| ||
|
برای بيست و چند ساله های امروز که بدانند، برنسل ما چه گذشت؟ پانته آ بهرامی بر گرفته از: شبکه سراسری همکاری زنان ايرانی http://www.shabakeh.de/
بازنگری در تاريخ اجتماعی و رفتارهای جمعی، ما را قادر می سازد که با ديد انتقادی و پوينده گامهای بعدی را برداريم. به طور ويژه محور بحث اين نوشته روی رفتار اجتماعی زندانيان زن سياسی ايران بين سالهای ۶۰ تا ۶۴ ميباشد. همه آنها که قيام ۵۷ را تجربه کرده اند، می دانند که سالهای ۵۷ تا ۶۰ در ايران سالهای آزادی بود. پس از يک دوره ديکتاتوری و سرکوب، اين چند سال مصادف با تاسيس شوراهای کارگری، انتشار روزنامه ها و مجلات گوناگون، تشکيل احزاب و گروهای سياسی مختلف و ايجاد فضای سياسی برای بحث و گفتمان بود. اين سالها از آنجا که نه محصول مبارزه سياسی طولانی مدت بلکه محصول يک اعتراض و خيزش بود ،سريعا سياسی بودن را به نوعی مد روز بودن تبديل کرد. جوانانی که تا ديروز انرژی خود را در دانشگاها، در استاديوم صد هزار نفری و در ترياها و دانسينگ های خالی ميکردند، امروز به خاطر فضای خاص سياسی ايران و تغيير ناگهانی رو به سياست آورده بودند، سياسی شده بودند، روزنامه می فروختند، جلوی دانشگاه بحث سياسی ميکردند و به عضويت و يا هواداری گروهای سياسی رو می آوردند. در کشورهای جهان سوم ديکتاتوری، از آنجا که سنت دمکراسی وجود ندارد و مبارزه در احزاب سياسی برای گرفتن قدرت بی معنی است، مبارزه سياسی خيلی زود تبديل به مبارزه مسلحانه می شود . در ايران نيزشاهد آن بوديم که خيلی سريع سی خرداد و اعلام جنگ مسلحانه بر عليه رژيم در سال ۶۰ توسط مجاهدين صورت گرفت. از سوی ديگر رژيم قبل از سی خرداد ۶۰ در کردستان و ترکمن صحرا سرکوب سيستماتيک را شروع کرده بود. بايد به اين نکته نيز توجه کنيم که يکی از مولفه های حياتی بقای رژيم در سرکوب کمونيستها، نيروهای انقلابی و دمکراتيک بود . جمهوری اسلامی در صورت عدم سرکوب اين نيروها نمی توانست به حيات خود ادامه دهد، چه در يک فضای دموکراتيک مجبور بود، جای خود را به نيروی ديگر سياسی بدهند. در يک چنين فضای سياسی که نيروهای جوان آن بسيار خام و بی تجربه بودند و تازه آمده بودند ، شرايط دمکراتيک نسبی را تجربه کنند، سرکوبهای سال ۶۰ شروع شد. توجه کنيد که از اين مقطع ۱- سياسی بودن مد شده بود ۲- بسياری از هواداران و اعضای احزاب و گرههای سياسی را جوانان تشکيل ميدادند که هم از نظر تئوريک و هم از نظر سياسی آماتور بودند و به هيچ وجه تحليل جامعی از ساخت و بافت سياسی اقتصادی و اجتماعی جامعه ايران نداشتند. تحولات آنقدر سريع اتفاق افتاد که نمی توانستند اين واقعيت را در يابند که ساخت اقتصادی وابسته ايران به سرمايه جهانی نمی تواند به رو بنای سياسی دمکراتيک بيانجامد . با اين خوش خيالی سياسی يعنی حضور علنی در فضای آزاد سياسی، 90 درصد نيروهای جنبش در دانشگاها، در کارخانه ها، در مدارس و در احزاب علنی شدند. اين اشتباه تاريخی کار سرکوب رژيم را به مراتب آسانتر از آن ساخت که انتظار ميرفت. من به نقل از زندانيان سياسی زمان شاه که در بند رژيم جمهوری اسلامی افتادند، می دانم که رژيم حتی نام همه زندانيان سابق را ليست کرده و به پيگرد آنان مشغول بود. فاکتور جنگ ايران و عراق بهانه مناسبی برای رژيم به منظور شروع سرکوب نيروهای سياسی بود. در چنين هرج و مرج سياسی سرکوب های سال ۶۰ صورت گرفت و در طی آن صدها هزار نفر اعدام ، دستگير و شکنجه شدند. زندان آئينه حرکت های جامعه است. نقل قولهای زندانيان سياسی سالهای ۵۸ تا ۶۰حاکی از آن است که زندانيان در اين سالها سرودهای دست جمعی می خواندند و کتابهای سياسی و انقلابی در اختيار داشتند. اما پس از سی خرداد ۶۰ ، خواندن سرودهای دسته جمعی منجر به شلاق و تنبيه های شديد شد و کليه کتابهای غير مذهبی و مذهبی مخالف رژيم از زندانها بر چيده شد. پس از ۳۰ خرداد سال ۶۰ انبوه زندانيان را دختران و پسران جوانی تشکيل می دادند که ميانگين سنی شان بين۲۰ تا ۲۳ سال بود .از نظر سياسی بسيار جوان و نا پخته بودند، شور و احساسات بی پايانی داشتند و برای آزادی و عدالت اجتماعی مبارزه می کردند . بر عکس زندان های دوران محمد رضا پهلوی ، بيشترين تعداد زندانيان سياسی جمهوری اسلامی را گروههای مذهبی و مشخصا هواداران مجاهدين تشکيل ميداد..مثلا از يک بند (۲۴۶ در اوين) ۶ اتاقه در سال ۶۰ در بند زنان تنها اتاق ۶ بود که متعلق به چپ ها بود.زندان جمهوری اسلامی البته در زمان های مختلف و در مکان های متفاوت ودر شهر های مختلف بسيار گوناگون بود . حداقل در اوين سال ۶۰ اکثر زندانيان چپ ، اتاق جدا داشتند و نماز نمی خواندند.بسياری از مجاهدين خط توبه تاکتيکی را پيش گرفته بودند ، برخی از آنان نيز برگشته و توبه کرده بودند . توبه تاکتيکی به چه معنايی بود و حد و مرز آن کجا بود؟ ۱-- توبه تاکتيکی به اين معنا بود که فرد بطور صوری و ظاهری از گذشته خود پشيمان بود . ۲-- در برنامه هايی ارشادی زندان، دعای کميل و تماشای مصاحبه زندانيان در حسينيه شرکت می کرد . (فاکتورهای زيرالبته همگانی نبود وتفکيک تاکتيکی و يا واقعی بودن آن بسيار مشکل بود.) ۳-- لودادن افراد پايين تر از خود در تشکيلات و آنان که امکانات را فراهم می کردند، برای حفظ نيروهای کيفی ، نوعی تاکتيک حفظ نيروهای بالا محسوب ميشه . ۴-- در داخل بند با زندانيان سر موضعی صحبت نمی کردند و احيانا از آنان گزارش هم می دادند. ۵-- با مسئولين زندان در زمينه بازجويی گزارش از زندانيان همکاری می کردند. برخی از آنان به سمت مسئولين بند هم رسيدن. در سال ۶۱ هم در اوين و هم در قزلحصار تشکيلات مجاهدين که توبه تاکتيکی را پيش گرفته بودند ، لو رفت. .کل فلسفه توبه تاکتيکی بر اساس حفظ نيرو بنا شده بود، چه رژيم دست به سرکوب و اعدام زندانيان سياسی هم مجاهدين و هم چپ ها زده بود . حادثه لو رفتن تشکيلات مجاهدين باعث شد که رژيم به ويژه دارودسته لاجوردی فشار بر مجاهدين را تشديد کند . رژيم ديگر توبه مجاهدين را به سادگی باور نداشت، فرد تواب تنها با شرکت در بازجويی ، دادن گزارش از زندانيان و شرکت در دعای کميل نمی توانست توبه خود را ثابت کند. فرد تواب می بايست در شلاق زدن زندانيان و حتی زدن تير خلاص ( پس از رگبار مسلسل بر اعداميان بر بالای سر هر زندانی رفته و آخرين تير را به عنوان تير خلاص می زدند) شرکت می کرد تا بر تواب بودنش باور کنند... (لازم بتذکر است که اين موارد در مورد همه توابِين صادق نبود.) پس از حادثه" لو رفتن تشکيلات" مجاهدين" رژيم پيچيده تر شد. اين بار آنان شبه تشکيلات مجاهدين در زندان به وجود آورده و عضو گيری می کردند . فرد فعال در بيرون به جای آنکه به تشکيلات واقعی مجاهدين وصل شود ، مستقيم به دادستانی وصل ميشه و موقع دستگيری همه اطلاعات او را در اختيار داشتند . حوادث مختلفی اتفاق افتاد که فرق بين توبه تاکتيکی و توبه واقعی را برای رژيم بسيار مشکل کرد.از جمله کسی که با تيم عمليات سپاه به بيرون زندان رفت و با اِين حال در يک عمليات ماشين را به دره پرتاَپ کرد و باعث کشته شدن خود و همه سرنشينان ماشين از جمله بازجو و پاسداران شد. در اين دوران يعنی سالهای ۶۰ تا ۶۳ سرکوب در اوج خود بود . بسياری زير شکنجه بدون آنکه اطلاعاتی در اختيار رژيم قرار دهند کشته شدند. ده ها هزار نفر اعدام شدند. هر روز خبر لو رفتن يک خانه تيمی در روزنامه ها درج ميشد . در سال ۶۰ و اوايل ۶۱ حتی اسامی اعداميان در روزنامه های رسمی کشور مثل اطلاعات و کيهان درج ميشد . از سوی ديگر سياست تقابل نيز صورت می گرفت و مثلا اگر مجاهدين در بيرون زندان ترور می کردند در داخل زندان هم اعدامها اوج می گرفت و هم بد رفتاری بر کل زندانيان شدت ميافت. ترسيم نکات بالا برای درک شرايط آن دوران ضروری بود. در مقطع سال ۶۱ در زندان قزلحصار ۴ بند زنان وجود داشت. بند ۳،۴،۷،۸.زندانيانی که در اوين بازجويشان به اتمام ميرسيد،به قزلحصار منتقل شدند. در بند ۳و ۴ حتی زندانيان مخالف رژيم موضع انفعالی داشتند. اکثر چپ های اين بند يا نمازمی خواندند و يا تظاهر به نماز خواندن می کردند . کم وبيش در مراسمی که از سوی زندان گذاشته بودند ، مثل تماشای مصاحبه و ... بالاجبار شرکت می کردند . در اين مقطع آنانی که اين رفتار را نداشتند به بند ۸ و ۷ منتقل شدند. از سوی ديگراز اوين نيز زندانيانی که رفتاری منفعل نداشتند و مشخصا نماز نمی خواندند به بند ۷و ۸ منتقل می شدند . در واقع حاج داودرحمانی در بند ۷ بقول خودش يک فرصت ديگر به زندانيان می داد و دوباره آنان راالک می کرد چه مجاهدين و چه چپ های سر موضع از بند ۷ و ۸ که مخالفت علنی نمی کردند به بند ۳ و۴ منتقل می شدند . در واقع آنان که در اين دوره يعنی سال ۶۲ در بند ۸ گرد آمدند ، به نوعی بدون قرار قبلی با هم به يک حرکت سياسی در زندان دست زده بودند که امروز پس از گذشت سالها می توانم با فاصله به اين حرکت نگاه کنم و آنرا تحليل نمايم ، هر چند شايد برخی حرکتهای آن دوران را چپ روی بنامند . حرکت زنان زندانی سياسی بند ۸ قزلحصار دارای خصوصيات زير بود: ۱-- يک نوع وجدان جمعی در ميان اين زندانيان عمل می کرد . ۲--اين وجدان جمعی داری يک مضمون سياسی بود. ۳ -- اين مضمون سياسی مشخصا مخالف خط توبه تاکتيکي بود . ۴ -- در اين بند تظاهر به نماز خواندن نمی شد و افراد در گروه های چند نفری روزنامه می خواندند. در برنامه های ارشادی شرکت نمی کردند . البته بهای آن را نيز داده بودند .نداشتن هواخوری، تنبيهای مکرر حاج رحمانی و محروم بودن از امکانات اوليه از جمله ويژگی های آن بود. ۵-- اين وجدان جمعی می خواست بعنوان زندانی سياسی مخالف جمهوری اسلامی به رسميت شناخته شود و از حقوق خود بعنوان زندانی سياسی دفاع کند. اين حرکت بطور يکپارچه سازماندهی نشده بود، بلکه تنها محصول يک اعتراض جمعی بود (البته بچه ها در بند ۸.با بحث ها و گفتمان های زياد به اِين نتيجه رسيده بودند.)اين حرکت رژيم را وادار به عکس العمل کرد. چه. اگر اين واکنش صورت می گرفت ، می توانست الگوی حرکت سياسی برای زندانيان سياسی ديگر شود. هويت زندانی سياسی را به رسميت شناختن به مفهوم يک اپوزيسيون قوی در داخل زندان بود که رژيم جمهوری اسلامی با ماهيت سرکوب گرش هرگز تاب آنرا نمی آورد. به اِين دليل اين حرکت اعتراضی به سرعت از سوئ رژيم نام شورش در زندان گرفت. شايد ذکر اِين نکته جالب باشد که امروز بسياری اين حرکت زندانيان زن سياسی را در آن مقطع اراده گرايانه و چپ روی مينامند. ولی فراموش نکنيم که سنت مبارزه جويی در بند ۸.به اين مقطع ختم نميشد. من بخوبی به خاطر می آورم که درست روزی که ما را تنبيهی از بند هفت به بند ۸ منتقل کردند. در همان روز بسياری از دختران را برای تنبيه از بند ۸ به انفرادی گوهردشت منتقل کردند. تنبيها مثل ۲۴ ساعت روی پا ، تمام شب را در راهروی بند ايستادن و کتک خوردن ، نداشتن هواخوری ، محروميت از خريد فروشگاه و.... نتوانست حرکت آنان را متوقف کند.از مقطع سال ۶۲ داود رحمانی به اتفاق دارو دسته لاجوردی اين حرکت اعتراض را اينگونه سرکوب کرد: -- بخش اعظم مجاهدين سرموضع و برخی چپ ها را به زندان گوهر دشت که دارای سلولهای انفرادی بود ، فرستاد. برخی تاب اين سکوت مرگبار هفته ها و ماهها که تنها روزی سه بار در سلول برای غذا باز و بسته می شد ، نياوردند و شکستند . انسان موجودی اجتماعی است و زمانی که حيات اجتماعی اش يعنی ارتباط با هم نوعش قطع شود ، الزاما هم نمی تواند مقاومت کند. هر چند بسياری نيز در زير بار اين فشار نشکستند و حداقل از حالت روانی عادی خارج نشدند. -- بقيه زندانيان سياسی زن که در بند ۸ بودند، پس از چند ماه به" تخت ها" يا" بند واحد" (لطفا با بند واحد مسکونی اشتباه نگردد.) منتقل شدند.اين نوع شکنجه روحی در تاريخ سياسی ايران در نوع خود بی سابقه بود. خود حاج داود رحمانی به بند واحد" قيامت "می گفت. افراد به طور مجزا در يک سالن بزرگ جا داده شده بودند. زندانيان سياسی با تخته سه لاهايی از هم جدا می شدند. زندانيان بايد همواره می نشستند و در تمام طول روز و شب چشم بند به چشم داشتند. اجازه هيچ گونه حرکتی نداشتند . به اندازه ای که فقط بتوانند در طول روز بنشينند و در شب بخوابند، جای حرکت داشتند. از صبح ساعت ۷ تا ۱۰ شب می بايستی بنشينند و ارتباط خود را با دنيای بيرون کاملا قطع کنند. صبح ها پس از بيدار باش بلافاصله هنوز خواب آلود چايی می آوردند ، آدم احساس سگ بودن می کرد. بايد چشم بسته هنوز دست و رو نشسته و توالت نرفته چايی می خوردی!! توالت فقط يک دقيقه سه بار در طول روز اجازه داده می شد. فقط تصور آن را بکنيد که در طول ۲۴ ساعت تنها ۳ دقيقه برای سه بار توالت رفتن ، چشم بند سياه را از چشم برداريد و با هيچ کس اجازه حرف زدن و ارتباط نداشته باشيد. بعد شروع کردند در طول روز از يک تلويزيون مدار بسته به پخش دعا ، قران و برنامه های مذهبی و پس از آن مصاحبه های وحشتناک آنانی که در اين سياهچال شکستند. البته مقاومت به اين سادگی هم نشکست، بچه ها در ابتدا شروع کردند به تماس گرفتن با صدای قاشق به تخته زدن "يعنی من هستم" و چه زيبا بود پاسخ اين پيام. شب ها از زير تخت سه لا که تنها به اندازه دو بند انگشت جا داشت ، روی انگشتان هم مورس می زدند. اما اين حرکات از زير چشم مسئول بند که متاسفانه تواب بود، ناديده نماند. صبح گزارش مسئول بند منجر به لگدهای محکم حاج داود رحمانی با پوتين به پهلوی زندانيان و تعويض جا برای عدم ارتباط گيری.می شد. حاجی هر روز با شلاق خود بر زمين می کوفت :"اينجا قيامته ، پدر سوخته ها نماز نمی خونين!" و شروع می کرد ، لگد کوفتن بر آنان که درباره شان گزارش داده شده بود. محور اين تنبيه و شکنجه روانی بر اساس يک نوع شستشوی مغزی نهاده شده بود که می توان به اين ترتيب آنان را جمع بندی کرد: ۱-- قطع ارتباط کامل زندانی با جهان.بيرون. بويژه چشم که ۹۰% اطلاعات انسانی توسط آن رد و بدل می شود ، می بايست در طول روز فقط سياهی ببيند. ۲-- حرکت بدنی، راه رفتن و ورزش بطور ۱۰۰ درصد قطع بود. ۳-- هر نوع ارتباط با تنبيه، لگد خوردن و شلاق همراه بود. در اين حالت زندانی به يک نوع عقب نشينی درونی روی می آورد. يعنی فرد سعی می کرد، مشغول دانسته هايش شود . داستانها ، کتابها ، علومی که می دانسته مرور کند.به خودش ، روابطش ، هدفش ، علت اينجا نشستنش بيانديشد. برخی حتی به سخنرانی های خاص افراد رژيم مي انديشيدند تا در طول روز به آن بخندند.لاجوردی و داود رحمانی در واقع در چند مرحله اين شکنجه را پيش بردند. ۱-- قطع کامل ارتباط زندانی با جهان خارج. در واقع زندانيان در کنار هم قوی بودند، به هم روحيه می دادند و به هم تکيه می کردند. منزوی کردن و جدا کردن زندانيان اولين قدم برای فراهم کردن زمينه های يک شستشوی مغزی بود. ۲-- برخورد شديد خشونت آميز با لگد و شلاق. اگر زندانی در صدد ارتباط بر می آمد و يا به نوعی خود را مشغول می کرد . مثلا اگر لباس گلدار داشت که با طرح های لباس خود را مشغول می کرد، با تنبيه شديد مواجه می شد . از سوی ديگر حاجی سياست شلاق و شيرينی را در پيش گرفته بود. گاهی می آمد و سخنرانی می کرد: " حيف اين آفتاب نيست ، حيف از اين درختان و زيباييها نيست که شما اينجا نسشته ايد و جوانی تان می گذرد... " ۳-- ايجاد جايگزين برای اين قطع ارتباط از طريق پخش مدام دعا ، قران و برنامه های مذهبی و بويژه صحبتهای زندانيان که شکستند.علاوه بر آن مصاحبه های خانواده های بسيجيان که در جنگ کشته شده بودند ، نيز پخش می گشت. طبيعی است که زندانی در اين موقعيت مقاومت می کرد و مبارزه بسيار طاقت فرسا بود. عامل زمان اينجا نقش اساسی را داشت، آن که قدرت داشت، بازی را مي برد . فرد کم کم از درون تهی می شد . به هيچ کدام از نيازهايش پاسخی داده نمی شد. ارتباط بيرونی تنها روزی سه بار غذا و سه بار توالت رفتن بود. نيازهای عاطفی اش را قبلا با دوستانش تقسيم ميکرد.به اين جهت بسيار به هم وابسته بودند.قطع اين وابستگی قطع شريان عاطفی سياسی از يکديگر نيز بود. اين شستشوی مغزی در مقابل مرز بندی با خط توبه تاکتيکی و تئوريزه کردن آن صورت ميگرفت. چه با اين مرز بندی ،زندانی در بند رژيم هويت "زندانی سياسی "خود را حفظ ميکرد آنچه که رژيم همواره سعی ميکرد، آنرا نفی کند . رژيم همواره در مصاحبه هايش می گفت:"ما زندانی سياسی نداريم".بنابراين حرکت رژيم در مقابل اين زندانيان بسيار حساب شده و آگاهانه بود، اين الگو می توانست کم کم به بندهای ديگر منتقل شود و کل حرکت زندانيان سياسی از خفت و توبه "تاکتيکی"به يک نوع اعتلا برساند.بنابراين اين حرکت بايد از ديد رژيم در نطفه خفه ميشد. رژيم نه تنها می خواست زندانی بشکند ،بلکه می خواست اسلام ايدئولوژيک را به زندانی تحميل کند و آنان را مسلمان کند. نمونه اين حرکت رژيم يعنی اسلام سازی زندان تا مقطع ۶۷ نيز جريان داشت.در سال۶۷ پس از آغازو در حين قتل عام سياسی زندانيان در تابستان آن سال برخی از چپ ها را در سه وعده نماز شلاق می زدند تا يا مسلمان شوند يا بميرند. در اين مبارزه فرسايشی زندانيان در بند واحد و يا تخت ها در قزلحصار راه حل های گوناگونی يافتند. برخی شکستند. در ميانشان افرادی مثل کيانوش و سيبا از جمله کسانی بودند که مرزبندی با "توبه تاکتيکی " را تئوريزه کرده بودند. مصاحبه هايشان بسيار دردناک بود و در آن سکوت"بند واحد" يا بقول حاجی " قيامت " همچون آب يخی بود که بر سر زندانيان ديگر که هنوز نشسته بودند ، ريخته می شد . بويژه آنکه وقتی شکستند ، تاکتيکی نشکستند. به همين دليل دست به همکاری با رژيم زدند. کيانوش بعدها مسئول بند هم شد. مصاحبه سيبا اگر نوارش هنوز در اوين باشد ، بايد از نظر روان شناسی واقعا بازبينی و تحليل شود . او که در تمام مدت صحبتش گريه ميکرد ، ميگفت :"ما گناه کاريم خدايا مارا ببخش" ميگفت که انگيزه من برای سياسی شدن هوای نفسانی بود و بدين گونه به آنچه که رژيم می خواست "يعنی سياسی شدن چپ ها با آزادی جنسی رابطه دارد " پاسخ مثبت ميداد. دسته دوم تاب اين شکنجه روحی را نياوردند و بپا خواستند ، اما همکاری نکردند.در درون شکست تلخی را تجربه کردند . شکستی که هر کدام فردی و شخصی ميبايستی با آن کنار بيايند . اينجا ديگر گروه و دسته بنديها نيروهای سياسی نمی توانست به آنها کمک کند . برخی واقعا به خدا رسيدند و نماز می خواندند. برخی بر اثر فشار محيط و شرايط زمان به چيزی به نام خدا رسيدند و مجبور به نماز خواندن گشتند. دسته سوم تا آخر اين قيامت که ۹ ماه بود نشستند . لازم به يادآوری است که در طول اين ۹ ماه مرتب زندانيان سر موضعی را از اوين مستقيما به "قيامت" و يا "تختها" منتقل ميکردند و برخی مثلا تنها يک يا دو ماه آنرا تجربه کردند. آنانکه از اين قيامت بيرون آمدند (مجموعه زندانيان بند واحد يا تخت ها چيزی نزديک به صد و هشتاد نفر بود) انگيزه هايشان بسيار متفاوت بود . اما وجه مشترک همه آنها يک مقاومت شخصی و فردی بود ،نه اعتقاد به گروه يا سازمانی -برخی اساسا زمينه های مذهبی در خانواده نداشتند،بنابراين تبليغات شديد مذهبی اين دوران نمی توانست ته مانده های مذهبی ذهنيشان را تحريک و تقويت کند . برخی با خود عهد بسته بودند تا به آخر بنشينند. تعداد کسانی که شکستند و به تواب تبد يل شدند به اين معنی که با رژيم همکاری کردند تعدادشان شايد به انداره انگشتان يک دست نمي رسيد. تعداد کسانی که تا آخر مانده بودند نيز زياد نبود. در واقع اکثرِيت با کسانی بود که به نوعی عقب نشينی درونی رسيدند و برخورد منفعلانه کردند ولی هرگز به همکاری با رژيم دست نزدند. بالاخره صدای اين بازی به بيرون منتقل شد . خانواده زندانيان سياسی که مدتها بود ملاقاتشان با زندانيان قطع شده بود ،به تکاپو افتادند و دفتر منتظری را از اين حکايت "شکنجه اسلامی" آگاه کردند . اين جناح رژيم که در صدد قدرت طلبی بيشتری بود ، با عکس گرفتن و گزارش از اين شستشوی مغزی برای دارودسته لاجوردی و داود رحمانی پرونده سازی کرد و بساط اين بازی با بر کناری لاجوردی و داود رحمانی از رياست اوين و قزلحصار بر چيده شد و دوران ميثم در زندانها شروع ميگردد....... بها اين حرکت برای زندانيان سياسی زن بسيار گران تمام شد . -- -- برخی از آنان تا آخر ماندند وقتی بعدها به بند عمومی منتقل شدند ، هميشه جلوی ديوار می نشستند و يا هميشه تنها بودند و تنها قدم می زدنند و به تنهايی خو گرفته بودند. -- -- از سويی جنبش بسياری از همرامانشان که در زير شکنجه و بازجوييهای اوليه تاب آورده بودند را از دست داد، آنان امروز به صفوف جبهه مقابل پيوسته بودند. -- -- از سوی ديگر يک نوع سکوت شکست و بی اعتمادی در ميان زندانيان اوج گرفته بود . اما رژيم هم به نوعی شکست خورده بود. جناحی جايش را مجبور شده بود به جناحی ديگر بدهد و تنفس کوتاهی در وضعيت زندانيها آغاز گشت. علاوه بر آن زندانيان زن چپ و مجاهد حرکتی را در اوج سرکوب ها آغاز کردند که در نوع خود در زندان سياسی جمهوری اسلامی بی سابقه بود. با آمدن زندانيان جديد از اوين ،نفس تاز ه ای دوباره دميده شد. زندانيان باقيمانده که تجربه يک شستشوی مغزی به معنای واقعی را تجربه کرده بودند و جان سالم از آن بدر بردند ، دست آورد و اندوخته های خود را و چگونگی برخورد با آن را برای باز ماندگان تشريح کردند رژيم موفق به شکستن همه نشد و اين خود نشان ميداد که مقاومت وجود دارد. اينکه مرزبندی با توبه تاکتيکی و عواقب آن ، به رسميت شناخته شدن به عنوان زندانی سياسی در آن دوران، سياه چپ روی بود يا نه ، امروز در اين مورد قضاوت نمی کنيم . اين قضاوت نياز به گفتمان دارد ، گفتمانی که بايد بين زندانيان سياسی سابق و نيروهای جنبش اتفاق بيافتد ، تا دست آورد آن به نسل بيست و چند ساله های امروز منتقل گردد.....
| ||