تقدیم به زنان مبارزی که عاشقانه

                                                                                              در برابر دژخیمان سرمایه داری می ایستند

                                                                                               و با نه سترگ خود لرزه براندام آنان می افکنند.

                                                                                      

 

                                      زنان سرزمین من با عشق میمیرند

 

 

 

سرما تمام جانش را پرکرده بود. یک لحظه فکر کرد که با سر برود توی شیشه و همه چیز روتمام کند. دیگر خسته شده بود. از وقتی که آمده بود تهران، این چندمین باری بود که به دادستانی انقلاب احضار می شد. وقتی که از زندان آزاد شده بود به خاطر شرایطی که توی شهرستان حاکم بود، مثل گاو پیشانی سفید بود و مجبور بود گوشه خانه بشیند. چند بار دنبال کار رفته بود ولی چون تقریبا" همه می شناختنش بهش کار نمی دادند یک بار که مدتی توی شرکت یکی از اقوامش کار گیر آورده بود دردسری برای صاحب شرکت درست کردند که عطاء کار را به لقاش بخشیده بود. بیچاره را به جرم دایر کردن مرکز فساد مدتی بازداشت کرده بودند وبا کلی پارتی بازی و حق و حساب توانسته بود خودش را نجات بدهد.

یاد آن روزی افتاد که جلو مغازه پدرش ایستاده بود تا او برود دستشوئی و برگردد. دوسه تا از لات ولوتهائی که توی بسیج وسپاه بودند دوره اش کردند و با متلک و شتلک سر به سرش گذاشتند. یکی شان می گفت: من اینو می شناسم از زمان شاه بی حجاب بوده توی ده (روستا) هم که درس می داد دخترای ده را از راه بدر می کرد. آخه اون پدر مادر درست حسابی ای که نداره تا جلوش را بگیرن برادراش هم ضدانقلابن.

 در حالی که خون خونش را می خورد سعی کرد به داخل مغازه برود و آنها را کم محلی کند. ولی این جانورها دست بردار نبودند .

درب مغازه ایستاده بودند و لیچار می گفتند که پدر سر رسید .

پدری که یک عمر با رنج و زحمت بچه هایش رابزرگ کرده بود و در عین بی سوادی تمام تلاشش ادامه تحصیل بچه ها بود وهمراه و همراز آنها. با جثه کوچک ونحیفش راه را باز کرد و داخل شد. با خونسردی به گوشه مغازه رفت و چوبی را که شبها کرکره مغازه را با آن پائین می کشید برداشت وبا فریادی به سمت آنها حمله کرد.

تازه متوجه شده بود که پدر ارجیف آنها راشنیده و از کوره در رفته است. با شتاب خودش را جلوی پدر رساند و با داد و فریاد که: از جان من چی می خواهید؟ غلط کردید از زندان آزادم کردید، حالا برایم دردسر درست می کنید مردش هستید بیایید جلوتا چشمهاتونو از کاسه دربیاروم .

با داد و بیدای که راه افتاده بود رهگذرها و مغازه دارهای اطراف جمع شدند وبا هوکردن وفحش و فضاحت باعث فرار آنها شدند.

اما هفته بعدکه به سپاه رفته بود برای معرفی ماهانه. دوباره چشم بند بهش زدند و به اتاق بازجوئی بردند و یک هفته توی انفرادی نگهش داشتند بدون اینکه بگویند برای چی و چرا؟

 البته خودش از مشکلاتی که برای خانواده اش فراهم کرده بودند خسته شده بود و از اینکه یک هفته بود نگهش داشته بودند راضی بود. خیلی دلش می خواست دیگه آزادش نکنند. برای همین هم تصمیم داشت اگر خواستند بازجوئی بکنند طوری برخورد کند که باعث ماندنش توی زندان بشود .

بعد از یک هفته که به دفتر سپاه بردنش کریمی فرمانده سپاه بهش گفته بود: می توانی بروی بیرون. پدرت منتظرت است ولی یادت باشد باید هر15روز یکبار خودت را معرفی کنی.

 او هم با عصبانیت داد زده بود: من دیگه حاضر نیستم بروم بیرون ومی خواهم اینجا بمانم اگر از در بروم بیرون دیگر با پای خودم اینجا نمی آیم. من حاضر نیستم هر 15روز یکبار خانواده ام را زجر بدهم. مرگ یک  دفعه شیون هم یک دفعه وقتی منو اینجا نگهدارید، دیگر خیال خانواده ام راحت است  که من اسیرم و برایشان عادی میشود. ولی هرچند وقت یکبار که می آیم خودم را معرفی می کنم تا برگردم آنها نصفه جان شده اند.

کریمی باعصبانیت داد زد: این دیوانه را بیرونش کنید بعد حالیش می کنم که چطوری باید بیاید با التماس خودش را معرفی کند.

 دوتا پاسدار زن به زور او را کشیدن تا دم در وقتی که پدر را با لبخندش دید سعی کرد خودش را محکم و سرپا نشان بدهد خلاصه به خانه رفتند و دیگر برای معرفی نرفته بود تا به تهران آمده، به امید کار و تلاش و زندگی دوباره در رود پر تلاطم جمعیت تهران تلاش را آغاز کرده بود.

برای مدتی خانه خواهرش اقامت کرده بود با تمام  مشقات و حرف و حدیث ها، کاری پیدا کرده بود توی یک تولیدی پوشاک.

 صاحبکا ر، خوب وروشنی داشت. خیلی دلش می خواست به او کمک کند و از طریق هما ن صاحبکار بود که کاری توی مطب دکتر پیدا کرد و توانست برای خودش خانه ای اجاره کند. اما همه چیز به راحتی که به نظرمی رسید نبود. خیلی زود دردسرها شروع شد.

 اوائل به اسم اینکه مریض دارند یا خودشان مریض هستند به مطب می آمدند و همه چیز را زیر نظر داشتند. ولی بعد از مدتی خیلی عریان وعلنی می ریختند داخل  مطب و با عنوان بد حجابی و بی حجابی هرچی دلشان می خواست بارش می کردند .

 این حکایت چندی بود شدید تر شده بود. به طوری که دیگر تا نزدیکی خانه تعقیبش می کردند. همیشه این نگرانی را داشت که نصف شبی، وقتی بریزند توی خانه و کلکش رابکنند.

یکی از روزها که از مطب تعطیل شده بود وبه سمت ایستگاه اتوبوس حرکت می کرد جوانی که برای مداوا قبلا" به مطب آمده بود . جلویش سبز شد واز نتیجه آزمایش ونظرات دکتر پرسید.

 در همین زمان تعدادی پاسدار آنها را محاصره کردند وهرکدامشان را داخل اتومبیلی چپاندند.

داخل ماشین متوجه شد این جوانک مریض مامور بوده و حال می خواهند او را اذیت کنند .

پس  از طی مسافتی و پرسیدن چگونگی ارتباط و تهدید به اینکه با این جوان روابط نامشروع داشتی، روشن کردند اینها فقط بهانه است و کنجکاو این هستند که چرا به تنهائی در تهران زندگی می کند و با چه کسانی ارتباط دارد.

 همه این سئوال و جواب ها و تهدیدها را سعی کردند تحت منکرات و بد حجابی توجیه کنند و با تذکری اورا پس از چند ساعت کنار خیابان رها سازند. ولی او متوجه شده بود چند نفر در تعقیب او هستند. با دلهره و نگرانی خودش رابه خانه رسانده بود و می دانست صاحب خانه در منزل نیست واگر اینها ازدیوار وارد خانه شوند هیچکاری از دست او برنمی آید . از ترس و دلهره چراغ راروشن نکرده بود ودر کنج اتاق شب را به صبح رسانده بود.

بعد از این موضوع یکبارهم  او را بهمراه چند زن بیمار بعنوان بد حجاب دستگیر و به پل رومی برده بودند.

 چندی بود که از دادستانی انقلاب چهارراه قصر زنگ می زدند و او را برای روز و ساعت مشخصی احضار می کردند و وقتی او به دادستانی می آمد پس از چند ساعت معطلی به او می گفتند می توانی بروی. از این رو دیگر به این موضوع (تلفنها) اهمیت نمی داد.

 تا چندی پیش که شخصی بنام موسوی زنگ زده و با فحاشی تهدید کرده بود: اگر در تاریخ تعیین شده به دادستانی مراجعه نکنی، به محل کارت می آئیم و یکسره تورا به اوین می بریم.

 از این رو بناچار امروز هم از کارش زده و به دادستانی آمده بود .

هروقت به این محل می آمد خشم و کینه سرتا سر وجودش را همراه با ترسی ناشناخته پر می کرد. آرزو می کرد کاش با دیگر رفقایش اعدام شده بود.

 چهره کریه بازجوهائی که حالادر قالبی اداری فرو رفته بودند باعث چندشش می شد.

خلاصه بعد از یک ساعت ونیم پاسداری به سراغش آمد و او را به اتاقی راهنمائی کرد. در بدو امر کسی داخل اتاق نبود و پاسدار بلافاصله چشم بندی به اوداد که به چشمانش بزند. ابتدا مخالفت کرد ولی پاسدار به او گفت: برادر موسوی شخصا" گفته است باید چشم بند داشته باشی.

با اکرا چشم بند را به چشمش زد و روی صندلی کنار درب نشست.

 چند دقیقه بعد صدای قدم های دوسه نفرراشنید که وارد اتاق شدند و درب رابستند.

 پس از چند لحظه کسی با پرخاش گفت: مگه توآدم نیستی چند بار با تو تماس گرفتیم وگفتیم خودت رابه دادستانی معرفی کن؟ چرا اینکار را نکردی ؟حتما"باید زور بالای سرتان باشد؟

با اینکه خون خونش را می خورد جوابی نداد.

در همین هنگام ضربه ای به سرش خورد که برق از چشمانش پرید وداد و بیداد کسی دیگر که:جنده خانم دنبال یللی تللی می رفتی که نیامدی؟ چرا لالمونی گرفتی؟ وقتی از توسئوال میشه باید زبون باز کنی همانطوری که توی تاکسی واتوبوس  ورور می کنی.

به آرامی گفت: من کارمی کنم و وقتم دست خودم نیست که هر زمان شما گفتید بلند شوم بیایم اینجا در ضمن من چه وروری کردم که خودم خبر ندارم (می خواست تست کند که در  مورد چه مسئله می خواهند صحبت کنند). در ضمن من هر دفعه که اینجا آمدم چند ساعت علاف شدم بدون اینکه بدانم برای چی احضارم کرده اند و کسی ازمن چیزی پرسیده باشد. طبیعیه که دیگر به این تلفنها اهمیت ندهم.

ضربه ای دیگر به سرش خورد و از صندلی به زمین افتاد.

با تاملی از روی زمین بلند شد. لحن صحبتها مقداری تغییر کرد و فرمی به دستش دادند و گفتند کمی چشم بندت  را بالا بزن و جواب سئوالات نوشته شده را بده.

با دلخوری کمی چشم بند را بالازد و خواند . نام ... نام خانوادگی ....تاریخ تولد....تاریخ دستگیری .... مدت زندان.... اتهام....در زیر این سئوالات که چاپی بود با خودکار وبد خط نوشته بود چرا به تهران آمدی ؟

 اونوشت برای کارکردن.

شخصی که کاغذ را ازدستش گرفت با عصبانیت گفت: برای فاحشه گی نه برای کار کردن .

او که به شدت عصبانی شده بود داد زد: کسی که کار می کند وزحمت میکشد فاحشه است !!!؟ برای چی توهین می کنی شما حق ندارید توهین کنید .در ضمن اگر کسی فاحشه گی می کند نباید ناراحت باشد چرا که زیر سایه حکومت شما به این روز افتاده است. شما باید خجالت بکشید که توی حکومتی که دم از عدل وعدالت می زند، زنی مجبور به فاحشه گی شود .

بالگد به صندلیش زدند و یکی از آن ها با فریاد گفت: خفه شو، خیلی بلبل زبونی می کنی کاری نکن بفرستیمت اوین.

با پوزخند گفت: فکر می کنید اوین از این زندگی که شما برایم درست کرده اید بد تره، منو از چی می ترسانید دیگه جان به لبم رسیده هرروز یک بازی جدید سرم در می آورید .من امروزصبح را هم با مصیبت مرخصی گرفتم ساعت 2باید برگردم سر کارم ...

یکی از آن ها کاغذ را دوباره به دستش داد و گفت: ما تعیین می کنیم کی باید بروی یا نباید بروی، تو فقط باید به سئوالات جواب بدهی .

کاغذ را نگاه کرد نوشته بود، با چه کسانی از همفکرانت روابط داری؟ آنها را چگونه ملاقات می کنی ؟ نام وآدرس آنها رابنویس .

سئوال بعدی نوشته بود روابط خود را با عمویت بنویس وسئوال بعدی نوشته بود ... یکبارخواند... بازدوباره خواند نوشته بود: با چه کسانی رابطه نامشروع داری!!! ؟آیا حاضر به همکاری با ارگانهای اطلاعاتی هستید یا نه ؟

 در حالی که تمام بدنش از خشم می لرزید ازجا بلند شد. چشم بندش را برداشت وکاغذ را بطرفشان پرتاب کرد وبطرف درب رفت که درب را باز کند .

از پشت سر دستش را گرفتند و کشیدند به وسط اتاق در حالی که جیغ می زد گفت: کثافت برای چی به من دست می زنی دستت را بکش و فقط جیغ می کشید.

 یکی از آنها با دست جلوی دهانش را گرفت وشخصی که مسن تر بود و بعد فهمید همان شخصی است که بنام موسوی تلفنی خودش را معرفی کرده بود. با خواهش و ملایمت تقاضا می کرد جیغ نزند و آرام باشد و در حالی که ظاهرا" به آن دو نفر پرخاش می کرد که این چه رفتاری است که شما با یک زن دارید !!!؟ همچنان او را دعوت به آرامش می کرد.

 وقتی اورا رها کردند ودست از دهانش برداشتند موسوی به آنها گفت:  اتاق راترک کنند وخودش طوری وانمود می کرد که انگار شاهد ماجرا نبوده و با جیغ وداد او وارد اتاق شده است .

بعد از چند لحظه در حالی که لبه میز نشسته بود گفت: خواهرم چی شده که اینقدر عصبانی هستی؟

او باخشم گفت: من خواهر تونیستم، خودت  بهترمی دانی.

موسوی در حالی که لبخند می زد گفت: این احمقها را اگر دنبال کلاه بفرستیم سر می آورند. من تلفنی از شما خواهش کردم به اینجا مراجعه کنید ( در حالی که یادش رفته بود پشت تلفن چه فحاشیهایی که نداده بود) حالا من سئوال دارم چرا شما به احضارهای ما توجه نمی کردید؟

او باز با لحنی عصبانی گفت: من کار می کنم و نمی توانم چند وقت یک بار مرخصی بگیرم و به شما مراجعه کنم.

باز موسوی با ملایمت گفت: به ما ربطی ندارد که توکار می کنی یا نه!!! هر زمان که احضارت کردیم باید بیائی وخودت را معرفی کنی.

اوگفت : من تصمیمم را گرفته ام و این بار آمده ام برای همیشه خودم را معرفی کنم.

تن صدای موسوی یواش یواش بالا می رفت گفت: این چرت و پرت ها چیه، حرف منو اگه حالیت نشده بگو تا دوباره برات تکرار کنم.

او با خنده گفت: نه من آمده ام که زحمت تلفن کردنتان را کم کنم .آمده ام اینجا بمانم که هم شما نخواهید تلفن بزنید و هم از مزاحمت های هر روزه تان به اسم های مختلف نجات پیدا کنم. هرروز یک بازی سر من در می آورید تمام مریض ها هم مشکل پیدا کرده اند.  دکتر هم اخطار داده اگه یکبار دیگر بعنوان امر به معرف و یا هر کوفت و زهر مار دیگری کسی به مطب بیاید حق کار کردن اینجا رانداری. من هم خسته شدم و ترجیح می دهم زندان باشم.

موسوی داد زد: خیلی روت و زیاد کردی به موقعش خدمتت می رسیم حالا خوب گوش کن به حرفای من آیا حاضری با ما همکاری کنی؟ یا نه ؟

خیلی محکم گفت:  نه. همین که سرم توی لاک خودم است و کاری به کار کسی ندارم بزرگترین همکاری است. من فقط می خواهم راحتم بگذارید کاری به کارم نداشته باشید.

موسوی گفت: ارواح بابات، فکرکردی،  کاری می کنیم یا بیای التماس کنی یا اینکه سرت را بزاری زمین بمیری حالا هم پاشو گورت را گم کن، ولی دفعه دیگر که احضار شدی بدون تلف کردن وقت خودت را معرفی می کنی و با عصبانیت گفت: من نمی روم و اگرم بروم دیگر خودم را اینجا معرفی نمی کنم حالا شما هرکاری دلتان می خواهد بکنید

موسوی در حالی که بطرفش می آمد گفت: یالا، پاشو گورت راگم کن پتیاره خانم !!! والا می دهم به زور بیرونت کنند.

در حالی که بلند می شد باز تکرار کرد: این آخرین باری است که مرا می بینید من دیگر اینجا بیا نیستم.

موسوی گفت : گه زیادی می خوری، خیلی خسته شدی برگرد ده خودتان هر غلطی می خواهی آنجا بکن.

توی دلش خوشحال بود که آنها را به این روز رسانده بود که حاضرند  تهران را ترک کند.

 درب را باز کرد و در حالی که زیر لب غر غر می کرد از اتاق خارج شد .

وقتی آمد خارج شود یادش افتاد قبض ورود واجازه خروج را موسوی امضا نکرده است

با دلخوری برگشت وتقه ای به در زد و وارد شد موسوی گفت: ها دیگه چیه !!!؟

گفت: این کاغذ باید امضابشه تا من بتوانم بروم بیرون. وکاغذ را داد دست موسوی.

موسوی با لودگی گفت: حالا اگر امضاش نکنم؟

اوخیلی خونسرد دستش را دراز کرد کاغذ را بگیرد وگفت: بده من خودم می خواهم پاره اش کنم، من هم همین را می خواهم .

موسوی که قافیه راباخته بود با دلخوری کاغذ را مهر و امضا کرد و گفت: دوباره به هم می رسیم.

و او در جواب گفت: زیاد امید وار نباش.

 وقتی از در دادستانی خارج شد و وارد خیابان معلم شد ریه هایش را از هوای تازه ای که به صورتش می خورد پرکرد و با خرسندی از برخوردش بطرف محل کارش حرکت کرد. اول عباس آباد منتظر تاکسی شد. پیکان شخصی ای با راننده ای مسن بوق زد او گفت: سر فاطمی و با توقف سواری داخل آن شد. چند قدم بالاتر یکی از کسانی که داخل اتاق موسوی بود با گفتن مستقیم سوار ماشین شد و بغل دستش نشست و کمی بالاتر دونفر دیگر سوار ماشین شدند یواش دستش را گذاشت روی دستگیره ای که درب را با ز می کرد وخودش را آماده کرد اگه لازم شد از ماشین بیرون بپرد. سواری بجای اینکه مستقیم برود پیچید سمت اتوبان.

با دلهره و ترس به اطراف خودش نگاه می کرد با اعتراض به راننده گفت: آقا کجا داری می ری؟راننده گفت :توی مسیر دوسه جا تصادف شده می خوام از اتوبان برم زودتر می رسیم .

 ماشین دیگر وارد اتوبان شده بود و هر لحظه به سرعتش اضافه می شد. داد زد: نگه دار من پیاده میشم .کسی که بغل دستش نشسته بود گفت: خفه شو مگه نمی خواستی بری زندان می خوایم ببریمت تحویل اوین بدهیمت.

یک لحظه تمام دوران زندان وبازجوئی در برابرش ظاهرشد وبا قدرت درب ماشین را باز کرد وبیرون پرید دیگه چیزی نفهمید فقط دو روز بعد توی بیمارستان توانست ماوقع را برای برادرش شرح دهد ودر آخر به برادرش  گفت: زنان سر زمین من بی عشق بدنیا می آیند، باتلاش زندگی می کنند و باعشق می میرند و درغروبی غم زده درحالی که لبخندی برلب داشت چشم از جهان فرو بست.

 

 

 

                                                                                   محمود خلیلی

                                                                        15اسفند1383-  5مارس 2005

 

                                         

 

goftogooha@web.de www.dialogt.net انتشارات گفتگوهاي زندان