گفتگوهای زندان

 

در چنگال جوخه اعدام

علی قاسم طهماسبی

 

در تاریخ کشورمان ما همواره قربانی زد و بندهای پشت پرده رژیم های ستمگر بوده و هستیم. پس از نوشیدن جام زهر توسط خمینی و توافق ضمنی پشت پرده با خاتمه جنگ، نیروهای انقلابی یا مجددا" دستگیر شده و یا آن ها که شرافتمندانه در زندانها به سر می بردند، به یکباره به قتلگاه سرمایه جهانی و نماینده خونخوارشان خمینی رفتند.

در آن زمان می بایست هر هفته جهت معرفی خود به سپاه پاسداران مسجدسلیمان می رفتم. در اوائل تیرماه 1367 بود که برای امضای هفتگی به آنجا می رفتم. ماموران رفتارشان متفاوت بود و گفتند جهت پاره ای توضیحات بایستی بمانی و بلافاصله چشم بند بستند و مرا به انفرادی بردند، پاسداری که مرا به طرف انفرادی می برد، دانش آموز من در دوران راهنمائی بود و با زبان محلی گفت:

"اوضاع وخیم است با احتیاط برخورد کن!"

سه هفته  در سلول انفرادی بودم. سلولی که از دیوارهای نم گرفته اش، مدام گچ و خاک می ریخت. در کف سلول دو پتوی کثیف سربازی که رنگ آنها به سیاهی می زد و یک پتوی خاکستری که برای روانداز قرار داشت.

ساعت 11 شب تاریخ 28 تیر ماه مرا جهت بازجوئی بردند که بازجو شخصی به نام رستمی بود و شروع به سئوال و جواب کرد که و پرسید:

"نظرت راجع به عملیات مرصاد چیست؟ شورای ملی مقاومت را قبول داری..."

 

من با اظهار بی اطلاعی، جواب منفی پاسخ دادم، اما او گفت:

 "معلومه کله ات بوی قرمه سبزی می دهد" و از دفتر بیرون رفت. پس از نیم ساعت پاسداری آمد و ضمن بررسی چشم بند روی چشمم گفت رو به دیوار بایست. آمدند با مشت و لگد شروع به کتک زدن کردند.

پس از چندی یک بازجو دیگر آمد با لهجه دزفولی و با لحنی تند گفت: "هوادار منافقین می باشی؟"

گفتم "نه"

رستمی با حالت تحقیر آمیز  و چاپلوسانه گفت: "از گروهک های چپی است. برادرش را اعدام کردیم و خواهر و برادرهایش مدت ها زندانی بودند."

 

بازجوی دزفولی گفت: "به سلول ببریدش" و مرا به انفرادی بردند. فکر می کنم نزدیکی صبح بود چون صدای اذان صبح به گوشم رسید. پاسدار با توهین و لگد مرا به طرف سلول هل داد و درب را بست و رفت. سکوت مطلقی بر سلول های انفرادی حاکم بود. پیش تر از این در سال 1363 در همین سلول ها به سر برده بودم. در آن زمان صدای باز و بستن سلول های دیگر به گوش می رسید ولی این بار سکوت بود و سکوت، صدای هیچکس نمی آمد. از صبحانه خبری نشد و تا ساعت 2 بعد از ظهر، آنگاه پاسداری به سراغم آمد تا مرا به دستشوئی ببرد، دستشوئی که بسیار کثیف و تاریک بود و فقط یک آفتابه ی بی دسته آنجا بود.

پس از چندی، در طول روز صدای ضبط صوتی که مدام نوحه خوانی و قرآن پخش می کرد در راهرو به گوشم رسید که شدیدا خش خش داشت که بیشتر از آن که صدای کلمات مفهوم باشد، خش و خش دستگاه آزاردهنده بود.

چند ماهی در انفرادی بودم، بدون حمام و هواخوری. بیشتر مواقع چراغ سلول را هم خاموش می کردند. نه کتابی بود و نه روزنامه ای، فقط در نیمه های شب با صدای چکش که به دربهای سلول ها می زدند، از خواب می پریدم. پاسداری که این کار را می کرد، قهقهه می زد و سپس صدا قطع می شد.

این کار بکرات انجام می گرفت و واقعا بر اعصابم داشت اثر می کرد، پس از چندی ظاهرا ضبط صوتی نو خریده بودند چون دیگر از خش وخش اثری نبود فقط صدای ناله و شکنجه بگوش می رسید و فریادهای پی در پی که از افراد شکنجه شده ضبط کرده بودند.

در مدتی که در انفرادی بودم هر بار که به طرف دستشوئی می رفتم، می بایستی حتما چشم بند می زدم و هیچ گونه صحبتی هم پاسدار نمی کرد. فقط قبل از باز شدن با کلید به درب می زد. درب که باز می شد، خط کشی به دستم می داد (تا مبادا دستش به دست یک کمونیست بخورد و نجس شود) و مرا تا دستشوئی می برد و بر می گرداند.

یک شب درب سلول باصدای محکم  لگد پاسداری که پوتین بیا داشت باز شد و صدای گوشخراش چند نفر که با توهین می گفتند:

 "گروهکی ضد انقلاب، کمونیست وطن فروش چشم بندت را بزن"

منهم که از خواب پریده بودم بلافاصله خود را آ ماده کردم چشم بند را روی چشمانم زدم و آن ها مرتب توهین می کردند که این را هم باید به درک فرستاد اینها عوض بشو نیستند، خانواده شان را باید باهم اعدام کنیم این ها همه از مادرشان گرفته تا بچه کوچکشان ضد انقلاب هستند... کافر هستند.

 

بعد از چند دقیقه چند نفر وارد سلول شدند و با مشت و لگد و چوب به جانم افتادند. تنها دستانم را به طرف سرم می بردم و با مشت و لگد و چوب به همه جا می زدند. من فریاد زدم که چرا می زنید مگر چه شده، چرا می زنید که یکی از آن ها پارچه ای در دهانم کرد و گفت:

"خفه شو ضد انقلاب"  

... مرتب می زدند. شکنجه اشان یک ساعت طول کشید. این اعمال حیوانی که تمام شد مرا در کف سلول انداختند و رفتند. از شدت درد به خود می پیچیدم و داشتم خفه می شدم. بالاخره با هر سختی که بود، پارچه را از دهانم به بیرون تف کردم، کمی راحت شدم ولی طعم شوری که از خون در دهانم بود آزارم می داد. فکر می کردم که لثه هایم به شدت در حال درد می باشند و دچار خونریزی بودند. خودم را کشان کشان به کاسه ای که در آن غذا می دادند رساندم و آب دهانم را درآن خالی کردم. این وضعیت تقریبا به مدت یک ماه هر چند شب یک بار تکرار می شد. واقعا در حال بی تاب شدن بودم و مدام می پرسیدم که آخر چه شده؟ چه می خواهید؟ دست بردارید دیگر بس است... تا این که یک شب یک نفر با لباس روحانی به سلول من آمد و گفت:

"با وصف به اینکه می دانم کمونیست و کافر هستی ولی اشدت را بخوان و هر چه داری بنویس چون دیگر کارت تمام شده."

من سکوت کردم. پاسداری وارد شد و چشم بندی محکم بر روی چشمانم بست و گفت به درک واصلت می کنیم. فکر می کنم حدود یک ساعت در سکوت گذشت که دو نفر آمدند و دست بند به دستانم زدند و ضمن محکم کردن چشم بند با مشت و لگد مرا به بیرون سلول بردند. پس از عبور از چند پله صدای ماشین روشن به گوشم رسید و آهسته گفتند:

 "سوار شو و حرف هم نزن و خفه شو"

یکی دیگر  گفت "خفه اش کن! چرا می گوئی خفه شو؟!"

و بعد پارچه ای در دهانم کردند و با هل دادن سرم را به طرف پائین فشار دادند و وارد ماشین کردند. می گفتند زجر کُشت می کنیم.

پس از مدتی که برایم واقعا به سختی می گذشت، صدای همهمه به گوش رسید. به نظرم که قبل از من کسانی دیگر را هم برای اعدام به اینجا آورده باشند. صدای پاسداری آمد که می گفت:

"به بالای قبر برادرش ببریدش و هم آنجا به درک واصلش کنید."

بعد از یک فریاد بلند شروع به خواندن کرد: "بسم الله قاسم الجبارین" و شروع به خواندن متن کرد که نامبرده به حکم دادگاه انقلاب اسلامی محکوم به اعدام می باشد و به هول و قوه الهی این حکم به دست سربازان گمنام امام زمان به اجراء در خواهد آمد.

در این لحظه علاوه بر ترس اولیه که به هر کس وارد می شود احساس می کردم چه شوخی مضحکی دارند می کنند. ناگهان یکی بغل گوشم آمد و گفت:

"من پا در میانی می کنم بیا و در نماز جمعه گروهک ها را محکوم کن و خودت را رها کن!!"

 من در سکوت محض بودم و هیچ چیزی نگفتم.

سپس صدای خشاب گذاری فشنگ و کشیدن گلنگدن تفنگ سکوت را شکست و بعد صدای چند تیر به گوشم رسید. فکر می کردم که حتما بعد از این گلوله ها نوبت من می رسد و مرا اعدام می کنند که صدای یک نفر آمد و گفت: "دست نگهدارید، او از منافقین نیست او از فدائی های اقلیت است و قرار نبود او را اعدام کنیم"

همه چیز به یک بازی شبیه بود و حالا که فکر می کنم می بینم بیشتر قصدشان این بود که مرا ترسانده و به نوعی تنبیه شدید کرده باشند.

بالاخره آن شب با همه مصائب و سختی هایش بسان چند سالی بر من گذشت و فکر می کنم که جمله برادرم احمد در آن لحظات سخت و طاقت فرسا چه توان و قدرتی به من داد که گفته بود: "جنبش به فدائی نیاز ندارد باید فداکار بود و مبارزه خون نمی خواهد بلکه مردان خون دلخور می خواهد"

ولی به راستی فدا کار بودن و خون دل خوردن خیلی صعب و دشوار است.

                                                              ***