گفتگوهای زندان

 

 

چه مثل چه

 

در سرزمینی که حکم خدا جاری ست

و مریدانش شلاق بدست

پیکر دختر 13 ساله را در هم می‌کوبند،

در سرزمینی که عاملین قتل عام‌های چه

نبض هر آن چه که هست در دست دارند،

فریاد فرزندان چه

لرزه بر اندام این مریدان راه ناحق می افکند

و خدایشان را به زیر واژه‌های چه میخکوب می کند.

 

چه کسی باور کرد که چه می آید؟

اما نه با اسلحه! با لبخند،

تا دگر بار

انسان بودن را بیآموزیم.

چه، پرنده‌ای برای تمام فصول،

برگ سبزی پایدار و ماندنی از تاریخ،

با لبخندی جاوید که عشق را بین من و تو تقسیم می کند.

 

امروز فرزندان بزرگ تاریخ زمان میهمان خاوران بودند.

مادران در پی واژه‌های آلیدا و کامیلو شوق پرواز داشتند.

لبخند چه بر دل خاوران

این قلب بزرگ ایران نقش بست.

در سرزمینی که بسیج و سپاهش بذر کین در دل می‌پرورانند

لبخند چه بر جانشان آتشی افروخت.

در سرزمینی که حاکمانش در خون غسل میکنند،

و فرش سرکوب، سجاده نماز هر روزشان است،

فرزندان چه سرود زندگی را برای من و تو سر دادند.

براستی در سرزمین خدا

این چه گوارا بود که فریاد زد ......... خدا و پیغمبر من فیدل بود!

 

 

 

ی. صفایی

1 اکتبر 2007