| ||
|
نبض تاريخ مي تپد هنوز وقتي که شاخه هاي جوان نارنج جنگلهاي سياهکل در زير سنگيني برف ايستادگي مي کنند وشلاق وتازيانه باد کوبه هر خانه اي را به صدا در مي آورد تا مادر نارنج ها را در سينه اش پنهان مي سازد نبض تاريخ مي تپد هنوز عطربهار نارنج سينه مادر سرتاسر دشت را در مي نوردد بهار در راه است تا با شکوفه هاي نارنج جنگلهاي سياهکل دشت خاوران را آذين بندد
۱۹بهمن ديگري دررسيد تا خاطرات پر فرازونشيب يک جنبش در برابر ديدگانمان رژه بروند . فراز وفرودهائي که نارسائي هاي ما را در برابر برخورد با دشمني تا بن دندان مسلح به نمايش در مي آورد، واز طرف ديگر درنده خوئي سرمايه را عريان تر مي سازد. سلاح ، سلاح مي طلبد وتفکر ، تفکر . پس بايد با سلاح تفکر وتفکر مسلح به جنـگ غارتگران سرمايه در ايران وسراسر جهان رفت که جهان وطني آرمان جانفشانان سياهکل بود. من در اين نوشتار کوتاه نگاهي دارم به بر گزاري مراسم سياهکل در زندانهاي سرمايه سالاران اسلامي حاکم برايران که خودم در آنها شرکت داشته ام.
١۹بهمن ۱۳۶٠زندان اوين ظاهرا"بعد ازاعتراضات مکرر زنان زنداني بند ۴ (ازبندهاي قديم زندان که تقريبا"تا اوآخر بهمن ماه ۶٠ اعدام ها در پشت بند ۴ انجام مي گرفت وبعدا"به سالن تمرين تيراندازي منتقل گرديد) لاجوردي تصميم گرفت هر چه سريع تر بند ۳( از بندهاي قديمي) را از زندانيان مرد تخليه کرده و زنان زنداني بند چهار را به همراه کودکانشان به بند ۳ منتقل کند. از اين رو سوم دي ماه ۱۳۶٠ من به همراه ديگران به آموزشگاه منتقل شدم . هنوز سياست تفکيک زندانيان چپ از مذهبي برقرار نشده بود از اين رو در تقسيم بندي اوليه (تقسيم بندي دوم وجدا سازي نيروهاي چپ از مذهبي در تاريخ سوم اسفند ۱۳۶٠انجام گرفت)من وشهريار پارسي پور به همراه يکي از هواداران سازمان پيکار به اتاق ۴ سالن ٢ که در يک فرعي کوچک (داخل همان سالن٢ که همه اتاق ها دربسته بود) قرار داشت . اتاق ۴ اتـــــاق کوچکي به ابعاد ۴/۳بود که جمعا" ١۹نفر را درخود جا داده بود . ترکيب اين اتاق بجزما سه نفر از دو نفر از هواداران فرقان و يک نفرآرمان مستضعفين و١۳نفر ديگر از بچه هاي هوادار سازمان مجاهدين بودنديا در ارتباط با مجاهدين دستگير شده بودند . روابط بسيار خوبي بين اين جمع برقرار بود وتنها يک بريده در اين جمع وجود داشت که ايزوله شده بود وبچه هاي مجاهد همان شب اول موضوع را با ما(سه نفرچپ ) در ميان گذاشتند. روزجمعه ۱۹بهمن ١۳۶٠بچه هاي اتاق قدم زدن يکي يکي به من تبريک مي گفتند وبا ابتکار علي اصغر (کسي که به اتهام کمک به برادر مجاهدش دستگير شده بود وبرادرش که از او کوچکتر هم بود چندي قبل اعدام شده بود) مسئول اتاق و داود بهمراه علي رشتي (کارگر صاف کار ونقاشي که اتهام او رنگ کردن ماشين رجوي در سال ۵۸ يا ۵۹بود) مراسمي براي ١۹بهمن تدارک ديده شده بود تا بدين وسيله مراهم سورپريزکنند. بعداز نوبت دستشوئي شب مسئول اتاق (علي اصغر) ليوان هاي قرمز را رديف کرد وداخل هرکدام دوحبه قند انداخت و شربتي درست کرد . وقتي بعضي ها با کنجکاوي پرسيدند به چه مناسبت است ؟ علي اصغر گفت : تولد محمود است و به بزم شعر و سرود برگزار شد که علي رشتي به زيبائي اغلب سرود هاي بهمن يک و دو را خواند وسپس شروع کرديم به بازي ميخک . صداي خنده و شادي ما بيش از حد بود وبراي ما عجيب بود که از پاسدارها خبري نيست . حوالي ساعت ۱۱بلند گو روشن شد وسرلک (پاسدار) شروع به صحبت کرد وطبق معمول که حرف هاي بي سرو ته مي زد کسي گوش نکرد وبه بازي خودمان ادامه داديم فقط ما دوکلمه از حرف هاي او را متوجه شديم «تبريک وتسليت » . صبح زود که براي دستشوئي پاسدار نجف آبادي درب اتاق را باز کرد مسئول اتاق (علي اصغر) پرسيد : ديشب سرلک چي گفت ؟ پاسدار نجف آبادي گفت : موسي خياباني و زن رجوي در درگيري کشته شدند . علي اصغر گفت : خالي نبند بابا داش ما خودمون همه را سر کار مي زاريم حالا اول صبحي مارو گرفتي پاسدار نجف آبادي گفت : خالي نبند چيست ؟ من که نفهميدم تو چي مي گي. علي رشتي گفت : ري مسئول اتاق مي گه چرا الکي ميگي. پاسدار نجف آبادي همه ما را هل داد داخل اتاق بدون اينکه به اعتراض ما گوش کنه وما را به دستشوئي ببرد درب اتاق را بست ورفت . يکي دو نفر که شديدا به دستشوئي احتياج داشتند شروع به در زدن کردند وجروبحث با علي اصغر بالا گرفت که بابا چيکار داشتي سر به سر اين يارو گذاشتي . از اين حرف ها که بعد از يک ربع در باز شد وچند پاسدار جلو در ظاهر شدند ، طبق معمول خودمان را عقب کشيديم وآماده کتک خوردن شديم . چند لحظه بعد پاسدارنجف آبادي راه را باز کرد و مجتبي ( معروف به دائي مجتبي ويکي از رهبران گارد ضربت دادستاني و بعد از جليل بنده دومين محافظ لاجوردي ) با بچه اي حدود يک ونيم ساله ( پيچيده در پتوي کودکانه سفيدي که نيمي از آن خوني بود) به جلوي درب هدايت کرد و با لبخند گفت : ديدي آمو اين بچه رجويست .١۸ نفر آدم ژوليده با موهاي به هم ريخته . ريش بلند به سمت درب وبچه سرک کشيدند که بچه با وحشت شروع به جيغ وگريه کرد.
۱۹بهمن ۶١زندان اوين
سال ۶١ سالن ۴ بندهاي موسوم به آموزشگاه اوين اتاق ۴٢ . سالن ۴ از سوم اسفند ١۳۶٠به زندانيان غير مذهبي وچپ اختصاص پيدا کرده بود . اتاق ۴٢ تقريبا" به دونيمه تقسيم شده بود . يک طرف توده ايها واکثريتي ها ويک طرف ديگر جريانات سياسي چپ قرار داشتند . سعيد راننده تاکسي چندي قبــــل از توپ پلاستيکي مهره هاي زيباي شطرنج ( بصورت دوبعدي ) درست کرده بود وبا ابتکار او يک دوره مسابقات شطرنج به مناسبت ۱۹بهمن بر گذار کرديم و جايزه آن را هم يک گلدوزي زيبا قرار داده بود که به نفر اول در روز ١۹ بهمن اهداء شد.وشب هم مراسم سرود خواني وخاطره برگزار گرديد. البته روز بعد وقتي نوبت دستشوئي ما رسيد حدود دوساعت توي دستشوئي زنداني شديم ووقتي به اتاق برگشتيم با حمله مغول وار پاسداران به اتاق مواجه شديم که همه چيز را بهم ريخته بودند وشطرنج ومقداري کارهاي دستي را با خودشان برده بودند . وبه خاطر داشتن شطرنج اتاق را يک هفته از هواخوري محروم کردند.
١۹بهمن ۶٢ زندان قزل حصار سال١۳۶٢ زندان قزل حصار بند يک واحد يک زمستان ۶٢ زمستاني که خداوندگار قزل حصار (حاج داود رحماني ) با بر پائي قيامتش ترکتازي مي کرد . هنوز هيمه آتش قيامتش در بند زنان شعله ور بود ولي در بند يک واحد يک سگا ن دست آموزش (آرمان فروشان يا به اصطلاح توابين) ســــــر بر آستان مي ساييدند تا شايد به مناسبت ٢٢بهمن مورد عفو واقع گردند. معمولا" ملاقاتها هر دو هفته يک بار شنبه ها بر قرار بود وبعد از هر ملاقات همه در انتظار ضرب وشتم بعد از ملاقات لحظه شماري مي کرديم ، همه ما با لنگ شال کمر ومچ بند براي خودمان درست کرده بوديم وبعد از ظهر شنبه ها بعد ازملاقات شرايط مضحکي در سلول ها بوجود مي آمد. اعلب بچه هائي کــــــه احتمال مي دادند به زير ۸ فرا خوانده شوند در حالي که لباس ملاقات را در مي آوردند شال ومچ بند ها را زير لباسشان مي بستند . شنبه ۱٧ بهمن بعد از ملاقات (حدودساعت ٧ بعد از ظهر) تقريبا" ۱۵ نفر را بيرون کشيدند وپس از ضرب وشتم با چشم بند آنها را در راهرو واحد يک سرپا نگهداشتند تا صبح ۵ نفر را برگرداندند و تا آخر شب يکشنبه ۵ نفر ديگر را را بـــــه سلولها فرستادند . ۵ نفر بقيه را براي عبرت به زير هشت بنـــــــــد منتقل کردند . اين ۵ نفر عبارت بودند از ۱ ـ همايون آزادي ٢- علي – ب ۳- محمود- گ ۴- جميل از بچه هاي کرد ۵- جواد – م از سلول ما (سلول۱۹) ٢ نفر زير هشت بودند، جواد و همايون. روز دوشنبه بود و۱۹ بهمن ولي ۵ نفر از عزيزان ما هم چنان زير هشت سرپا ايستاده بودند، از صبح که بلند شديم با نگاه هايمان ولبخند هايمان ۱۹ بهمن را به هم ديگر(دور از چشم جاسوسان ) تبريک مي گفتيم .ازلاي نرده ها سلول هاي مقابل را نگاه مي کرديم تا نگاه هايمان در هم گره خورده وپيام هاي نهفته در دلها را به يک ديگر انتقال دهيم . ۴۸ساعت از سر پا ايستادن بچه ها مي گذشت . شب هنگام ،دعاي توسل به رسم هميشه از بلند گوها پخش مي شد و صداي بلند گوها به حدي بود که به هيچ عنوان نمي شد خوابيد . حوالي ساعت ۱٢ يکبار ديگر بچه ها را به راهرو واحد بردند وپس از کتک مفصلي که به آنها زدند اجازه دادند به سلولها برگردند . من روي زمين نزديک درب دراز کشيده بودم با خوشحالي لبخندي به همايون زدم که از چشم بازرس ژاور (محمد آوندي يکي از کثيف ترين توابين ) دور نماند وپس از چند لحظه دوباره برگشت وبه من گفت هم راهش بروم . وقتي زير هشت رسيدم چشم بندي به چشمانم زدند وشروع کردند درب بند را کوبيدند پاسداري درب را باز کرد وپس از مقداري صحبت با سيامک نوري (تواب مسئول بند) به راهرو واحد منتقل شدم وچند پاسدار به هم راه توابين شروع به ضرب وشتم من کردند . مدتي در همان راهرو ايستاده بودم که پاسداري با عجله آمد ودرب بند را باز کرد وبه من گفت : برو تو تکرار نشود من که هنوز از کتک هاي خورده گيج بودم وارد بند شدم و يک راست به سلول خودمان برگشتم . برام عجيب بود که چه راحت دست از سرم برداشتند . توي جايم دراز کشيدم که دوباره صداي بلند گوها بلند شد .دختري با حالت هيستيريک شروع کرد به صحبت کردن او خواهر يکي از هم سلولي هاي من بود . تازه متوجه شدم براي چي بوده وبعد فهميدم که اين دختر اولين کسي بوده که در قيامت بريده .
۱۹بهمن ۶۳ زندان قزل حصار اوائل بهمن درگيري بر سر کار اجباري يکي ديگر از بازيهائي بود که «ميثم»(رئيس زندان قزل حصار بعد از حاج داود رحماني ) شروع کرده بود . سلول ۱٧( سلولي بود که من هم در آنجا بودم )اولين سلولي بود که براي کار اجباري به بيرون از بند کشيده شد واز جمع ۳۳ نفره ۱۱ نفر حاضر نشدند تن به کار اجباري بدهند. از اين رو(اين ۱۱نفر) به قرنطينه وبعد زير هشت داخل بند منتقل شدند . پس از چندين ساعت همه بچه ها را به سلول فرستادند بجز من که بعد از ٢۴ساعت به سلول فرستاده شدم . و بلافاصله سلول مرا عوض کردند و من به سلول هشت منتقل شدم . سلول۸ بطورکامل ترکيبي از بچه هاي مقاوم قيامت را شامل مي شد که تا برچيده شدن قيامت در آنجا بودند وبا من ۱٢ نفر مي شديم . دو نفر از بچه هاي آرمان مستضعفين دو نفر فرقاني چهار نفر از بچه هاي مجاهد وسه نفر از بچه هاي چپ که حالا با من ۴نفر مي شديم . اين سلول بخاطر بچه هاي قيامت جو ويژه اي داشت غالبا" سکوت بر فضاي سلول حاکم بود وبا وجود اينکه اين بچه ها ماهها بود از قيامت خارج شده بودند ولي هنوز به حالت جديد خو نگرفته بودند . مثلا" صحبت کردن آنها به شکل خيلي آهسته بود وهيچ يک با صداي بلند حرف نمي زدند. بيشتر به مطالعه وکارهاي دستي مشغول بودند وبعضا" به تنهائي قدم مي زدند. اين شرايط چند روز اوليه خوشايند نبود ولي چون به ۱۹ بهمن نزديک مي شديم من هيجان ويژه اي داشتم وقتي مسئول اتاق (علي که به راستي خطاط ونقاش چيره دستي بود) از بچه ها براي ليست فروشگاه نظر خواهي مي کرد . من از او خواستم استثنا" اين بار براي من ليست جدائي از فروشگاه خريد کند . اين حرکت من شوکي بود به جمع در عين اينکه چند بسته خرما وکمپوت ونان سوخاري سفارش دادم ولي انصافا" کوچکترين حرکت نا صحيحي در رابطه با من انجام ندادند وبعد از اينکه سفارشات من آمد تعجب آنها بيشتر شده بود که من نه تنها از آنها استفاده نمي کنم بلکه جيره پنيرم را هم داخل شيشه اي مي ريزم ولي بقيه جيره ها وخريدها را بصورت عادي با جمع استفاده مي کردم . زنده ياد همايون آزادي واسدالله ويکي ديگر از بچه هاي ديگر هم هر روز جيره پنيرشان را مخفيانه براي من مي آوردند . روز ۱٧بهمن در حال قدم زدن بودم فرزاد(از بچه هاي مجاهد) کسي که در اتاق هم با کسي بجزمن سلام صحبتي ديگر نمي کرد . به سراغم آمد وبي مقدمه گفت: نمي خواهي بگوئي اين بازيها چيه که در مي آوري ؟ با تعجب گفتم : کدام بازيها؟ گفت : خريد مستقل که ايرادي ندارد ولي چرا جيره پنيرت را نمي خوري ؟ چرا پنيرت را توي شيشه و توي ساکت مي گذاري ؟ برام جالب بود که وقتي او متوجه شده من پنيرم را داخل ساک مي گذارم حتما" متوجه همايون واسدالله ورفيق ديگه هم شده . از اين روگفتم: مي خواهم يک نفر را سورپريزکنم وبرايش جشن تولد بگيرم . با اين حرف من ظاهرا"قانع شد وچيزي نگفت . صبح ۱۹ بهمن وقتي صبحانه مي خورديم من به جمع گفتم امروز مي خواهم کيک درست کنم . اگر ممکنه من روي تخت طبقه سوم بنشينم . همه موافقت کردند وحدس زدم که موضوع را فهميده اند . از اين رو فرزاد گفت من توي راهرو قدم مي زنم واگر وضعيت قرمز شد خبرت مي کنم . بچه هاي ديگر هم بدون اين که پرسشي بکنند شروع کردند به پوست کندن خرما و خرد کردن نان سوخاري . منهم روي تخت سوم تخت را خالي کرده وبا پلاستيک هاي نان بخش بزرگي از نئوپان را پوشاندم . علي (مسئول اتاق) يک قوطي شير خشک ويک قالب پنير برايم آورد .با خنده گفت : تکي خوري به قيافت نمي اومد . حالا اين کيک را تکي مي خوري يا به ما هم چيزي مي ماسه؟ گفتم : شايد به خودم نرسه ولي سهم قيامتي ها سرجاشه. گفت : براي سالگرد سياهکل درست مي کني ؟ اگه بخواهي من چيزي با (خامه )روش بنويسم حاضرم اينکار را بکنم .منهم اين روز را گرامي ميدارم وبه تو اين روز را تبريک مي گويم . بعد از ظهر کار کيک تمام شده بود ، علي را صدا کردم براي نوشتن . او کــــارش را با هنر مندي انجام داد وبه زيبائي ومهارت آرم سازمان را روي کيک نقاشي کرد . اين کيک بين سلولها با عنوان اينکه تولد پسربرادر محمود است پخش شد وجالب اينکه تا مدتها همايون آزادي وبعضي از بچه ها سر به سر من مي گذاشتند و مرا عمو صدا مي کردند که اين اسم به مناسبتي ديگر اسم مستعار من در زندان باقي ماند.
۱۹بهمن ۶۴زندان قزل حصار
حالا ديگر جا افتاده بود که مناسبت هاي مختلف را مي توانيم به شيوه هاي خاص ومتناسب با وضعيت موجود برگذار کنيم . مثل ۳۱ فروردين ،۸ تير ، سالگرد صمد وسيامک اسديان و...... ۱۹بهمن ۶۴ در قزل حصار بار ديگر با همکاري تعداد زيادي از بچه ها برگزار گرديد . بعد از پخش کيک تقريبا" تعداد زيادي از بچه ها به هواي تماشاي فوتبال وواليبال کنار زمين و حوالي باغچه هائي که بچه ها با تلاش فراوان درست کرده بودند گرد آمديم وهرکس شعري سرودي مي خواند يادش گرامي مجيد ولي کسي بود که اشعار را سينه به سينه حفظ مي کرد و چند قطعه از اشعاري که من به مناسبت هاي مختلف گفته بودم را در اين مراسم خواند شعر «صداي بايانچه مي آيد را به زيبائي دکلمه کرد .
۱۹بهمن ۶۵زندان گوهردشت
١۱بهمن ۶۵ حدود ده روز بود که من از انفرادي به سالن يک منتقل شده بودم (بعنوان مسئول سالن دو در رابطه با برگزاري شب يلدا به انفرادي منتقل شده بودم وبعد از ۴٠ روز به سالن يک منتقل شدم ) بچه ها تدارک خوبي ديده بودند . محمد علي بهکيش ، کيوان مصطفوي ، محسن رجب زاده ، ممدو ، توحيد ، مصطفي ، منوچهر و..... چند نفر ديگر از بچه ها براي اولين بار با تبادل نظر وراي گيري تصميم گرفتيم از جريانات چپ ديگر (بجز توده اي ها واکثريتيها ) براي شرکت در اين مراسم بصورت رسمي دعوت بعمل آورديم . واهيک (از بچه هاي راه کارگر)که با هنرمندي از تخته ها ي جعبه ميــــــوه گيتار زيبا وبي همتائي ساخته بود با هنرمنديش گرماي خاصي به اين مراسم بخشيد . اين مراسم با خوش آمد گوئي وشعرو سرود و ترانه آغاز گرديد وبا سرود انترناسيونال خاتمه يافت . عزيز جانفشان سيامک الماسي که در سالن ۳ بعنوان تنها چپ آن بند بود . بر روي پارچه سرخي نوشته بود «١۹ بهمن سالگرد تولد سازمــــان عشق گرامي باد » وآن را از لاي نرد ه ها براي ما به بيرون آويزان کرد که براي دقايقي جمع ما را به شعف آورد.
۱۹بهمن ۶۶زندان گوهردشت با تقسيم بندي جديد در سالن ۶ قديم و١۶ تازه تاسيس براي زندانيان با احکام بيش از ۱٠ سال قرار گرفتم . در اين بند حدود ۳۵ تا ۴٠ زنداني بهائي هم وجود داشت . ارتباط ما از يک طرف با بهداري بود واز طرف ديگر با بند اويني ها ، که روابط به سرعت برقرار گرديد . ١۹بهمن ۶۶ بخاطر در اختيار نداشتن سلول هاي بزرگ (مثل سالن يک ودو) با مشکل جا روبرو بوديم ولي اين باعث نشد که مراسم برگزار نشود . ( البته مجبورشديم مراسم را در دو سلول مقابل هم برگزار کنيم ) اين مراسم با سرود وشعر وآوازهاي متنوع وقرائت پيامي از طرف تعدادي از بچه هاي اويني (اين پيام از طريق رفيق جانفشان همايون آزادي به دست ما رسيده بود)برگزار گرديد و با خواندن سرود انتر ناسيونال پايان يافت.
۱۹بهمن ۶٧ زندان گوهردشت؟
مي گذرد در شب آئينه رود خفته هزاران گل در سينه رود ........................
محمود خليلي ۱۴ بهمن ١۳۸۴ ۳ فوريه ٢٠٠۶
| ||