گفتگوهای زندان

چگونه اسرائیل و ایالات متحده به رشد گروه فلسطینی "حماس"، یاری رسانده اند؟!

 

برگرفته از برنامه رادیوئی شهر نیویورک: "دمکراسی همین حالا"، 26 ژانویه 2006

 

 

ترجمه: غلام اميدوار

 

 

 

ایمی گودمن:

برای صحبت درباره سربرآوردن حماس به عنوان یک نیروی سیاسی در سرزمینهای اشغالی، گفتگویی خواهیم داشت با ژورنالیست محقق، رابرت دریفوس. او در کتابش به نام "بازی شیطان"؛ به موضوع رشد گروه حماس و این که چگونه ایالات متحده به رشد بنیادگرائی اسلامی کمک کرد، میپردازد. رابرت دریفوس با مجله "مادر جونز"، "ملت" و "امریکن پروسپکت" همکاری میکند.

 

ایمی گودمن: ... حماس چگونه بنیان گذاشته شد؟

 

رابرت دریفوس: برای پاسخ به پرسش فوق، باید کمی به عقب برگردیم. در واقع به 60 تا 70 سال گذشته. سازمان حماس واقعاً و رسماً از دل اخوان المسلمین بدر آمد. اخوان المسلمین سازمانی بود که در مصر پایه گذاری شد و طی دهه های 30 و 40، شاخه هائی نیز در اردن، فلسطین، سوریه و مناطق دیگر ایجاد کرد.

 

شاخه فلسطینِ اخوان المسلمین توسط مردی به نام سعید رمضان، یعنی پدرِ طارق رمضان پایه گذاری شد. سعید رمضان یکی از بینان گذاران اخوان المسلمین بود و در ضمن داماد حسن البنا بود.  فرد مذکور خود بنیان گذار شاخه های سازمان فوق در اردن و اورشلیم در سال 1945 بود. این سازمان محافظه کار اسلامی طی دهه چهل رشد سریعی کرده و از سوی خاندان سلطنتی هاشمی در اردن و پادشاه مصر حمایت های زیادی دریافت داشته است. این جنبش به تناسب رشدش در دهه های 40 و 50، شروع به فعالیت علیه امواج ناسیونالیسم عرب کرد. داستان واقعی حماس و اخوان المسلمین در طی پنجاه سال گذشته، داستان نبرد میان ملی گرایان عرب و چپ عرب از یک طرف و از طرف دیگر آنچه که من راست اسلامی نامش میدهم بوده است. در این روند، جنبش حماس ضمن شکل گیری و رشد در بطن اخوان المسلمین، از سالهای 1960 بر علیه ناسیونالیسم عرب از جمله مصر جنگیده است.

 

در طول دهه 50 که مصادف  با بنیانگذاری الفتح و شروع فعالیت این جریان علیه اسرائیل و رشد مبارزات تا سطح جنگ چریکی در دهه 60 بود، حماس و یا اخوان المسلمین شدیداً با الفتح مخالفت میورزیدند. اما سازمان الفتح نیز از درون جنبش دانشجوئی فلسطین وجريانات اسلامی رشد کرده و نیرو میگرفت. بنیانگذارن الفتح مانند خلیف الوزیر، صلاح خلف، یاسر عرفات و برادران حسن، خود ناسیونالیستهائی بودند که در اواخر دهه 50، از اخوان المسلمین جدا شده و الفتح را پایه گذاری کردند.

 

در سال 1965 هنگامیکه ناصر از جنبش ملی فلسطین و الفتح علیه اسرائیل دفاع میکرد، برای بار دوم اخوان المسلمین تلاش کرد تا ناصر را به قتل برساند. بر همین اساس مقامات مصری در همان سال مردی به نام احمد یاسین که از بنیانگذاران حماس نیز بود را دستگیر و زندانی کردند. اما مقامات مصری دو سال بعد در پی شکست ارتش مصر از اسرائیل و تصرف نوار غزه و کرانه باختری و سینا توسط ارتش اسرائیل، احمد یاسین و شماری دیگر از رهبران اخوان را از زندان آزاد کردند.

 

آغاز سال 1967 مصادف با اجازه دادن و تشویق نیروهای اسلامی توسط اسرائیل  برای فعالیت در بین پناهندگان فلسطینی مستقر در نوار غزه و کرانه باختری بود. اسناد و ارقام بیشماری در این رابطه وجود دارند. برای مثال طی سالهای 67 و 68 در نوار غزه هنگامیکه حماس فعال شد، شمار مساجد سه برابر گردید و از 200 به 600 رسید. و بسیاری از این مساجد با پولهایی ساخته شدند که از ثروتمندان محافظه کار اسلامی در عربستان سعودی و جاهای دیگر از خارج به نوار غزه وارد میشد. البته هیچکدام از این اقدامات و فعالیتها بدون "گرفتن" تائیدیه از طرف اسرائیل امکان پذیر نبود یا نمیتوانست صورت بگیرد. در خلال این سالها و طی 25 سالی که گذشته بود، حماس یکی از مخالفین سرسخت ناسیونالیسم فلسطینی بود و مرتبا درگیریهایی با سازمان آزادیبخش فلسطین و البته الفتح داشت. همانگونه که اخوان المسلمین در طی دهه های 50 و 60 بر علیه ناصریها و احزاب بعث، علیه کمونیستها و بقیه چپ عرب میجنگید، اخوان المسلمین و حماس نیز در طی دهه های 70 و 80 بر علیه جنبش ملی فلسطین جنگیده و میدانيم که حماس از شرکت در سازمان آزادیبخش فلسطین (پی. اِل. او) سر باز میزد. در دهه 1970، زمانی که ارتش اردن تحت فرمان پادشاه این کشور به فلسطینی ها حمله کرد، و با کشتار هزاران نفر، فاجعه کشتار معروف سپتامبر سیاه را بوجود آورد، حماس از مدافعان سرسخت پادشاه بود و از اعمالش که منجر به کشتار هزاران فلسطینی شده بود دفاع میکرد. با این وصف شواهد زیادی نیز موجودند که نشانگر حمایت و تشویق سازمانهای اطلاعاتی اسرائیل خصوصاً "شین بِت" و مقامات نظامی این کشور از رشد اخوان المسلمین و حماس، میباشند. این در حالی است که تاریخ، برخوردهای مسلحانه زیادی را در دانشگاههای فلسطین، مکانی که حماس با قمه و زنجیر به سازمان آزادیبخش فلسطین و دیگر سازمانهای چپ فلسطینی حمله کرده است، ثبت نموده است. این حملات هنگامی صورت گرفت که هنوز سلاح گرم در مناطق اشغالی جای ویژه ای نیافته بود.

 

در طول این مدت یک واقعه مهم و توضیح داده نشده نیز وجود دارد. شیخ احمد یاسین در سال 1983 بوسیله ارتش اسرائیل دستگیر شد. در جریان جستجوی خانه اش سلاح های زیادی کشف شد. این میبایست برای وی واقعه مهیبی باشد! ولی یاسین در آن زمان گفت که آن سلاحها در آنجا برای جنگ علیه دیگر گروه های فلسطینی انبار شده بودند، و نه برعلیه اسرائیل!

 

مجموعه وقایع فوق بهمراه وقایعی دیگر مسبب زمینه های رشد حماس شدند. شماری از دیپلماتها که من با آنها مصاحبه کردم مدعی هستند که دلائل زیادی وجود دارد که این فکر که اسرائیل به رشد حماس کمک کرد را، تقویت میکند.

 

این در حالی است که یاسر عرفات نیز چند سال پیش، طی مصاحبه ای صراحتاً اعلام نمود که حماس یک جریان "دست ساز" اسرائیل است. وی گفت که این موضوع را با اسحاق رابین در خلال پروسه صلح اسلو در میان گذاشت و رابین به عرفات گفت این "یک اشتباه مرگبار" از طرف اسرائیلها بود که به رشد حماس کمک رساندند.

 

خوان گونزالس: رابرت دریفوس، میخواستم بپرسم که نقش ایالات متحده در همه این مراحل چه بود، روشن است که طی سالهای 60 و 70، ایالات متحده نه تنها از جانب پی. اِل. او و دیگر سازمانهای چپ فلسطینی چون "پی. اف. آی. پی" و "پی. دی. اف. آی. پی"، بلکه از سوی گروههایی که خیلی از الفتح رادیکالتر بودند، نگرانهای زیادی احساس میکرد. نقش ایالات متحده، هنگامی که اسرائیل زمینه رشد و گسترش حماس را در مناطق اشغالی تأمین میکرد چه بود؟

 

رابرت دریفوس: خوب، روشن است که ایالات متحده پشتیبان بزرگ اسرائیل بوده و همواره این کشور را متحد خود میدانسته است. به همین اعتبار هر چیزی که شباهتی به ناسیونالیسم فلسطینی میداشت از جانب آمریکا به عنوان خطر برای اسرائیل تلقی میشد. همانطوریکه میدانید آمریکا و اسرائیل در آن سالهای اولیه حتی حاضر نبودند نمایندگی مردم فلسطین از سوی یک جریان ناسیونالیست فلسطینی را بپذیرند. یکی دیگر از متحدین بزرگ ایالات متحده در خاورمیانه عربستان سعودی بود. عربستان موتور اصلی و منبع اصلی حمایت از اخوان المسلمین در سرتاسر خاورمیانه بوده است. بنابراین فکر میکنم از اینکه ایالات متحده در آن سالهای اولیه از رشد و گسترش جنبشهای اسلامی خوشحال و راضی بوده است، هیچ تردیدی نمیتوان داشت. اتفاقاً در این رابطه مثال روشنی وجود دارد که من در کتابم بطور مشروح درباره آن نوشته ام. و این برمیگردد به سال 1970 که بالاخره ناصر میمیرد و انور السادات رئیس جمهور مصر میگردد. او هیچ پایه سیاسی محکمی نداشته است. بنابراین سادات اخوان المسلمین را تشویق به بازگشت به مصر میکند و آنها در سال 71 به مصر برگشتند. سعید رمضان در رأس هیأتی که از سوی عربستان پشتیبانی میشد به ملاقات سادات رفت. اخوان به مصر بازگشت و با تشویق رسمی سادات آغاز به فعالیت در مصر نمودند. و صد البته با تأئید و حمایت رسمی ایالات متحده، قدرت سیاسی بزرگی برای اسلامیستها در مصر بوجود آمد.

 

اخوانی ها نه تنها مساجد را برپا کردند بلکه بر اَلزهرا، مرکز اصلی آموزش اسلامی در قاهره و به زعم بعضی ها در جهان، مسلط شده و تبدیل به نیروی سیاسی – مذهبی بزرگی در مصر شدند.

 

ایالات متحده و اسرائیل با کمک اردن، اخوان المسلمین را به جنگی داخلی در سالهای 70 در سوریه تشویق میکردند. در این راستا اقدام به ایجاد کمپهای آموزش نظامی در اردن و لبنان کردند که در آنجا نظامیان اخوان المسلمین جهت بی ثبات کردن رژیم سوریه به پیروان خود آموزش نظامی میداند. بنابراین اخوان المسلمین یک نمونه تیپیک نیروی زیرزمینی و متحدِ، از متحدین آمریکا در خاورمیانه بود. جنگ داخلی در سوریه، لبنان و کشتار سپتامبر سیاه در اردن که بیشتر اینها برای کنترل خاورمیانه و تا ابعاد بزرگی کنترل منابع نفتی خاورمیانه بود، صورت گرفت. و به همین خاطر بود که ایالات متحده علیه هر نیروی ملی در خاورمیانه بود و با هر آنچه که به ملی بودن شباهت داشت،مخالفت میورزید.

 

ایمی گودمن: اجازه دهید برگردیم به کشوری که این روزها خیلی زیاد در اخبار است، یعنی ایران. ایالات متحده چه نقشی در پاگیری بنیادگرائی اسلامی در ایران داشت؟

 

رابرت دریفوس: در تحقیقاتی که برای نوشتن کتابم میکردم، اتفاقی فرصتی دست داد تا روزی با آقائی مسنی که در کنفرانس افراد مسن سازمان سیا شرکت جسته بود، صحبتی داشته باشم. وی که نامش جان والتر است از اولین رؤسای سازمان سیا در ایران در سال 1947 بود. او شش سال در آنجا کار کرد و در سال 1953 به واشنگتن احضار شد تا سازماندهی کودتا علیه محمد مصدق- یک ناسیونالیست ایرانی- کسی که نفت و صنایع نفتی ایران را ملی کرد، تدارک ببینند. کودتائی که بر اثر آن شاه که از ایران متواری گشته بود را دوباره به قدرت برگرداند.

 

والتر برای من توضیح داد چگونه ایالات متحده به سوی مردی که احمد کاشانی نام داشت دست کمک دراز کرد. او یک آیت الله بود و در واقع آموزگار آیت الله خمینی بود. در آن زمان کاشانی واقعاً یک روحانی مطرح در ایران بود. او در آن هنگام با سازمانی زیرزمینی به نام "موحدین اسلام" همکاری داشت. این سازمان شاخه ای غیررسمی از اخوان المسلمین بود. هرچند که این سازمان شیعه و اخوان المسلمین سنی هستند. در کودتای 1953، ایالات متحده به کاشانی و نیروهای مذهبیش پول داد و آنها نیز تظاهرکنندگانی به خیابانها فرستادند و شعار "مرگ بر مصدق" و "شاه را برگردانید" میدادند.

 

البته این را هم اضافه کنم که آیت الله خمینی که بعداً در سال 79 تا 81 به یک دیکتاتور بلامنازع تبدیل گردید، آنروزها در خیابانها در کنار کاشانی بود و شعار "مرگ بر مصدق، شاه را برگردانید" میداد. بنابراین هرچند جنبش اسلامی ایران همیشه به رژیم شاه مظنون بود و دائماً برخوردهائی هم با آن داشت، اما در آن 25 سال دشمن اصلیش نه رژیم شاه بلکه کمونیسم و ناسیونالیسم بود. پس از اینکه آیت الله خمینی در سال 1979 به قدرت رسید افرادی مثل زبیگینوف برژینسکی و سفیر کنونیمان در عراق، زلمای خلیل زاد، هر دو بر این عقیده بودند که خمینی تهدید بزرگتری برای اتحاد جماهیر شوروی هست تا ایالات متحده و عقیده داشتند اسلام، آسیای مرکزی را بی ثبات خواهد کرد و نیروی اسلامی در جمهوریهای مسلمان آسیای مرکزی برخواهند خواست.

 

آن اتفاق نیفتاد، اما چیزیکه اتفاق افتاد این بود که ایالات متحده از جهاد در افغانستان پشتیبانی کرد، دقیقاً براساس این نظریه که آن جهاد نه فقط اتحاد جماهیر شوروی را از افغانستان خارج خواهد کرد بلکه به آنطرف مرزها به درون جمهوریهای اتحاد جماهیر شوروی گسترش پیدا خواهد کرد. در تمام این دوران یک فاکتور که کمتر بدان توجه شده است، این امر بود که نئومحافظه کاران که طی دهه 80 نیرویی محدود بوده و در اقلیت بسر میبردند، در آن دوران قاطعانه نظرشان این بود که ایالات متحده اشتباه میکرد که در طول جنگ ایران و عراق به سمت عراق متمایل شد. همین هائی که اکنون دولت بوش را تشکیل میدهند، آنها خواهان تمایل ایالات متحده به سوی ایران بودند. نئومحافظه کاران عقیده داشتند شریک حقیقی ایالات متحده در خلیج، ایران است و میتوانند با ایران معامله کنند. مسائلی که به "ایران کنترا" منجر گشت، ریشه اش در این عقیده نئومحافظه کاران مستتر بود. موضوع دیگری که در کتابم بصورت مشروح به آن پرداخته ام این امر است که در تمام طول جنگ ایران و عراق، اسرائیل بطور سیستماتیک مقدار زیادی سلاح به ایران میداد. از سال 79 و خصوصاً پس از اینکه جنگ با عراق آغاز شد، اسرائیلیها ماهی یکبار با تیمی از نیروی هوائی ایران در ژنو ملاقات میکردند و ایرانیها لیست خرید سلاح را به اسرائیل میدادند. و سپس اسرائیلیها بطور مستمر در تمام طول جنگ ایران و عراق تسلیحات ایران را تأمین میکردند. این موضوعی تقریباً تائید شده است در حاليکه یک فعاليت زیرزمينی ناشناخته بود.

 

من فکر میکنم وقایع فوق، خصوصاً در خلال جنگ سرد نشان میدهد که چطور ایالات متحده، بریتانیا و اسرائیل، یعنی همه جریاناتی که دست در حمایت از این شاخه یا آن یکی از شاخه های اسلامیها داشتند گاه گاهی اسلامیها را متحدین خوبی برای خود به حساب میآورند.