| ||
|
نقدی بر تئاتر « نمايش» به کارگردانی سيروس کفايی
هزاران سیاره تنیده درهم وهزاران سفیدی که در دل تاریکی می درخشند. اما بدون خورشيدی و همراه با چترهای پاره پاره و جای جای سوخته. صدای ضربان قلب زندگی و این انسان که همیشه به دنبال حقیقت می گردد. اما گاه با بن بست های دردناک که از مجاری پوچی و خود کشی می گذرد. در اين نمايش اما این بار انسان دستخوش ناملايمات درونی و اجتماعی خويش است. با اين وجود هنوز در پی کشف روح اجتماعی و هستی خويش می باشد و می رود که یاد بگیرد. همراه با نت موزيک نمايش است که موسيقی روان درونی و در عين حال وحشت افکن است. انسان در تارهای مدرنيسمی ناقص الخلقه تنيده ميشود. صدای دستفروشی که هويج مدرنيته در لفافه بيماری بيولوژيک رسته از لفاف يک کاندوم که وقيحانه در پی مقطوع النسل کردن بشر برآمده است. نمايش از فرا مدرن شروع ميشود درحالی که هنوز در تارهای گذشته دست و پا ميزند. دست مذاهب و سرگيجی و دوران زنی در ميان صحنه. همراه با ملودی وحشت و انعکاس سرما و يخ زدگی. زنی در انتهای وحشت به زمين سن کوبيده ميشود. صدای اعتراضی که با فرياد سکوت توام است از او بلند ميشود. اما تنها سلاح او کفش اوست. افسوس نه برای گام برداشتن که برای زدن. زدن سالها رنج و سرکوبی که از سنت و مذهب تنيده شده است. زدن نمايندگان آن از روحانی خاخام تا آخوند. سيروس با سرگيجی زن و بحث فشار اجتماعی بر او آغاز می کند و همراه آن بحث های اسکولاستيکی مذاهب و دور باطل آنرا به نمايش می گذارد. از مدرن حرف می زند و همراه با آن به گذشته ای نه چندان دور ميرود. زن اما تا پايان نمايش همواره سرگردان و بی کلامی خاموش به انحاء مختلف در ستيز اجتماعی می رود که سقوط کند. همراه آن زنی است که در ميان فضای صحنه ولو شده و تا پايان کار همچنان صامت به گذر نمايش چشم می دوزد. او کلامی فراتر از عشق ندارد. در کنارش اما مردی به هنجار های اجتماعی پاسخی جز تهی شدن و مرگ خويش ندارد. اما طنز مضحک مذهب همچنان در بيغوله های سالوس به نمايش در می آيد. زن اندامی برجسته برای پاسخ در ظهور جامعه است و نه انسان شدن. اما زنی شورشگر هم وجود دارد. او در تکاپويی برای حمايت است اما عصيانش در پيچ و تابهايی گم ميشود و کسی را يارای ادامه آن نيست. او در ضعف است و از درون سوراخ شده، برای همين هرکس حتی مبشر دروغين صلح در فکر نخ کردن اين سوراخ بر آمده است. شايد بعمد و يا ناآگاهانه سيروس وی را از صحنه حذف می کند تا در پايان با دکلمه ای که به معرفی تقديس ماآبانه خود سيروس می پردازد به صحنه باز می گرداند. هر چند که اين حرکت به مفهوم کلی نمايش زيان می رساند اما وضوحی است بر حضور روشنفکران در صحنه مبارزات اجتماعی. من تنها فاحشه اين شهر هستم. سيروس اما بعمد در گيرو دار دستفروش سنتی که در کابوسی از مذهب همجنان عقب مانده و در بازار منشی حريص انسان و سرسام آوری سرمايه و مدرنيسم، دوران دارد به حضور صنعتی شدن و انقلاب صنعتی اشاره می کند. دستفروش سنتی در پروسه انقلاب صتعتی اينک با وجهه ديگری به نمايش بر می گردد. از آن پس است که حضور ديکتاتوری سرمايه با پوشيدن پوتين و زدن کراوات و پوشيدن کت و شلوار دگرديسی بازار و پيوندش را با نيروی کار و حذف مذهب به ظهور می رساند. اما در پی ادامه راه ناگزير است با مذهب بسازد و جلاد قديم را با همان پوشش قديمش به کار گيرد. صحنه آشفته ميشود. همه به دو نيم تقسيم شده اند. بازار کار و سرمايه انسان را در اين آشفتگی به ناهنجاری تمام می کشاند. جرم تعريف ندارد. خيانت در دگرديسی ناقص باقی می ماند. اينجاست که حضور مردم و روشنفکر و خيانت و جرم از پس هم آشفته بازاری ميشود که در مجموع به لقمه ای گلوگير تبديل می گردند. سرمايه اين صدای زنگ دار شمشَير و سلاح را به ميدان می کشد. در طی اين گيرو دار چه بعمد و خواست کارگردان و چه از روی تصادف و اتفاق شمشير بيرون کشيده بر سرکوب و سر بريدن به غلاف خود باز نمی گردد. اين تبديل به پيام اصلی نمايش ميشود. صدای شمشير آخته و عريان جز با شکستنش خاموش نخواهد شد. هر گونه توهمی به اينکه شمشير غلاف خواهد شد بی جاست. اين يک ناگزير است. راهی جز شکستن شمشير نيست. در اين ميان سيروس در نهایت تصمیم می گیرد تا زن و مرد خواهان خودکشی را در هستی لایتناهی رها کند تا روح یابد اما... اما تفنگ قديمی سیاهی به او داده است آیا این تفنگ قديمی ، پيام يک مرگ است.؟!!!. اما کارگزارن جامعه و روحانيون در تکاپويند. آیا قرار است برای سرمايه باز هم آنها اطلاعات جمع کنند؟ به نظر می رسد که همه چیز برای سيروس انتزاعی است و جهان را از دید عينک سياه خود می بیند. در طی نمايش بازی ها و هر عملی که می بینند به سرعت اما ناقص تقلید می شوند. چتر های پاره پاره شده و نا منظم در فضایی که اول بار مخاطب با آن روبرو می شود. در اينجا نشانه ای از آن است که زمان بی مفهوم است و تنها سعی در حرکت دارد چون آن زن که سرگردان و گيج پا به عرصه اين فضا می گذارد و بقيه سعی دارند به او القاء کنند که حرکت کن!. نوع ایجاد فضای بی انتها توسط چترها که بر زمین نقش بسته، باعث شده قدرت و فضای حرکتی بازیگران تا حد زیادی کاهش یابد و رگه های از تئاتراستلیزه را با برداشتی آزاد به دست دهد. سيروس در برابر تئاتر ناتورالیستی به واكنش منفی می پردازد و بر این عقیده پای میفشرد كه بازیگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حركات بدن هستند. و دیگر عناصر هنری مثل صحنه مو موسیقی قابلیت هماهنگی با تئاتر را دارند. اما تفاوت در این نکته است که استفاده از فرم های گوناگون به همراه موسیقی بدیع باعث ایجاد نوعی ریتم و هارمونی زیبا برای اين اثر شده است. فرم ها هر کدام نا تمیز هستند و رفتار و حرکات انسان امروزی تماما در این حرکات، نشات گرفته از طرز زندگی خود اوست. آشفته و درهم و برهم. اما صدايی است اعتراضی که از لابلای هر برش به گوش می رسد. هر بازيگر و چتر پاره اش هر کدام گویای دور باطل و تکراری زندگی است و در این میانه آنها به دنبال چه می گردند؟ حال قرارگیری این بازيگر ها و در مخاطب قرار دادن تماشگر هر کدام سیاره ای سرگردان در کهکشانی بی در و پيکر است که در کنار هم ایجاد فضایی مملو از سر در گمی میکند که کارگردان این فضا را به صورت کاملا انتزاعی و عاری از هرگونه پرداخت اضافی به نمایش در می آورد. سيروس از نقش دستفروش به يک حاکميت سرمايه و مستقل از ذائقه بشری از جایی به جای دیگر سفر می کند از هرکس کاری می آموزد، خوش گذرانی را، عشق را ، جنگ را، خيانت را و جرم را و یکی احساس دوست داشتن را و دیگری خشونت را تا او در خود آمیزه ایی عجیب از هستی را داشته باشد. با وجودی که دکلمه مرد آشفته و در شرف خودکشی، کشدار و تقريبا با مفاهيم اضافی است و به مجموعه نمايش لطمه می زند، اما بازگشت او به جامعه و در دست گرفتن رمانتيک دست زن ولو شده در فضای صحنه چيزی جز بازگشت به عشق و هستی درونی بشری نيست. اما کمی ناقص ارائه شده است. با آنکه صحنه از کمبودهای فراوان رنج می برد و ابزار کار برای سيروس مهيا نيست و از کمترين امکان برای صحنه پردازی برخوردار است اما وجوه گوناگون در کلام و بازيها اين نقص را می پوشانند. چتر های آفتابی پاره شده که از ابتدا وارد صحنه ميشوند در پايان جمع ميشوند. و اين براستی القاء آن است که بايد تن به آفتاب سپرد. اما نمی دانم چه لزومی به استفاده از تئاتر روحوضی بود. يا خواندن شعرهای اضافی. بنظر می آيد که اين برش تقريبا نامناسب و لطمه زننده است. شايد بتوانم بگويم برای من پس از مدتها تئاتری را ديدم که هرچند در يک پرده خاتمه می يابد و از آشفتگی های زيادی برخودار است اما از استواری و صلابت لازمه در محتوی برخوردار بود. به هر طريق سعی داشت تا مخاطب خود را وادار به تفکر کند. و مخاطب را در يادآوری گذر زمان و سرنوشت خويش سهيم کند. دادن شمعها و دست بدست شدن آن از بازيگران تا تماشاچيان و بنوعی يادآوری خاطره کسانی که به ناحق کشته شده اند بود و ادای احترام به خونهايی پاک که در گذر تعصب و کوری و سنت پرستی ريخته شده اند. شرکت تماشگران در اين امر بنوعی سهيم شدن همه در اين جامعه بود و بيدار نمودن يک نوع انديشه مسئوليت آور. با وجوديکه ميتوان گفت هيچکدام از بازيگران حرفه ای نبودند و از تکنيکهای بازيگری آگاهی کامل نداشتند اما سادگی و بی پيرايگی در بازی کردن و انعکاس واقعی از تمام تلاش درونی هر کدام، به زيبايی کار می افزود. بازيگران با تمام وجود در ارائه نقش خود فعال بودند. نکته قابل تامل در این نمایش این است که مفهوم بازیگر به تفکر نزدیک تر است تا بازیگری و به سوی تئاتر زنده گام برمی دارد. اما برای سيروس هنوز راه طولانی در پيش است. با اين وجود بايد گفت که او در اين کار برای ارائه يک نوع ديد جديد موفقيت داشته است. صمد شمس 10/7/2007 دلفت هلند | ||