| ||
|
ژوئن 1967 جنگ شش روزه ریشه های بحران خاورمیانه
هنگامی که در سحرگاه 5 ژوئن، ارتش اسرائیل به مصر یورش برد، کسی تصور نمی کرد که چهل سال بعد، آن کشور همچنان به اشغال سرزمین های عربی که در این تهاجم فتح کرده است، ادامه بدهد و پیکارهای خشونت بار، میلیشیا ها را در غزه رو در روی هم قرار دهد. همچنین، هیچکس تصور نمی کرد که جنگی چنین کوتاه مدت منطقه را به اغتشاش بکشد. ایالات متحده، اسرائیل و کشورهای پادشاهی عرب از شکست ناصر و ناسیونالیسم عرب خوشنود شدند؛ در واقعیت، با این شکست، ظهور اسلامیسم سیاسی و تثبیت مقاومت فلسطین شتاب بیشتری یافت. ناتوانی سازمان ملل متحد در تحمیل اجرای قطع نامه های بی شمار در مورد استقرار صلحی عادلانه در منطقه به بی اعتباری قدرت های غربی کمک کرد. بالاخره، وضعیت «نه جنگ، نه صلح» موجب طولانی شدن استثنائی قدرت های خودکامه عرب گردید. این روند اغلب با تایید امریکا همراه بود. *
با وجود این، اسرائیل، برنده اصلی سومین درگیری با کشورهای عربی همجوار، پس از جنگ های 1949-1948 و جنگ سوئز در 1956، با خودداری از استرداد زمین های غصب شده، با حفظ جمعیت فلسطینی نافرمان در زیر اشغال و با اعتقاد به این که با استفاده از قهرمعضلات را برطرف خواهد کرد، در بحران سیاسی و اخلاقی عمیقی فرورفت که افتضاحات و فساد پی در پی تنها یکی از نشانه های آن است.** جنگ 1967 که همچنین نتیجه محاسبات نادرست و خطاهای انسانی بود، موید این امراست که به ندرت، جنگ مقدمه صلح است.
* به مقاله «ضربه روحی شکست بر نسلی از اعراب» مراجعه نمائید. ** به مقاله «اشغال باعث چه تغییراتی در اسرائیل شده است» مراجعه کنید.
لوموند دیپلماتیک، ژوئن 1967
خطاهاي تاکتيکي، برخورد استراتژي ها
هنري لورنس Henry Laurens استاد Collège de France، نويسنده آثار مختلف از جمله La Question de Palestine: le Troisième tom, L'Accomplissement du Prophéties, ١٩٤٧-١٩٦٧,٢٠٠٧, Fayard, Paris.
در اوايل سال ١٩٦٧، ناظران و تعداي از «کارشناسان» (واژه اي که تعريف دقيقي از آن ارائه نشده)، خطر عمده از سرگيري کشمکش مسلحانه ميان اعراب و اسرائيل را نمي ديدند. مسلم است که از سال ١٩٦٤، به علت «تغيير مسير» رودخانه اردن توسط اسرائيل و مقابله به مثل سوريه در« تغييرمسيرواکنشي» سرچشمه هاي اين رود بزرگ که ظاهرا مورد پشتيباني اردن و لبنان نيزبود، تنش ها دائما بالا مي گرفت. اما کشورهاي اردن و لبنان به حمايت لفظي اکتفا مي کردند. بمباران هاي اسرائيل، دمشق را واداشت تا عمليات ابتدائي را متوقف سازد.
البته حقيقت دارد که جمهوري متحده عربي (١) جمال عبدالناصر و اسرائيل در يک مسابقه تسليحاتي واردشده بودند که بطورطاقت فرسائي بر اقتصاد آن ها سنگيني مي کرد. اما، از شواهد پيدا بود که اسرائيلي ها با بزرگ نمائي تهديد مصر در افکار عمومي، ميخواستند نخستين محموله بزرگ ابزار جنگي آمريکائي را تحويل گرفته و در صورت حمله اعراب، تضمين امنيتي دريافت کنند.
برتري نظامي آشکار اسرائيل و تفرقه حاکم بر جهان عرب در جريان جنگ سرد ميان «پيشرو ها» و «محافظه کاران» (يا به قول پيشروها «مرتجعين») کارشناسان را به اين نتيجه رساند که اگر صلح غيرممکن است، بنا بر شيوه متداول، جنگ غير محتمل به نظر مي رسد.
در مورد اين بحران بسيار کوتاه مدت که از ١٩ مه تا ٤ ژوئن ١٩٦٧ طول کشيد و به يک کشمکش مسلحانه منتهي شد، سه توضيح ارائه شده است. اولي که در آن دوره تقريبا جهانشمول بود، مصر را متهم به خواست نابودي دولت اسرائيل مي کرد . اين رفتار با توجه به تناسب قوا غير منطقي بود. توضيح دوم که تقريبا متقارن بود، مي پنداشت که حکومت اسرائيل دامي نهاده و احتمالا موفق خواهد شد که با بازي دادن دولت هاي غربي و همچنين رژيم هاي عرب، مطلوب ترين شرايط سياسي ممکن را براي آغاز مرحله دوم اشاعه و توسعه صهيونيسم کسب نمايد. نظير همه تفسيرهاي متکي بر توطئه، اين روش براي يکي از بازيگران ، هوشمندي فوق العاده قائل شده و حيله گر توصيفش مي کند وبراي ديگري به همان اندازه عيب مي تراشد. سومين تفسير، بيشتر بر مسئوليت مشترک طرف هاي متخاصم در پي يک سلسله اشتباه محاسبه ناظر است.
تولد دوباره سياسي فلسطين که با تاسيس سازمان آزادي بخش فلسطين در سال ١٩٦٤ تحقق يافت و نخستين عمليات نظامي الفتح در سال ١٩٦٥عوامل جديدي را در بر دارد. مسئولين فلسطيني اظهارات جنگ طلبانه دولت هاي عرب را نعل به نعل تکرار کردند و به روشني کوشيدند آنان را به ورود در جنگ وادار سازند.
آغاز مبارزه مسلحانه فلسطيني، حتي اگر نتايج آن جزئي بنظر مي رسيد، (حدود ١٥ کشته اسرائيلي که قريب باتفاق شان نظامي بودند، بين اول ژانويه ١٩٦٥ آغاز نخستين عمليات الفتح و ٥ ژوئن ١٩٦٧) اولين نشانه زير سوال بردن پيروزي ١٩٤٩-١٩٤٨ بود، و مسئولان اسرائيلي آن را به عنوان انگيزه اعلام جنگ به حساب آوردند. حزب بعث سوريه که در سال ١٩٦٣ قدرت را در دست گرفت، درچرخش تندروانه و چپ گرايانه خود از فلسطيني ها پشتيباني کرده و به نوبه خود با آسيب پذير ترين عمل انجام شده، به اين دليل که کمتر مورد اقبال جامعه جهاني قرار گرفته بود، مخالفت کرد. اين امر حاکميت اسرائيل بر ناحيه غيرنظامي ميان دودولت بود (٢). بعدها، تاريخدانان نتيجه اين کار را «سندروم سوري» سياست نظامي اسحاق رابين ناميدند که در آن زمان رئيس ستاد ارتش بود، يعني يک سياست تهاجمي که هدفش حفظ برتري اسرائيل در ناحيه غيرنظامي و واداشتن سوريه به چشم پوشي از حمايت مبارزه مسلحانه فلسطين بود.
شعارهاي تبليغاتي راديوي ناصر نتيجه معکوس داد
در آن زمان، رابين بدنبال جنگ جديدي ميان اعراب و اسرائيل نبود. او فکر ميکرد که يک قدرت نمائي ساده همراه با توافق تلويحي واشينگتن براي تحميل خواست او بر سوريه که مصر تنهايش گذاشته بود، کافي است. برنامه هاي ستاد فرماندهي اسرائيل بر دکتريني تکيه مي کرد که پيکار را سريعا به خاک دشمن بکشاند. اين بينشي بود کاملا «تخصصي و فني» زيرا که خاک اسرائيل براي عمليات دفاعي مناسب نيست. از اين امر برداشت مي شود که در صورت تسخير سرزمين هاي عربي، بدون صلحي کامل استردادي صورت نخواهد گرفت و در هر صورت، خطوط ترک مخاصمه تغيير خواهند يافت (البته ميشود پيش بيني کرد که در چه جهتي) . رابين و ستاد مشترک در حضور نخست وزير لوي اشکول، محدوده مورد نظرشان را طوري تعيين کردند که در آينده بتواند امنيت اسرائيل را تضمين کند. ليطاني، دره اردن، کانال سوئز اين محدوده را مشخص مي کرد. اشکول به جز در مورد ليطاني، زياد ابراز خوشحالي نکرد و آن هم بخاطر دست رسي به منابع آبي ليطاني بود که در آن موقع نيز مسئله اضطراري تلقي ميشد. همگي اطمينان داشتند که چنين برنامه اي در غياب حمايتي بين المللي غير قابل تحقق است.
در واقع، در سال ١٩٥٦هنگام بحراني که در پي آن کمپاني کانال سوئز توسط ناصر ملي شد، ايالات متحده آمريکا نشان داد که مراقب گوش به زنگ حفظ وضعيت موجود سرزمين ها است و از ارتش اسرائيل خواسته بود که غزه را ترک نمايد. ازآن زمان ببعد، کمک فزاينده آمريکا منوط به احترام به حفظ وضعيت موجود بوده است. پس مسئله به توانائي ارتش اسرائيل در تسخير سرزمين هاي جديد ارتباط نداشته بلکه به توان دولت در نگهداري و حفظ آن ها مربوط بود.
پيش از بحران مه – ژوئن١٩٦٧، اسرائيل دو عمليات نظامي انجام داد. روز ١٣ نوامبر ١٩٦٦، حمله هوائي به روستاي سامو واقع در کرانه باختري براي «تنبيه» روستائيان بخاطر کمک شان به الفتح و نبرد هوائي بين اسرائيل و سوريه در هفتم آوريل ١٩٦٧ (که موجب سقوط شش هواپيماي شکاري ميگ توسط هواپيماهاي ميراژ اسرائيل گشت) جهت تحقير رژيم سوريه. عمليات نخست ملک حسين اردن را قانع کرد که اسرائيل به منظور غصب کرانه باختري قصد نابودي پادشاهي اردن را دارد و عمليات دوم بي عملي مصر ناصر را به نمايش گذاشت.
نظاميان اسرائيلي با پشتيباني کم و بيش آشکار دولت بدون آنکه بخواهند تا جنگ پيش روند، از استراتژي تنش استفاده کردند. آنان بدون هيچ ترديدي رژيم بعثي را به آغاز عمليات قاطعانه جديدي تهديد ميکردند. در چنين وضعيتي در روز ١٣ مه ١٩٦٧، اتحاد شوروي دمشق و قاهره را از تهاجم قريب الوقوع ارتش اسرائيل به سوريه آگاه ساخت. نگراني اتحاد شوروي ظاهرا بر اطلاعات کسب شده متکي بوده و به همين استراتژي تنش تکيه مي کرد. نبود تمرکز نظامي در مرزها چيزي را ثابت نمي کند، اسرائيل توان بسيج بسيار سريع نيروهايش را داشت.
از ١٤ مه به اينطرف، ارتش مصر در صحراي سينا مستقر شد. ميتوان آن را عملياتي بازدارنده تلقي کرد. اما، ناصر براي محو آثار تجاوز ١٩٥٦ ، به بازي هاي سياسي اعراب واکنش نشان مي داد ، به اين صورت که با انزواي اردن، آن کشور را مجبور کرد که با ترک اردوگاه عربستان سعودي به اردوي مصر نزديک شود. به اين منظور او د ر١٥ ماه مه از سربازان کلاه آبي سازمان ملل خواست که مرزهاي بين المللي را ترک نمايند. آن گاه، سازمان ملل تصميم گرفت که نيروهايش را بطور کامل از سينا و نوار غزه عقب بکشد. زيرا بدون توافق مصر، نيروهاي سازمان ملل از نظر حقوقي نيروي اشغالگر تلقي مي شدند.
اسرائيل با ناتواني شاهد از کف رفتن يکي از مهم ترين غنائم جنگ ١٩٥٦ بود (٣). حتي بدتر از آن، روز ١٧ مه، دو هواپيماي شناسائي مصر با پرواز از طريق اردن، بدون اين که مورد شناسائي نيروي هوائي اسرائيل قرار گيرند، از فراز نيروگاه اتمي ديمونا گذشتند. اين پرواز آسيب پذيري اين نيروگاه را که البته با مرز فاصله زيادي داشت، نشان داد. اعتقاد دروني مسئولان اسرائيلي اين بود که يک عمليات هوائي «پيش گيرنده» عليه تجهيزات هسته اي آنها، با درک حتي تاييد گسترده بين المللي مواجه خواهد شد. اين نگراني تا پايان بحران ادامه يافت و موجب اولين احضار سربازان ذخيره گرديد. برنامه اتمي اسرائيل بدون اين که تضميني براي بازدارندگي آن باشد، عامل اصلي در پيشروي به سوي جنگ شد.
قدم بعدي، بستن تنگه تيران ميان خليج عقبه و درياي سرخ در روز ٢٢ ماه مه از سوي ناصر بود که ميخواست اوضاع به شرايط پيش از جنگ سوئز بازگردد. رئيس (ناصر) در فکر بود که خطر جنگ را بخرد و تصور ميکرد که ارتش او امکان رودرروئي با دشمن را در صورت حمله دارد.. برخي از مسئولان نظامي مصر حتي عملياتي را در صحراي نگو براي برقراري ارتباط با اردن در سرمي پروراندند ولي ناصرمخالف بود و آن را وتو کرد. او بصورت علني،اسرائيل، امپرياليسم و «ارتجاع» را در يک کاسه گذاشت. (منظوراو از ارتجاع، پادشاهي هاي عربستان سعودي و اردن و شاه ايران بودند)
با اين رويه، ناصر با کم بها دادن به نيروي نظامي دشمن، تصور مي کند که اسرائيل هنگامي قادر به حمله است که از کمک خارجي بهره مند گردد و از سوي ديگر نمي تواند در دو جبهه بجنگد. زيرا او تصور مي کرد که هيچ کشور قدرتمند اروپا به او کمک نخواهد کرد و همين طور آمريکا که در جنگ ويتنام گرفتار بود. مصر امکانات لازم براي بلند پروازي هايش را داشت زيرا از نيروي بازدارنده کافي براي انصراف اسرائيل از هر حمله اي برخوردار بود. رهبر مصر درک نمي کرد که اسرائيل تنها به پشتيباني سياسي ( و نه شرکت نظامي ) ايالات متحده و امپراطوري بريتانيا نياز دارد.
تبليغات قاهره عليه اسرائيل، امپرياليسم و ارتجاع پر سر و صدا بود. اولين کشوري که به ناصر پيوست، اردن بود. محبوبيت ناصر در اردن پس از ٢٢ مه به اوج خود رسيده بود. در همان زمان، ناصر با تمام حيله گري حسابگرانه اش ، خطرات ناشي از تبليغات را در نظر نگرفت. براي او سخت بود که به يک موفقيت واقعي ولي محدود بسنده کند. با تمام اين ها، راديوهاي ناصر سخنان او را که سنجيده تر بود( او حرفي از عمليات تهاجمي نمي زد)، پوشش مي دهند. راديو صوت العرب ، از محوکامل دولت اسرائيل ، نابودي قريب الوقوع آن صحبت مي کرد و موسسات عربي ديگر نطق هاي او را تکرار کردند و غرب از آن نتيجه گرفت که آنان مي گويند «يهوديان را به دريا پرت کنيد»، جمله اي هرگز بیان نشده بود . اگر ناصر فقط مي خواست که به شرايط پيش از ١٩٥٦ برگردد، دستگاه هاي تبليغاتي او از وضعيت پيش از ١٩٤٨سخن مي راندند.
اسرائيل به اتمام کاري که در جنگ استقلال تحقق نيافت، اميدوار است : فتح کرانه باختري
نظاميان اسرائيل متحير از حادثه غير منتظره، دولت خود را به گرفتن ابتکار جنگ حول دادند. سرويس هاي اطلاعاتي اسرائيل از پيش بيني حوادث آتي ناتوان بودند، زيرا که رهبران مصر دائما تصميمات غيرمترقبه مي گرفتند و گاهي متضاد. اشکول تمايل داشت از اين وضعيت استفاده ديپلماتيک ببرد. مطبوعات اسرائيل از «هولاکوست جديد» حرف مي زدنند و بدين ترتيب جوسازي مي کردند که فاجعه اي قريب الوقوع در راه است.
تصميم اعزام آبا ابان وزيرخارجه به پاريس و واشينگتن تصميم گيري ها را به تاخير انداخت. ژنرال دوگل اعلام کرد که با هر کس که ابتکار شروع جنگ را بدست گيرد، مخالفت خواهد کرد. لندن و واشينگتن بسته شدن تنگه تيران را بمثابه تجاوز تلقي کردند ولي خواهان جنگ نبودند. دو پايتخت در نظر داشتند يک رزمايش دريائي بين المللي جهت اثبات آزادي تردد در خليج عقبه براه اندازند و نام آن را «مسابقه ناوها در درياي سرخ» گذاشته بودند. پرزيدنت ليندن جانسون پيام داد که «اسرائيل تنها نخواهد ماند مگر اين که تصميم بگيرد که تنها برود (٢٦ مه ١٩٦٧) و خواهان فرصتي براي يافتن راه حلي سياسي شد.
اتحاد شوروي هر چند مورد مشاوره واقع نشد، ولي از سياست ناصر حمايت کرد. کرملين فقط از مصري ها خواست که محتاطانه عمل کرده و در شروع جنگ پيشقدم نشوند. از نگاه ناصر، همه اين تمناها تاکيدي بر قدرت موضع اوست که او را به سمت تداوم تناسب قواي جديد در سينا و بهره گيري حداکثر از شرايط براي بزانو درآوردن «جبهه ارتجاع» سوق داد. عقب گرد اصلا مطرح نبود. اين امر براي نيروهاي مترقي شکستي به حساب مي آمد. او فکر ميکرد که از آن جا که اين نيروها در جنگ تبليغاتي برنده شده اند، مداخله نظامي آمريکا را غيرممکن مي سازد زيرا اين عمل تمام منطقه را به آتش کشيده و سقوط رژيم هاي وابسته به غرب را موجب خواهد شد. تنها بايد صبر کرد تا اردن تسليم شود و در آن صورت عربستان سعودي از او پيروي خواهد کرد . ايران نيزکاملا منزوي مي شود. ديگر، سينا داو اصلي نبوده بلکه سرتاسر شبه جزيره عربستان با همه منابع نفتي اش مطرح مي شد.
قاهره هر پيشنهاد راه حل سياسي که آزادي دريانوردي اسرائيل را در خليج عقبه در بر داشت ، رد کرد. لندن و واشينگتن متوجه شدند که انجام عملي «رزمايش در درياي سرخ» نا ممکن است. آنان با خطر انگيزش بسته شدن کانال سوئز، توقف نفت رساني و تصميم دولت هاي عربي به خارج کردن سپرده هاي ارزي به ليره استرلينگ مواجه بودند. شق آخر ميتوانست موجب سقوط پول انگلستان شود. در نتيجه، ماهيت مسئله تغيير يافت. از آن پس ، مسئله اين بود که کداميک از دو اردوگاه بر خاورميانه مسلط شده و کنترل منابع نفتي و مالي آن را بدست خواهد گرفت (همزمان جنگ سرد سخت ميان غرب و «اردوگاه سوسياليستي» جريان داشت). مداخله نظامي حتي نمادين دو قدرت آنگلوساکسون عمدتا به نفع شوروي ها تمام مي شد.
سياست « بازدارنده » ناصربه خوبي عمل کرد اما بر کم بها دادن به نیروی نظامی اسرائيل که بسيار نیرومند تر از سال ١٩٥٦ بود، تکيه داشت. رهبران مصر با بي مسئوليتي کامل تاثیرات سخنراني هايشان بر روي افکار عمومي غرب و جامعه بين الملل را نادیده گرفتند.
در حالي که نطق هاي ناصر آتشين تر مي شد ، فرماندهان ارشد نظامي اسرائيل بر فشار خود بر حکومت افزودند. آريل شارون که فرمانده يک گردان بود، حتي حرف کودتاي نظامي را پيش کشيد. پيوستن کامل اردن به جمهوري متحده عربي به حوادث شتاب داد، بويژه که عربستان سعودي مجبور به دنباله روي شد. بنظر مي رسيد که اسرائيل کاملا در محاصره ائتلاف اعراب قرار دارد. اين بدترين کابوس براي استراتژي اين کشور بود. در اول ژوئن اشکول مجبور شد کوتاه بيايد. او يک دولت وحدت ملي تشکيل داد. موشه دايان وزير دفاع گرديد و رهبر راست گرايان، مناهيم بگين وزير بدون کرسي شد. آنان طرفداران شناخته شده گسترش سرزمين ها بودند. فراتر از موجوديت اسرائيل ، مسئله آنان به کرسي نشاندن امري بود که جنگ استقلال نتوانسته بود به انجام برساند، عمدتا فتح سرزمين هاي کرانه باختري.
دولت آمريکا با از دست دادن اميد حصول به راه حل سياسي، آماده شد در ضمن متمایزکردن براي حفظ آبرو پيش اعراب، دستان اسرائيل را آزاد بگذارد . روز ٣١ مه، ميير آميت رئيس موساد [سرويس هاي اطلاعاتي اسرائيل ] براي بحث درباره شرايط وارد واشينگتن شد. روز بعد، او با رابرت مک نامارا وزير دفاع و رئيس سازمان سيا ملاقات کرد. او ميدانست که با چه زباني با آمريکائيان صحبت بايد کرد و خود را با «تئوري دومينو»ي آمريکا در خاورميانه تطبيق داد. به اين معني که اگر ناصر در اين مرحله برنده شود، تمام منطقه تا مرزهاي اتحاد شوروي به سلطه اعراب در خواهد آمد. اسرائيل به تعهد آمريکا در طولاني مدت و حمايت [حفاظت] فوري در صورت مداخله احتمالي شوروي نياز دارد. مخاطبان او به روشني نشان دادند که با اين تحليل موافق اند.
براي خلاصي عربستان سعودي، واشينگتن تلويحا به اسرائيل اجازه ورود در جنگ را داد.
در اولين روزهاي ژوئن، اين پيام از طريق چندين مجرا منتقل شد. روز سوم ژوئن دين راسک، وزير خارجه آمريکا در بخشنامه اي که به تمام سفارتخانه هاي امريکا در جهان عرب مخابره شد، موضع دولت را تشريح کرد. در مقابل روانشناسي «جنگ مقدس» اعراب، و معادل اسرائيلي آن «روانشناسي آخر دنيا» جائي براي راه حل منطقي وجود ندارد. آمريکا نمي تواند بيش از اين اسرائيل را نسبت به آن چه اين کشور دفاع از منافع حياتي اش مي نامد، به «خويشتن داري» دعوت کند. اعراب همچون اسرائيلي ها به تقدير تسليحات اطمينان دارند. پس در اين ميان، يک نفر در محاسبه خطاي بزرگي کرده است.
روز ٤ ژوئن، والتر روستو مشاور رئيس جمهوري آمريکا در يادداشتي آينده را پيش بيني کرد.او تمام احتياط هاي لازم سخنوري را بکار بست تا جنگ و پيروزي اسرائيل را به عنوان فرضيه مطرح سازد. اعراب ميانه رو يعني بالقوه کليه اعرابي که از توسعه قدرت ناصر هراس داشتند، بيشتر ترجيح مي دادند که او از اسرائيل شکست بخورد تا نيروهاي خارجي. در آنصورت شرايط جديدي پيش خواهد آمد. ميانه روي در خاورميانه مستقر شده و دولت ها بر رشد اقتصادي، يعني همکاري منطقه اي تکيه خواهند کرد. علاوه بر آن، اگر اسرائيل راه حلي براي پناهندگان فلسطيني بيابد، آن کشور به عنوان بخش لاينفک منطقه پذيرفته خواهد شد. ما با يک مرحله تاريخي تغيير شکل منطقه روبرو بوديم. اسرائيل که تمام تضمين هاي لازم را از امريکا گرفته بود، نيازي به انتظار نداشت. در چهارم ژوئن ١٩٦٧، دولت تصميم نهائي را گرفت.
جنگ ژوئن ١٩٦٧ از اشتباهات محاسبه کلیه کشودهای درگیر زاده شد. در مدارک بدست آمده، واژه اشتباه بارها بکار رفته است. ابهامات حقوقي موجود در مصالحه ١٩٥٦ مربوط به آزادي تردد در خليج عقبه و تنگه تيران تعيين انگيزه و آغاز کننده جنگ را مشکل کرده است . يعني طرفي که محاصره را تحميل کرده و يا طرفي که اولين گلوله را شليک مي کند؟ در طرف اعراب، جنگ سرد ميان جمهوري متحده عربي و عربستان سعودي بيش از کشمکش اسرائيل-اعراب موتور وقايع بود، کشورهاي عرب با حرافي ها و رفتارشان، در افکار عمومي جهاني خود را در بدترين شرايط قرار دادند.
نزديکي نظامي اسرائيل- آمريکا که در زمان رياست جمهوري جان اف کندي شروع شده بود، تند تر شدن مواضع را تسريع کرد و در اين منظر، بطور تحسين آميزي افاظی بي اعتبار سازي را با همسان کردن امپرياليسم، ارتجاع و صهيونيسم ، بکار گرفت. براي نجات عربستان سعودي بود که آمريکا تلويحا به اسرائيل اجازه ورود در جنگ را داد. کساني که در واشينگتن –از همان زمان - «نوعي خاورميانه جديد» طرح مي کردند، در چارچوب تغيير رژيم ها و با احترام به تماميت ارضي دولت هاي موجود به آن دست مي زنند. بدين ترتيب، آنان به گفتار هاي مترقي عرب حق مي دهند که همواره اين نوع توطئه هاي غربي را تقبيح کرده اند. اما آنان نسبت به توانشان در برقراري نظم در سرزميني پس ازاشغال نظامي توهم دارند.
اگر چه در اوايل سال ١٩٦٧، توسعه قلمرو در دستور کار قرار نداشت، اسرائيل از نظر حقوقي از کل خاک فلسطين تحت قيمومت هرگز چشم نپوشيده است. برخي افراد هنوز آن را تکرار مي کنند. بسياري همواره به آن فکر مي کنند. هيچکس نميخواهد بپذيرد که تولد دوباره سياسي فلسطين که توسط جنگ شتاب يافت، بطور ناگزيري کشمکش را به بعد نخستين آن برخواهد گرداند، يعني مبارزه دو ملت براي سرزمين مقدس.
----------- عنوان اصلي مقاله: Erreurs tactiques, choc de stratégies
----------- پاورقي ها: ١ – جمهوري متحده عربي در سال ١٩٥٨ از ادغام مصر و سوريه ايجاد شد. يک کودتاي نظامي در سوريه در سال ١٩٦١به اين تجربه پايان داد. اما مصر همچنان اين نام را تا سال ١٩٧١ حفظ کرد.
٢ – در ٢٠ ژوئيه ١٩٤٩ ميان اسرائيل و سوريه، پیمان ترک مخاصمه امضا شد و در مرز ميان دو کشور، دو حوزه را به عنوان منطقه غيرنظامي اعلام کرد. مسئله حاکميت بر اين حوره ها هنوز معلق مانده است.
٣ – پس از خاتمه جنگ ١٩٥٦، ناظران سازمان ملل متحد، در غزه و شرم الشيخ مستقر شده و آزادي تردد در خليج عقبه (از جمله به سوي بندر ايلات) را تضمين مي کنند.
-----------
لوموند ديپلماتيک، ژوئن ٢٠٠٧ .
جنگ شش روزه
ضربه روحي شکست بر نسلي از اعراب
بسمه کودماني درويش Basma Kodmani Darwish مدير Arab Reform Initiative در پاريس، مولف کتابهاي زير: La Diaspora Palestinienne, PUF, Paris, ١٩٩٧; The Danger of Political exclusion. Egypt's islamist problem, Carnegie Papeers,n°٦٣, Washingtion, October ٢٠٠٥.
تلاشي ارتش هاي مصر، سوريه و اردن در برابر اسرائيل، پيش از همه شکست سياسي نسلي بود که بر رشد اتحاد عربي و سوسياليسم دل بسته بود. جوامعي که گيج و سرگردان شده بودند به مذهب رو کردند . از آن جاکه هيئت هاي حاکمه ناقابل و خودکامه، جز تداوم قدرت خود به هر قيمتي که شده، هدف ديگري ندارند، شاهد ظهور ناگهاني جنبش هاي اسلاميستي بسيار نيرومندي هستيم.
اگر چه جنگ ١٩٦٧ به طور نسبي قربانيان کمي داشت، مصر با دادن ده هزار کشته بيشترين بها را پرداخت. هر کدام از کشورهاي سوريه و اردن کمتر از ٥ هزار تلفات دادند. با وجود اين، اعراب ترجيح مي دادند که کشته هاي بيشتري بدهند تا سرزمين ها و حيثيت شان را. شکست در برابر اسرائيل و نيز بوِيژه تفسير بي پرده مقاصد والاي دولت عربي مترقي، ناسيوناليست (ملي گرا) و تجدد طلب که ناصريسم و بعثيسم (١) جلوه آن و ايجاد جمهوري متحده عربي بين مصر و سوريه(١٩٦١ – ١٩٥٨) نقطه اوج آن بود، با نکس (با فتح نون) به معني «واژگوني» توضيح داده مي شود . در طول تقريبا دو دهه از ١٩٥٠ تا ١٩٦٧، اعراب در پي فرصت ديگري بودند که نکبه (فاجعه) يعني از دست دادن فلسطين را در سال هاي ١٩٤٩ -١٩٤٨« ترميم» کنند. هنگامي که در اسرائيل گفتمان مربوط به برگشت ناپذيري فتح سرزمين ها رشد مي کرد و با تاثير گيري از آن، صحنه سياسي صف بندي جديدي مي يافت، برگشت ناپذيري دولت يهود به واقعيت بدل مي شد (٢).
اين شکست بر کنش و حتي ارزش هاي جوامع عرب تاثير ژرفي گذاشت. در اين جامعه ها، بهاي جان انسان ها کاهش يافت. به يقين، غم و اندوه يک خانواده در سوگ فرزندش از قبل کمتر نيست ولي اين جوامع خود را درگير در جنگي مشروع مي دانند که درد و رنج، پاره اي از آن است. در اين دوره بود که تجليل از مرگ ( شهيد پروري) پديدار شد، در ابتدا ، جنبش فدائيان فلسطين براي خاک خود و حفظ هويت ملي ايثار کردند و سپس جنبش هاي اسلام گرا ضمن تقديس، از آن بهره برداري نمودند.
پيش از هر چيز، جنگ ١٩٦٧ نقطه عطفي سياسي در منطقه است. از يک طرف، در مجراي «فلسطيني شدن» کشمکش اسرائيل- اعراب و از سوي ديگر با تاکيد بر معيار هاي مذهبي. براي نخستين بار پس از ١٩٤٨، مطالبات فلسطيني ها از سوي رهبران فلسطيني طرح گرديد. سازمان آزادي بخش فلسطين (ساف –PLO) که در سال ١٩٦٤ ايجاد شد ، بزودي از طرف جامعه عرب به مثابه تنها نماينده خلق فلسطين شناخته شد. در اواخر سال هاي ١٩٦٠، ساف مقاومت مسلحانه را شروع کرد، اما بتدريج کشورهائي که پايگاه عملياتي ساف بودند، بر روي اين سازمان بسته شدند. آن گاه ساف به روش هاي بديل مقاومت روي آورد. پس از حذف سازمان در اردن در سال هاي ١٩٧١ -١٩٧٠، ساف به عمليات تروريستي بين المللي دست زد که در حکم ابزار کليدي استراتژي آن سازمان بود. سازمان در سال هاي ١٩٨٠ کاملا تروريسم را کنار گذاشت. اولين بار است که گروه هاي مسلح غير دولتي که حملات خود را به خارج از مرزها کشانده اند، در صحنه مبارزه حاضر مي شوند. اين گروه ها علاوه بر اسرائيل، با هيئت هاي حاکمه کشورهاي عرب که مقر عمليات شان است، مواجه ميشوند.
در مرحله دوم، شاهد نقطه عطفي در روابط ميان سياست و مذهب و و دست يازي شيوخ بزرگ مسلمان به بخش بزرگي از افکار عمومي هستيم. از همان فرداي شکست، و در پي تظاهرات بزرگي که خواستار بازگشت جمال عبدالناصر پس از استعفا(٣) به قدرت بود، وي به فکر استفاده از زعماي مذهبي افتاد. و حمايت آنها را به دست آورد. شيخ محمد متلي شعراوي، محبوب ترين رهبر مذهبي مصر، در مراسم نماز جمعه پس از شکست اعلام کرد: « از خداوند به خاطر شکست تکان دهنده اي که موجب بيداري ملت شده سپاس گزارم . آنها مي فهمند که با کنارگذاشین مذهب از امور همگاني به راه خطا رفته اند»
هيئت حاکمه ابزاري کردن مذهب را وسيله اي براي بازسازي حقانيت از دست رفته اش قرار داد و مطمئن بود که قادر به کنترل روحانيان خواهد شد. ناصر شيخ شعراوي را به مقام واعظ حزب واحد منصوب کرد. معهذا، خيلي زود به خطرات آن پي برده و در صدد محدودساختن نفوذ او بر آمد.
«شکر خدا کن که شکست ملت را بيدار کرد»
هنگامي که در سال ١٩٧٠ انور السادات جانشين ناصر گرديد، استراتژي انطباق را مي گزيند. تباني ميان دو قوه برقرار شده و اين مصالحه به منظور کرخت کردن مردم و جلوگيري از چالش نظم موجود، عميق تر نيز شده است. با وجود اين، مقامات مذهبي استقلال پيشه کردند و نسبت به تسخير دل ها و وجدان ها اطمينان داشتند. آنان بر فضاي عمومي مسلط شدند، نظير فرهنگ، امور اجتماعي، رسانه ها، ارتباط با ديگران از مسيحيان مجاور گرفته تا غربي هاي دورتر اما تهديد کننده تر. رشد چشمگير آنان (الازهر در مصر، زعماي وهابي در عربستان) از آنان قطب بديلي مي سازد که قادر به سامان دهي زندگي جامعه و معني بخشیدن به حیات جمعی است . آنان با امکانات مالي شان، قادر به عرضه خدمات اجتماعي به جماعت نيازمند گشتند.
فزون بر آن، بنياد مذهبي حتي پيش از گسترش جنبش هاي تندرو منسوب به اسلام، مسئله فلسطين را همراه با تقديس آن در مرکز مسائل هويتي قرار مي داد. او همچنين مسئله فلسطين و رودرروئي ملي و سرزميني را بصورت مخاصمه آشتي ناپذير يهودي – اسلامي بيان ميکرد. ذکر اين مطلب که اسلاميسم پاسخي به ايجاد دولت يهود بر پايه اي مذهبي است، قرائت نادرستي از گذشته مي باشد. بين سال هاي ١٩٤٨ و ١٩٦٧، اسرائيل نمودي از تحقق طرح ملي گرائي به شمار مي رفت که ناسيوناليسم عربي و فلسطيني به مخالفت با آن برخاستند. اما شکست حاکميت ناصري و بعثي در سال ١٩٦٧، آن ها را از قدرت ارائه شمائي براي قرائت کشمکش محروم ساخت. تاريخ تحت نفوذ بنيادهاي مذهبي رقم زده شد. امروز نسل هاي پس از ١٩٦٧ – که اکثريت بسيار بزرگ جمعيت را تشکيل مي دهند – تاريخي انباشته از گفتار سياسي را مي آموزند. اين گفتار همچنين به محض انحراف از تقوا و صراط مستقيم در پيش آنان احساس گناه بر مي انگيزد.
در مدت چهار دهه، گسست ميان جوامع عرب و قدرت هاي حاکم عميق تر شد. از اين پس، محافل مذهبي سرپرستي وجدان ها را به عهده گرفت و رتق و فتق دل افسردگي ها و آمال هاي سياسي به جنبش هاي اسلاميستي واگذار گرديد. اين جنبش ها به دو جناح عمده قانون طلب و «انقلابي» تقسيم شدند.
مصر همواره کانون جهت گيري هاي ايدئولوژيکي بود و جرياني که سرتاسر منطقه را باخود برد، نيزدر اين منطقه به راه افتاد. مجاورت دشمن اسرائيلي بر ننگ شکست ١٩٦٧ افزود، زيرا نيروهاي اسرائيلي در کرانه شرقي کانال سوئز و بلندي هاي جولان در فاصله اي کمتر از صد کيلومتر با دمشق جبهه گرفته بودند. اخوان المسلمين با کنار گذاشتن نظريات سيد قطب (٤) و با نفي خشونت ، استراتژي فتح تدريجي جامعه را از طريق ترويج خزنده آئين شان در پيش گرفتند. اگرچه آنان همچنان همگان را به جهاد عليه نيروي اشغالگر (اسرائيل يا حضور نظامي بيگانگان) دعوت مي کردند ، بطور روشن با تندروهائي مرزبندي نمودند که جنگ عليه بي دينان در راه خدا را، چه در داخل و چه در خارج از کشور مطرح مي کردند .
برعکس، جنبش جماعت اسلامي که طالب راه اندازي عمليات قهرآميز بود، موجوديت خود را اعلام کرد. آنان جنبش اخوان المسلمين را ترک کرده و عمليات خود را در سه جهت سازماندهي کردند (٥). ابتدا، براي تسخير جوانان در دانشگاه ها و در دبيرستان هاي معتبر نفوذ کرده و از ميان فرزندان خانواده هاي بزرگ بورژواي دمشق، امان، قاهره، اسکندريه و خارطوم به عضو گيري پرداختند. اسلاميسم تندرو که قبل از همه جنبشي روشنفکري و سياسي است، هرگز تيول طبقات مستمند نبود. رهبران اين جنبش همچون رهبران جماعت از سال ١٩٦٧ و نظير سران القاعده بعد ها، روشنفکران بورژوازي تحصيلکرده و مرفه بودند.
سپس آنان کارزاري براي گسترش حجاب براه انداختند. اين امر را چگونه توجيه کردند؟ براي مقابله با «تجاوز» به خاک اسلام، اسلاميست ها دلبستگي وسواسانه اي نسبت به مقوله احترام و تقوا نشان مي دهند که زنان زبان رسالت و وظيفه هدايتش را دارند. از آنجائي که حکومت ها قادر به نجات آنها نيستند، جامعه و زنان بايد خود مستقيما آن را بدوش گيرند.
بالاخره، سومين وهله از استراتژي «جماعت» تمرينات بدني و ورزش است. با حرکت از نيت خيرخواهانه بهداشت زندگي و تن سالم، رزمجويان آگاهي قبلي دارند که بدين ترتيب با آمادگي عملي به عمليات مسلحانه در راه تصادم با قدرت حاکم قدم بر ميدارند.
در قدم نخست، اخوان المسلمين مصر که رهبري اش در اثر سرکوب شديد سال هاي ١٩٦٦ – ١٩٦٥، از هم پاشيده بود و ، سرکرده هاي آن ، اعدام يا به زندان هاي طولاني محکوم شده بودند، در شيفتگي جوانان نسبت به تزهاي «جماعت» وسيله مناسبي براي تجديد سازمان و پر کردن صفوف خود يافتند. اما، جوانان خشمگين خواهان جنگ بودند و اخوان راه مسالمت آميز را انتخاب کرد و هيچگاه از آن منحرف نشد.
هنگام وقوع هر بحران بزرگي، وضعيت مشابهي رخ داد. سرکوب خونين اخوان المسلمين در سوريه در شهر حما در سال ١٩٨٢، تعقيب خشونت بار جماعت اسلاميه در مصر در سال هاي ١٩٩٢ -١٩٨٨ بدنيال سوءقصد به جان غيرنظاميان و جهانگردان؛ دهه سياه ١٩٩٠ در الجزاير؛ ١١ سپتامبر... همه اين بحران ها واکنش هاي معکوس برانگيخت. جناح (اکثريت) دست از خشونت يا مبارزه مخفي برداشت و به سوي فعاليت قانوني و ميانه روي روي آورد. در صورتي که جناح اقليت قاطع تر شده و خشونت جهادی را برگزيد که غالبا با مهاجرت همراه بود.
با گذشت زمان، گفتار ميانه روانه و روش هاي قانون گرا موثر بودنش را ازنقطه نظر سياسي نشان داد. بر محبوبيت صاحبان اين گفتارها نيز افزوده شد. به علاوه قدرت هاي سياسي که فقط به استفاده از سرويس هاي امنيتي موسوم به «مخابرات» اتکا مي کنند، با بازکردن حساب روي اسلام گرايان ميانه رو در عربستان سعودي، مصر و اردن و مراکش، کوشيدند تا با افراطيون در مورد طرحي جزمي در جهت خنثي کردن جاذبه آنان بر روي جوانان و بي اعتباري خشونت مجادله نمايند.
اين تجربه قانع کننده بود، زيرا وزنه گروه هاي مسلح چه در مصر چه در الجزاير کاهش يافت. اما اسلاميسم به مثابه روش تفکر و نمونه جامعه از طريق ميانه روها و نهادهاي مذهبي در حال جا افتادن بود و اين امر با رشد محافظه کاري و تضعيف آزادي ها همراه گشت. شکست ١٩٦٧ همچنين موجب سقوط هيئت حاکمه در سوريه، عراق، سودان و ليبي گرديد. اما اين آخرين تکان هايي بود که در اين زمينه رخ داد، درحالي که پس از سال ١٩٤٨، عدم ثبات سياسي بخشي از چشم انداز خاورميانه بود . اين منطقه شاهد کودتاهاي پي در پي بود. از نزديک به چهل سال، همان رهبران (يا پسران آن ها) با قدرت بر اريکه حکومت تکيه کرده اند (٦). (به گاهنامه ضميمه مراجعه کنيد)
در سال ١٩٧٣، شاهد جهشي بوديم که همچون نمونه اي در تخيلات عرب باقي مانده است. جنگي که قاهره و دمشق در ماه اکتبر براه انداختند بطور موقتي اين احساس را تداعي کرد که ميتوان تحقير ١٩٦٧ را شست و تناسب قوا را معکوس کرد. ابتدا در زمينه استراتژيکي، از بسيج همگاني منابع نظامي و نفتي چنين بر مي آ مد که در فقدان اتحاد، نوعي همبستگي عربي وجود دارد که قادر است به مطالبات ضعيف تر و پيش از همه فلسطيني سنگيني بخشد. در زمينه سياسي، جهان عرب با صداي واحد سخن مي گفت و مطالبات يک پارچه طرح مي کرد . بالاخره، در زمينه اقتصادي، درآمد ناگهاني که به کشورهاي نفت خيز سرازير شد، روزنه اميدي بود که جوامع مربوطه به برکت توزیع ثروت توسط حکومت ها، از آن بهره مند شدند.
در سال١٩٧٣، شاهد جهشي بوديم که در حافظه اعراب ماندني است.
اين اميدها توهماتي بيش نبودند. در زمينه نظامي، جنگ هيچ بهبودي ببار نياورد و نتيجه مساوي بود. نوبت مذاکرات و مصالحه حتي پيش از مخاصمه تعيين شده بود. ارتش مصر پس از عبور موفقيت آميز از کانال سوئز بنابر دستور سياسي متوقف شد. سادات تنها ميخواست که خطوط آتش بس ١٩٦٧ که به سود موقعيت اسرائيلي ها بود، تکان بخورد. اسرائيل دچار هراس شد ولي بسيار زود و پيش از دادن هرتضميني در جهت استرداد سرزمين هاي اشغال شده در ١٩٦٧، اطمينان خاطر يافت. مصر و عربستان سعودي به عنوان سرکرده خيلي زود نشان دادند که همبستگي عرب نسبت مستقيم با پشتيباني و کمک آمريکا دارد. بالاخره، ثروت ناگهاني که نصيب دولت هاي نفت خيز گرديد و کشورهاي عربي ديگر نيز از آن بهره مند شدند – از جمله از طريق بازگشت درآمد انبوه کارگران مهاجر از کشورهاي خليج – با افزايش بي سابقه فساد، زد وبندهاي انگلي همراه بود. نفت قدرت هاي حاکم را منسجم و ثروتمند کرد . هدفي که کشورهاي مصرف کننده بدنبالش بودند. در جائي که سرويس هاي امنيتي و نظارت بر مردم کامل تر و مجهز تر مي شد، چهره دولت پليسي در مقابل بازار وسوسه انگيزي که اين دول عرضه ميکردند، کم رنگ جلوه کرد. نفوذ آنان بر جامعه با فراخواندن نخبگان قديمي - «غني تر شويد» - و از طريق ايجاد يک بورژوازي دولتي نوين تقويت شد. بدين ترتيب هيئت حاکمه امکان يافت که اصلاحات صوري ( از جمله چند حزبي ظاهري) براي ترميم اندک وجهه خود به عمل آوردند.
پانزده سال بعد، مشاهده ميشود که دهه «طفره» (ثروت بادآورده) به بهبود کيفيت زندگي مردم منجر نشد و اين ثروت بصورتي نابخشودني به هدر رفت، همان طوري که در الجزاير شاهدش بوديم. کشورهاي خليج [فارس] بتدريج کارگران آسيائي را جانشين نيروي کار اعراب کردند و افق را بر روي صدها هزار جوان که در موطن خودمحکوم به بيکاري بودند، بستند.
در چنين چشم اندازي، کشمکش اسرائيل- فلسطين چه وزنه اي داشته و دارد؟ آيا مسئله مرکزي است؟ آيا حل اين مناقشه کليد توسعه در منطقه است؟ در آمريکا و بويژه در اروپا چنين نمي انديشند. بايد گفت که اين ترجيع بند به سختي ضعيف است و بنظر مي رسد که از اواخر سال هاي ١٩٧٠ بر خلاف تحولات منطقه، جايگاه منفي داشته است. درآن عصر، پرزيدنت سادات تصميم گرفت که سمت گيري ها، اولويت ها و اتحادها را قاطعانه تغيير دهد تا بتواند سينا را باز پس گيرد. او در اين راستا، مشاوران شوروي رااخراج کرد و آمريکائيان را وارد مصر نمود. او با پشت کردن به فلسطيني ها، صلحي جداگانه درکمپ ديويد در سال ١٩٧٨ با اسرائيل منعقد ساخت. کشورهاي عربي با قاهره قطع رابطه نمودند و بدين ترتيب از سردستگي مصر که چندين دهه ادامه داشت، بي نصيب ماندند.
بموازات آن، رشد چشمگير توان عربستان سعودي و کشورهاي خليج و تشعشع مالي آنان با ارزش هاي مذهبي مصرفي و توجه و حتي سپاس و قدرشناسي نسبت به قدرت هاي آنگلوساکسون همراه بود. که اين کشورها را در تکيه زدن بر اريکه قدرت ياري کرد و يا حتي برخي را در سرزمين هائي که به خاطر آن ها تکه تکه کرده بود، به تاج و تخت رسانده بود.
در حالي که مصر به «مصريت» خويش مي باليد، نخبگان خليج خواستار بنيان گذاري آينده ملي و امنيت شبه جزيره عربي بودند و اين روند نمي توانست بدون نوعي احساس شوينيستي ، مديون نبودن به «آرمان عربي» به ثمر رسد، احساسي که آنان خود را تنها حافظش تلقي مي کردند. اولويت اردن، دفاع از سرزمين و تماميت خود با خلاصي از مقاومت فلسطين بود. سوريه، در عملي مشابه در سال ١٩٧٦ در لبنان مداخله کرد و با حملات خود در جهت کاهش توان سازمان آزادي بخش فلسطين تلاش کرد. اين روش ها با سخن پراکني ملي گرائي که همچنان دست نخورده نگهداشته بود، در تضاد بود.
در آمريکا و اغلب در اروپا، ديگر اعتقادي به محوري بودن کشمکش اسرائيلي – فلسطيني نيست.
انقلاب اسلامي ايران در سال هاي ١٩٧٩ -١٩٧٨ و جنگ ٨ ساله صدام حسين عليه اين کشور، محور ديگري براي تنش ها را پديدار ساخت. اين حوادث بمراتب بيشتر از کشمکش با اسرائيل تلفات مرگ بار داشت. در اثر اين حوادث، کشمکش اسرائيل – اعراب نقش محوري و مرکزي خود را از دست داد. توانائي عراق به تغيير توازن در منطقه با بسيج همه منابع کشور جهت مقابله وسواسانه با تهديد شيعه گري در داخل کشور و در رقابت با همسايه ايراني به هدر رفت. تصميم صدام حسين براي اشغال کويت در ١٩٩٠، به همه اميدها که گويا قدرت عراق مي تواند عليه اسرائيل کارآمد باشد، خاتمه داد. بدين صورت پس از مصر، دومين کشور قدرتمند عربي از معادلات استراتژيکي اسرائيل – اعراب خارج شد.
اگر شکست ١٩٦٧ و در پي آن ، نزديکي مصر با عربستان سعودي به جنگ سرد عربي ميان «کشورهاي پيشرو» متحد شوروي و «کشورهاي ارتجاعي» متحد آمريکا خاتمه داد ( به مقاله هانري لارنس، «خطاهاي تاکتيکي، برخورد استراتژي ها» در همين شماره لوموند ديپلماتيک توجه کنيد)، هيچ نظام امنيتي منطقه اي که به مديريت بحران ها و حل و فصل مناقشات قادر باشد، بوجود نيامد. حتي مفهوم جهان عرب جايگاه خود را از دست ميداد و اغلب به جاي آن از اصطلاح «کوچه و خيابان عرب» استفاده مي شد که تحت تاثير احساسات همگاني در غليان بود ولي اساسا ناتوان.
فقدان دموکراسي جامعه ها را از بحث دموکراتيک محروم ساخته است.
موضوع «مرکزيت» کشمکش به حکومت هاي فعلي امکان داد که قدرت را بدست گيرند و هزينه هاي سرسام آور تسليحاتي و توسعه شاخه هاي مختلف سرويس هاي امنيتي خود را با استفاده از سخنوري ملي گرايانه توجيه نمايند. با وجود اين، با اطمينان ميتوان گفت که نميتوان خشونت اين رژيم ها عليه جوامع خود و سلطه آن ها بر همه زمينه هاي زندگي عمومي را با کشمکش فلسطين توضيح داد. همچنين، کشمکش فلسطين، هدايت نادرست، خودکامگي فساد، رفتار خشن رهبران با شهروندان را توجيه نمي کند.
اما اگر رهبران از ضرورت مبارزه با اسرائيل با چنين اثر بخشي استفاده مي کنند، به اين جهت است که اين کشمکش وجدان جمعي اعراب را شکل داده است. محوري بودن کشمکش در همين جاست: رابطه با اسرائيل، داوري افکار عمومي را نسبت به هر قدرت خارجي، سمت و سو وگفتارهاي متفاوت نيروهاي سياسي را مشخص مي کند. براي خلق هاي منطقه، بايد بطور خستگي ناپذيري بهترين چارچوب [اسلامي يا عربي] را جستجو کرد تا بتواند به بهبود مواضع اعراب نسبت به اسرائيل بيانجامد. آنان هر پيکاري را که هدفش مخالفت با دولت يهود نباشد ، رد ميکنند و نسبت به شرکت در مبارزه اي که توان آنان را از اين هدف منحرف سازد و در نتيجه «ضد ميهن پرستانه» باشد، ترديد دارند. دليل جاذبه جنبش هايي که استراتژي جديدي عليه اسرائيل طرح ميکنند، از حماس تا حزب الله و حتي تا وسوسه پوچ گرايانه برخي در تشويق عمليات القاعده، همين امر است. اگر کشمکش عناصر تشکیل دهنده استراتژيکي منطقه اي را دیگر سامان نمي دهد، ولی دست کم نحوه عملکرد ها را تعيين مي کند. رهبران براي تدفين آن کوشيده اند. اما هيولاي خفته بطور حتمي براي تهاجم برخواهد گشت.
در نتيجه، شکست و هزيمت جنگ شش روزه بر يک نسل اثر روحي گذاشت. همان احساسي که فرانسويان بيست ساله هنگام فروپاشي ١٩٤٠ داشتند. اين نسل مبهوت در شکست متحد شد، نسلی « دلسرد » (٧) . پيشينيان آنان تقدير خود را به ديگران سپرده بودند؛ ياس آنان وحشتناک بود. اما براي کساني که پا به دوران بلوغ مي گذاشتند، وضعيت سخت تر بود: آنان مجبور بودند که با حرکت از واقعيتي فلج کننده، آينده خود را بسازند. جو حاکم بر محيط اعراب تغيير کرده بود. اعراب جنگ را باخته و سرزمين هاي متعددي را ازدست داده بودند. اکنون مي بايست اسرائيل را در مرزهاي ژوئن ١٩٦٧ که جهانيان به رسميت مي شناختند، پذيرفت. به اميد اينکه در مقابل حرکت هاي خيرخواهانه اي که آن کشور خواستارش بود، به آن مرزها قانع شود.
از نظر معنوي، وضعيت اين نسل در زمان هاي مختلف، متفاوت بود. چشم اين نسل بر روي جهان بازتر شد. آنان به اين امر آگاهند که روزهاي خوشي را که جوامع شان در آن، آينده اي جمعي در پيش داشتند، پشت سر گذاشته اند. چشم انداز آينده نگران کننده و افق تاريک است؛ نمي شود در گذشته به دنبال تعقل گشت. از نگاه بسياري، بيش از حافظه، اسطوره است که تسکين مي دهد. فرهنگ سياسي اين نسل هاي عرب پس از ١٩٦٧، ضد امپرياليستي، ناسيوناليستي يا اسلاميستي بر زمينه جنگ تکوين يافت. وجدان آنان را خطوط آتش بس ١٢ ژوئن احاطه کرده بود. اسرائيل مرزهاي نظامي و استراتژيکي را تغيير داده و سپس با تداوم اشغال، واقعيت هاي اقتصادي و انساني را نيز متحول کرد.
فلسطينيان براي رودرروئي با مخمصه هاي کشورهاي عربي، به شجاعت زيادي نيازمند بودند. شهامت مبازره براي سازماندهي مقاومت از يک طرف و هشياري و روشن بيني از سوي ديگر، براي آگاه ماندن بايد از عمليات نظامي دير يا زود براي براه انداختن مذاکرات ابزاري ساخت و امتيازاتي نيز داد. ياسر عرفات و يارانش از اوايل سال هاي ١٩٧٠ اين امر را مي دانستند، ولي بر عکس، رهبران دولت هاي عربي، آنان هرگز تک روي را براي تحميل خواست خود از طريق زور، انتخاب نکردند. آنان همواره در جستجوي تبادل نظر ميان سازمان هاي فلسطيني، اجماع و در يک کلمه وابستگي به الزامات دموکراتيک بودند. انتخابات ژانويه ٢٠٠٦ که حماس را به حکومت رساند، اين امر را يک بار ديگر نشان داد، همچنين تلاش هاي دو طرف براي تشکيل حکومت اتحاد ملي شکننده وتا کنون از استقرار نظم ناتوان بوده است. همان طوري که درگيري هاي کنوني نشان مي دهد. اما رئيس تشکيلات خودمختار محمود عباس تشکيل حکومت اتحاد ملي را به دست گرفتن اوضاع از طريق زور ترجيح داد.
فقدان دموکراسي در بقيه جهان عرب، اين جوامع را از فضاي بحث و نظام مشارکت محروم کرده است. در شرائطي که رهبران اين کشورها مردم را به حال خود رها کرده و سعي در مذاکره براي صلح – صلحي براي خود – دارند نخبگان روشنفکر در غياب حکومت هائي که چيز زيادي از آنها انتظار نمي رود مترصد ند که به تنهائي در اين مورد فکر کنند و در جستجوي راه حل هائي براي مشکلات نگران کننده روزمره خود باشند . آيا اين وضع ياس آور است؟ آنان عمدتا ضعف را پذيرفتند ولي در جستجوي روش هاي بديل براي سازماندهي اجتماعي پرداختند.
جهان عرب قادر نشد که در مورد گذشته که پل والري [نويسنده و شاعر نامي فرانسه] آن را « بلاي قوه ادراک» ناميده بود، بحث و مجادله کند. و يا در درجه اي ضعيف تر، از آن بگذرد. در مدت چهل سال، ناسيوناليسم فلسطيني استراتژي، رهبري، گفتار و مواضع خود را تغيير داد اما اشغال طولاني اجتناب ناپذيري خود را تحميل کرد.
هنري کسينجر که روزي خطابه معروف «خداحافظ ساف» * را سر داده بود، ديگر براي استقبال از حماس حضور نداشت. براي نسلي که داغ اين جنگ را بر تن خود داشتند، حل مسئله فلسطين، شرط گريز ناپذير و نيروي محرکه جهت برنامه ريزي بي دغدغه براي آينده است. با شکستن این طلسم است که مقابله با حکومت هاي موجود و ترويج دموکراسي و آزادي ها بدون متهم شدن به خيانت به آرمان بزرگ ميسر خواهد شد. همچنين با چنين شرايطي است که ميتوان وزنه ارتش ها و سرويس هاي امنيتي را در زندگي جامعه ها به داوري گذاشت؛ و همچنين با اين امر است که مي توان اندیشه واحد اسلاميستي را زير سوال برده و روابط قابل اعتماد تري با خارج و بويژه با غرب برقرار کرد.
---------- عنوان اصلي مقاله: Une génération arabe traumatisée par la défaite
Bye Bye PLO *
پاورقي ها: ١ – جمال عبدالناصر (١٩٧٠ – ١٩١٨) در سال ١٩٥٢ همراه با «افسران آزاد» قدرت را در مصر در دست گرفت. او حماسه سراي اتحاد اعراب گرديد. حزب بعث (نوزائي) در سال ١٩٤٧ بر پايه شعار «اتحاد، آزادي، سوسياليسم» تاسيس شد. اين حزب در محيط نظاميان و اقشار مياني نفوذ داشت. حزب بعث با برخورداري از شعباتي در همه کشورهاي عربي، توانست در سال هاي ١٩٦٠ قدرت را در سوريه و عراق بدست گيرد. معهذا، روابط نفرت انگيز و اختلافات ميان دمشق و بغداد مانع از هر اتحاد اعراب گرديد.
٢ – Ian S. Lustick, Unsettled States, Disputed Lands: Britain and Ireland, France and Algeria and the West Bank- Gaza. Cornell University Press, New York, 1993.
٣ - ناصردر روز ٩ ژوئن پس از شکست در جنگ استعفا داد، اما پس از تظاهرات سترگ مردم ، روز بعد آن را پس گرفت.
٤ – عضو اخوان المسلمين، نظريه پرداز خشونت واستراتژي سياسي که مورد الهام جنبش هاي معتقد به جهادقرار گرفت. وي در سال ١٩٦٦ به فرمان ناصر اعدام شد.
٥ – « صفحات مجهوله في تاريخ الحرکه الاسلاميه المعاصره، من النکسه الا المشنقه »، شهادت نامه طلال الانصاري (از رهبران جهاد اسلامي مصر) ، گردآورنده عبداله سرور، انتشارات المحروسه، قاهره،٢٠٠٦.
٦ – کتاب «عرب بودن»، نوشته الياس صنبر و فاروق مردام بي، مصاحبه با کريستف کانچف، انتشارات اکت سود، آرل ، فرانسه، ٢٠٠٦
٧ – Charles Taylor, " A different kind of courage", The New York Review of Books, 26April,2007
-------------- لوموند ديپلماتيک، ژوئن ٢٠٠٧.
حتي ژنرال دوگل در انزوا بود...
دومينيک ويدال، الکسي برگ Dominique Vidal & Alexis Berg
عنوان صفحه اول روزنامه «فرانس سوار» در روز ٥ ژوئن ١٩٦٧ چنين بود: « حمله مصري ها به اسرائيل ». در حقيقت، هنگام انتشار نخستين چاپ روزنامه، اسرائيل بود که ابتکار حمله را بدست گرفته و هواپيماهاي مصري را بر روي زمين نابود ساخته بود. چنين بود که «جنگ داراي حق پیشدستی » شروع شد*. در پايان اين جنگ، اسرائيل وسعت خاک خود را به چهار برابر رساند و کرانه باختري، بيت المقدس شرقي، سينا و جولان را اشغال کرد. دروغ چنان گنده است که فرانس سوار (با مديريت پي ير لازاروف) در چاپ دوم همان شماره اشتباهش را ترميم کرد ( اگر بشود چنين گفت) و بر صفحه اول تيتر زد «جنگ در خاورميانه»...
اين نمونه کاريکاتوري، جلوه اي از رفتار بخش بزرگي از راديو تلويزيون و مطبوعات فرانسه نسبت به جنگ شش روزه بود. به مدت چند ماه، هدف – دفاع از اسرائيل – وسيله را توجيه مي کرد – و البته تا حد دستکاري هاي بسيار فاحش ...
ماه هاي پس از کشمکش، رسانه ها تصميمات جمال عبدالناصر رئيس جمهوري مصر** را به عنوان اقداماتي براي نابودي دولت يهود معرفي کردند. حتي نشريه «کانار آنشنه» (اردک زنجيري) در دام افتاد. اين هفته نامه در شماره ٣١ مه ١9٦٧ با عنوان «به سوي راه حل نهائي مسئله اسرائيل» مي نويسد: «رئيس(مترادف مصري پيشوا) خطاب به نمايندگان مطبوعات جهان رسما اعلام کرد که اگر اسرائيل تنها انگشت کوچک اش را تکان دهد، به نابودي کاملش کمر بسته است، البته توضيح نداد که به چه وسيله اي؟ (کوره هاي آدم سوزي؟ اطاق هاي گاز؟) ».
مشاهده کرديم که همزمان با تهاجم اسرائيل، روزنامه نگاران، جهان عرب را متهم به تجاوز کردند. روز ٦ ژوئن، روزنامه سوسياليستي « لوپوپولر» هنوز عنوان مي کرد که «اسرائيل در مقابل حمله همه جانبه مقاومت مي کند» و پس از پايان جنگ با اين وضعيت دفاعي ادعائي، پيروزي ارتش اسرائيل را توجيه کردند. عنوان روزنامه «کومبا» در ٨ ژوئن چنين بود: «کارنامه شگفت آور ارتش اسرائيل». در همان روز ايو کواو در فيگارو نوشت: «چنين بر مي آيد که امشب پيروزي ارتش داوود بزرگترين پيروزي همه دوران باشد و ديکتاتورهرگز چنين «سيلي سختي» دريافت نکرده بود.»
اين دستکاري ها بر روي افکار عمومي بي اثر نيست. افکار عمومي به سود سياست اسرائيل بسيج شده بود. اين وضعيت در طول بحران و جنگ بطور فزاينده اي ادامه داشت. در پاريس و شهرهاي متعددي هزار نفر در تظاهرات شرکت کردند. طبقه سياسي در کليتش در صف اول اين تظاهرات قرار داشت (به جز حزب کمونيست فرانسه و چپ تندرو). روزنامه «پاري- ژور» در شماره اول ژوئن با خشنودي از «جشن بي نظير ٥٠هزار «طرفدار» براي اسرائيل» صحبت کرده و بر حضور جاني هاليدي [خواننده مشهور راک] تاکيد مي کند. در همان زمان در روزنامه «اورور» مي خوانيم: «تظاهرات متعدد باشکوه به سود ملتي در خطر»
فراخوان کميته همبستگي فرانسه با اسرائيل با امضاي صدها نفرتقريبا در يک صفحه کامل همه روزنامه ها چاپ شد. نام سرژ گنزبورگ، ژوليت گره گو، ايو مونتان، سيمون سينيوره، ميشل پيکولي [خوانندگان و هنرپيشگان سينما] و نيز رمون آرون، ميشل دروآ، موريس دروئون، والري ژيسکار دستن و فرانسوا ميتران در ميان آنان ديده ميشد. تومار ديگري به ابتکار ژان پل سارتر و سيمون دو بووار منتشر شد که عمدتا روشنفکران و هنرمندان چپ آن را امضا کرده بودند. هر دو فراخوان با موفقيت زيادي روبرو شد. در شماره ١٤ ژوئن ٦٧ لوموند، پروفسور موریس دو ورژه توضيح ميداد که «استقبال بخش بزرگي از فرانسويان از آرمان اسرائيل، حزب کمونيست فرانسه را در شرايط سختي حتي نسبت به طرفداران خود قرار مي دهد»
شخص رئيس جمهوري فرانسه براي به گوش رساندن صدايش با مشکل روبرو بود. ژنرال دوگل در جلسه هیئت دولت دوم ژوئن اعلام کرد: « اولين کشوري که دست به اسلحه بزند، نه از تاييد و طبیعتا، نه از پشتيباني فرانسه برخوردار خواهد شد.». بصورتي منطقي، از لحظه شروع جنگ، ژنرال دوگل فروش اسلحه را به طرفين درگيري ممنوع ساخت. چند ماه بعد، در يک کنفرانس مطبوعاتي، که عمدتا از آن تنها جمله بحث انگيزي را به ياد سپردند که يهوديان را «مردمي مطمئن به خود و سلطه گرا» مي خواند ، ژنرال اضافه کرد که اسرائيل «بر روي سرزمين هاي فتح شده، اشغالي سازمان مي دهد که ممکن نيست بدون ستمگري، سرکوب و اخراج ادامه يابد، و اين که در آن جا مقاومتي عليه اسرائيل شکل مي گيرد که آن کشور آنرا تروريستي ارزيابي خواهد کرد.»
با کمي پس گرد، اين تحليل حکم يک پيشگوئي را دارد. اما، در آن دوره آزار دهنده بود. تا آنجا که مجله «نوول اوبسرواتور» در شماره٧ ژوئن مي نويسد: «چرا دوگل اسرائيل را رها کرد» و اضافه می کند که « فرانسه گلیست دوستی در جهان ندارد و فقط منافع اقتصادی دارد». بايد گفت که نظر ژنرال دوگل با دو دهه پشتيباني بي قيد و شرط از رهبران اسرائيل و در بستر آن، دست يابي آن کشور به بمب اتمي و هيدروژني به کمک فرانسویان ، فاصله می گرفت. موضعگيري دوگل در ميان فرانسويان از يک طرف با احساس گناهي مشروع روبرو شد که شرکت فعال حکومت ويشي در نسل کشي يهوديان برانگيخته بود. از سوي ديگر، خوشحالي حسرت خوردگان الجزاير متعلق به فرانسه را از انتقامي که اسرائيل از اعراب گرفته بود، بر باد داد.
پس از تهاجم به لبنان و کشتار صبرا و شتيلا در سال ١٩٨٢، و سپس انتفاضه سنگ ها از سال ١٩٨٧، فرانسوي ها بطور روشن از اسرائيل فاصله گرفتند و خواستار ايجاد دولت مستقل فلسطين با پايتختي بيت المقدس شرقي در کنار اسرائيل شدند. کاخ اليزه [رئيس جمهوري فرانسه] از مردم پيشي گرفته بود. جانشينان ژنرال دوگل، از ژرژ پمپيدو تا ژاک شيراک از سياست خاورميانه ژنرال تبعيت کردند. آيا نيکولا سارکوزي نيز آن را دنبال خواهد کرد؟
در رسانه هاي سال ١٩٦٧ به استثناي مطبوعات کمونيستي و چپ تند رو و «تموانياژ کرتين» (گواهي مسيحي)، کمبود يک کلمه تکان دهنده است: «فلسطيني» . فرانسه از قربانيان عمده اين جنگ که مکمل «نکبه» (فاجعه) است، چيزي نميداند، حتي نام شان را... ---------------
* به مقاله «امپراطوري، استراتژها و مناقشات» از موريس لوموان در همين شماره مراجعه کنيد ** به مقاله «اشتباهات تاکتيکي، برخورد استراتژي ها» از هانري لورنس در همين شماره مراجعه کنيد.
|