خاطرات خود روايت مي‌كند: او در صفحه 21 همان كتاب در پارگراف اول مي‌نويسد: “تا بعد از ظهر، رو به روي در شعبه بودم و لحظه‌ها را مي‌شمردم، آن كس كه از داخل اتاق برمي‌گشت هيچ شباهتي به همان شخصي كه داخل شده بود نداشت. از زير چشم بند، پاهاي باد كرده و كبودي را كه از مقابلم مي‌گذشتند، ديده و سرنوشت خود را حدس زدمبه راستي مصداقي چگونه مي‌توانسته است با “چشم بند” اطراف خود را ببيند و افراد را پس از ورود و خروج به آن جا تشخيص دهد؟ اگر قرار بر انگشت گذاشتن و گرفتن انتقادات و ايرادات باشد، در جاي- جاي اين كتاب “نه زيستن، نه مرگ” نكته‌ها بسيار است! مصداقي در مورد نحوة بازجويي من مي‌نويسد: “بازجو به كسي حكم زندان نمي‌دهد، آن هم در اولين جلسة بازجويي” بايد بگويم: اولاً حكم مرا در اولين جلسة بازجويي ندادند، بلكه در سومين جلسة بازجويي صادر شد. (صفحات 49 تا 39) كتاب مصلوب. سپس مصداقي اضافه مي‌كند: “كسي نيست كه شكنجه را تجربه كرده باشد و در آن شرايط هزار بار مرگ را آرزو نكرده باشد، نه اين كه با شنيدن چهار سال حبس دچار چنان وضعيتي از نظر روحي شود كه دست نگهبان را با يك ضربه عقب براند و بعد…” من در صفحات قبل از بازجويي سوم در كتاب مصلوب نوشته‌ام كه شلاق خورده، كتكم زده، گرسنه و تشنه‌ام گذارده و صد جور توبيخ و توهين و ناروا شنيده‌ام. از قرار معلوم اين‌ها براي من شكنجه محسوب نمي‌شد و نمي‌شود! سپس همين مؤلف مي‌نويسد: “معمولاً اين عمل را براي ارعاب و ترس و هراس و به اعتراف آوردن زنداني انجام مي‌دهندبه اين ترتيب بايد پرسيد، مگر غير از اين را با من انجام داده‌اند؟ من از كجا مي‌توانستم بفهم كه فلان رفتار و عمل و واكنش بازجوها و يا شكنجه‌گرانم از كجا ناشي مي‌شود؟ من كه آموزش بازجويي و شكنجه كردن را نياموخته‌ام! و چندين بار به زندان نيفتاده‌ بودم تا تجربه‌گر شرايطي باشم كه آن را شناخته‌ام. اين تجربة عجيب زندگيم براي نخستين بار صورت گرفته بود. مصداقي همين گونه يك ريز مي‌بافد و مي‌دوزد. گاه در نقش زنداني سخن مي‌گويد و مي‌نويسد، گاه در نقش منتقد! گاه بازجو مي‌شود و گاه قاضي! خودش سؤال مي‌كند و خودش هم جوابش را در جيبش دارد! او پديدة “تابوت” را منحصر به زندان قزل حصار مي‌داند و اگر در يك رويداد، طبق تجربيات و آگاهي‌هاي سرشار او از زندان و حتي نحوة شكنجه كردن و عوارض ناشي از آن، روايتي همخواني نداشته باشد، همه را باطل و بي‌ارزش و جعلي مي‌داند و چنانچه طبق تجربيات و آگاهي‌هايش باشد آن را منحصراً به زندان تهران و كرج (قزل حصار- اوين- گوهردشت) مربوط مي‌داند و از نظر او جزء همين سه زندان، زندان ديگري وجود خارجي در ايران ندارد! او مي‌پندارد كه با يك حكومت قانون‌مندٍ درستكار روبروست كه قوانين ساخته و پرداخته‌اش را مو به مو در سر تا سر كشور، به طور يكنواخت و يكسان، با رعايت كلية موازين شرعي- عرفي- اخلاقي و انساني و قانوني انجام مي‌دهند! مصداقي با صراحتٍ بي‌شرمانه‌اي در خصوص تجاوز جنسي كه در زندان بر روي من انجام گرفت، مي‌نويسد كه من دروغ محض گفته‌ام. الحق به اين نرم آهني و نرم چشمي مصداقي! كدام زني است كه در جامعة سنتي ايران زندگي كرده باشد و نداند باكره بودن چه ارزشي براي عموم مردم دارد؟ كدام زني است كه نداند چنين اعترافي در سطح جامعه و ديد و نگرش عام و خاص او را به چه سرنوشتي سوق مي‌دهد؟ كدام زني است كه به دروغ مي‌آيد و پيشاني خود را جهت بيان چنين ارزش عرفي- اجتماعي مْهر مي‌زند؟ اگر قرار بود كه دروغ بنويسم، نخستين كاري كه مي‌كردم كتابم را با نام مستعار چاپ مي‌كردم، نه با نام اصلي خودم! من به خوبي مي‌دانم بيان همين مطلب چه ضربه‌اي به بيضة اسلامِ عزيز مْلايان مْفت خورِ چشم شور نزده است و آن را به درد نياورده، اما اين ضربه و درد هرگز به اندازة آن چه كه آن‌ها با من كردند نيست و نخواهد بود! حاصل بيست و سه سال و اندي رنج و عذاب و تنهايي و درد دروغ نيست، حقيقت است، حقيقتي به نام “مصلوب” كه من آن را نوشته‌ام. جالب توجه است كه ذكر كنم مصداقي، خودش در جلد اول كتاب “نه زيستن، نه مرگ” صفحات 294 تا 290 در خصوص تجاوزات جنسي در زندان توسط بازجويان يا شكنجه گران طوماري ارائه مي‌دهد كه خواندني‌ست و در تأييد كتاب خاطرات من و آن چه كه نوشته‌ام، اما از نظر اين مؤلف، پس از آمار داده شده از سوي او هر كه بيايد و نمونه يا آمار تازه‌تري ارائه دهد مردود است و استناد به دروغ و تحريف و جعل اسناد!! مصداقي مي‌نويسد: “كساني كه در دوران شاه و خميني شكنجه شده‌اند به خوبي آگاه هستند كه آويزان كردن از ناخن و يا حتي انگشت امكان ناپذير است.” و به عنوان فاكت، بخشي از كتاب “مصلوب” را مي‌آورد و مابقي نوشته را قيد نمي‌كند! من در خصوص كشيدن ناخن‌هايم (ناخن‌هاي چهار انگشت دست راستم) به وضوح توضيح دادم كه به چه صورت بوده است و من در چه شرايطي قرار داشتم. وقتي ناخن‌هاي دست راستم را كشيدند، از آن جا كه بر روي آن تخت با مچ‌هاي بسته بودم، از شدت درد قفسة سينه را بالا كشيدم و فرياد زدم و احساس كردم همة وجودم از دستم آويزان شده است. به راستي آن لحظه‌ها و ساعات هولبار و درد‌آميز را با چه كلمات، با كدام واژه، يا صفت و موصوفي مي‌توانستم بازگو كرده و بنويسمش؟ من نوشته‌ام: احساس كردم از دستم آويزان شدم. سپس جملة بعدي را مي‌نويسم و مي‌گويم: “نه، من آويزان نمي‌شدم، من كشيده مي‌شدم. انگار به صليب كشيده مي‌شدم، من قوس گرفتم.” صفحة 85 مصلوب. مصداقي