| ||||
|
مارکسيسم ، آنارشيسم و اميد به آينده مصاحبه نوام چامسکي با "روزنامه انقلاب سرخ و سياه "
Kevin Doyle ژوئن 2004 برگردان ناهيد جعفرپور سئوال:آقاي چامسکي ، شما اکنون سال هاي سال است که مدافع ايده آنارشيسم هستيد. بسياري پيشگفتاري را که شما در سال 1970 براي کتاب دانيل گويرنيس آنارشيست نوشتيد، مي شناسند. همچنين براي مثال در همين اواخر شما از فرصت استفاده نموده و در فيلم مانوفاکتورينگ کونسنت،مجددا توانائي آنارشيسم و ايده آنارشيستي را تاکيد نموده ايد. چه چيزي را در آنارشيسم اين چنين جذاب مي بينيد؟
جواب: من از زمان نوجواني ام احساس تمايل به آنارشيسم داشتم و از زماني که به يکباره شروع نمودم بطور واقعي در باره جهان انديشيدن ، از آن زمان تا کنون هيچ دليل قانع کننده پيدا ننموده ام که از عقايد آنزمانيم دست بردارم. به عقيده من کاملا مهم است که در هر جنبه زندگي آتوريته هاي موجود ، سلسله مراتب و ساختارهاي تعين شده از سوي قدرتمندان را کشف کرد و خيلي روشن تشريح نمود و سپس از خود سئوال کرد که آيا آنها لازمند؟ و اگر توجيهات بخصوصي برايشان وجود نداشت ، پس غير قانوني مي باشند و بايد حذف شوند تا بدينوسيله بتوان فضاي آزادي انسانها راگسترش داد. مضاف بر اينکه به اين مقوله قدرت سياسي،مالکيت و مديريت،مناسبات ميان مردان و زنان و همچنين کودکان و والدينشان و همچنين مسئوليت ما در قبال سرنوشت نسل آينده ( که به اعتقاد من اين امري بنيادي و اخلاقيست که پشت جنبش زيست محيطي نهفته است ) و بسياري ديگر اضافه مي گردند. مطمئنا بدينوسيله نهاد هاي قدرتمندي که زور و کنترل را بکار مي گيرند زير سئوال خواهند رفت مثلا: دولت، زورگويان خصوصي که خود را در مقابل هيچ کس جوابگو نمي دانند و کساني که بخش اعظمي از اقتصاد بومي و بين المللي را در کنترل خويش دارند و نهاد هاي مشابه ديگر و نه تنها همه اينها . دقيقا من هميشه اين ها را بعنوان جوهره مبارزه آنارشيسم مي شناسم: باور به اينکه صلاحيت وجود ساختارهاي مستبدانه بايد در ابتدا اثبات گردند و اگر اثبات نگرديد، اين ساختار ها مي بايد حذف گردند .بعضي مواقع اين اثبات ممکن نيست. وقتي من با نوه هايم به گردش ميروم و آنها در يک خيابان پر ترافيک مي دوند، نه تنها من از قدرت نفوذم بلکه از قدرت فيزيکي ام استفاده مي نمايم تا جلوي آنان را بگيرم. حتي آدم بايد اين را هم زير سئوال ببرد . اما من فکر مي کنم که حرکتي را که من در اينجا انجام ميدهم اصلا قابل توجيه نخواهد بود.از آنجا که زندگي انساني بسيار پيچيده است مطمئنا موارد ديگري هم وجود دارند. ما اطلاعات بسيار کمي از ذات انسانها و يا ذات اجتماع داريم و ادعا هاي تجملانه حتي اگر طور ديگري هم باشند در مجموع بيشتر زيان آورند تا سودمند. اما نحوه نزديک شدن به رئوس ذکر شده به اعتقاد من مشروعند و اغلب کار را بسيار جلو مي اندازند. براي اينکه اين نقاط کلي را در عمل پياده کنيم ، بايد ما خويش را با تک تک موارد موجود که علائق و نياز هاي انساني را بطور واقعي نشان ميدهند ،مشغول سازيم.
سئوال:ايده ها و نقد هاي شما امروزه بطور قطع براي همگي آشنا تر از هميشه است. مضاف بر اينکه نظرات و عقايد شما همچنان چون گذشته مورد احترام قرار مي گيرند. در اين رابطه با پشتيباني شما از آنارشيسم چگونه برخورد مي شود؟ بخصوص براي من جالب است که بدانم که انسانهائي که تازه شروع نموده اند با سياست آشنائي پيدا نمايند و شايد در اين فضا به اين عقايد شما برخورد نمايند که شما از آنارشيسم پشتيباني مي نمائيد، چگونه عکس العملي نشان مي دهند؟ آيا اين مسئله آنها را حسا س مي کند که آنها هم خود را با اين مقوله مشغول سازند؟
جواب: شما خوب مي دانيد که فرهنگ غالب بر روشنفکران از "آنارشيسم" هرج و مرج، خشونت،بمب، و انهدام و امثال اينها را مي فهمد. از اين لحاظ بسياري برايشان غير منتظره است وقتي که من مثبت در باره آنارشيسم نظر مي دهم و خويش را با مهمترين بنيان هاي خطي آنارشيسم تعريف مي نمايم. اما من اين احساس را دارم که اگر اين سوء تفاهم ها رفع گردند آنزمان آحاد مردم جامعه به خطوط اساسي آنارشيسم با نگاهي عاقلانه خواهند نگريست. اگر ما به مشکلات اختصاصي توجه نمائيم و چيزي مانند چگونگي شکل خانواده و يا اين سئوال که چگونه اقتصاد در يک اجتماع آزاد و عدالت خواه سازماندهي مي شود، را مورد بررسي قرار دهيم، در اين صورت طبيعتا امکان هاي زيادي وجود خواهند داشت و بطور قطع نظرات و عقايد متفاوت هم همچنين. اما اين کاملا طبيعي است. بايد توجه نمود که حتي علم فيزيک هم بسياري از چيزهاي ساده را مثلا مثل اشعه آب زماني که از لوله آب به کاسه دستشوئي جاري مي گردد را چنين ساده نمي تواند توضيح دهد. اگر ما خويشتن را باسئوالات بسيار پيچيده و مشکل تري مشغول سازيم که براي زندگي جمعي انسانها از اهميت خاصي برخوردار است، سپس به اين خواهيم رسيد که ما هيچ چيز نمي دانيم و فضاي کافي و بسيار وسيعي براي اختلاف عقايد و تحقيقاتي چون بررسي مفيد و روشنفکري امکانات وجود خواهد داشت که تمامي اينها کمک مي نمايند تا اين سئوالات را بهتر فهميد. سئوال: آنارشيسم شايد بيشتر از هر عقيده اي ديگري تحريف شده است. انسانهاي مختلفي در اين باره بسيار متفاوت مي انديشند. اغلب مي بايست در ابتدا توضيح داد که تحت عنوان آنارشيسم چه فهميده ميشود؟ آيا شما اين تحريف از آنارشيسم را بعنوان مانع مي شناسيد؟ جواب: اينگونه توجيحات هميشه مزاحمند. در اين رابطه مشخص بخش بزرگي به ساختارهاي موجود قدرت که از حقوق ديگران منفعت مي برند بر ميگردد که به لحاظ دلائل راست روانه شان نخواهند گذاشت که مردم بفهمند اصولا موضوع بر سر چيست. بايد در اينجا داويد هومس را بخاطر بياوريم در اثرش بنام " بنيان هاي فکري دولت". وي برايش غير منتظره بود که ملت بطور کلي کسي را که بر آنان حکومت مي نمايد را بر قدرت مي گذارند. وي به اين نتيجه رسيد که " از آنجائي که خشونت هميشه در دستان حکمفرمايان است ، آنها هيچ پشتيباني ندارند الا نظرات و افکار" . از اين بابت دولت ها تنها بر پايه افکار و نظرات است که استوار مي باشند. اين قاعده براي بي سياست ترين و نظامي ترين دولت ها تا آزاد ترين و مردمي ترين آنان صدق مي نمايد.(1) هومه مشاهده گر بسيار تيز بيني بود. گرچه او خودش با توجه به نرم هاي معين زماني که در آن بسر ميبرد مطلقا بعنوان اديب شناخته نمي شد. مضاف بر اينکه وي تاثير خشونت را دست کم گرفته و جدي نمي گرفت. اما مشاهدات وي بنظر من در شرايط کنوني درستند. بخصوص در اجتماعات آزاد که در آنان درست به همين دلائل هنر کنترل بر عقايد بسيار قوي گسترش يافته است.توصيف هاي تحريف شده و اشکال ديگر افکار تيره تنها بخشي منطقي از اين تلاش براي زير کنترل داشتن افکار است. آيا اين تحريفات براي من مشکلي است؟ فقط ميتوانم بگويم درست مثل اين است که بگوئيم هواي بد مي تواند مشکلي باشد. اين تحريفات تا زماني که تمرکز قدرت در دستان عده قليلي از يک طبقه يا يک قشر از "کميسارها" (2)قرار دارد که چنين طرز تفکر هائي را در جهان پياده مي نمايند، وجود خواهند داشت.از آنجا که وابستگان اين طبقه که بطور کل هم آنقدر ها هم زرنگ نيستند اما حداقل خوب ميدانند که بهتر است تا خودشان را در مبارزه تن به تن با واقعيت ها و دلائل و برهان ها درگير کنند و با تحريف ها، بهتان ها و مکانيسم هاي ديگر در آميزند و خوب مي دانند که قدرتمندان به اندازه کافي به ابزار و راه هائي مسلطند که آنان را در مقابل نقد به اين عملکردهايشان محافظت نمايند. ما بايد براي خودمان روشن کنيم که دليل اين پديده ها چيست و تا آنجا که ميتوانيم به مقابله با آن بپردازيم. اين بخشي از پروژه آزاد سازي خويشتن و ديگران مي باشدو يا بهتر بگويم پروژه آزادسازي انسانهائي که با هم تلاش مي کنند تا به اين هدف برسند. اين مسئله ساده لوحانه بنظر مي رسد و همينطور هم هست اما من بياني از اين مادي تر براي زندگي انساني و جامعه نمي شناسم که ساده لوحانه نباشد. همينکه آدم پوچي و هايو هوي خودستايانه و گزافه گوئي را که با آن اغلب وابسته است را يکدفعه کنار بگذارد.
جواب: اگر من منظورشما را از گروه هاي" داير شده چپ" درست فهميده باشم،آنها در باره عقايد من در باره آنارشيسم زياد متعجب نيستند، زيرا که اين افراد در مجموع از نظرات من اصلا چيزي نمي دانند. من اصولا رابطه اي با اين جمع ها ندارم. اصلا آنها به هيچ چيز از چيزهائي که من مي گويم و يا مي نويسم اشاره اي نمي کنند. البته صد در صد همه را نمي گويم اما در آمريکا ( در انگلستان و ساير جاها نه زياد) در بخش هاي مستقل و منتقد کمي در باره اينکه چپ هاي داير شده چه کساني هستند ، ميدانند. در واقع کمي در باره اون چيزي که من انجام مي دهم و من در اين بخش ها هم دوستان و آشناياني دارم.اما اگر شما کتاب ها و روزنامه ها و نشرياتي را ملاحظه نمائيد که در ميان همان چپ هاي داير شده بيرون مي آيد بعد خواهيد فهميد من چه مي گويم. آن چيزي که من مي نويسم و يا مي گويم در اين جمع ها اصلا مورد قبول نيست. البته موارد استثنائي هم وجود دارد اما از آنجا که عقايد من براي اينگونه چپ ها مورد قبول نيست پس بايد از خود سئوال نمود که آيا بايد از عکس العمل آنان متعجب بود. که بنظر من نه در هر حال جواب دادن به اين سئوال ساده نيست .
سئوال:بسياري به اين توجه نموده اند که شما واژه هاي
آنارشيسم و سوسياليسم آزادمنش را در يک معني بکار مي بريد. آيا اين دو واژه
براي شما يکي هستند؟ آيا آنارشيسم براي شما يک نوع سوسياليزم است؟ يک کسي زماني
گفته است که آنارشيسم مانند "سوسياليزم در آزادي" است آيا شما هم اين برابر
سازي را تائيد مي کنيد؟
سئوال: وقتي شما در باره آنارشيسم صحبت مي کنيد ، اغلب مثالي از انقلاب اسپانيا مي آوريد. آنطور که بنظر مي رسد، با اين مثال ها شما مخصوصا دو منطق را در نظر داريد. اولي مي گويد که انقلاب اسپانيا مثال خوبي براي "آنارشيسم در عمل" مي باشد و همچنين شما تاکيد نموديد که انقلاب اسپانيا نشان مي دهد که کارگر ان با قدرت خويش به دمکراسي نهادينه دست خواهند يافت. منطق آنارشيسم در عمل و اين دمکراسي نهادينه براي شما در نهايت يکي مي باشد؟ آيا آنارشيسم فلسفه قدرت ملت است؟ جواب: من اعتقاد دارم که ، اگر آدم ميخواهد از چيزي صحبت کند که از عقل سالم آدم بر ميخيزد، لازم نيست حتما از لغات قلمبه سلمبه اي مثل" فلسفه" استفاده کند. لغات جنجالي و شعاري ما را جلو نخواهد برد. چيزي را که کارگران و دهقانان اسپانيائي قبل از اينکه انقلابشان از بين برده بشود، بدست آوردند، در تمام زمينه ها جالب و تحسين آميز بود. واژه "دمکراسي نهادي" مال اين ايام جديد است روند توسعه اش مقوله اي ديگر است . حتي اگر در مقاطعي با انقلاب اسپانيا هم خوانائي داشته باشد. يکي از نقاط قوت انقلاب اسپانيا بعد گسترده اي بود که در آن روند دمکراسي پايه اي رشد نموده بود. با توجه به تخمينات زده شده در حدود بيشتر از 3 ميليون انسان در آن شريک بودند. در شهر ها به مانند روستا ها پروسه توليدات توسط خود توليد کننده ها اداره و سازماندهي مي شد.
سئوال:آيا اين اتفاقي است که آنارشيست ها که بعنوان کساني که مدافع آزادي هاي فردي هستند، همچنين در اداره جمعي جامعه هم موفق بودند؟ جواب: اين اصلا اتفاقي نيست. جريانات درون آنارشيسم که من هميشه آنان رامنطقي مي دانم، خواهان يک جامعه سازمانيافته اجتماعي هستند که ساختارهاي متفاوت دارد مثلا در محيط کار، در محل سکونت، و در انواع شکل هاي آزادانه ديگر که با يکديگر موزونند و همواره از جانب کساني که درآن سهيمند کنترل مي شوند و نه از سوي کساني که به لحاظ موقعيت شان تنها دستور مي دهند. ( بغير از برخي از استثنا ها که بطور واقع بکار بردن اتوريته درست خواهد بود).
جواب: انتقاد آنارشيستي به "دمکراسي" اغلب نقدي بود به دمکراسي پارلماني، طوري که اين دمکراسي در مجموع بعنوان مانعي عميق در جوامع گسترش يافته بود.دمکراسي آمريکائي بر بستر اين نظريه به وجود آمد که از سوي جمز ماديسون در انجمن تهيه قانون اساسي در سال 1787 اشاره و گفته شده بود که " و ظيفه اصلي دولت در اين نهفته است که اقليت مالداران را در مقابل اکثريت مردم محافظت نمايد". از اينجاست که وي در انگلستان به مردم هشدار ميدهد( انگلستان آنزمان تنها کشوري بود که حداقل يک رابطه دمکراسي وجود داشت) که اگر زيادي حق تصميم گيري مشترک از آنان گرفته شود ، آنزمان براي آنان رفرم ارضي و ديگر چيزهاي وحشتناک ديگر به اجرا گذاشته خواهد شد. سيستم آمريکائي از آن زمان ميبايستي چنان دقيق و محتاتانه به اجرا درآيد که لزومي نباشد جلوي چنين جرمي بر عليه " حقوق مالکيت" را ببندند. اينکه از اين حقوق ميبايستي دفاع مي شد ( و حتي از الويت برخوردار مي شد)براي آنان چيزي طبيعي بود. دمکراسي پارلماني در چنين فضائي، بطور واقعي مستحق انتقاد تند و تيز جريانات آزاديخواه است. تازه من به بسياري از مشخصاتي که در اين فضا به چشم ميخورند هنوز اشاره اي نکرده ام: برده داري براي مثال،يا برده داري مزدي (کارمزدوري)،که در تمامي قرن 19 و حتي بعد ها هم ادامه اش در قرن 20 که از سوي بسياري از کارگران با شدت محکوم گرديد ، بدون اينکه آنها به هيچ وجه از کمونيست و از آنارشيسم چيزي شنيده باشند.
سئوال :مهم بودن دمکراسي پايه اي براي هر تغييرات بنيادي در جامعه روشن است. اما چپ ها در اين مورد مشخص اغلب موضع روشني نداشته اند. من بطور کلي صحبت مي کنم ، نه تنها سوسيال دمکرات ها بلکه همچنين بلشويک ها يعني در واقع هر دو سنت چپ که بيشتر يک حالت برگزيده را بجاي کاربرد دمکراسي واقعي نشان مي دهند. يکي از مثال هاي معروف در اينجا لنين است. او شک داشت که کارگران قادر باشند به تنهائي و با حرکت از فکر خويش ، فراتر از آگاهي اتحاديه را در خود رشد دهند (3). او اعتقاد داشت که کارگران نمي توانند آنسوي مسائل صنفي بلاواسطه خويش را ببينند. بآتريس وب، که عضو جامعه سوسياليست فابير بود و تاثير زيادي بر حزب انگليسي لابور داشت، بر اين نظر بود که کارگران تنها به " مسابقات اسب دواني" علاقمندند! از کجا اين طرز تفکر برگزيده مي آيد و براي چه ما درست اين نظر را پيش چپها مي بينيم ؟
جواب: من ترس دارم که در اين باره چيزي نتوانم بگويم. اگر براي مثال منظور از "چپها" همچنين بلشويسم است ، مطمئنا آنوقت من خودم را يک چپ نمي دانم. همانطور که من بارها بيان کرده ام، لنين از ديد من يکي از بزرگترين دشمن هاي سوسياليزم بود. اين ادعا که کارگران تنها به " مسابقات اسب دواني علاقه مندند" يک حرف چرت است که حتي کساني که خيلي سطحي نگاهي به تاريخ جنبش کارگري مي اندازند و يا نشريات زنده و مستقل کارگري را که در بيشر مناطق و در شهرک هاي کارگري که زياد هم از اينجا دور نيستند پخش مي شود مي خوانند به آن اعتقادي ندارند. مضاف بر اين ما بيلان خارق العاده مبارزات شجاعانه کساني که تحت تعقيب قرار داشتند و يا انسانهاي استثمار شده اي را که در طول تاريخ همواره وجود داشتند و نقش آفريدند را داريم. به هائيتي يکي از فقير ترين کشورهاي جهان نظري مي افکنيم. کشوري که از سوي فاتحان اروپائي در موقع ورودشان به اين منطقه نام بهشت را گرفت و بعدا سرچشمه بخشي نه چندان ناچيز از ثروت اروپا گشت، آنچنان شيره اش کشيده شد که شايد ديگر هرگز هيچگاه نتواند روي پاهاي خود قرار گيرد. در حاليکه در سال هاي گذشته دهقانان و کپره نشينان اين کشور در بد ترين شرايط زندگي بسر برده اند. زندگي که هرگز انسان هاي کشور هاي ثروت مند تصورش را هم نمي توانند بکنند، در اين منطقه يک جنبش دمکراسي گسترده شکل گرفت که خود را از سازمانهاي پايه اي جامعه تغذيه مي نمود و داشت تمامي سد ها را مي شکست و آنچنان کارش درست بود که من تا به کنون مانندش را نديده ام. آدم بايد يک سياستمدار خيلي عقب افتاده و متحجر باشد اگر به اين ماجرا نخندد که روشنفکران و سياستمداران آمريکائي خيلي با خوشحالي اعلام نمودند که آمريکائي ها بايد به هائيتي ها درس دمکراسي بدهند! آن چيزي را که مردم هائيتي بدست آوردند آن چنان درست بود که قدرتمندان از آن هراسناک گشته و باز هم دوباره به ترور متوسل شدند. بايد توجه نمود که ابعاد اين ترور ها بسيار وسيع تر از آنچيزي بود که در افکار عمومي اعلام گرديد.البته هائيتي ها هم تا هم اکنون مبارزه را کنار نگذاشته اند. اين مبارزه مردم هائيتي بما نشان داد که کارگران تنها عشق به"مسابقات اسب دواني" ندارند!
سئوال: در اين رابطه من چند جمله از روسو را که بارها تکرار کرده ام بخاطر مي آورم که مي گويد:"من وقتي مردم وحشي لختي را ميبينم که از اروپائيان پول پرست متنفرند و تنها براي حفظ استقلال خويش با شکم گرسنه آتش و شمشير و مرگ را تحمل مي کنند، آنزمان مي فهمم که بردگان هيچگاه از آزادي خود نخواهند گذشت". شما در آثارتان هميشه در باره نقش قدرتمندان و نقش ايده هاي رهبرمنشانه درجوامعي چون جامعه ما صحبت کرده ايد و دلائلي آورده ايد که ثابت مي کند در دمکراسي "اروپائي" و يا دمکراسي پارلماني موانع اساسي وجود دارد که اين موانع از شرکت واقعي مردم در تصميم گيري ها جلوگيري مي نمايد. زيرا که مردم اگر بطور واقعي در تصميم گيري ها شريک باشند از تقسيم نابرابر ثروت بنفع مالکان جلوگيري مي نمايند.شما اين مسئله را خيلي خوب و مدلل مطرح نموده ايد اما همچنين شما تز هائي هم داده ايد که برخي از آدمها را شوکه مي نمايد. مضاف بر اين شما سياست رئيس جمهور جان اف کندي و سياست لنين را با هم مقايسه نموده ايد و اين دو سياست را کم و بيش همسان دانسته ايد. از اين تحليل شما طرفداران کندي و همچنين طرفداران لنين شوکه شده بودند. ميتوانيد کمي در باره اين مسئله صحبت کنيد؟
جواب: من نظريه روشنفکران ليبرال دستگاه کندي را با نظريه لنينيسم همسان نکرده ام اما من در اين باره به چند تشابه حيرت انگيز اشاره کرده ام که باکونين تقريبا 100 سال پيش در نظرياتش در باره "طبقه جديد" پيش بيني نموده بود. در اين رابطه من به چند جمله از روبرت مک نامارا استناد مي کنم که وي مي گويد" اگر ما ميخواهيم واقعا "آزاد" باشيم بايد مديران را بيشتر کنترل کنيم . وي همچنين مي گويد که خطر واقعي براي دمکراسي عدم وجود مديريت صحيح و حمله به نظرات و منطق هاست". در اين بيان مک نامارا کافي است که چند کلمه را جابجا کنيد آنوقت نظريه ثابت لنينيسم را در آن خواهيد ديد. من توجه ها را به اين جلب نمودم که ريشه اين طرز تفکر رهبرمنشانه در هردو ايدئولوژي ذکر شده بسيار عميق است. من نمي دانم چه چيزي در اين بيان من شوکه کننده است. بعلاوه من در اين باره چيز بيشتري نمي توانم بگويم. من تنها برخي از گفته هاي مشخص را با هم مقايسه نمودم و آنهم از ديدگاه خودم بدون اينکه اغراق کنم کمي به مقايسه پرداختم. شايد من اشتباه مي کنم اما اين اشتباه را کسان ديگر بايد با دليل و مدرک به من توضيح دهند و بگويند اصل قضيه چيست.
سئوال: وقتي از "لنينيسم" صحبت ميشود منظور يک شکل خاص مارکسيسم است که توسط لنين تکامل پيدا کرد.شما ميخواهيد بگوئيد که نکاتي از لنينيسم که انتقادآميز است با نظريه مارکس فرق اساسي دارد؟ آيا شما پيوستگي ميان نظريات مارکس با آنچه که بعد ها در عمل بنام لنينسم اجرا شد مي بينيد؟
سئوال: همين اواخر مقاله شما را بنام "اشاراتي به آنارشيسم" که سال قبل در بولتن مباحثات آمريکا مجددا چاپ گشته بود مرور کردم. در اين مقاله شما در باره نظرات آغازين "مارکس جوان" مانند از خودبيگانگي سرمايه داري، نظر داده بوديد.آيا شما اعتقاد داريد که زندگي و آثار مارکس در دو فاز متفاوت تقسيم مي شوند: فاز آغازين که وي يک سوسياليست ليبرال بوده و فاز دير تر يعني زماني که او نظراتش از آتوريته خاصي برخوردار است؟
جواب: مارکس جوان تاثيرات زيادي از محيط پيراموني آنزمانيش گرفته بود و به اين لحاظ در افکار آنزماني وي تشابهات بسياري با تفکرات کلاسيک ليبراليزم ديده ميشود مضاف بر اين منطق هاي دوران روشنگري و دوران رمانتيک فرانسوي و آلماني هم در عقايد وي بي تاثير نبود. در هر حال من تا کنون با اين سئوال بطوري ريشه اي برخورد نکرده ام که بتوانم حکمي قطعي و منطقي صادر کنم. اما من شخصا بر اين نظرم که مارکس جوان قويا متاثر از دوران پاياني روشنگري در اروپا بود در حاليکه وي بعد ها محققي منتقد و فعال در ارائه بديل سرمايه داري بود و هرگز در باره بديل هاي سوسياليسم چيزي براي گفتن نداشت. اما همانطور که اشاره کردم اين نظر من مي تواند کاملا سطحي باشد. ادامه دارد................ | ||||