گفتگوهای زندان

 

«علیه فراموشی» 

  کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۰ زندان قم.

یازدهم اردیبهشت ماه سال ۶۰ در پی مآ موریت سازمانی به قصد رفتن به خوزستان بودم که در خیابان انقلاب با دوستی مواجه شدم. مدتها بود که از او خبر نداشتم. فکر میکردم که دستگیر شده . کمی سراسیمه بود. از او جویای حالش شدم. توضیح داد که بعضی از خیابانها توسط گشت کمیته بسته شده و مردم را بازرسی میکنند. فکر کردم چه فرشته ای بود این رفیق!.چرا چون مسیر من هم در همان خیابان ها بود.  بعد از خداحافظی تاکسی گرفتم و به راهم ادامه دادم. توی تاکسی سه نفر بودند. یکی جلو و دو نفر عقب. نفر جلویی با حرارت از عمل کرد دولت دفاع میکرد و  دو نفر عقب طبق بحثهای آن روزها موضوع جنگ و گرانی و نبود آزادی ها .....را به رخش می کشیدند. خواستم حرفی بزنم که یاد دوستی افتادم که موضوعی دقیقاً مشابه برایش اتفاق افتاده بود. او تعریف میکرد که در همین مسیر با مسافری روی عملکرد دولت بحث می کرده که نزدیکی های میدان قزوین مسافر از راننده  تاکسی با تندی می خواهد که بایستد بعد پایین می آید و اسلحه کمری اش را روی شقیقه دوست ما می گذارد و میگوید اگر مردی حالا علیه حکومت حرفی بزن!. خوشبختانه با وساطت راننده، قضیه به خیر میگذرد. بالآخره ما به راه آهن رسیدیم. چه خبر بود! سوزن به زمین نمی افتاد. من خیلی شانس داشتم که از طریق دوستی توانستم بلیط تهیه کنم. با زحمت خودم را در کپه ای جا دادم. و نفهمیدم که چه وقت خوابم برد.

مدتی بعد در اثر سرو صدا بیدار شدم. مامورین قطار همچنان با مسافرین در حال جر و بحث بودند. مادری با التماس از آنها و مسا فرین می خواست که جایی برای آنها تهیه شود. آنها چهار نفر بودند. مادر،مادربزرگ، دختری جوان و یک بچه و مقدار زیادی وسائل. بیچاره ها حتی جا برای نشستن در کف قطار را هم نداشتند. بلاآخره احساس انقلابی ما گل کرد و جایم را به آنها دادم. مادر ضمن دعا به جانم گفت که نگران وسائلم نباشم!. من هم تشکر کردم و خودم را داخل راهرو کشاندم. کنار پنجره ایستادم و غرق در رویاهای غبار آلودم شدم. نمیدانم خواب بودم یا بیدار که صدای ترمز قطار را متوجه شدم. قطار در ایستگاه قم بود . صدای اذان آمد. کمی نگران شدم. پاسداران برای بازرسی به داخل قطار ریختند. تمام وسائل و حتی کیف های  دستی را هم می گشتند. از عده ای مدارک شناسایی هم می خواستند. به من رسیدند. پرسیدند که آیا چیزی همراه دارم ! گفتم نه!. از من گذشتند. به داخل کپه قبلی من رفتند. من احتیاطاً به سمت واگونی دیگر رفتم. اجازه پیاده شدن از قطار را نداشتیم. نیم ساعتی نگذشته بود که سرو کله پاسداران با همان خانم که جایم را بهشان داده بودم. پیدا شد. او به آنها مرا نشان داد. کار تمام بود من را به همراه دو نفر پسر و دختر به داخل قرار گاه سپاه واقع در راه آهن بردند. هر کدام را در سلولی جای دادند.

ضمن اینکه بار اولم نبود که مزه سلول را می کشیدم ولی کمی نگران بودم. ساعتهای نزدیک ۸ و ۹  صبح ما را به دفتر زندان بردند. در تناقض بودم که از خط و مشی سازمانی ام  دفاع بکنم یا منکر همه چیز  بشوم. آن روزها  فضای دفاع کردن از آرمانها  بسیار حیثیتی بود و از طرفی دیگر در آن ایام پر تب و تاب کشور ، ماندن در پشت دیوارهای سلول و به انتظار حوادث نشستن برد باری زیادی می خواست. آنها از ما آدرس و تلفن  می خواستند. آن دو نفر دادند و با توجه به اینکه خانواده آنها بدنبالشان بودند آزاد شدند. مرا هم به قسمت دیگری برای بازجویی بردند. حدود دو ساعتی با شخصی بنام ایزدی جر و بحث داشتم. گاهی تهدید می کرد و گاهی برادرانه نصیحت می کرد!. آخر سر گفت هم تو میدانی و هم من که آنچه می گویی حقیقت ندارد! و باید منتظر دادگاه بمانی.

بعد از آن روزها او را ندیدم و انتظارم برای آزادی به یآس تبدیل شد. هیچ اسم و آدرسی به آنها نداده بودم. طبیعتاً وضع بغرنجی بود، تا کی باید بلاتکلیف بمانم! آنهم در زمانی که بچه ها در خیابانها تمام وقت در حال فعالیت هستند. شب هنگام وقتی پاسدار درب اصلی انفرادی ها را برای دستشویی رفتن و غذا باز کرد، صدای دختری را شنیدم که با او حرف می زد ، کمی جلو رفتم و گوش ایستادم، دختر می گفت من می ترسم لطفاً به خانواده ام خبر دهید که بیایند و مرا از اینجا ببرند و پاسدار می گفت امشب اینجا میهمان هستی چرا که خانواده ات خواسته اند که تو اینجا باشی. کمی بعد پاسدار کارش را تمام کرد و رفت. سر جایم نشستم، اشتها نداشتم غذا را کنار زدم ودر رویا هایم غرق شدم، سکوت هم جا حکم فرما بود فقط گاهی صدای سلول بغل می آمد معلوم بود که آن دختر بسیار نا آرام است. او که بود و آنجا چه کار میکرد!. چرا خانواده اش خواستار زندانی شدنش شده اند، در همین فکر ها بودم که صدای باز شدن چفت در آمد، اول فکر کردم اشتباه شنیدم اما کمی بعد احساس کردم که پنجره سلول کمی باز شد. به پنجره خیره شدم  داشت آرام آرام باز می شد، با وجود اینکه نمی ترسیدم ولی ضربان قلبم تند شد. پرسیدم کیستی. صدای ضعیفی به زور شنیده شد. سلام اسم من مریم است و دوباره سکوت.از او پرسیدم چطور در را باز کردی و چرا. گفت پاسدار یادش رفت پشت دری را بزند و من هم راستش می ترسم و آرام ندارم. کمی بیشتر در را باز کرد، حالا یک چشمش را میدیدم! گفتم چه می خواهی، گفت احتیاج دارم با کسی حرف بزنم. برای آنکه اعتمادش  جلب شود علت دستگیری خودم را تعریف کردم. اولش کمی با شرم نگاه می کرد ولی کمی بعد انگار سالها همدیگر را میشناسیم همچنان با حرارت و بدون نگرانی شروع به تعریف کردن داستان زندگیش شد که یکدفعه متوجه شدیم نزدیک صبح است!. شغلش معلمی بود، با پسر دایی اش در خیابان هنگام رانندگی مورد شک پاسداران واقع شده بود، از او جواز ازدواج خواسته بودند. آنها نداشتند. آنها را محکوم به، ازدواج و جریمه و شلاق کرده بودند. متاسفانه جالب اینجا بود که مرد را آزاد کرده  و زن را زندانی!!. مریم از شهر قم بدش میآمد، از خانواده اش عصبانی بود و در فکر پیدا کردن کمکی بود که از خانه فرار کند! از من می خواست که به او کمک کنم تا در تهران بتواند زندگی کند. قولی در هوا! به او دادم و نا خود آگاه به او اعتماد کردم. اسمم را به او گفتم و از او خواستم اگر آزاد شد به خانواده ام خبر دهد که مرا گرفته اند. فردای آن روز او را بردند و سه روز بعد خانواده ام به ملاقاتم آمدند. چند روز بعد به دادگاه رفتم ، و بنا بر همان تردید اولیه هم از مواضع چپ دفاع کردم و هم  منکر سیاسی بودن شدم، نتیجه آن شد که حاکم شرع حکم به سه ماه زندان داد. اواخر ماه دوم بود که حادثه سی خرداد شصت اتفاق افتاد. تا آن زمان تعداد انگشت شماری زندانی در زندان سپاه بود که آنها عمدتاً آخوندهای خلاف کاری بودند که بواسطه مال مردم خوری، عمل لواط ، تجاوز به محصلین حوضه علمیه، داشتن تعداد بیشماری همسر غیر قانونی و پس انداختن تعدادی بچه بدون سرپرست مالی و انواع جرایم در این مایع ها که عمداتاً توسط دادگاه ویژه روحانیت پرونده آنها رسیدگی می شد. بعد از سی خرداد جمع زیادی از هواداران گروه ها بویژه مجاهدین را دستگیر کردند . آن روزها جو زندان بسیار ملتهب بود هر روز به تعداد زندانیان افزوده می شد زندان بقدری پر شده بود که واقعاً جای خالی وجود نداشت. من شبها برای خوابیدن از بالای کمدی استفاده می کردم که سطح اش  چیزی حدود یک متر در سی سانت بود. تاز من خوشحال بودم که این جا را دارم!. تابستان قم بسیار گرم و کشنده است داخل بند بعلت تراکم جمعیت و گرما هر روز تعدادی بیهوشی و بیحالی های ممتد داشتیم. در همین روزهای ملتهب و پر خبر یکباره پاسداران به داخل بند ریختند، همه  زندانیان را از پشت دست بند زدند  و داخل تنها اتاق بند که واقعاً ظرفیت نصف آن جمعیت را هم نداشت ریختند. از آنجا که خبر ها بسیار جدی بود و پاسداران مسلح وارد بند شده بودند ما فاتحه خودمان را خواندیم!. گرمای بالای ۵۰ درجه، کمبود شدید هوا، ترس از آتش زدن زندان یا به رگبار بستن زندانیان همگی نفس مان را بند آورده بود حتی از ترس ناله هم نمی کردیم بوی ادرار، بوی استفراغ، بوی بدنهای عرقی  بهم چسبیده مان بیشتر دگرگون مان می کرد. ۴ روز بهمان شکل دردکشیدیم ، درد کتف های مان بقدری آزار دهنده شده بود که دیگر برای کسی طاقتی نمانده بود. مرتب از پشت در تهدیدمان  می کردند. انواع و اقسام نمایشهای تهدید آمیز و ترس آور را با چاشنی های فحش تا جایی که میتوانستند نثارمان   می کردند. بعد از ۴ روز داخل اتاق بوی تعفن گرفته بود تا جائیکه  پاسداران نمی  توانستند حتی نزدیک در بشوند. بلآخره  در باز شد و دستهایمان  را هم باز کردند. پاسداری(بچه مازندران) بود که قبل از سی خرداد با هم زیاد بحث می کردیم. وقتی او را دیدم اولین حرفش این بود که دیدی شما منطق ندارید و دست به اسلحه بردید!. منظورش اعلام عملیات مسلحانه توسط مجاهدین بود و بعد اضافه کرد که دیگر ما با هم بحثی نداریم و حرف آخر را هم اسلحه می زند!. جالب اینجا بود که در زندان قم بخشی از زندانیان خویشاونی  نزدیکی با پاسداران داشتند و حتی نمونه هایی  هم برادر بودند. ماجرا متاسفانه همان طور که او گفت شد، چنان جواب خشنی به ما دادند که در تاریخ کم نظیر بود. روزهای بعد، دادگاه ها شروع شد. زندانیان را در گروه های ۵ الی  ۶نفره  به دادگاه می بردند و از همان جا مستقیماً به قبرستان بهشت معصومه برای تیر باران و دفن. هر کسی که اسمش خوانده می شد کارش تمام بود. معمولاً اخبار ساعت  ۶ بعد اظهر تلویزیون اسامی اعدامی ها را می خواند. گاهی هم زندانی را بعد از محاکمه به زندان برمی  گرداندند و صبح روز بعد برای اعدام می بردند. و تاسف بار اینکه گاهی هنوز طرف اعدام نشده بود اسمش جزء اعدامی ها اعلام می شد. کار برای همه تمام بود حتی آخوندهای  غیر سیاسی همه از ترس بند رفته بودند. گرد مرگ بر چهره ها نشسته بود. خیلی ها حتی حال پاسخ دادن به حرفهای ضروری را هم نداشتند. متاسفانه چهره ها ی معصوم بچه های کم سن و یا سالمندان که تنها اتهام آنها داشتن احساسی انسانی در جهت کمکی کوچک به دوست یا فامیلی نزدیک بوده ، بیشتر بر نگرانیها  اضافه می کرد. یک روز که داشتیم اخبار را با نگرانی دنبال می کردیم اسم زندانی بنام جواد معینی را جزء اعدامی ها خواندند  نیمی دانم چطور برگشتم و به چهراش  نگاه کردم طفلک رنگش پرید با صدای ضعیفی گفت کارم تمام شد. گفتم نه جواد جان حتماً اشتباهی اسم تو را خوانده اند چرا که تو محاکمه نشده ای. متاسفانه زمانی نگذشته بود که مامورین آمدند و جواد را با عجله بردند. راستی راستی  نفس همه زندانیان بند رفته بود. جواد تازه ۱۸ سالش شده بود.خیلی جوان تر از سنش  بنظر می رسید.  کمک پدرش کار می کرد و درس می خواند. چهره ای بشاش ولی خسته داشت. از خانواده ای فقیر بود. او را و هر آنکه اتهام گروهی داشت به دادگاه بردند(یا نبرده) بدون ذره ای رحم تیرباران  کردند. گاهی در چهره پاسداران که می دانستند بزودی برادر و یا فامیلشان  اعدام میشود میتوانستی تعجب و تحیر را ببینی. چند روز قبل از دادگاه ما، گروهی را به دادگاه بردند که همگی متاسفانه اعدام شدند. در میان آنها فردی بنام علی شریعتمداری  که هنوز سن قانونی نداشت را فقط بخاطر داشتن دفترچهٌ  خاطراتی که اتفاقات روزانه را ثبت می کرد، اعدام کرده  بودند. پدر علی مرد با نفوذی در قم بود و مرگ پسرش در شهر قم سروصدا ایجاد کرد تا جایی که موسوی اردبیلی (رییس شورای عالی قضا یی ) در نماز جمعه اعلام کرد که اشتباهاتی شده!! و روی قبر علی نوشتند شهید!!. این موضوع و جمع اعدام های بی رویه باعث شده بود که اعتراض هایی  در جامعه و درمیان مسئولین حکومتی بیوجود  بیاید. بلآخره  نوبت من هم رسید البته به جزء چند نفر بی اتهام ، واقعاً دیگر کسی نمانده بود. ما سه نفر بودیم که دم غروب به دادگاه برده شدیم. با همه خداحافظی کردیم. راستش قضیهٌ  من چون مربوط به قبل از سی خرداد بود تعجب همه را برانگیخت از این رو موقع خداحافظی عده ای به شدت ترسیده و گریه می کردند، عده ای برایم دعا می کردند و می گفتند چون مطمئناً  بی گناه هستی جایت  در بهشت است. (البته دلیلش  می توانست این باشد که من در زندان تمام کار های مثل سلمانی، تقسیم غذا، تقسیم حمام، کتابخانه.....را انجام میدادم و همگی مرا به عنوان شخصی صواب کار میشناختند!). بهر حال نوبت من هم رسید. از پاسداری که با او کمی شوخی داشتم هم خداحافظی کردم. برایم دعا کرد و گفت مصلحت را نمیفهمد که چرا من باید اعدام شوم!. ما را به دادگاه بردند.اتاقی کوچک در پشت زندان. آخوندی بنام اندلیب (عندلیب)،جنایت کار معروف زندان شیراز با سنی کمتر از ۳۰  سال در پشت میز نشسته بود و با لبخندی شیطانی برای شکار بعدی لحظه شماری می کرد. تا ما را دید سری تکان داد، انگار ازین  شکار ها خیلی خوشش نیامد، اسم مرا خواند و بدون اینکه از اتهامی صحبت کند گفت تو را به آن دنیا می فرستم اگر گناه کار باشی به جهنم میروی و اگر بی گناه به بهشت!!و با حالتی مزورانه   پرسید می ترسی!؟. نمیدانم  چرا احساس می کردم دیگر دلیلی برای ترس وجود ندارد چرا که  تصمیم از قبل گرفته شده و کار تمام است. گفتم از چه بترسم. گفت از مرگ. گفتم آنکه باید بترسد تو هستی!. خیلی تعجب کرد کمی چهره اش  در هم رفت و گفت چرا من بترسم. گفتم به ادعای خودت جای پیغمبر نشسته ای و بدون اینکه اتهامی را برایم بخوانی و احساس مسئولیتی بکنی می گویی در آن دنیا آنها تشخیص می دهند که من به جهنم بروم یا به بهشت، پس شما چرا آنجا نشسته اید و نظر میدهید. گفت همهٌ  شما ها مرتد و محارب هستید و احتیاج به محاکمه نیست!. گفتم همین حرفها که می زنی باید ثابت کنی در غیر این صورت در آن دنیا یقه خودت هم گرفته می شود. با عصبانیت گفت ثابت می کنم. گوشی را بر داشت و به داخل زندان زنگ زد و به پاسدار نگهبان حیدری گفت که متهم* را بیاورید. چند دقیقه بعد حیدری با متهمی وارد شد. اندلیب  از او پرسید این آقا را می شناسی ؟ او گفت: از داخل زندان می شناسم. از او پرسید چطور آدمی است. او گفت هوادار گروهک راه کارگر، درزندان  از مواضع اش  دفاع می کند، دیگران را تشویق به مقاومت میکند. مرا هم یک بار تهدید به مرگ کرده!!. اندلیب  نگاهی خشم گینانه  به من کرد و گفت زبانت  هم دراز است. من که کار را تمام شده می دانستم با نا امیدی گفتم همه این ها اتهام است او از ترسش  هر پرتو پلایی  به نظرش می رسد میگوید. در این لحظه پاسدار گفت حاج آقا اجازه هست چیزی بگم. اندلیب  با سر به او اجازه داد. حیدری نگاهی به من کرد، کمی مکث کرد و گفت: حرفهای سید** درست است او اصلاً اهل بحث کردن نیست نماز می خواند و به گروهی وابسته نیست، غیر از خدمت در زندان، من هیچ کار بدی از او ندیده ام و این متهم هم که می گوید تهدید به مرگ شده اساساً داخل اتاق نگهبانها می خوابد و با داخل بند و زندانیان هیچ گونه کاری ندارد. اندلیب  با عصبانیت گفت کافیست!. چند سوال مشابه هم از آن دو نفر کرد وبعد  دستور داد که ما را به سلول برگرداندن. وقتی داخل سلول شدیم حیدری پرسید کاری هست که بتواند برایمان انجام دهد(منظورش حمام، غسل آخر...). گفتم تو که میدانی من نماز نمی  خوانم چرا دروغ گفتی. نگاهی با احساس به من کرد و گفت راستش دلم نیامد بمیری!. و با سرعت صورتش را برگرداند و در هنگام بستن در گفت اگر کاری داشتی در بزن من بیدارم و دور شد.نمیدانم چند ساعت بیدار بودم، در خیالم با همه عزیزانم  در دل و خداحافظی می کردم، راستش وصیت  نامه نوشتن کار سختی است. اول می نویسی  بعد می بینی خیلی غم ناک  است دوباره مینویسی و می بینی خیلی شعاری  شده. سه باره می نویسی  و می بینی حرفهایی زده ای که احتمالاً سانسور خواهد شد و یا اصلاً به خانواده داده نخواهد شد، واقعاً سخت است آخرین کلمات زندگی را پیدا کردن. نزدیکی های شاید صبح بلآخره  وصیتنامه  تمام شد. نمیدانم کی خوابم برد، با صدای درب از خواب پریدم، مدتی طول کشید تا مغزم موقعیتم  را تشخیص بدهد. وسائلم  را جمع کردم و آماده شدم. حیدری سلام کرد و گفت وسائلت  را برای چه برداشته ای. گفتم مگر نباید برویم. گفت هنوز به ما دستوری نداده اند اگر دستشویی داری برو. کار دستشویی که تمام شد دو باره به سلول برگشتیم. ساعت ۸ نگهبانها عوض شدند. فردی بنام صادقی نگهبان روز بعد بود، شغلش طلا فروش و شخصیتی بسیار سفاک  و هوسران  داشت. با وجود اینکه سنی ازش  گذشته بود تمام حواسش پیش بچه های کم سن زندان بود، حامی و طرفدار توابها ، بویژه توابی  که داخل اتاق نگهبانها می خوابید. وقتی آمد اولین کلمه اش  این بود، چطور شد که شما هنوز زنده اید!. بعد هم گفت شاید قسمت من است که تیر خلاص تان را بزنم. این را گفت و رفت. ساعت حدود ۱۰  حیدری با صادقی در سلول را باز کردند وگفتند  فعلاً به داخل بند بروید. من که برای برده شدن آماده بودم نگاهی به حیدری انداختم ، که حیدری منظورم را فهمید. لبخندی زد و گفت فعلاً خدا این طوری خواسته!.  ظاهراً تا آن موقع به خانه نرفته بود که جوابی از دادگاه بگیرد!. ما به داخل بند برگشتیم. مثل متبرکین ! ما را یواشکی لمس می کردند. برای بخشی از زندانیان زنده ماندن ما بسیار دلگرم کننده بود. روزهای دیگر هم سپری شد و خبری نشد. به ما گفتند که پرونده های اعدامی ها از حالا به بعد به  شورای عالی قضایی می رود و حدود ۱۵  روز طول می کشد تا نتیجه مشخص شود. بلآخره  آن روزهای کشندهٌ  انتظار به پایان رسید و حکم ما از اعدام به حبس ابد تبدیل شد!. بعد ازما  هم دیگر کسی به دادگاه نرفت شاید دیگر کسی نمانده بود که اعدام شود!. اندلیب  را هم به حاکم شرع  دادگاه عادی تغییرمقام  دادند و بمحض ورودش  به دادگاه حکم اعدام تعدادی زندانی بخت برگشته را صادر کرد. بعد از آن روز های وحشتناک وضع روحی زندانیان رو به بهبودی رفت. خمینی طرح  ۸ ماده ای مبنی بر دخالت نکردن مامورین در زندگی خصوصی افراد و...را صادر کرد و نتیجه اش  دادن مرخصی های فراوان و آزادی بخشی از زندانیان شد. من دقیقاً یک سال بعد از دستگیری در حالی که این بار نماینده زندانیان بودم توانستم با کلک مرخصی اضطراری از دادسرای قم بگیرم و با استفاده از آن مرخصی با تمام وجود از یکی از قتلگاه  های رژیم دور شوم. هر چند که تا خلاص شدنم  از زندانهای بعدی و خروج از ایران دو بار دیگر لبه داس مرگ را بر گلویم  احساس کردم.       

شهاب شکوهی

 ۱/شهریور/۱۳۸۵

            

*متهم فردی احتمالاً به نام محسن بود او به محض دستگیری شروع به همکاری کرد و بدون تردید همکاریش

باعث مرگ جمعی از زندانیان شد.

**در زندان مرا به اسم سید صدا می کردند و کمتر کسی اسم واقعی من را میدانست