گفتگوهای زندان

 

به نقل از فصلنامه باران شماره 8 و 9، ويژه خاطره 2005

 

 

حماسه­ي خفته در تابوت!        PDF

 

مروري بر تاثير شکنجه و زندان بر شخصيت زنداني

دکتر علي فرمانده

alifarmandeh@yahoo.com

 

اشاره:

در سال‌هاي اخير، مقوله‌ي زنداني و شکنجه، بسيار مورد توجه قرار گرفته است. چه آناني که با بيان تجربيات و تحليل­هاي نوشتاري و گفتاري خود، چند و چون دوران زندان را بازگو کرده­اند، و چه آناني که به تحليل اين خاطرات پرداخته­اند، پنجره­هاي متعددي را به اين زاويه از جامعه ايران گشوده­اند. چندگونگي اين روايت­ها، صرفا در نوع شکنجه، زندان، چگونگي دستگيري، مقاومت يا شکست و اقرار زنداني­ها نيست. اين چندگونگي به دليل اين هم هست که انسان‌هاي متفاوتي در معرض ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفته‌اند. اگر باور ما اين باشد که انسان امروزين، محصول آن چيزي است که تاکنون بوده است، اين باور در چگونگي رفتار و عملکرد او در زندان نيز بازتاب مي­يابد. پس ديگر اين انسان، صرفا فردي نيست که بر اساس منش سياسي خاص و يا آرمانگرايي سياسي­اش ارزيابي شود، بلکه محصولي از نوع زندگي هم است که تاکنون آن را تجربه کرده است. از اين‌رو، خاستگاه اجتماعي‌اش، خلق وخوي‌اش، آرزوهاي فردي‌اش، و چگونگي عملکردش در عرصه­ي مناسبات مختلف زندگي با آن رفتاري که در زندان و زير شکنجه از خود بروز خواهد داد ارتباطي تنگاتنگ دارد. از اين طريق است که مي‌بايد مقاومت و شکست زنداني را مورد بررسي قرار داد. در برخي از گفته‌هاي آناني که خود زنداني بوده‌اند و چه آناني که به تحليل اين تجربيات پرداخته‌اند، نوعي تحريف و يا بهتر بگويم برداشت نادرست در مورد خود و ديگران وجود دارد. عده‌اي مي‌خواهند «ايستادگي و مقاومت» را مظهر صرف آگاهي سياسي و يا طبقاتي بدانند. عده‌اي ديگر مي‌خواهند «شکست و اقرار» در زندان را به گردن «کم تجربگي در مبارزه» و «عدم پختگي در انديشه و عمل سياسي» فرد بياندازند. واقعيت اين است که سرمنشا تمامي اين‌ها در يک چيز است و آن اسطوره‌اي است که ته ذهن انسان ايراني، از عنصر فعال سياسي و به خصوص زنداني سياسي وجود دارد. اين‌طور فرض مي‌شود که آناني که مقاومت کردند، هم مظهر آگاهي و شعور سياسي؛ و هم مظهر آرمان‌گرايي و نظم تشکيلاتي و ايمان به هدف جمعي هستند. اين برداشت تاکنون مشکلاتي را براي کساني که به عنوان زنداني سياسي سال­هايي را در زندان­هاي پهلوي و جمهوري اسلامي به سر برده­اند به‌ وجود آورده است. برخي از آنان که "کمتر" مقاومت از خود نشان داده­اند حتا خود را تحقير شده يافته­اند؛ چراکه اين مشخصات را در خود نمي­بينند.اين عده، گاها قبطه مي خورند که اگر مقاومت بيشتري انجام مي دادند شايد در جمع کساني قرار مي گرفتند که "مظهر آگاهي" و "آرمان گرايي" هستند. اين زاويه ديد، برخي از زندانيان سابق را در رده­ي «بالاتر» و برخي را در رده­ي «پايين­تر» قرار داده است. مشکل اساسي اما فقط اين رده بندي­ها نيست. مشکل در اينجاست که ما مي‌دانيم جمهوري اسلامي از هر وسيله‌اي حتا از زندگي قبل از دستگيري زنداني استفاده مي‌کند تا وي را از پا بياندازد. اين موضوع از آن‌جا اهميت بيش‌تري مي‌يابد که حکومت با سيستماتيزه کردن نوع شکنجه و رفتار شکنجه‌گران، با زنداني نه فقط براي شکستن يک خط سياسي و يا يک باور عقيدتي، بلکه براي شکستن يک فرد و درهم شکستن انسان معترض، برخورد مي‌کند. به همين دليل شکنجه‌گر از خصوصي‌ترين روابط عاطفي و احساسي زنداني استفاده مي‌کند تا او را از پاي در آورد. پس انگشت اشاره­ي شکنجه‌گر نه روي صرف عقيده و آرمان‌خواهي بلکه روي عواطف انساني فرد، و هر آن‌چه او به آن عشق و يا نفرت مي‌ورزد هم هست. پس بايد دانست چرا و چگونه فرد زنداني در مقايسه با ديگران، در زندان عکس‌العمل‌هاي متفاوتي نشان مي‌دهد و به گونه‌هاي مختلفي رفتار مي‌کند.

 بايد متذکر شوم مقاومت­ها، مبارزات و از پاي در آوردن بسياري از شکنجه­گران در اين مقاله مورد بحث نيست. قصد اين مقاله بررسي تاثير شکنجه و زندان در فرد و حتا در سال­هاي پس از آزادي است. بحث بر سر کساني است، که هنوز پس از گذشت سال­ها از مقطع آزادي­شان در جنگ و جدال با آنچه بر آنان گذشته هستند و در حقيقت هنوز خود را زنداني سياسي مي­پندارند.

هدف مقاله در اين است که دوران زندان و پس از آن را در يک تنيدگي با سال‌هاي قبل از دستگيري قرار دهد و از اين راه،چندگونگي تاثيرپذيري از شکنجه و زندان را مورد نگاهي اجمالي ولي در عين حال علمي قرار دهد. مبناي تئوريک اين تحليل، روان شناختي است و نمي‌تواند بازگوکننده­ي جوانب ديگر آن از حيث جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي اجتماعي و ... باشد. لازم به تکرار است که بررسي روان شناختي اين مقاله، اجمالي است و نياز به تامل بيش­تر توسط کارشناسان مختلف دارد.

در اين مقاله سعي بر اين شده که شمايي از چگونگي تاثير شکنجه و زندان و چرايي تاثير متفاوت بر افراد مختلف مورد بررسي اجمالي روان شناختي قرار گيرد. به طور بسيار خلاصه مي­توان گفت که  منظور از روان­شناختي اين است که شرايط روحي و رواني فرد را در يک مقايسه و درهم تنيدگي فکر، احساس و عمل مورد بررسي قرار بگيرد. من سعي کردم صرفا بر مواردي انگشت بگذارم که کم­تر مورد توجه قرار گرفته است. تجربيات باليني من در مورد قربانيان شکنجه و فرايند قيد شده در مقاله، نتيجه تماس با افرادي است که در خارج از کشور بسر مي­برند. قربانياني که در ايران بسر مي­برند طبيعتا به دليل شرايط محيطي مي­توانند گزينه­هاي رفتاري ديگري داشته باشند. در اين مقاله همچنين سعي من بر اين بوده که تحليل­هاي سياسي و يا تحليل بر مبناي تئوري­هاي ديگر علمي را مد نظر نداشته باشم و اين به مفهوم کم بها دادن و يا رد اين تئوري­ها نيست ولي از آنجايي که که خود را در منظر کارشناس آن علوم نمي­بينم، در بررسي علمي خود به خود اجازه نمي­دهم که از آنها بهره جويم. آخرين نکته اينکه، اين مقاله صرفا براي ارائه يک بحث نگاشته شده و از اينرو برخورد انتقادي و تخصصي به اين مقاله مي تواند بحثهاي جديدي را دامن زند و من شديدا از آن استقبال مي کنم.

 

در اينجا فکر مي کنم که به اندازه کافي در مورد مقاله و محتواي آن  توضيح داده ام. از اينرو آغازگر بحثي مي شوم که براي درکش مي بايد به کندوکاو در بافت روان شناختي جامعه ايران پرداخت.    

 

بافت روان شناختي جامعه ايران

 

براي درک چگونگي تاثيرگذاري زندان و شکنجه بر زندگي زندانيان حتا در سال‌هاي پس از رهايي، بايد بافت جامعه و شرايطي که فرد در آن به فعاليت سياسي روي آورده است را مورد بررسي قرار داد.

 

بارها و بارها در مقالاتي که جامعه­ي ايران، توسط پژوهشگران رشته‌هاي مختلف علمي، مورد بررسي قرار گرفته، از عدم يکدستي ساختاري و مضموني آن در زمينه‌هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي سخن آمده است. اين عدم يکدستي را مي‌توان در عرصه­ي احساسات، انتظارات، خلق وخوي‌ها، نگاه به پرورش، منطق، طرز تلقي و روشمندي تحليلي و بازتاب دريافت‌هاي فرد از محيط نيز  ديد. به همين دليل از آنجايي‌که که فرد و محيط در هم تنيده شده‌اند و هريک بر ديگري تاثير مي‌گذارد، نمي‌توان انتظار داشت که فرد در منش رواني و روحي خود از اين عدم يکدستي مصون باشد. مکانيسم توليدي و بازتوليدي اين عدم يکدستي، البته موضوع اين مقاله نيست، ولي اين‌که اين عدم يکدستي، در زندگي افراد چنين جامعه‌اي چگونه نقشي دارد، نکته‌اي است که در اين جا مورد تاکيد قرار مي­گيرد.  

فرد در جامعه‌اي ناهمگون و نامتعادل، با «اما» و «اگر»هاي بسياري روبه‌رو است. معمولا هم، براي اين اما و اگرها معيار جهان شمولي نمي توان قائل شد.اين بدين معنا است که اين اما و اگرها بيشتر به مقتضاي فردي و اجبار محيطي سنخيت يا عدم سنخيت بوجود مي آورد. از اينرو گاه فرد و گاه جمع روي يک يا چندي از اين‌ها انگشت مي‌گذارد و سعي دارد براي رفع نيازهاي انساني خود از آن‌ها بهره جويد.به بيان ديگر، اين اما و اگرها نيز خود اما و اگرهاي ديگري دارد. گاه اين بهره جويي در تناقض شديد با منافع ديگران قرار مي‌گيرد و فرد چاره‌اي ندارد که يا از رفع نياز دست کشد و يا ديگران را وادار کند که آنان منافع خود را به باد فراموشي سپارند. در چنين جامعه‌اي رفع اين نيازها هميشه با کلنجارها و از خود گذشتگي‌ها و فداکاري همراه است. زيرا به دليل عدم توازن، چاره ديگري وجود ندارد. يکي بايد به نفع ديگري کنار زده و بايد از ميدان بدر برده شود. انعکاس اين عدم يکدستي را شايد بتوان با مثالي روشن کرد. در اکثر مواقع حتما خود شاهد اين بوده ايد که برتري موقعيت شغلي و يا تحصيلات فردي را نشانه "لياقت‌هاي " فردي او مي‌دانند و اين‌که اين فرد "شخص با عرضه‌اي" است. همين فرد در شرايط بحران مالي يا شغلي به ناگهان تبديل به فردي مي‌شود "که متعلق به فاميلي بزرگ" است که همه بايد در تکاپو باشند تا مشکلات وي را حل کنند، اگر هم کسي اقدامي نکند، خود اين فرد مي‌گويد "مگه شما فاميل من نيستيد؟ مگه شما پدر و مادر من نيستيد؟" اين شخص در عين حال مي‌خواهد استقلال فردي خود را هم حفظ کند و از اطرافيان مي‌خواهد آن‌طور که او مي‌خواهد به وي کمک کنند. بعضا اطرافيان مي‌گويند،"اگر کمک مي‌خواهي ما هم بايد بدانيم مشکل چيست". بنابر اين فرد در يک عجز و ناتواني قرار مي‌گيرد. از يک طرف مي‌خواهد مستقل بماند و از طرف ديگر مي‌خواهد که به وي کمکي هم بشود. طبيعي است که اطرافيان وي کمک رساني در عين قبول استقلال او را، آن‌گونه که رسم نهادهاي دولتي جامعه رفاه در اروپاست، نمي‌پذيرد. افراد در چنين جامعه‌اي عمدتا به دو گونه عمل مي‌کنند:

الف- يا مرتب براي گرفتن حق خود فعاليت مي‌کنند و گاه هم اطرافيان را به استقلال خود راضي مي کنند (که پيامدي جز فشارهاي شديد روحي و رواني ندارد).

ب- يا اين‌که مي‌پذيرد که کسي تصميم  گيرنده باشد و او  هم فرمانبردار.

رابطه‌ي مريد و مراد، استاد و شاگرد، مرجع تقليد و مقلد، رهبر و هوادار و .... نتيجه‌ي تن دادن و پذيرش تاريخي انساني است که در روند آموزش خود به عنوان يک فرد، اين فرايند را از خانواده مي‌آموزد و در سنين کودکي خود آن‌گاه که وارد مدرسه مي‌شود، نمونه‌هاي پيشرفته‌تر آن را فرا مي‌گيرد. از اين منظر است که اگر به عنوان هوادار يا شاگرد کار نادرستي انجام داد، مسئولش را رهبر و استاد خود مي‌داند، زيرا آنان همه چيز دانان اند و او نمي‌تواند مسئوليتي بيش از يک مجري براي خود قائل شود. اين چنين جامعه‌اي تبديل به يک جامعه‌ي سرکوب شده، ناتوان از خلق کردن و دل شکسته از ذليل بودن در بکار بردن توان‌مندي‌هايي است که فقط در روياي افراد مي‌توان بازتاب آن‌را ديد. در نتيجه ما با يک جامعه مازوخيستي يا آزارپرست روبرو مي‌شويم. جامعه‌اي که در آن از خود گذشتگي، فداکاري،پيگيري فرد در يک عرصه خاص و يا گذشت از نيازهاي خود، نه به خاطر برطرف کردن نيازهاي اولويت دار خود، بلکه به خاطر خوشي، شادي و زندگي ديگري است. اين فداکاري و گذشت به بيان ديگر نه براي بهزيستي خود بلکه براي بهزيستي ديگران است و از اينرو است که فداکاري ارج گذاشته مي شود و گرنه فداکاري در جهت بهزيستي خود صرفا نام خودخواهي بخود مي گيرد.  اوج اين فداکاري و گذشت آن‌جاست که فرد در نهايت بايد جان دهد تا زندگي دهد. اوج اين فداکاري در آنجاست که زندگي او زندگي نمي دهد. اين مرگ و زجر او است که زندگي آفرين مي‌شود. در اين‌جاست که انسان حماسي متولد مي‌شود. به بيان ديگر از منظر ديد روان‌شناختي، انسان حماسي نتيجه‌ي اوج بدبختي، رذالت، درماندگي و نا اميدي يک جامعه­ي انساني است. در واقع نتيجه‌ي يک نظم ضد انساني است که با سرکوب انسان آن‌چنان بر او فائق مي‌آيد که فرد يا از خود دست مي­شويد يا منتظر يک انسان حماسي مي­شود و يا با آخرين توان خود مي خواهد آن انسان حماسي بشود. بنابراين نقطه عزيمت او نه جمع بلکه خود او است. جامعه خود باخته نيز با تشويق اين فرد به فداکاري و از خود گذشتگي بيش­تر، به وي اين پيام را مي دهد که بايد بيش از پيش "از خود  بگذرد". اين الگوي رفتاري را در فرد زنداني نيز خواهيم ديد. چنين جامعه اي فقط مي تواند به گروه­هاي متضاد با يکديگر تقسيم شود و گروه مياني در بين نيست: قرباني شوندگان و قرباني کنندگان؛ فداکاران و تن دادگان؛ سربرافراشتگان و سربزيران؛ راهبران و به زمين نشستگان و بالاخره حماسه سازان و حماسه خوانان!

براي آفرينش انسان حماسي با منش رفتاري و رواني قيد شده، صرف انجام يک عمل کافي نيست. آنچه اين انسان را حماسي مي کند، آن هدف هم هست که چنين عملکردي را موجه مي کند. هدف اما، همان آرزوهايي است که به واقع اگر سرکوبي نبود هيچگاه آرزو نمي شد. آنچنان که مي بينيم، اين آرزوها براي ديگر جوامع انساني، امروز بخشي از زندگي است.از آن جمله است، حقوق پايه اي تثبيت شده انسان اروپايي در جامعه رفاه. پس آنچه رتبه و جايگاه اين انسان حماسي را تعيين مي کند عملکرد او براي رسيدن به يک هدف است. ميزان دستيابي به هدف و چگونگي رسيدن به آن (که عملکرد انسان حماسي را رقم مي­زند)، در کنار هم،جايگاهي را در فراي جمع براي او تعيين مي­کند. اما از آنجايي که اين هدف نمي تواند فردي باشد و فقط آنگاه که در خدمت جمع قرار گيرد، داراي ارزشي والاست، پس بايد نيازهاي طيف وسيعي را برآورده کند. اين هدف بايد بهره­اي را عايد جمع کند، تا جمع به برتري فرد تن دهد. اين هدف بايد يک آرمان باشد. مي گويم يک آرمان، زيرا آرمان حماسي تجلي آرزوهاي جمعي است . از اين منظر است که آرمان گرايي با انسان حماسي متولد مي شود و جزيي از اوست. آرمان در حقيقت  تبلور يک نياز جمعي است. همانگونه که ما در يک جامعه، جمع هاي مختلفي داريم، آرمانهاي مختلفي نيز در اين جامعه پا به عرصه حيات مي گذارند ولي انسان حماسي سمبل برآيند اين آرمان­گرايي و اعتقاد به آن است. هيچ انساني بيش­تر از او معتقد به آن آرمان نيست و از آنجايي­ که اعتقاد يک تفکر دروني است، انسان حماسي بايد در راه رسيدن به هدف، کاري کارستان از خود نشان دهد. اگر در سطح خانواده، اين حماسه را مادري رقم مي­زند که با وجود چندين بچه و فقر و تحقير مداوم، فرزندانش را به عالي­ترين جايگاه­هاي اجتماعي مي­رساند، در عرصه­ي سياست حماسه را فردي رقم مي زند که با همه­ي سرکوب­ها، در راه رسيد ن به هدف، بيش­ترين ضربه را به دشمن ستمگر خود مي­زند و در اين راه از جان دريغ نمي­کند. اين عمل فقط زماني مي تواند " حماسه واقعي" باشد که کس ديگري شبيه آن را انجام نداده باشد. جمع هاي گوناگون "حماسه آفرينان " و "قهرمانان" خود را دارند و هر جمعي با جمع ديگر در مبارزه است تا حقانيت خود برديگري را ثابت نمايد. چالش حماسه سازان و قهرمانان بر عليه يک ديگر ، در حقيقت چالش جمعي بر عليه جمع ديگر است. پس انسان حماسي مي بايد حماسه آفرينان ديگر را نيز به چالش گيرد: يا همانند شواليه هاي "سرکش" و يا همانند دون کيشوت. در ذات حماسه، چالش است و رقيب و دشمن و هدفي که جز حماسه آفريني راه حصول ديگري برآن نيست.  

در جامعه­اي که مباني مازوخيستي، حماسي، نظم سرکوبگرانه و به آرزو تبديل شدن  پايه­اي ترين نيازهاي انساني وجود دارد، گاه فرد براي تمکين کردن، يا قبول جايگاه خود و يا قبول جايگاه ديگري، نيازمند الگو است. زيرا در اين جامعه، همانطور که مطرح کرديم، خلاقيت و باور به خود در نطفه خفه مي­شود. زيرا در اين جامعه، رابطه مريد و مرادي، و استاد و شاگردي ريشه دوانيده است. پس فرد مي­بايد براي ادامه زندگي چه در جهت ادامه آنچه مي کند و يا براي تغيير آن، الگويي داشته باشد که روشمندي وي را تاييد کند. اين تاييد هم شامل تاييد فرد بر خود و هم تاييد جمع بر اوست. در اينجاست که افراد در پي يافتن الگو، انسان حماسي خود را خلق مي­کنند. کسي يا کساني را والاتر از خود مي پندارند. حتا اگر خود اين فرد يا افراد در زمان خاصي، هدفي در حماسي شدن و يا کار حماسي نداشته­اند، ولي حماسي مي شوند! پس حماسه سازان بدون در نظر گرفتن زمان و مکان و جمعي که آنان را حماسي مي دانند، نمي توانند قهرمانان باشند. دردناک اين است که اين حماسه سازان از آنجاييکه که محصول زمان و مکان مشخصي هستند ، بطور خودبخودي هميشه قهرمان باقي نمي مانند. گاها حماسه اين قهرمانان مي تواند با حماسه هاي جديد بخاطر شرايط جديد مکاني و زماني و نيازهاي جمعي ، جايگزين شود، حال اينکه اين قهرمان هنوز تلاش دارد که حماسه خود را زنده نگاه دارد و قهرمان هميشگي باقي بماند. اين قهرمانان بعضا در منظر گزينه هاي رفتاري خود به "دون کشيوت" هايي تبديل مي شوند که جز زجر به خود و در بهترين شرايط اکراه جمع به خود ، جايگاه برتري از ديگران را از آن خود نمي کنند.  

 

دوران قبل از زندان:

حوالي سال 1357 بسياري با شوري که با انقلاب به آن دامن زده شده بود به فعاليت سياسي روي آوردند و از حماسه­هاي سياسي قبل از انقلاب که جايگاهشان در لابه­لاي کتاب­ها، بيوگرافي جان باختگان، داستان­ها و نقل قول­هاي زندانيان بود، و گاه هم به شکل زندانيان سياسي که روي دوش مردم و در حلقه­هاي گل، پس از پيروزي بر دشمن سرکوبگر آزاد مي­شدند، نمود پيدا مي­کرد. جامعه­ي نيازمند حماسه، آن روز، حماسه­سازان و حماسه پروران را در کنار خود مي­ديد! روياي منشا حماسه اما آن روز  گويا واقعيتي رويايي بود. آن روز روياي جمعي معدود و مبارز در دل ميليون­ها نفر به گل مي­نشست. اين شور، بسياري را به راه مبارزه کشاند. اجزاي روان شناختي: تفکر، احساس و رفتار، در هماهنگي با هم قرار گرفته بود و بسياري گويا راه خود را يافته بودند. ولي اين شور سياسي، کمتر به فرهنگ مشترک جمعي تبديل شد. گزينه­هاي رفتاري و گونه­هاي برخورد اما، هماني بود که فرد سياسي از خانه و محله خود آموخته بود. فرهنگ مشترک تشکيلاتي را کم­تر مي توان در فعالين يک تشکيلات ديد. فرهنگ رفتاري، برگرفته از همان خاستگاه­هاي اجتماعي فرد بود تا خاستگاه سياسي­اش. از اينرو مي­توان علت چندگانگي و گاه گزينه­هاي رفتاري متفاوت را در افراد يک تشکيلات مشخص ديد. چرا که تشکيلات زايده يک تفکر و آرمان سياسي بود و رفتار پيروان زايده خواست گاههاي اجتماعي. چرا که تشکيلات به آينده چشم داشت و رفتار به گذشته و حال. از اينرو گاه رفتار جوانان مبارز با رفتار قهرمانش بيش­تر هماهنگ بود تا ياراني که روزانه با يک­ديگر کار مي­کردند. نشستن و برخاستن، طرز حرف زدن، طرز ارائه بحث، طرز رويارويي با مخالفان و..... هماني بود که قهرمانشان از خود نشان مي­داد. اگر ديروز، آرتيست­هاي سينمايي، ورزشکاران، خوانندگان، مراجع تقليد، مومني در جمع خانواده و..... الگوهاي آن­ها بودند، امروز زندانيان سياسي سابق، فعالين سياسي با سابقه و يا مسئول تشکيلاتي­شان، نه تنها الگوي سياسي آن­ها را تعيين مي­کرد، بلکه چنان با شور و شوق در تار و پودشان رسوخ مي­کرد که گزينه­هاي رفتاري آن الگوها حتا در زندگي خصوصي فرد نيز تعيين کننده منش کرداري او مي­شد.به بيان ديگر اگرچه عملکرد سياسي اين حماسه سازان ،آنان را به قهرمانان تبديل کرده بود ولي تقدس حماسي آنان فقط در نقش و جايگاه سياسي شان نبود بلکه حتا الگوهايي بودند در اخلاقيات و منشهاي زندگي خصوصي مريدان. از اين منظر مي توان گفت که اگرچه حماسه از يک عملکرد سياسي آغاز ميشود ولي هاله ي حماسي تمامي وجوه شخصيتي فرد قهرمان را در برميگيرد و ازاينرو همه چيز او قهرمانانه و قابل ستايش و الگوبرداري است. اين جايگاه ويژه قهرمانان باعث ميشد که بسياري از مريدان نه تنها از کليت قهرمانشان دفاع مي کنند بلکه حتا نمي توانند متصور شوند که اين قهرمان مي تواند در نقش ديگري که حماسي هم نيست ، انساني با همه ضعف ها و گاها پستي هايش باشد.  (هدف من در اين مقاله مهر تاييد يا ابطال بر اين منش­ها از منظر سياسي نيست. هدف، بررسي پديده و تشريح پديده­ي گزينه هاي رفتاري است و نه پيامدهاي سياسي و اجتماعي آن. چه در اين صورت وارد بحث سياسي و نظر فردي خود در اين عرصه مي­شوم که به واقع نمي­تواند در حوزه روان شناختي بگنجد).

زنداني به مرور براي بسياري سمبلي شد که در يک هاله­ي حماسي قرار مي­گرفت. اين مسئله به خصوص پس از عقب راندن نيروهاي سياسي و توده­ها در سال 1359 شدت و حدت بيشتري گرفت. نياز به فداکاري، از خود گذشتگي و آرمان خواهي اينبار در ذهنيت افراد بيش­تري نقش گرفت و شدت سرکوب­هاي عنان گسيخته حاکميت، به اين تصوير، رنگ خونيني بخشيد. تمامي آموخته­ها و تجربيات سمبل­ها و قهرمانان، و هم­چنين آنچه فرد در کوله­بار خود از خانواده و جامعه داشت: از عشق­ها و نفرت­ها، از افتخارها و سرخوردگي­ها، از اميدها و نااميدي­ها، از رده­بندي­هاي اجتماعي مرشد و شاگرد بودن، رهبر و پيرو بودن و ... ، به کار افتادند تا چگونگي ادامه­ي فرايند مبارزه را رقم بزنند. بدين گونه بود که فعالين سياسي در شرايطي قرار گرفتند که يا روانه­ي زندان­ها شدند، يا کشته شدند و يا به فعاليت خود در خارج از زندان­ها ادامه دادند.

 

دوران زندان:

در زندان، اگر رفتار و کردار زندانبانان و شکنجه­گران شکل سازمان يافته و متمرکز آن چيزي است که حکومت­ها در بيرون بدان عمل مي­کنند. رفتار و کردار زنداني نيز بازتاب رفتار و کردار توده­هايي است که در بيرون، عليه حکومت فعاليت مي­کردند. از اينرو زنداني نه تنها بخش جدايي از کليت جامعه و توده­ها، يا توده به گونه­ي ديگري نيست، بلکه اتفاقا همان مردم و همان توده است با همان رفتار و کردار ولي در شرايطي ديگر. زنداني به همان گونه عمل مي­کند که رفيقان يا يارانش در بيرون: مي ايستد يا تن در مي­دهد! حماسه مي­آفريند يا حماسي مي­کند! سوء استفاده مي کند يا مورد سوء استفاده قرار مي­گيرد! مولد اميد است يا مولد نااميدي! و ...

 

فعاليت سياسي و يا هر فعاليت ديگري، يک فرآيند است. بدين معنا که يک نقطه­ي آغازين و يک نقطه­ي پاياني دارد. يک فرايند را هدف آن مشخص مي­کند و نه مقاطع مکاني و زماني مختلف. براي رسيدن به يک هدف، در يک فرايند مشخص، فرد مي­تواند در مکان­ها و زمان­هاي مختلف قرار بگيرد و حتا وسايل مختلفي را نيز به کار ببندد. بنابر اين چندگونگي مکان، زمان و وسايل نيست که پايان يک فرايند يا آغاز فرايند ديگري را رقم مي­زند. آنچه به يک فرايند خاتمه مي­دهد، يا رسيدن به هدف است و يا رها کردن تلاش براي رسيدن به اين هدف توسط فرد . بر اين مبنا برخلاف آنچه بسياري مي­گويند، دوران زندان و دستگيري، به معناي توقف فعاليت نيست بلکه ادامه­ي آن است؛ با اين پيش­فرض که فرد همچنان براي رسيدن به هدف، به تلاش خود پس از زندان هم ادامه دهد. شايد جمله، «تا فلان تاريخ فعاليت مي کرد و پس از آن به زندان افتاد و از فلان تاريخ در خارج يا داخل بود که دوباره فعاليت­هاي خود را از سر گرفت» براي شما آشنا باشد. ممکن است خودتان آن را بارها استفاده کرده يا از ديگري شنيده باشيد. ولي پيام ناگفته در اين جمله کدام است؟ پيام اين است: زندان توقف يا پايان فعاليت است؛ دوران زندان دوران فعاليت نيست؛ فرد زنداني بايد دوباره منتظر باشد تا اگر هنوز مي­خواهد به هدفش دست يابد، اول از زندان خارج شود. حال اينکه از نظر مکانيسم روان­شناختي، فرد زنداني هنوز در حرکت است، هنوز دارد فعاليت مي­کند، هنوز دارد براي رسيدن به هدف مبارزه مي­کند! توقف فعاليت حتا مي­تواند بدون دستگيري و يا زندان باشد. همانگونه که بسياري، هدف ديگري را مد نظر گرفتند و فرايند فعاليت خود در عرصه­اي مشخص را قطع کردند. بسياري به خاطر فشار و سرکوب فزاينده در خارج از زندان، نتوانستند و يا نخواستند که به فعاليت سياسي خود ادامه دهند. بنابراين توقف فعاليت مي­تواند قبل از زندان، در داخل زندان و يا پس از زندان رقم خورد. پس زندان از اين منظر براي تعدادي، بخشي از دوران فعاليتشان است و نه توقف آن!

 

در بازجويي از فردي که به فعاليت سياسي خود ادامه داده، مي­خواسته انساني حماسي باشد اما به زندان مي­افتد، بازجو (فارغ از ميزان تخصص يافتگي بازجو و پيچيدگي نوع بازجويي) بر روي نکته اي انگشت مي­گذارد که دقيقا نقطه مقابل آن گزينه­ي رفتاري است که فرد با آن خو گرفته است. پيش از اين اشاره شد که فرد در شرايط بحراني و براي از ميان برداشتن مشکلات، به جمع اقوام، فاميل و... روي مي آورد و به صورت جزيي از جمع درمي­آيد و من او تبديل به ما مي شود. در زندان و در دوران بازداشت، تمام سعي بازجو،شکنجه گر و زندانبان اين است که او را فرد، يعني همان «من» بشناسد و بر آن تاکيد کند. اولين شوک و فشار به او، به واقع از شکنجه شروع نمي­شود، بلکه از همين شکستن الگوي گزينه­ي رفتاري آغاز مي­شود. اگر در بيرون از او مي­پرسند: «شما چه مي­گوييد؟»، «شما تحليل­تان چيست؟» و يا «شما مي­خواهيد چکار کنيد؟»، در بازجويي سئوال اين است: «تو چه مي­گويي؟»، «تو تحليلت چيست؟» و «تو چه کاري مي خواستي بکني؟» فرد زنداني در حقيقت از همان بدو ورود با رفتاري مواجه مي­شود که کم­تر در بيرون مي­توانسته آن را تجربه کند. در اينجا سعي بر اين است که او «ما» نباشد. فرد زنداني نيز اگرچه در بيان، براي حفظ اسرارش به من تاکيد دارد ولي در فکر و احساس همان ما باقي مي ماند.  از اين منظر هم هست که وي مورد تحقير، شکنجه و فشارهاي فردي قرار مي­گيرد. اينکه بسياري مي­گويند زندان و شکنجه، مشخصات ويژه­اي دارد، حقيقت است، ولي هيچ کس تاکنون در ميان ايرانيان اين ويژگي را مورد بررسي علمي (از جمله روان شناختي) قرار نداده است که اين ويژگي چيست؟ از اينرو است که اين نظر بيش­تر جنبه­ي افشاگرانه سياسي و ترويجي دارد تا شواهد علمي. مسلم اين است که اولين شوک و فشار، از بازجويي و بازپرسي آغاز مي­شود. يعني تمامي کنش و واکنش زندانبان و زنداني در جهت پيروزي بر يکديگر، از همين جا آغاز مي­شود. زنداني از هر طريق ممکن خود را «ما» مي­کند ولي زندانبان در تلاش «من» شدن اوست. زنداني از طريق ياري رساندن به ديگران، در زندان جمع و گروه تشکيل دادن، ابراز مهر به ديگر ياران زنداني داشتن، و در جايي که اين ياران نيستند، به ياران بيرون از زندان و خانواده و فرزند فکر کردن، سعي مي­کند ما بماند؛ اما تلاش زندانبان و شکنجه­گر در اين است که به او بقبولاند که تو نه ياري داري، نه خانواده­اي و نه دلسوزي. تخصصي بودن شکنجه از اين منظر قابل بررسي است که شکنجه­گر مي­بايد ضعيف­ترين حلقه­ي زندگي زنداني را پيدا کند تا از اين طريق، اين من تنها و نااميد و سرخورده را در کنج دوراني از حيات زنداني بيابد و با تقويت آن، بر من ما شده­ي اميدوار و ايستاده­ي او فائق آيد. حماسه در آنجا شکل مي­گيرد که اين من تنها، گاه نماينده­ي جمع است، زيرا اين من، آن انسان حماسي است که از او سخن گفتيم. شکست شکنجه­گر در آنجاست که فرد نيز خود را من مي­بيند ولي اين مني که سمبل آرمان خواهي و آرمان گرايي جمعي است. پس اگرچه پذيرفته است که فقط اوست که مي­ماند ولي نمي­افتد. پس حماسه واقعي اين فرد آغاز مي­شود! در بسياري از مواقع آنچه به زنداني نيرو مي دهد که حماسه را آغاز کند، دوران فعاليت سياسي اش نيست. آغاز آن گاها کودکي است که در جمع هم کلاسيها محبوبيت دارد. برادري است که بزرگترها دوستش دارند. خواهري است که نقش آموزگاري دلسوز را در کودکي مي گيرد. کودکي است که پيران فاميل او را روي پاهايشان مي گذارند. پدر و مادري است که بوي کودک خود را لمس مي کند. و خلاصه اينکه زنداني، از هر ذره خاطرات خود و احساس خود استفاده مي کند تا من باشد و من بماند، ولي آن مني که احاطه شده در ماست! درکنار اين خاطرات مثبت ، مي بايد گفت که فقط عشق ها و تشويقها نيرو دهنده نبودند، همانگونه که قبلا نيز بيان شد، نفرتها هم مي توانند اندوخته اين حماسه شوند، آنچنان که يکي از زندانيان سابق ميگفت،آنجايي که شکنجه گر تحقيرم ميکرد، بياد کتکهايي افتادم که در مدرسه مي خوردم و ناگاه تصميم گرفتم که ديگر کتک خور نباشم و از پاي نيافتم و در کنجي در خلوت خود گريه نکنم. چنان نفرتي از شکنجه گر پيدا کردم که ديگر دردي را حس نميکردم!

 گفتم که انسان حماسي بايد کاري کند کارستان. بايد نشان دهد که حماسه­ي او متفاوت از ديگران است و "حماسه­ي واقعي" است. آرمانگرايي هم بخش اساسي اين حماسه سازي است. حال ببينيم که اين بخش­ها در زندان چگونه عمل مي­کنند. زنداني در اينجا نيز "خودي" و "غيرخودي" دارد. اين بدين مفهوم نيست که در هماهنگي با ديگر زندانيان قرار نمي­گيرد و يا آنان را مردود اعلام مي­کند (آنچنان که ميهمان ناخوانده را نيز ما پذيرايم ولي اين به معناي دوستي و نزديکي با او نيست!). بازتاب حرکت­ها و دوري و نزديکي­هاي سياسي خارج از زندان  در اينجا هم هست ولي در شکلي ديگر. اينجا هم آرمانخواهي مطرح است. پس آرمان­هاي ديگران نيز به چالش گرفته مي شود. اين چالش صرفا لازم نيست که يک چالش از نوع سياسي آن باشد. اين چالش مي­تواند در نقد و بررسي اخلاقيات، شيوه­ي حرف زدن، قوي بودن بيان.تمايزاتي که گاها در خلق و خوي است و نه در بينش سياسي که در جملاتي همانند "مثل همه بچه هاي فلان جريان سياسي مهربان بود و به همه ميرسيد" و يااينکه " همه شان لات بودند" و غيره خود را نمايان مي کند. اگر شکنجه­گر در تلاش است که زنداني را در جهت شکستن و به زانو در آوردن از ديگران جدا کند، در اينجا زنداني سعي مي­کند دقيقا به خاطر حفظ خود و پيروزي، خودي را (از جمله خودش را) از ديگران تمايز دهد. او بايد جمع خود را حماسي ببيند. او بايد خود حماسي باشد ولي چگونه عدم حماسي بودن ديگري را ثابت کند؟ تنها راه اين است که به خود و خودي خصلت ويژه­اي دهد. راه ديگري ندارد. اين ويژگي مي تواند حتا به شکل تمايز در خلق و خوي متفاوت باشد.اين نيز از ويژگي فرد زنداني نيست. عين اين نوع نگرش را در جامعه نيز مي­بينيم. "ما تنها نيرويي انقلابي هستيم که.." بازتاب همين تفکر است. چرا؟ چون نياز حماسي و قهرماني جمع سرکوب شده اين است که بايد بتواند قهرمان خود را ممتاز و برتر ببيند. پس باز در اين زمينه نيز الگو و گزينه­ي رفتاري زنداني، بازتابي از شرايط خارج از زندان است. باز زنداني همان توده است.

از آنجايي که محيط زندان محدودتر و فشارهاي شکنجه بسيار شديدتر از آن چيزي است که در جامعه در جريان است، کنش و واکنش­هاي افراد در ميان يکديگر و يا بر عليه يکديگر نيز حدت بيش­تري دارد. اکثر دوري­ها و نزديکي­هاي افراد تحت شرايط زندان يک اجبار است تا يک انتخاب. در جامعه اگر کسي از ديگري خوشش نيايد مي­تواند رفت و آمدش را با او قطع کند. مي­تواند از او فاصله بگيرد. ولي در چهار ديواري زندان چه بايد کرد؟ يا بايد لب فرو بست يا اينکه درگير شد. هر دو آلترناتيو فشار بسيار شديد روحي و رواني را براي او به بار مي­آورد. بازتاب اين فشارها را مي توان در دوره­ي پس از زندان در ميان بسياري مشاهده کرد.

 

 عده­اي براي «پيش بردن» امر مبارزه، همانند خارج از زندان، امر و نهي­هايي را مطرح مي­کنند که گاه با توانمندي­هاو يا خواسته هاي همه­ي افراد خوانايي ندارد. اين توقعات زنداني را که در حين تحمل فشار شکنجه­گر، نيازش به جمع زندانيان افزايش يافته است، نه تنها به سمت جمع نمي­کشاند بلکه او را از جمع دور مي­کند و وي را در يک ايزولاسيون مضاعف قرار مي­دهد. مثلا فردي مي تواند در عين مقاومت، بعنوان "سوسول يا بچه بورژوا يا بچه ليبرال که همه چيزش بايد هميشه مرتب باشد و اجازه نميدهد وسايلش را ديگران استفاده کنند!" مورد تمسخر ديگران قرار گيرد. همانگونه که امروز بسياري از افراد، از برخوردهاي فلان فعال سياسي با خود يا مسئول تشکيلاتي­شان و يا ... شکايت دارند و آن­ها را غير اصولي ارزيابي مي­کنند. در داخل زندان هم افرادي تحت همين فشارها هستند. فرق اين است که اين افراد «راه فراري» ندارند. اين افراد، هم زير فشار شکنجه­گران بوده­اند و هم زندانيان؛ و از اينرو مشکلات عديده­اي را با خود حمل مي­کنند که حتا امروز در دوران پس از زندان هم کماکان در حال کلنجار رفتن روحي و رواني با آن هستند. من اينجا نمي­خواهم بگويم که آيا انتقادات و يا شکايت­ها اصولي هستند و يا خير. اين را به عهده­ي يک تحليلگر سياسي مي­گذارم.

بحث­هاي ديگر اين است: چه کسي بيش­تر زنداني کشيده؟ کدام شکنجه سخت­تر است؟ چه کسي بيش­تر از ديگران مقاومت کرده؟ و غيره از همان دسته بحث­هايي است که در بيرون از زندان نيز در مورد اين يا آن جريان و يا در مورد حقانيت اين يا ديگري، بيان مي­شود. اين همان استدلالي است که بر مبناي آن فرد و افراد در پي حماسه­اي واقعي و به عبارتي دنبال آن کاري کارستان هستند تا قهرماني را برگزينند، تا يا مريدي شوند يا مرادي! 

متاسفانه موردهاي کمي نبوده که در آن افراد سعي دارند بگويند که کدام شکنجه سخت­تر و بر چه کساني اعمال شده است. از اين منظر در بدبختي، سرکوب، زجر و شکنجه نيز باز دسته بندي وجود دارد و زندانيان در هرمي قرار مي گيرند که در بالا، پرصلابت­ترين و مقاوم­ترين، و در پايين، کم زنداني کشيده­ها، کم شکنجه شده­ها و غيره قرار دارند. مدال حماسي بر گردن کسي است که در بالاي هرم قرار دارد. اين مسئله براي بسياري از زندانيان که خود را در پايين هرم حس مي کنند و حتا آناني که ديگران آن­ها را در بالاي هرم قرار داده­اند هنوز هم دردناک است. از اينرو است که اين منش برخا حتا توسط کساني که در بالاي هرم قرار داده شده اند مورد انتقاد قرار ميگيرد و اين عده در اعتراض، از جمع هرم ساز دوري مي کنند. پس مطرح کردن «شکنجه بدتر» يا «سخت­تر» مبنايي ندارد جز استثناء­سازي با هدف حماسه آفريني و ترجيح کسي بر کس ديگري. کسي که از صفت­هاي تفضيلي در مورد شکنجه صحبت مي­کند، يک نکته را فراموش کرده است و آن اينکه هميشه شکنجه عملي است که بر يک فرد اعمال مي شود، سختي يا نرمي آن را نه از منظر ديگران بلکه از منظر فرد شکنجه شده مزبور بايد ديد. ما مي­دانيم که به لحاظ فيزيولوژيکي عصب­ها و مکانيسم­هاي مغزي، حد درد در بين انسان­ها مشابه نيست. اگر دردي يک فرد را از پا مي­اندازد، لزوما هر فردي را از پا نمي­اندازد! اين مسئله ارتباطي هم به «قوي بودن» و يا «ضعيف بودن» روحيه­ي فرد ندارد. اگرچه ناراحتي روحي تاثيرگذار است ولي تعيين کننده نيست. پس تاثير شکنجه­ي فيزيکي و رواني را نمي­توان بر مبناي اينکه اين شکنجه چگونه تاثيري بر من داشته يا مي­­تواند داشته باشد دريافت. بايد او را مد نظر داشت. براي کسي شلاق، مرز درد مرگ آور است، براي کس ديگري کشيدن ناخن و براي سومي ايستادن ممتد. آيا من و شما مي­توانيم بگوييم کدام شکنجه سخت­تر است؟ براي هر سه نفر اين درد مرگ آور است. اتفاقا تخصصي شدن شکنجه از همين منظر مفهوم پيدا مي­کند. شکنجه­گر نبايد از روشي استفاده کند که همگاني است، بلکه شکنجه را بايد به گونه­اي انتخاب کند که آن فرد مشخص را از پاي درآورد. شکنجه­اي که کاربرد همگاني دارد نمي­تواند شکنجه کارآمدي براي به زمين انداختن کامل زنداني باشد. براي همين هم هست که شکنجه­گر حتا از خصوصي­ترين مسائل زنداني استفاده مي کند تا او را خرد کند. بنابر اين آنگاه که از صفت تفضيلي استفاده ميشود ، مي توان صرفا آنرا در مورد يک فرد بکار برد. آن فرد مي تواند بگويد که مثلا "فحش دادن براي من سخت تر و دردناک تر از شلاق خوردن بود!" ولي به خودي خود نمي توان اين نتيجه را گرفت که فحش دادن به عنوان يک شکنجه روحي مي تواند سخت تر از شلاق خوردن به عنوان يک شکنجه فيزيکي باشد.

تاثير گذاري بعدي بر فرد زنداني، شرايط روحي و رواني قبل از دستگيري است. از ديدگاه روان­شناختي هرگاه اوج و فرود رواني، و روحي و استدلالي فرد از هم فاصله بيش­تري داشته باشد، واکنش­هاي گزينه­ي رفتاري و احساسي او نيز دست­خوش همين اوج و فرود خواهد بود. در نتيجه اينگونه افراد نسبت به کسان ديگر مي­توانند واکنش­هاي بسيار متناقضي نشان بدهند که گاه اين واکنش­ها در نقطه­ي مقابل هم قرار مي­گيرند و به چشم غير تخصصي شديدا غريب و «غير قابل توضيح» مي­آيند. از اين دسته مي­توان از زندانياني نام برد که در بيرون، در اوج و خروش مداوم، قهرگرايي به حاکميت، عدم اعتقاد به توانايي حاکميت به دستگيري آنان، ناتواني دشمن، و در يک کلام در زندگي حماسي خود بسر مي بردند و به ناگاه در اين اوج دستگير مي­شوند. ضربه­ي دستگيري و به زندان افتادن، کار شکنجه­گر را آسان­تر مي­کند. بخش وسيعي از اينان در همان بدو دستگيري، شکست را پذيرا شده­اند. مقاومت بعدي صرفا دست و پا زدن­هاي آخرين است. در ميان اين گروه، ميزان «خم شدن­ها» بسيار بالاتر از ديگر دسته­هاي زنداني است. مطالعات باليني با قربانيان شکنجه نشان مي­دهد که آن دسته که احتمال دستگيري را مي­دادند، دشمن را ضعيف نمي­پنداشتند و اوج و فرودهاي احساسي و رواني آنان کم­تر هماهنگي بين احساس، تفکر و عمل آنان را برهم مي­زد، بيش­تر نيز توانستند مقاومت کنند تا گروه ديگر. پس در اينجا هم يک قصه­ي نگفته باقي است. اگر اين روح حماسه پروري و حماسه سازي، انسان­هاي بسياري را حماسي کرد، در مقابل آن بايد گفت که بسياري از «حماسه سازان» بيروني را نيز به «خم شدگان» زنداني تبديل کرد! ولي از آنجايي که ما در جهت اشاعه­ي حماسي انسان هستيم، از آنجايي که «ايستادگان» برترند و «خم شدگان» پايين­تر، پس آن سوي حماسي سازي را کم­تر مي­شنويم و مي­بينيم. حال آنکه داستان خم شدگان به همان اندازه با جامعه­ي حماسه طلب، پيوند خورده و تاثير پذيرفته که داستان «ايستادگان». فرق در اين است که براي ايستادگان، پر مي گوييم و براي خم شدگان، نه. در جامعه­ي نااميد، خودآزار، قهرمان­پرور و حماسه­طلب، پديده­ي حماسه­سازي انسان بايد زير سئوال قرار گيرد. ايستاده و خم شده هر دو از يک جامعه تغذيه مي­شوند. يکي فردا قرباني خواهد شد و يکي امروز قرباني شده است! از اين دست مي توان از تني چند نام برد که به خاطر گفتن اطلاعات سوخته به بازجو و به خاطر اينکه نتوانستند "پا به پاي" ياران خود باشند، سالها پس از آزادي از زندان به دليل عذاب وجدان ممتد و اينکه خود را لايق زيستن نمي ديدند، اقدام به خودکشي کردند!

 

در پايان اين بخش بايد گفت که پس منش زنداني نيز بازتاب آني است که در جامعه ميگذرد. در بررسي تاثيرات شکنجه و زندان بر روي زنداني نمي توان صرفا روي عمل شکنجه و چگونگي برخورد شکنجه گران مکث کرد. روابط بين زندانيان و زندگي قبل از زندان نيز از جمله عوامل تشريح کننده اين تاثير هستند. و آخر اينکه اگر زندان حماسه آفرين مي شود، حماسه ميران هم هست!

 

 

دوران پس از زندان

 

اگر زندانيان سياسي زمان شاه، به خاطر اوجگيري مبارزات و يک انقلاب آزاد شدند و بر دوش توده­ها همانند يک قهرمان پيروزمند به خانه و کاشانه­ي خود برگشتند، زندانيان سياسي جمهوري اسلامي روي ويرانه­هاي قتل و کشتار و اوج ظفريابي دشمن آزاد ­شدند. نه از شانه­ها خبري هست، نه از ياران در انتظار و نه از شوق توده­ها براي ادامه­ي مبارزه. در اينجا آن هاله­ي حماسي که در خاطره­ي زنداني آزاد شده نقش بسته است، که بر دوش مردم آزاد شود، واقعيت نمي­يابد. اين نيز يک شکست روحي ديگر براي زنداني سياسي سابق جمهوري اسلامي محسوب مي­شود. آزادي در ميان توده­ها مي­توانست جوابگوي رنجي باشد که متحمل شده است، مي­توانست زخم­هاي او را التيام دهد. ولي اين چنين نشد. در ضمير زنداني سابق، اين بار نيز دشمن حتا با آزادي او، بر او چيره شده است! و از اينرو تا سال­ها بعد از آزادي، بسياري از اين افراد آنچنان خود را فراموش شده، تنها و شکست خورده مي­بينند که حتا نمي­خواهند کسي آنان را به ياد آورد و يا تماسي با آنان بگيرد. عده اي مي خواهند حتا به زندان برگردند و اين شکست را نبينند وچون اين برگشت ميسر نيست پس خود اين زندان را ميسازند و زنداني سياسي باقي مي مانند. گويا آنان با جمع قهر کرده­اند. زجر و شکنجه بر خود را بي­نتيجه مي­بينند. چراکه مقاومت آنان به شور توده مردم براي آزاديشان منجر نشد. دشمن آنان را آزاد کرد! اين احساس (بدون در نظر گرفتن درست يا غلط بودن آن) بروز نفرت از جمع و گوشه گزيني را در آنان «منطقي» مي­نماياند. فرد به خودآزاري خود، و به زنداني بودن خود ادامه مي­دهد تا روزي که حماسي آزاد شود! تا روزي که توده­ها او را بردست گيرند و تا روزي که زجر و سختيهايي که کشيده «ارج» گذاشته شود. اين نمودهاي احساسي و تفکري را مي­توان در درمان­هاي باليني قربانيان شکنجه به وضوح ديد. جملاتي از قبيل:"خوب که چي؟ اينهمه بدبختي حالا اومديم اينجا آقا بالاسرهاي ديگر مي خواهند برايمان سياست تعيين کنند؟"، "مردم همه خرند،اينها نميفهمند، آخه اينهمه زجر براي اينها؟"، " روزي که من دستم را بگذارم توي دست اون جووني که اسلحه گرفته، اون موقع من آزاد شدم"،"روزي که من فرياد بکشم توي محلم که من اومدم، ديگه زنداني نداريم، اون موقع، من حتا حاضرم بميرم!" ، مواردي است که در پروسه هاي درماني بارها و بارها به گوش ميرسد. آنچه بايد در اينجا خاطر نشان ساخت اين است که در بسياري از اين موارد اين نمودها نتيجه­ي يک تحليل خودآگاه نيستند. بلکه بيش­تر يک خواسته و انتظار به عقب نگاه داشته شده است. (در ادبيات و تحليل روانکاوي بعضا اين فرايند به کشش­هاي سرکوب شده در ناخودآگاه نيز اطلاق مي شود، ولي از آنجايي که مبناي تحليلي اين مقاله روان­شناختي است، سعي دارم که صرفا از ترمينولوژي اين مبنا استفاده کنم).

اين خودآزاري و زندان­سازي براي خود و «زنداني سياسي» باقي ماندن، صرفا به دليل فوق صورت نمي­گيرد. دلايل متعددديگري نيز وجود دارد. اين دلايل گاه ريشه در خود فرد، گاه در شدت تاثير شکنجه بر او و گاه در وضعيت محيط اجتماعي فرد دارد.

يکي از تاثيرات را مي­توان در اين ديد که شکنجه و زندان، چنان فرد را مجذوب و درهم شکسته کرده است، و چنان فرد هويت خود را تنها در زنداني بودنش مي­بيند که نمي­تواند بدون زنداني بودن به حيات خود ادامه دهد. به بيان ديگر زنداني ماندن و پذيرش زندان، نوعي ادامه­ي حيات است. اوج جنايت شکنجه­گران در اين است که حتا بدون حضورشان، باز فرد خود را زنداني ببيند و بدون زندانبان بتواند زنداني باقي بماند! فرد ساده­ترين وسايل اوليه را براي خود مهيا مي­کند. کوچک­ترين و تنگ­ترين جاي خانه­اش محل دلنشين اوست. رنگ­هاي تاريک و تماس محدود، براي او عادي مي­نمايد و گاه نام «سليقه» هم به خود مي­گيرد. هويت چندگانه و نام­هاي چندگانه به او امنيت مي­دهد. ديدگان شک زده به ميثاق «نکته بيني» مي­رود. کرده­هايش وجه «ناکرده هاي ديگران» مي­شود. خوراکش همان حداقل است و ولع داشتنش بايد دور از چشم ديگران باشد. اين نمودهاي رفتاري بيش­تر در ميان کساني يافت مي­شود که درونگرا شده­اند. ولي در مورد آن عده که برونگرا مي­شوند  اين نمودها به نوع ديگري خود را نشان مي­دهند.

در افراد برونگرا، اين نمودها عمدتا به شکل خودمحوربيني، گاها ارجحيت داشتن به ديگران، برتري داشتن، نياز شديد به ديده شدن، حقانيت استفاده بيش­تر از امکانات و شکاکيت جمعي خود را نشان مي­دهند. شايد بگوييد که اين نمودها را در ميان بسياري، حتا کساني که در زندان نبوده­اند نيز مي­توان ديد. اين نکته­ي درستي است ولي تفاوتي نيز هست. در ميان افرادي که زنداني بوده­اند و بدين گونه عمل مي­کنند، يک وجه انتخاب شرطي مي­توان ديد که صرفا نهادينه نيست. اين بدين مفهوم است که در ميان زندانيان سابق اين وجوه گاه با نمودهاي رفتاري خودشان در مناسبات ديگر و با افراد مختلف در يک هماهنگي نيست. در ميان افرادي که اين نمودها نهادينه شده­اند، فارغ از اينکه در چه مکاني، با چه کسي و در چه زماني هستند، الگوهاي رفتاريشان با هم نوعي هماهنگي دارد. اين هماهنگي و يا عدم هماهنگي، الگوي گزينه­هاي رفتاري است که به متخصصين کمک مي­کند که دريابند: آيا اين رفتار مشخص، نتيجه­ي دوران زندان و شکنجه است و يا نتيجه­ي منش فردي؟ زيرا در بعضي مواقع ديده مي­شود که فرد به خاطر جلب توجه و يا توجيه رفتارهاي «ناپسند» اجتماعي­اش، تمام تقصير را به گردن زنداني شدنش مي­اندازد و از اين طريق چون به ريشه­ي مشکل نمي­پردازد، نمي­توان به وي کمک کرد که رفتار مورد نظر را تغيير دهد. به بيان ديگر براي برخي اين تاثير صرف شکنجه و زندان نيست که او را «زنداني سياسي» نگه مي­دارد، بلکه منافعي است که فرد براي رفع آن مي­بايد زنداني سياسي باقي بماند و به «زنداني سياسي سابق» بودن هم تن در نمي­دهد! اين نکته را نيز مي­توان در برخي از مشاوره­ها و روان­درمانگري­ها ديد که در آنجايي که فرد به خاطر رفتارش با کودکش، همسرش، همکارش، يار سياسي­اش و ... در تنگنا قرار مي­گيرد، به ناگاه زنداني شدنش و «زجر شکنجه» عاملي مي­شود براي توضيح چرايي آن رفتار مشخص. حال اينکه در ادامه­ي مشاوره و روان درمانگري، خود فرد متوجه مي­شود که اشکال در کجاست. اين دانستن نه تنها در ادامه، براي فرد ناخوشايند و سخت نيست بلکه آرامشي را به او برمي­گرداند تا بتواند با واقعيات خود و محيطش، آنگونه که شايسته­ي يک انسان رنج کشيده است، دست و پنجه نرم کند و اين بار نه با شکست دل بلکه با فراغ دل رو به حياتي فرح­بخش گام بردارد.

 

نکته­ي آخري که فکر مي­کنم اهميت دارد اين است که نيازهاي جامعه­ي سياسي، عمدتا به اشتباه، تاثيرات شکنجه و زندان را در قرباني شکنجه زنده نگه مي­دارد. جامعه­ي سياسي به خاطر در جريان بودن يک مبارزه، مي­بايد تمامي جنايات اين رژيم را افشا کند. ولي نکته­اي که در اين ميان فراموش مي­شود اين است که قرباني شکنجه براي اين افشاگري­ها و بازگويي اين حماسه­ها (در کتاب­ها، سمينارها، سخنراني­ها، مصاحبه­ها وغيره) مي­بايد تمامي احساسات خود را زنده نگاه دارد. اين بدين مفهوم نيست که بايد خاطره زدايي شود. اين بدين مفهوم نيست که اين جنايات نبايد افشا شود. بحث بر سر زنده نگه داشتن اين خاطرات و احساسات است. بحث بر سر اين است که فرد هيچگاه نه توسط خود و نه توسط ديگران «زنداني سياسي سابق» نمي­شود. بحث بر سر اين است که تنها نقش وهويت رسمي فرد، «زنداني سياسي» است. چندبار خود ما در معرفي ديگري يا حتا خودمان گفته­ايم «زنداني سياسي»؟ در چند مراسم يا سخنراني شرکت کرده­ايد که مي­گويند در آن جا «زندانيان سياسي» برگزار کننده يا سخنران يا ... هستند؟ اين صرفا يک واژه نيست. اين يک هويت است و هر هويتي با خود منش، رفتار، ارزشگذاري، عرف، عادت و فرهنگ خود را نيز دارد. پس اين واژه، نماينده­ي هويتي است که زنده است و حضور دارد. اين صرفا يک معرفي نيست. اين فرد بايد براي حفظ اين هويت با آن زندگي هم بکند. من در موقعيت شغلي خود با تعدادي تماس داشتم که هر ساله در يک خانه­ي کوچک جمع مي­شوند و 20 تا 30 نفر در يک جاي کوچک مي­خوابند. پنير و کره را مانند زندان با هم قاطي مي­کنند و مي­خورند. از  نان و چاي نوع زندان استفاده مي­کنند. از خاطرات زندان خود براي هم مي­گويند و با يک خودآزاري يک هفته­اي، اين خاطرات را در خود زنده نگه مي­دارند. اميدوارم با اين مثال، خواننده اين مقاله، متوجه تفاوت بين زنده نگهداشتن و زندگي کردن در خاطرات و در مقابل آن بازگويي آنچه گذشته است، را دريافته باشد. بنا بر آنچه گفته شد، حتا اگر اين زنده نگهداري در جهت مبارزاتي انجام گيرد، تاثير شکنجه و زندان بر فرد را نيز همچنان در فرد حفظ مي کند. به طور خلاصه مي­توان گفت که اگر تاثير شکنجه و زندان ديروز به دست زندانبانان بود، ولي امروز اين تاثير در دست ما است! اين گفته بدين مفهوم نيست که ما امروز و زندانبانان ديروز، هم هدف هستيم و يا هم انگيزه. هدف از ارائه اين مورد در اين است که ما نيز بايد سهمي در التيام داشته باشيم چرا که کس ديگري نمي­تواند التيامبخش باشد! اگر ما براي التيام دردهاي جامعه، لباس رزم پوشيده­ايم، اين از زخم زنندگي دشمن است و ما التيام دهندگان. اين التيام دهندگي گاه جمعي است و گاه فردي. آنچه اکثر مبارزين در اين مورد فراموش مي­کنند، التيام دهندگي فردي است! اگر بر مبناي اين منظر نگاه کنيم، آنگاه مطمئنا، به عنوان مثال، در يک مراسم يادبود، به جاي در «قبر» خواباندن يک قرباني شکنجه که هفته­ها پس از اين کار دچار مشکلات شديد روحي مي­شود و زجر مي کشد، از يک هنرپيشه استفاده خواهيم کرد! در جاي ديگري ، تني چند در رجوع به بخشهاي درماني علت مراجعه خود را اين چنين مطرح کرده اند که در طول هفته ها دچار بي خوابي مفرط، افسردگي شديد، عدم علاقه مندي به زندگي وحتا افکار خودکشي داشته اند . زماني که از آنان پرسيده شد که اين علائم چرا به وجود آمده اند؟ مطرح مي کردند که به اصرار دوستانشان، شديدا دچار عذاب وجدان شده بودند که مي بايد خاطرات خود را بيرون دهند و يا با اينکه مي دانسته اند که فشار روحي شديدي به آنان مي آيد سعي کرده اند" همانند بقيه" سخنراني کنند. در طول هفته هايي که خود را آماده مي کردند، تمامي حالات احساسي و روحي زندان در آنان زنده شده و تازه حالا که آمده اند در مقايسه با هفته هاي گذشته بهتر شده اند چون الان ميدانند که بايد به آنان کمک شود! يکي از آنان به عنوان مثال مي گفت که کتابي را که براي تدوين در دست داشته ديگر رها کرده چون هر بار حس مي کرده که شکنجه مي شده است! اينها تنها نمونه هاي کوچکي از گفته هايي است که مراجعين به مراکز درماني عنوان کرده اند. در اينجا نيز اين دسته انتخاب نکرده اند بلکه مجبور شده اند! از اينرو است که مي گويم برخورد ما نسبت به اين قربانيان بسيار حساس است و مي بايد سلامت روحي آنان را در الويت افشاگريهاي خود بگذاريم! گفته مي شود، مبارزه براي انسانها است، اينان نيز انسان هستند.