| ||
|
علل رشد بنیادگرائی مذھبی در جھان نوشته باب آواکیان صدر حزب کمونیست انقلابی آمریکا ترجمه سیامک پرتوی
یکی از مھمترین مشخصه ھای اوضاع کنونی، جھش ھایی است که در جریان گلوبالیزاسیون انجام پذیرفته و با فرایند شتابنده انباشت سرمایه داری در دنیایی که نظام سرمایه داری امپریالیستی بر آن تسلط دارد ھمراه است. این حرکت به تغییرات مھم و غالبا تکان دھنده و ناگھانی در زندگی شمار عظیمی از مردم انجامیده و غالبا مناسبات و رسم و رسوم سنتی را تضعیف می کند. در اینجا کانون توجه من تاثیرات این حرکت بر جھان سوم و نحوه کمکی است که به رشد فعلی بنیادگرایی مذھبی در این مناطق کرده است. منظورم از جھان سوم، کشورھای آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا و خاورمیانه است. در سراسر جھان سوم، ھر سال میلیونھا مردم از کشتزارھای خود رانده شده اند. آنان در این کشتزارھا زندگی می کردند و تحت شرایط به شدت ستمگرانه در تلاش معاش بودند. ولی حالا دیگر، حتی این کار را ھم نمی توانند بکنند. پس به مناطق شھری پرتاب میشوند. بیشترشان در زاغه ھای بی امکانات که حلقه به حلقه قلب شھرھا را محاصره کرده جای می گیرند. برای نخستین بار در طول تاریخ، اینک نیمی از جمعیت دنیا در مناطق شھری زندگی می کنند که این شامل زاغه ھای گسترده و در حال رشد نیز ھست. این مردم که از شرایط سنتی خویش و از شکل ھای سنتی استثمار و ستم کنده شده اند، به زندگی شدیدا ناامن و بی ثباتی پرتاب می شوند. آنان به ھیچ ترتیب نمی توانند در استخوانبندی اقتصادی و اجتماعی و کارکرد جامعه به شکل "منسجم" ادغام شوند. در بسیاری از کشورھای جھان سوم، اکثریت مردم در اقتصاد "غیر رسمی" مناطق شھری کار می کنند. مثلا به شکل انواع و اقسام دوره گرد و بساطی، یا در فعالیت ھای زیرزمینی و غیر قانونی. به درجات زیادی به علت ھمین وضعیت بسیاری از مردم به بنیادگرایی مذھبی روی می آورند. این کوششی است تا در میانه ھمه این جابجایی ھا و تلاطم ھا، خود را به جایی بند کنند. یک عامل دیگر ھم در این مساله دخیل است. تغییرات و جابجایی ھای عظیم و سریعی که در جھان سوم می بینیم ھمگی در چارچوب سلطه و استثمار توسط امپریالیستھای خارجی و ھمدستان آنھا صورت می گیرد. منظور از این ھمدستان، طبقات حاکمه "بومی" است که از نظر اقتصادی و سیاسی وابسته و تابع امپریالیسم ھستند و خیلی ھا آنھا را به عنوان عوامل فاسد قدرتھای بیگانه و مبلغ "فرھنگ منحط غرب" می شناسند. این وضعیت، در کوتاه مدت می تواند نیروھا و رھبران بنیادگرای مذھبی ای که علیه "فساد" و "انحطاط غربی" طبقات حاکمه بومی و امپریالیستھای حامی آنھا حرف می زنند را تقویت کند. چارچوب مخالفتی که این نیروھا و رھبران بنیادگرای مذھبی ابراز می کنند، بازگشت به روابط، رسوم، عقاید و ارزش ھای سنتی و تحمیل ھمه اینھا به منتھا درجه است. این روابط، رسوم، عقاید و ارزشھا ریشه در گذشته دارند و شکل ھای شدید استثمار و ستم را تجسم می بخشند. این جریان در مناطقی مانند خاورمیانه و نیز کشورھایی نظیر اندونزی که اسلام دین مسلط است، به صورت رشد بنیادگرایی اسلامی به نمایش در می آید. رشد بنیادگرایی در بیشتر کشورھای آمریکای لاتین که مسیحیت، خاصه در شکل کاتولیسیسم دین مسلط است، با وضعیتی دیگر رقم می خورد. در آنجا شمار گسترده ای از مردم خاصه تھیدستان به این احساس رسیده اند که کلیسای کاتولیک آنان را به بن بست کشانده است. پس به سوی شکل ھای گوناگون بنیادگرایی پروتستان مثلا "پنته کوستالیسم" کشیده می شوند که شکل ھایی از تعصب گرایی مذھبی را با حرافی به نام تھیدستان و ستمدیدگان در ھم آمیخته است. در بخشھایی از آفریقا نیز بنیادگرایی مسیحی منجمله "پنته کوستالیسم" به ویژه در میان توده ھای پر شمار زاغه نشین به یک پدیده در حال گسترش تبدیل شده است. در عین حال، بنیادگرایی اسلامی نیز در بخشھای دیگر آفریقا رشد کرده است. (1) اما رشد بنیادگرایی مدیون تغییرات سیاسی بسیار مھم و نیز سیاستھا و حرکات آگاھانه بخشی از امپریالیستھا در صحنه سیاسی ھم ھست. ھمه این تغییرات و سیاستھا و حرکات، تاثیر عمیقی بر اوضاع بسیاری از کشورھای جھان سوم منجمله در خاورمیانه داشته است. در این میان، یک وجه کلیدی وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود یا به آن کم بھا داده شود. منظورم تاثیر تحولات چین بعد از مرگ مائو تسه دون و دگرگونی کامل آن کشور از جامعه ای که در جاده سوسیالیسم پیشروی می کرد به کشوری است که سرمایه داری در آن احیا شد. با این دگرگونی، جھت گیری تبلیغ و حمایت از انقلاب در چین و سراسر دنیا جای خود را به تلاش برای نشاندن چین در مقامی قدرتمندتر در چارچوب سیاستھای قدرت جھانی داد. چارچوبی که امپریالیسم بر ان مسلط است. این دگرگونی در کوتاه مدت، تاثیر منفی عمیقی بر جای گذاشته است. به این معنی که احساس موجود در میان بسیاری از ستمدیدگان سراسر دنیا نسبت به انقلاب سوسیالیستی به مثابه ارائه کننده راه رھایی از فلاکت تضعیف شده است. و ھمزمان، زمینه بیشتری برای دیگران و مشخصا بنیادگرایان مذھبی ایجاد کرده که می کوشند مردم را پشت پرچمی بکشانند که به نحوی با قدرت ستمگر مسلط بر دنیا مخالفت میکند اما خود نماینده یک جھانبینی و برنامه ارتجاعی است. این پدیده در اظھارات یکی از "متخصصان مساله تروریسم" در مورد برخی افراد که اخیرا متھم به اقدامات تروریستی در انگلستان شده اند بازتاب یافته است. او می گوید که اگر یک نسل قبل بود، این افراد مائوئیست می بودند. علیرغم این واقعیت که اھداف و استراتژی و تاکتیک ھای مائوئیستھای واقعی یعنی افرادی که از ایدئولوژی کمونیستی پیروی می کنند از بیخ و بن متفاوت از اھداف و استراتزی و تاکتیک ھای بنیادگرایان مذھبی است و کمونیستھا در اصول، تروریسم را به مثابه یک روش و رفتار رد می کنند، اما در اظھارات آن "متخصص مساله تروریسم" یک نکته واقعی و مھم وجود دارد. یک نسل قبل، بسیاری از ھمین تیپ جوانان و کسانی دیگری که در حال حاضر به بنیادگرایان اسلامی و سایر ادیان تمایل یافته اند، در سمت قطب انقلابی و عمیقا متفاوت کمونیسم قرار می گرفتند. این پدیده بر اثر نابودی اتحاد شوروی و "اردوگاه سوسیالیستی" تحت سرکردگی اش بیشتر تقویت شده است. در واقع، اتحاد شوروی از میانه دھه 1950 دیگر یک کشور سوسیالیستی نبود، یعنی از زمانی که رویزیونیستھا (کمونیست در حرف و سرمایه دار در عمل) مناصب قدرت را غصب و شروع به چرخاندن کشور در منطبق با اصول سرمایه داری کردند. البته این کار را در شکل سرمایه داری دولتی و ھمچنان با لباس مبدل "سوسیالیستی" انجام دادند. اما با شروع دھه 1990 ، رھبران اتحاد شوروی به شکل علنی شروع به کنار گذاشتن سوسیالیسم کردند و اتحاد شوروی منحل شد و روسیه و بقیه کشورھای که بخشی از "اردوگاه" شوروی بودند ھرگونه ادعای "سوسیالیسم" را ترک گفتند. کل این فرایند و تھاجم ایدئولوژیک بی وقفه ای که امپریالیستھا و اردوی روشنفکران دنباله روی امپریالیسم در ارتباط با آن به راه انداخته اند، به نظریه شکست و مرگ کمونیسم انجامیده است. این نظریه به شکلی گسترده ترویج و تبلیغ شده و در حال حاضر، باعث بی اعتباری کمونیسم در میان بخشھای وسیعی از مردم منجمله در بین کسانی می شود که بی تابانه در جستجوی راھی برای مقابله با سلطه و ستم و تحقیر امپریالیستی ھستند. (2) ولی این فقط کمونیسم نیست که امپریالیستھا در جھت شکست و بی اعتبار کردنش فعالیت می کنند. آنھا سایر نیروھای سکولار و حکومتھایی که به درجاتی با منافع و اھداف امپریالیستھا مخالفت می ورزند یا به لحاظ عینی مانعی در برابر این منافع و اھداف محسوب می شوند را ھم آماج قرار داده اند، خاصه در بخشھایی از دنیا که از دید امپریالیسم حائز اھمیت استراتژیک است. برای نمونه، اگر به دھه 1950 برگردیم، میبینیم که آمریکا معمار کودتایی شد که به سرنگونی حکومت ناسیونالیستی محمد مصدق در ایران انجامید. زیرا سیاستھای آن حکومت از دید آمریکا (و در درجه بعد، انگلستان) تھدیدی برای کنترل نفت ایران و در سطحی گسترده تر، برای سلطه آمریکا بر منطقه به شمار می آمد. عواقب و تاثیرات این اقدام، چند دھه بعد از کودتا نیز ادامه یافته است. یکی از این تاثیرات، کمک به رشد بنیادگرایی اسلامی و به تبع آن برقراری جمھوری اسلامی در ایران بوده است. این مساله زمانی اتفاق افتاد که بنیادگرایان اسلامی بر بستر خیزش توده ای مردم ایران در اواخر دھه 1970 که به سرنگونی حکومت به شدت سرکوبگر شاه به قدرت رسیدند. حکومت شاه تحت الحمایه آمریکا بود و در واقع، بعد از خلع قدرت از مصدق، این حکومت توسط آمریکا پا بر جا ماند. (3) طی چند دھه اخیر، امپریالیستھا در سایر بخشھای خاورمیانه و ھر جای دیگر، آگاھانه ترتیب شکست و قلع و قمع حتی اپوزیسیون سکولار ناسیونالیست را داده اند. آنھا در مقاطعی، آگاھانه به رشد نیروھای بنیادگرای مذھبی یاری رسانده اند. فلسطین یک نمونه بارز این مساله است. نیروھای بنیادگرای اسلامی به واقع از کمک اسرائیل و امپریالیسم آمریکا که اسرائیل به مثابه پادگان مسلح اش عمل می کند، بھره مند شدند. با این ھدف که جریان سکولارتر یعنی سازمان آزادیبخش فلسطین تضعیف شود. در افغانستان، خاصه در جریان اشغال آن کشور توسط شوروی در دھه 1980 ، آمریکا از مجاھدین بنیادگرای اسلامی حمایت کرد و سلاح در اختیارشان قرار داد زیرا تشخیص داد که این جریان ھا متعصبانه علیه شوروی ھا می جنگند. سایر نیروھا یعنی نه فقط جریان ھای سکولارتر ناسیونالیست بلکه مائوئیستھا ھم با اشغال افغانستان توسط شوروی و حکومتھای دست نشانده ای که در افغانستان بر سر کار آورد مخالفت کردند. اما واضح است که مشخصا مائوئیستھا از پشتیبانی آمریکا برخوردار نبودند و بسیاری از آنان به دست بنیادگرایان "جھادی" اسلامی که از کمک و تسلیحات آمریکا بھره می بردند کشته شدند. اگر به دھه 1950 برگردیم، با پدیده جمال عبدالناصر در مصر روبرو می شویم که یک رھبر محبوب ناسیونالیست بود و "ناصریسم" را می بینیم که شکلی از ناسیونالیسم عرب محسوب می شد. نفوذ ناصریسم به مرزھای مصر محدود نشد، بلکه بعد از به قدرت رسیدن ناصر در مصر گسترش فراوان یافت. در سال 1956 ، زمانی که ناصر برای اعمال کنترل بیشتر بر کانال سوئز دست به کار شد، و اسرائیل ھمراه با فرانسه و انگلستان علیه ناصر وارد عمل شدند، بحران در گرفت. در آن موقع، فرانسه و انگلستان ھنوز به از دست دادن امپراتوریھای گسترده مستعمراتی شان خو نکرده بودند. جلوه ای از پیچیدگی مسائل را می شد در "بحران سوئز" دید، آنگاه که آمریکا به مخالفت با اسرائیل و فرانسه و انگلستان برخاست. انگیزه آمریکا پشتیبانی از ناسیونالیسم عرب یا مشخصا ناصر نبود. بلکه می خواست پای امپریالیستھای اروپایی که قبلا این بخش از دنیا را تحت استعمار خود داشتند بیشتر کوتاه کند. نگاھی گذرا به پیش زمینه این واقعه نشان می دھد که متعاقب جنگ جھانی اول و به دنبال شکست امپراتوری کھنه عثمانی که مرکزش ترکیه بود، فرانسه و انگلستان اساسا خاورمیانه را بین خود قسمت کردند. بخشی از این منطقه در حوزه نفوذ فرانسه قرار گرفت و اساسا مستعمره فرانسه شد و بخشی دیگر به کنترل بریتانیا در آمد. ولی بعد از جنگ جھانی دوم و شکست کامل ژاپن و آلمان و ایتالیا، آمریکا برای ایجاد یک نظم نوین در دنیا حرکت کرد. بخشی از این کار، تحمیل شکل جدیدی از استعمار (استعمار نوین) در جھان سوم بود. یعنی در مکان ھایی که قبلا تحت استعمار به شیوه کھن قرار داشتند. آمریکا از طریق استعمار نوین، کنترل موثری بر این کشورھا و ساختارھای سیاسی و حیات اقتصادی آنھا اعمال می کرد، حتی اگر این کشورھا به استقلال رسمی دست یافته بودند. بخشی از اقدامات آمریکا، ایجاد اسرائیل بود. این کار با ھدف تحقق کاملتر و تحمیل تھاجمی سلطه آمریکا بر خاورمیانه انجام شد. اما موضع ناصر در آنچه به "بحران سوئز" تبدیل شد و نیز سایر حرکات ناسیونالیستی اش به آنجا انجامید که شخص وی و "ناصریسم" خاصه در کشورھای عربی پیروان فراوانی پیدا کرد. در چنان اوضاعی، آمریکا در عین حال که علنا در پی سرنگونی ناصر نبود، برای تضعیف ناصریسم و به طور کلی نیروھای سکولارتر حرکت کرد. واضح است که این شامل تضعیف نیروھای کمونیست ھم می شد. چرا که مجموعه این نیروھا با امپریالیسم آمریکا مخالفت می کردند یا سد راھش بودند. به ویژه بعد از جنگ 1967 که به شکست کشورھای عربی و غصب بخشھای دیگری از سرزمین فلسطینیان توسط اسرائیل انجامید، این کشور از پشتیبانی محکم امپریالیسم آمریکا بھره مند شده، و به مثابه نیرویی که به نیابت از سوی آمریکا عمل می کند به ایفای نقش پرداخته است. اشاره به این نکته لازم است که اراضی غصب شده در سال 1967 که خارج از حیطه سرزمینی دولت اسرائیل قرار داشت، "اراضی اشغالی" نام گرفت. این در حالی است که خود دولت اسرائیل بر اراضی دزدیده شدن از فلسطینیان بنا شد. شکست در مقابل اسرائیل در جنگ 1967 به میزان زیادی به از دست رفتن جایگاه و نفوذ ناصر و ناصریسم (و رھبران و گرایش ھای مشابھی که بیشتر یا کمتر از او سکولار بودند) در میان مردم خاورمیانه کمک کرد. به ھنگام درگذشت ناصر در سال 1970 ، او دیگر تا حد زیادی جذابیت خود را برای توده ھای عرب از دست داده بود. اینجا نیز بار دیگر می توانیم بعد دیگری از پیچیدگی مسائل را مشاھده کنیم. شکست ھای عملی و ناکامی قطعی ناصر، مشروعیت یا اعتبار آنچه ناصر به لحاظ ایدئولوژیک نماینده اش بود را نزد شمار فزاینده ای از مردم تضعیف کرد. این واقعیتی است که "ناصریسم" و گرایش ھای ایدئولوژیک و سیاسی مشابه نماینده گسست ھمه جانبه از سلطه امپریالیسم و ھمه شکل ھای ستم و استثماری که بر مردم وارد می شود نیستند و نمی توانند این مھم را عملی کنند. ولی این واقعیت باید از دل تحلیل علمی از آنچه توسط چنین ایدئولوژی ھا و برنامه ھایی معرفی می شود، از اھداف آنھا و آنچه که واقعا قادر به انجامش ھستند بیرون کشیده شود. اگر در مقاطع معین یا حتی در یک دوره زمانی محدود، رھبرانی که چنین ایدئولوژی ھا و برنامه ھایی را تجسم می بخشند و برای تحققش تلاش می کنند با عقبگردھا و شکست ھایی روبرو شوند، اثبات عدم مشروعیت یا بی اعتباری ایدئولوژی و برنامه آنان نیست. شیوه عکس العمل توده ھای کشورھای عرب (و فراتر از آن)به عقبگردھا و شکست ھای ناصر و دیگرانی که کمابیش ھمان ایدئولوژی و برنامه را نمایندگی می کردند، در خود یک عنصر پراگماتیستی مشخص را حمل می کرد. یعنی این تصور که آنچه رایج می شود حتی اگر این رواج کوتاه مدت باشد، بر حق و خوب است. و آنچه کنار زده می شود حتی اگر این مساله کوتاه مدت باشد، معیوب و ورشکسته است. البته این گرایش خودبخودی در میان توده ھای مردم توسط احکامی که امپریالیستھا و سایر مرتجعین اعلام می کنند، تقویت شده است. روشن است که این مساله فقط شامل نیروھای سکولار نظیر ناصر نبوده، بلکه بیش از آنھا، دامن کمونیستھا و کمونیسم را گرفته است. یعنی نیروھا و ایدئولوژِی و برنامه ای که بسیار ریشه ای تر در ضدیت با امپریالیسم و ارتجاع قرار دارند. طی چند دھه گذشته، حداقل تا ھمین اواخر، آمریکا و اسرائیل در خاورمیانه و نقاط دیگر، درصف نیروھای مخالف خود به تضعیف نیروھای سکولار مشغول بودند. و اگر در جاھایی خود عامدانه مشوق رشد نیروھای بنیادگرای اسلامی نبودند، حداقل به لحاظ عینی چنین نیروھایی را ترجیح می دادند. طی دوران "جنگ سرد" اکثرا چنین تحلیل می کردند که بنیادگرایان اسلامی خواھان دوری از اردوی شوروی ھستند. یکی از عواملی که باعث می شد بنیادگرایان مذھبی را بر نیروھای سکولار بیشتر ترجیح دھند تشخیص ماھیت عمیقا محافظه کار و بدون شک ارتجاعی بنیادگرایی مذھبی بود. یعنی امپریالیستھا (و اسرائیل) می دانستند که می توان به میزان مھمی از ھمین حربه استفاده کرد تا خود را در چشم مردم به عنوان نیرویی روشنگر و دمکرات و مدافع پیشرفت نمایاند. یک نکته طنز در کل این تجربه اینست که ناصر و بقیه دولتمردان ناسیونالیست عرب نه فقط دست به سرکوب وحشیانه و جلادانه اپوزیسیون بنیادگرای اسلامی (نظیر اخوان المسلمین در مصر) زدند، بلکه با کمونیستھا ھم چنین رفتاری داشتند. اما در ده ھای اخیر وقایعی در سطح دنیا اتفاق افتاده که باعث شده در کوتاه مدت بنیادگرایان اسلامی نسبت به انقلابیان و کمونیستھا توان بسیار بیشتری برای متشکل شدن داشته باشند و در زمینه نفوذ و سازماندھی رشد قابل توجھی را تجربه کنند. این وقایع شامل تحولات چین و اتحاد شوروی بود که قبلا بحثش را کردم و تبلیغ گسترده این حکم که اتفاقات این دو کشور نشانه "شکست" کمونیسم است، ھمچنین به قدرت رسیدن بنیادگرایان اسلامی در ایران به دنبال سقوط شاه در اواخر دھه 1970 ، مقاومت در برابر اشغال افغانستان توسط شوروی که در اواخر دھه 1980 روس ھا را مجبور به خروج از آن کشور کرد و به میزان زیادی در سقوط اتحاد شوروی سھم داشت، و عقبگردھا و شکستھای حاکمانی در خاورمیانه و مناطق دیگر که کمابیش مثل ناصر بودند (و این اواخر کسانی نظیر صدام حسین). یک نمونه دیگر از کل مسیری که از دھه 1950 تا امروز طی شده و نکات فوق الذکر را به شکلی بسیار واضح و قوی به نمایش می گذارد، کشور اندونزی است. طی دھه ھای 1950 و 1960 ، اندونزی بعد از اتحاد شوروی و چین، سومین حزب کمونیست دنیا از نظر تعداد اعضا و ھواداران دارا بود. حزب کمونیست اندونزی در میان تھیدستان مناطق شھری (که وضع ناھنجار زاغه ھایش در جاکارتا و نقاط دیگر زبانزد است) و نیز در بین دھقانان در روستاھا و بخشھایی از روشنفکران و حتی بخشی از قشر بورژوا ناسیونالیست، پیروان گسترده ای داشت. متاسفانه، حزب کمونیست اندونزی یک خط بسیار التقاطی داشت. این خط، ملغمه ای از کمونیسم و رویزیونیسم بود. ھم به دنبال دگرگونی انقلابی بود و ھم می خواست در چارچوب ساختارھای مستقر حکومتی با استفاده از ابزار پارلمانی فعالیت کند. در راس حکومت وقت، احمد سوکارنو نشسته بود که رھبری ناسیونالیست به حساب می آمد. من دستیابی به درکی روشن از تجربه اندونزی را مدیون سفری ھستم که در دھه 1970 به چین کردم. طی آن سفر، چند تن از اعضای حزب کمونیست چین از آن تجربه صحبت کردند و مشخصا برایمان تعریف کردند که معمولا با رفیق "آیدیت" (رھبر وقت حزب کمونیست اندونزی در دوران سوکارنو) مبارزه داشتند. به او در مورد آخر و عاقبت یک پا در کمونیسم و انقلاب و یک پا در رفرمیسم و رویزیونیسم داشتن ھشدار می دادند. ولی حزب کمونیست اندونزی بر مسیر و رفتار التقاطی ای که در پیش گرفته بود اصرار ورزید. در سال 1965 ، آمریکا از طریق سازمان سیا و در ھمکاری با ارتش اندونزی و یک ژنرال عالیرتبه به نام سوھارتو و ھمدستانش دست به کودتایی خونین زد. صدھا ھزار تن از کمونیستھا و افراد دیگر قتل عام شدند. حزب کمونیست اندونزی به طور کامل نابود شد. ھمزمان، سوکارنو از قدرت کنار زده شد و سوھارتو به جایش نشست. در جریان کودتا، رودخانه ھای اطراف جاکارتا به علت انباشته شدن از اجساد قربانیان از حرکت باز ایستاده بودند. مرتجعین بعد از کشتن افراد بیشماری که واقعا کمونیست بودند یا به نادرست چنین برچسبی خورده بودند، اجسادشان را به رودخانه ھا می انداختند. یک اتفاق دیگر در آن کودتای آمریکایی که بر سر زبانھا افتاد این بود که خیلی افراد دعواھا و دشمنی ھای شخصی یا خانوادگی خود را بر متن این اوضاع پیش بردند. آنان طرف دعوای خود را متھم به کمونیست بودن کردند و به مقامات تحویل دادند. نتیجه این شد که تعداد زیادی از افراد غیر کمونیست ھم کشتار شدند. زمانی که امپریالیستھا و مرتجعین آن حمام خون را به راه انداختند، خیلی افراد ھم تشویق و تحریک شدند که دست به انتقام جویی ھای خونین جنون آمیز بزنند. سازمان سیا علنا از این دم می زند که نه فقط آن کودتا را سازماندھی و ھماھنگ کرد بلکه مشخصا ھزاران کمونیست فعال را ھدف قرار داد و در جریان آن قتل عام چند صد ھزار نفری، خود را از شرشان خلاص کرد. مشکل اساسی استراتژی حزب کمونیست اندونزی آن بود که ماھیت دولت و به طور مشخص، ماھیت ارتش عوض نشده بود. بخش بزرگی از مجلس اندونزی را کمونیستھا و ناسیونالیستھا تشکیل می دادند اما دولت کماکان در دست طبقات ارتجاعی بود. زیرا کنترل آنان بر دولت ھیچگاه در ھم شکسته نشد و دستگاه کھنه دولتی که آنھا کنترلش را در دست داشتند ھرگز متلاشی و ساقط نشد. به ھمین دلیل بود که سوھارتو و بقیه نیروھای ارتجاعی در ھمکاری با یکدیگر و تحت ھدایت سازمان سیا توانستند بار این کودتای خونین را با آن ھمه عواقب وحشتناک، به مقصد برسانند. در ھمین ارتباط، خوبست ماجرای دیگری را از زبان اعضای حزب کمونیست چین که بسیار گویا و تاثیرگذار است برایتان نقل کنم. آنان می گفتند که سوکارنو عصایی داشت که ھمیشه آن را با خود حمل می کرد. در یکی از دیدارھا، مقامات چینی از او پرسیدند که: "چرا این عصا را به دست می گیری؟" سوکارنو جواب داد: "این عصا علامت قدرت دولتی است." رفقای چینی در جمعبندی از این ماجرا می گفتند که: "سوکارنو ھنوز عصایش را دارد و به او اجازه دادند که آن را برای خود نگاه دارد، ولی دیگر از قدرت دولتی خبری نیست." حزب کمونیست اندونزی به معنای واقعی و به طور کامل نابود شد. اعضای این حزب واقعا نابود شدند. فقط چند نفر از آنان باقی مانده که در کشورھای مختلف پراکنده اند. یعنی این حزب چنان ضربه نابود کننده ای خورد که ھیچگاه نتوانست کمر راست کند. این قلع و قمع فقط یک مفھوم نفراتی و مادی نداشت بلکه به شکل یک شکست سیاسی و جھت گم کردگی و روحیه باختگی نیز بروز یافت. طی ده ھای بعد از کودتا بر اندونزی چه گذشته است؟ یکی از چشمگیرترین تحولات، رشد عظیم بنیادگرایی اسلامی در آن کشور است. آلترناتیو کمونیستی از صحنه محو شد. به جای آن، بنیادگرایی اسلامی خلائی که در نتیجه فقدان یک آلترناتیو واقعی در برابر حاکمیت ستمگر چند ده ساله دار و دسته آمریکایی سوھارتو به وجود آمده بود را پر کرد. ( 4) این جایگزینی به درجاتی نتیجه تشویق عامدانه امپریالیستھا و سایر نیروھای مرتجع بود. در عین حال، سرعت رشد بنیادگرایی اسلامی به نابود شدن یک اپوزیسیون قدرتمند سکولار و حداقل در اسم کمونیست ھم ربط داشت. ھمه اتفاقاتی که در اندونزی یا مصر و فلسطین و سایر کشورھای خاورمیانه شاھدش بوده ایم، یک وجه سیاسی را بیان می کند که با عوامل اقتصادی و اجتماعی ای که پیشتر به آن اشاره کردم در ھم آمیخته است. منظورم تحلیل رفتن و تضعیف نیروھای سکولار منجمله نیروھای انقلابی و کمونیست واقعی، و تقویت بنیادگرایی اسلامی است (درست ھمانگونه که بنیادگرایی مسیحی در آمریکای لاتین و بخشھایی از آفریقا تقویت شده است.) ما با تحول، وضعیت بی ثبات و دگرگونی سریعی روبرو ھستیم که از بالا تحمیل شده و ظاھرا سرچشمه ای نامعلوم دارد و یا از منابع و قدرتھای غریبه و خارجی نشات گرفته است. این به وضوح یک پدیده بسیار مھم است. این بخش عمده ای از واقعیت عینی است که در برابر مردم سراسر دنیا قرار گرفته است. مردمی که در پی دگرگونی اوضاع در یک مسیر مترقی ھستند و به خصوص کسانی که برای تحقق یک دگرگونی ریشه ای تحت ھدایت یک دیدگاه انقلابی و کمونیستی تلاش می کنند، باید با این واقعیت عینی مواجه شوند و تغییرش دھند. نادیده گرفتن این واقعیت عینی، کاری خطرناک است. حرکت در جھتی که حاکی از نادیده گرفتن لجوجانه واقعیت است ما را از ھدف دور می کند. آن چه در درجه اول ضرورت دارد، پرداختن به واقعیت عینی و درک آن به طور جدی است. این امری ضروری و بدون شک حیاتی است که از سطح این پدیده و شکل ھای بروز گوناگونش به عمق برویم تا قوای محرکه اساسی و ھدایت کننده کل این واقعیت عینی را عمیقتر بفھمیم. یعنی تضادھای اساسی و شکل ھای بروز مشخص تضادھای اساسی و اصلی را در سطح دنیا و درون کشورھا و مناطق خاص بشناسیم. چرا که بنیادگرایی مذھبی یک شکل بروز این تضادھاست. بر پایه این شناخت عمیقتر، جنبشی می تواند شکل بگیرد که توده ھای مردم را از بنیادگرایی مذھبی دور و به راھی جذب کند که واقعا می تواند دنیایی عمیقا متفاوت و بھتر را به وجود بیاورد. گردن نگذاشتن به "تفرعن خودبینانه روشن بینان" میان "افراد روشن بین" و باید بگویم که این شامل بخشی از کمونیستھا ھم می شود، گرایش معینی وجود دارد. آنان به درجاتی دچار رفتار متفرعنانه و خودبینانه نسبت به بنیادگرایی مذھبی و به طور کلی نسبت به دین می شوند. زیرا به نظر مسخره می رسد و درکش دشوار است که مردم در قرن بیست و یکم به دین بچسبند و به شیوه ای متعصبانه و مستبدانه از جزم ھا و عقایدی ھواداری کنند که به وضوح ھیچ بنیانی در واقعیت ندارد. به سادگی می توان کل این پدیده و این واقعیت که دین از نظر توده ھای مردم مساله ای بسیار جدی است را نادیده انگاشت، از تشخیص آن باز ماند یا موفق به اتخاذ یک رفتار صحیح در ارتباط با آن نشد. این نکته شامل بسیاری از بخشھای تحتانی پرولتاریا و سایر ستمدیدگان ھم ھست که در اعماق جامعه به سر می برند و می باید شالوده و ستون اصلی و نیروی محرکه ای برای انقلاب رھائیبخش واقعی باشند. قصور در جدی گرفتن باور عمیقی که بسیاری از توده ھا به دین منجمله به شکل ھای گوناگون بنیادگرایی مذھبی دارند، شکلی از تحقیر توده ھاست. درست ھمانگونه که دنباله روی از این واقعیت و سر باز زدن از مبارزه با توده ھا برای این که چنین باورھایی را کنار بگذارند نیز در واقعیت، شکل بروز دیگری از تحقیر آنان است. سلطه دین بر توده ھای مردم، منجمله در میان ستمدیده ترین آنان، قید و بند بسیار مھمی است که بر دست و پایشان بسته شده است. مانع بسیار مھمی در راه بسیج آنان است که نمی گذارد برای رھایی خود بجنگند و نجات بخش کل نوع بشر باشند. این را باید فھمید و علیه اش مبارزه کرد. حتی وقتی که می دانیم در ھر مقطع معین از نبرد علیه بیعدالتی و ستم، متحد شدن به گسترده ترین شکل ممکن با مردمی که کماکان تحت سلطه باورھای دینی ھستند حتی لازم و ممکن و حیاتی است. رشد دین و بنیادگرایی مذھبی: تبارز غریبی از تضاد اساسی یک تبارز عجیب و غریب دیگر از تضادھای دنیای امروز اینست که از یک سو فن آوری بسیار پیشرفته و فنون بس پیچیده را در زمینه ھای پزشکی و غیره شاھدیم که این شامل فن آوری اطلاعات ھم می شود، و از سوی دیگر رشد عظیم پدیده ای را می بینیم که بگذارید آن را جھل سازمان یافته بنامیم. این پدیده در شکل دین و مشخصا بنیادگرایی مذھبی وجود دارد. این را ھم بگویم که علیرغم این که کماکان بخشھای بزرگی از مردم در بسیاری از نقاط دنیا و حتی تعداد زیادی از اھالی کشورھایی که "به لحاظ فن آوری پیشرفته به حساب می آیند" به این فن آوری دسترسی ندارند، اما شمار فزاینده ای از افراد به کاربر اینترنت تبدیل می شوند و از این طریق به حجم عظیمی از اطلاعات دسترسی می یابند. این وضعیت نه فقط کاملا به چشم می آید بلکه به شکل تضادی عجیب و غریب جلوه می کند: یک طرف اینھمه فن آوری و شناخت را داریم و آن طرف ھنوز با جھل گسترده و باور به خرافات تاریک اندیشانه و رجعت به این پدیده روبروییم. پس به موازات این که ما عوامل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی ای که به این وضع پا داده اند و بالاتر از آنھا یاد شد را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دھیم، یک راه دیگر و حتی اساسی تر ھم برای فھم آن وجود دارد. یعنی باید این وضع را به مثابه یک شکل بروز فوق العاده حاد از تضاد اساسی سرمایه داری در دنیای امروز بفھمیم: تضاد میان تولید به شدت اجتماعی شده و تملک خصوصی (سرمایه دارانه) آن چه که تولید می شود. کل این فن آوری از کجا می آید؟ بر چه اساسی تولید می شود؟ و مشخصا زمانی که از اشاعه اطلاعات و پایه کسب اطلاعات از جانب مردم صحبت می کنیم، مبنای این امر چیست؟ کل فن آوری موجود و از این رھگذر، ثروتی که ایجاد شده است، توسط میلیون ھا میلیون نفر از مردم از طریق یک شبکه تولید و مبادله جھانی و به شکل ھای دستجمعی تولید شده است. اما ھمه اینھا تحت فرمان گروھی نسبتا معدود از سرمایه داران صورت می گیرد که ثروت تولید شده را تصاحب می کنند، و شناخت تولید شده را نیز به تملک خود در می آورند. و ھمه اینھا را به سوی اھداف خود جھت می دھند. این وضع نمایشگر چیست؟ از یک سو، این ردیه ای است بر "تئوری نیروھای مولده" که می گوید ھر چه فن آوری بیشتری داشته باشید، کمابیش در ارتباط مستقیم با آن فن آوری، روشن بینی بیشتری ھم خواھید داشت. این ردیه ای است بر شکل "مارکسیستی" ھمان تئوری که می گوید ھر چه تکامل فن آوری بیشترباشد، به سوسیالیسم یا کمونیسم نزدیکتر خواھیم بود. به گوشه و کنار دنیا نگاه کنید. پس چرا چنین نیست؟ چون یک واقعیت بسیار اساسی وجود دارد: کل این فن آوری، کل این نیروھای مولده در چارچوب مناسبات تولیدی معینی قرار دارند و باید قرار داشته باشند. آنھا فقط می توانند در آمیزش و ارتباط درونی با مجموعه غالب مناسبات تولیدی در ھر مقطع زمانی معین تکامل یابند و مورد استفاده قرار گیرند. و به نوبه خود، در ھر مقطع زمانی معین، طبقه و مناسبات اجتماعی معینی موجودند که خود تبارزی از مناسبات تولیدی غالب ھستند (یا در ھر حال، در انطباق کلی با این مناسبات قرار دارند). و روبنایی از سیاستھا، ایدئولوژی و فرھنگ وجود دارد که خصلت اساسی اش بازتاب و تقویت کننده کل آن مناسبات است. بنابراین به ھیچ وجه اینطور نیست که نیروھای مولده منجمله کل فن آوری و شناخت، در یک خلاء اجتماعی به سر می برند و به شکلی مجزا از مناسبات تولیدی ای که درونش تکامل یافته اند و به کار گرفته شده اند (و مجزا از مناسبات طبقاتی و اجتماعی و روبنای منطبق بر آن) توزیع می شوند و مورد استفاده قرار می گیرند. توزیع و استفاده از نیروھای مولده از طریق این یا آن مجموعه مناسبات تولیدی و اجتماعی و طبقاتی در انطباق با سنن، فرھنگ ھا، شیوه ھای تفکر، نھادھای سیاسی و امثالھم صورت می گیرد و فقط می تواند چنین صورت گیرد. رشد بنیادگرایی در میان شمار قابل توجھی از مردم از دسته بندی "طبقه متوسط" آمریکا تا حدی زیادی به عوامل دیگر مربوط است، منجمله: یک حس فزاینده اضطراب. این حس نتیجه اقتصاد و فرھنگی است که مصرف ظاھرا بی وقفه را بر پایه قرض و نسیه گرفتن در حال گسترش، تشویق می کند و ممکن می سازد. یک حس بی ثباتی و ناامنی در اقتصاد و به طور کلی در جامعه. احساس از دست دادن کنترل بر فرزندان در مواجھه با تغییرات تکنولوژیک (شبکه ھای تلویزیون کابلی و ماھواره ای، اینترنت و غیره). یک حس از دست دادن "جایگاه" و گروه ھویتی در جامعه، و فرھنگی که باعث اتمیزه شدن می شود و فردگرایی افراطی را تبلیغ می کند. ولی درک این نکته اھمیت بسیار دارد که به ویژه در بین "طبقه متوسط" آمریکا، پدیده بنیادگرایی فزاینده محصول خصوصیت انگلی امپریالیسم نیز ھست: یعنی این واقعیت که به طور مشخص امپریالیسم آمریکا نیروی مسلط بر دنیا است و از راه فوق استثمار توده ھای مردم در سراسر جھان سوم زندگی می کند و فقط می تواند از این راه ادامه حیات دھد. و این واقعیت که اھالی آمریکا خاصه "طبقه متوسط" در میان خلقھای دنیا "بالاترین رتبه را در زنجیره غذایی" دارا ھستند. توجه به این نکته اھمیت دارد که آنچه باعث می شود بنیادگرایی مذھبی است به طور مشخص در محلات حاشیه ای و خارج از محدوده آمریکا ھوادارانی بیابد، احساس عمیقی است که در مورد نقش آمریکا به مثابه "ملت برگزیده خداوند" وجو دارد و این ھمراه است با بیان تھاجمی برتری جویی آمریکایی و نیز مناسبات و ارزش ھای سنتی که برتری نژاد سفید و مردسالاری را تجسم می بخشد. در بخش پایانی این کتاب به بحث در مورد پدیده بنیادگرایی و مشخصا بنیادگرایی فاشیستی مسیحی در آمریکا باز می گردیم.
توضیحات 1) به دلایل متعددی که در اینجا مورد اشاره قرار گرفته، طی ده ھای اخیر بنیادگرایی مذھبی در میان بخشھایی از تھیدستان و ستمدیدگان و به حاشیه رانده شدگان آمریکا نیز تقویت شده است. یکی از این دلایل، استراتژی آگاھانه ای است که از سوی بخشھایی قدرتمندی از طبقه حاکمه آمریکا در پیش گرفته شده و ھدفش تبلیغ بنیادگرایی مذھبی در بین توده ھای مردمی است که شرایط زندگی آنان، دگرگونی ریشه ای را با فریاد طلب می کند. ھدف اینست که توده ھا را با ایدئولوژی و برنامه سیاسی ای که این بنیادگرایی مذھبی تبارز فشرده آنست فریب دھند. 2) علاوه بر آنچه در شماری از نوشته ھا و سخنرانی ھایم درباره این موضوع بیان شده، در پروژه "بی پرده سوابق را بررسی کنیم" به تجزیه و تحلیل از جوانب مھم تجربه واقعی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و چین پرداخته شده و به بھتان ھا و تحریف ھایی که در مورد آن تجارب مطرح شده، پاسخ داده شده است. برای دسترسی به این مطالب و کسب اطلاعات بیشتر در مورد این پروژه به این سایت مراجعه کنید: thisiscommunism.org 3) یک منبع مھم برای دستیابی به اطلاعات و تجزیه و تحلیل وقایع ایران و نتایج آن، کتاب "ھمه مردان شاه: یک کودتای آمریکایی و ریشه ھای ترور در خاورمیانه" نوشته "استیفن کینزر" است که در سال 2003 منتشر شده است. 4) رژیم سوھارتو علاوه بر سرکوب وحشیانه مردم اندونزی، در "تیمور شرقی" نیز حکومت کشتار و ترور به راه انداخت و بخش بزرگی از اھالی آنجا را قتل عام کرد. این کار نیز به حمایت و ھمکاری کابینه ھای مختلف امپریالیسم امریکا منجمله در دوران بیل کلینتون انجام شد. حزب کمونیست ايران (م ل م ) WWW.Sarbedarn.org
| ||