گفتگوهای زندان

 

 آتش سوزی در زندان رشت سال 61

روز سه شنبه 24 اسفند سال 61 شب چهار شنبه سوری شبی دردناک و وحشت انگیز برای حدود 60 الی 70 زندانی اسیر در آتش استبداد دینی و حکومت ضد مردمی سپری شد. شبی که اکنون ۲۴ سال از آن میگذرد و یقینا  آنان که  زنده ماندند لحظه  لحظه  آن شب پر اضطراب  دهشتناک را تا پایان عمر فراموش نخواهند کرد. شبی که هفت زندانی اسیر از جمله  : 1-رضا سپهری،اهل رشت از بچه های خط ۳  2-قدرت الله مددی،اهل  رود با ر و از بچه های اکثریت  و ۵ زندانی دیگر که متاسفانه اسامی آنها از خاطرم رفته همانند هزاران قربانی دیگر بیرحمانه به کام مرگ فرستاده شدند.

ماجرا از این قرار بود  در سال 61 تعدادی  زندانی را از  زیرزمینی در واقع در محلی بنام  پل عراق رشت که  قبل از سال  57  مدرسه رضا شاه نامیده می شد به زندان دیگری در همان نزدیکی  که قبلا باشگاه افسران بود انتقال دادند این محل از ۳ اتاق و یک راهرو تشکیل می شد. در اتاق اول- نزدیک در زندان محل نگهداری توابین و اتاق وسط و آخر مجاهدین و چپ ها زندگی می کردند.

ساعت حدود 3 یا 4 بعد از ظهر ما را به هوا خوری فرستادند. هوا ابری و کمی سرد بود. بعضی ها تنها و بعضی دیگر به  صورت  2 و 3 نفره قدم می زدیم. گاهی  به شوخی می گفتند می خواهند کاه بیاورند تا چهارشنبه سوری را جشن بگیریم!. کم کم بر تراکم ابر ها اضافه می شد نم نمک باران چون شبنم می بارید و روشنی روز جایش را به تاریکی شب می داد. هوا خوری نیز به پایان خودش رسید. داخل زندان برگشتیم اندکی بعد شام را که کو کوی سیب زمینی بود آوردند. سفره ها از گروههای شش و هفت نفره تشکیل می شد.برای شام آماده می شدیم که یکی گفت چنان تگرگی می بارد که فردا ملاقات برف داریم! کمی کوش کنید!. دقیقا شبیه به صدای باریدن تگرگ روی شیروانی بود. ثانیه ای نگذشت برق قطع شد- بچه ها که در راهرو قدم می زدند در تاریکی متوجه شعله های آتش روی سقف شدند. صدائی که گمان می رفت  باریدن تگرگ است در واقع صدای سوختن سقف زندان بود. بلا درنگ صدای کوبیدن در و فریاد کسانی که نعره میزدند در را باز کنید- زندان آتیش گرفته همه زندانیان را به خود کشید. تعدادی با کوبیدن خود به درب تلاش  داشتند  که درب را باز کنند. اما نه تنها درب  باز نشد  بلکه از پشت درب- زندانبانان  تهدید کردند که اگر در را بشکنیم ما را به رگبار می بندند. با شنیدن تهدید امید ها برای نجات به یاس تبدیل گشت تصور کردیم قصد شان سوزاندن ما است. آتش همچنان زبانه می کشید و گسترده می شد و دود غلیظ ناشی از آن همگی را به وحشت کامل انداخت. تعدادی نا امیدانه بر درب می کوبیدند و فریاد می زدند که شاید درب بروی شان باز شود. همه جا تاریک بود کسی را نمی توانستی ببینی.  فقط صدا ها شنیده می شد. عده ای  شیشه های راهرو را شکستند.- بعضی ها از داخل توالت ها که پنجره ای کوچک داشت فریاد می کشیدند و تقاضای کمک می کردند. من نیز ناامیدانه در تاریکی کورمال  کورمال به طرف ساکم رفتم تا پیراهنی بردارم وبا خیس کردن آن جلوی دود و حرارت را بگیرم. این کار را با سختی تمام که قادر نبودم حتی یک قدمی را ببینم انجام دادم ودر ضمن خودم را به داخل یکی از توالت ها انداختم. به کمک همبندی از جایم بلند شدم و با اولین تنفس تمام ریه ام پر از دود شد. به سرفه شدید افتادم که امان از من برید. احساس سر گیجه کردم نای ایستادن نداشتم. نا امید از زنده ماندن سرم به طرف بیرون و پا هایم را دراز و جفت کردم و پیراهن خیسم را روی صورتم انداختم- دستهایم را به پهلو چسباندم ودر یک لحظه فکر کردم اگر راست قامت بمیرم بهتر است. چون بعد از مرگم خواهند گفت چه شجاعانه مرد!. قطره اشکی هم به خاطره مادرم  که چگونه می خواهد مرگم را تحمل کند ریختم. آنگاه سوزش خفیفی روی سینه و پشت بازویم حس کردم. آرام آرام صدای فریاد ها دور تر و دورتر می شد. تو گوئی به خوابی عمیق فرو میروم. نمی دانم چه مدت گذشت که احساس سرما کردم. صدایی نامفهوم می شنیدم. لحظه ای بعد توانستم چشم باز کنم . آسمان و چراغ ها را تشخیص دادم. ماشینی ایستاده بود. پشت نیسان رو باز خوابیده بودم. خواستم بلند شوم  نتوانستم. دو نفر کمک کردند تا به بیمارستان وارد شوم. در اتاق دو پاسدار نگهبانی میدادند. حال تهوع داشتم. پرستار آمد و دو یا سه آمپول به من تزریق  کرد. کمی بهتر شدم. دو نفر دیگر آوردند. که به سختی به خود پیچیده و تقریبا مچاله شده بودند. تخت نبود آنها را روی زمین خواباندند. از این که یک زندانی اصلا اهمیتی برایشان نداشت گریه ام گرفت. دو پاسدار آمدند و ما را به زندان قبلی مدرسه رضا شاه بردند. تعداد دیگری از بچه ها را دیدم و دور هم جمع شدیم . گفتند چند ثانیه قبل از فرو ریختن سقف درب را باز کردند. تعدادی توانستیم سالم در بریم و حدود ۲۵ نفراز ما که  دچار جراحت و سوختگی شدید شده بودند در بیمارستان بستری شدند. و متاسفانه هفت زندانی اسیر هم در این ماجرا و فقط بخاطر باز نکردن درب جانشان را از دست دادند. اگر چه پس از هر جنایتی – وقیحانه تلاش می نماید جنایتش را وارونه توجیه کند.  اما این انسان کشی نیز بر کسی پوشیده نماند.فردای آن روز ملاقات داشتیم. بیشرمانه به خانواده ها گفته بودند که زندانیان قصد فرار  داشتند و زندان را به آتش کشیدند.در حالی که حقیقت چیز دیگری بود. در واقع بخاری اتاق زندانبانان که با تخته های نئوپان در پشت زندان ساخته بودند آتش گرفته  و به سقف سرایت کرده بود و آنها به بهانه اینکه زندانیان فرار نکنند درب زندان را باز نکرده بودند!. در صورتی که زندان در مجاورت پادگان نیروی دریایی و ژاندارمری قرار داشت. و براحتی قابل کنترل بود. حتی هنگامیکه افراد ژاندارمری و نیروی دریایی خواستند از دیوار برای کمک به حیاط زندان بپرند. پاسداران با تهدید و گرفتن اسلحه به طرفشان مانع شدند و پس از استقرار نیروی مسلح سپاه پاسداران دور محوطه زندان با تعلل بیش از یک ساعت از آغاز آتش سوزی درب را باز کردند که متاسفانه خیلی دیر شده بود. و وقیحانه تر آنکه روز عید دادستان وقت با خرید چند جعبه شیرینی به زندان آمد و تلاش داشت که ماجرا را کم اهمیت جلوه بدهد!. که با اعتراض زندانیان که خواهان محاکمه مسببین آتش سوزی و سهل انگاری آنان که به موقع درب را باز نکرده بودند مواجه شد. زندانیان عصبانی هنگام سخنرانی دادستان از جلسه خارج شدند. نتیجه این شد که زندانیان باقی مانده (حدود چهل نفر) را پس از یک ماه به عنوان تبعید به زندان اوین انتقال دادند و این تبعید برای من تا سال ۶۷ ادامه داشت.

 

گرام باد یاد و نام همه آنانی که در راه آزادی و سوسیالیسمِ جان باختند.

15/12/1385

7.2.2006

کاوه