| ||
|
نامه ای از زندان این نامه را در سلول روی تکه کاغذی که حلوا ارده شامم را رویش گذاشته و به من داده بودند با نوک مدادی که در درز چادرم مخفی کرده به سلول برده بودم نوشتم اما تاریخ نوشتن آن را به یاد ندارم. یادم می آید که شب زیبایی بود، آسمان کاملا آبی و پرازستاره بود. البته سهم من از آسمان مثل بقیه دوستانی که در سلول بودند به بزرگی درز پنجره سلول بود. آسمانی راه راه و فوق العاده زیبا! که برای دیدنش می بایستی حتما روی زمین دراز می کشیدم وگرنه فقط دیواره ای بلند و آجری و قرمز رنگی را می دیدم که دور تا دور چشم اندازم قرار داشت. آن چه را که نوشتم جاسازی کردم. بعدها آن را موقعی که گالیندوپل برای بازدید زندان آمده بود و ما را به طور موقت از سلول به بند 4 زنان بردند و برای مخفی کردن ما جلوی بند دیوار کشیدند در فرم نامه نوشتم. هرچه فکر می کنم نمی دانم آن را چگونه در 7 خط مجاز جا دادم . اما به جای خانواده نامه به پرونده ام فرستاده شد. برخلاف سایر مواردی که ما را به خاطر یک کلمه به بازجویی می بردند، هیچ اتفاقی هم نیفتاد. بالاخره نامه را با جاسازی با خود از زندان بیرون آوردم. در همان کاغذ کوچک چرب.
گل رز قشنگم یادته یه روز از روزا چند سال پیش با ماما روز ملاقات ما آمده بودی این جا؟ با غنچه ی لبانت با اون صدای زیبا برام یه شعری خوندی بارون می آد شر شر رو پشت بوم هاجر . . . و آخرش پرسیدی زهره خانومو کی دیده؟ چند شب پیش تو سلول، دراز کشیده بودم از لای درز پنجره با یاد روی ماه تو به ماه نگاه می کردم ستاره ها تو آسمون آتش بازی می کردن شهاب های تیزپا پذیرایی می کردن دلم می خواست سوار یک شهاب بشم بیام پیشت، ببوسمت یهو دیدم از اون بالا زهره خانوم نگام کرد لبخند زد به رویم منم بهش خندیدم آروم ازش پرسیدم زهره باغ بالا چشم نخوری ایشااله قشنگ ورپریده مثل تو کسی ندیده زهره مهربونم دردت بخوره تو جونم به من بگو که اون جا دراون سیاره ی زیبا آیا کسی زندونی است در توی انفرادی است نشسته تک و تنها فکر می کنه به دنیا به زنده ها به مرده ها به بچه های کوچولو به دخترا به پسرا به مامان باباهای پیر به عروسا به دومادا به شهرها به روستاها، به همه ی زحمتکشا! راستی توی اون زندون روزنامه و کتاب هست؟ کیا میان ملاقات، ملاقاتشون چطوره؟ سالن شون شیشه داره؟ تلفن و گیشه داره؟ مادراشون اشک می ریزن؟ آیا توی سلولشون آفتاب می آد سلام کنه بگه ببین چه داغم با عشق بگیر سراغم من توی قلبت می آم شادی و شور می آرم، نور و سرور می آرم با زندگی ست قرارم با امید سرو کارم بعد دستشو بگیره با هم دیگه برقصن به روی غم بخندن؟ زهره خانوم هی بر و بر نگام کرد بعدش منو صدا کرد گفت: این چیزا که گفتی من از مادربزرگم، اون از مادربزرگش اون تو کتاب قصه ها این چیزا رو خونده بود اما تو درکش مونده بود از هر کسی می پرسید زندون چیه زندونی کیه؟ جونم بگه برایت این جا همش گلستونه انسان یار انسونه، همه چی به کار انسونه این جا همه کار می کنن هرکی به قد تابش کار مثل شادی است براشون مثل هوا مثل غذا لازم و عادی است براشون وقتی که کار تموم می شه هرکی پی چیزی میره یکی میره توی خونه یکی میره کتاب خونه یکی میره به باشگاه یکی میره به دانشگاه توی پارک ها قیامته بچه های تپل مپل از سرسره بالا میرن تاب می خورن، رو سبزه ها قل می خورن اما پیرا، تو آفتاب دلنشین رو نیمکتا تموم جون و دلشون به بازی این بچه هاست تو خیابون صف تاتر یه عده ای رو جلب می کنه این جا همه به هم دیگه جاشونو تعارف می کنن به هم دیگه مهربونن با مهر میان با عشق میرن این جا کسی پزِ لباسو ماشین نمی ده چپ چپ نگا نمی کنه نمی گه پیف پیف بو می ده خیابونو و خونه ها همیشه نوربارونه شادی همه جا مهمونه زهره خانوم هی گفت و گفت از آدما از خوبیا از عشق و مهربونیا منم با یاد این چیزا سررو شونه اش گذاشتم پلکای سنگینم رو به زور نگه می داشتم حرفای شیرینش رو از جون و دل شنفتم از لای لای زهره خوابم برد یادم رفت ازش بپرسم زهره خانوم کجا بودی آزاده دنبالت می گشت! | ||
|
goftogooha@web.de |