| ||
|
يادداشتهاي يک اعتصاب (1)
بهمن شفيق
يکشنبۀ با شکوه چهارم دي ماه را بايد در تاريخ معاصر ايران به ثبت رساند. شکوه اين روز فقط در وقوع يک اعتصاب کارگري نبود، در گسستي بود که اين روز در تاريخ معاصر ايران ايجاد کرد. تا آن روز اين طبقات مسلط بودند که بازيگران صحنه سياست و فرهنگ و هنر در ايران را شکل مي دادند. در ساعات آغازين سحرگاه روز يکشنبه چهارم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار، همزمان با طلوع روز روشن، ستاره اي تازه بر سپهر سياست در ايران درخشيدن آغاز کرد و فرزندان طبقه کارگر براي نخستين بار در پرتو نورافکن هاي اين صحنه قرار گرفتند. با اين روز نسل جديدي از مبارزان طبقاتي پا به ميدان سياست گذاشت و دوران نويني از مبارزه طبقاتي آغاز شد. با اين روز سياست در ايران از انحصار دارندگان مال و منال و فرزندان آنان در آمد. پرومتۀ در بند اولين حلقه زنجير را شکست. اين تولد بر همه کارگران خجسته باد. اهميت يکشنبۀ اعتصاب بسيار فراتر از خواستها و مطالبات فوري اعتصابيون بود. امواج اين اعتصاب دايره بسته اي را در هم شکست که تمام تاريخ معاصر ايران را در چنگال خود گرفته بود. اين تاريخ از صد سال پيش به اين سو، تاريخ مبارزه اي طبقاتي بود که يک سوي آن هيچگاه به زبان خود سخن نگفت. سرنوشت ايران و مردم ايران را اشرافزاده ها، حجره نشينان تسبيح به دست بازار و آخوندهاي جيره خوارشان، چکمه پوشان قپه به دوش و صاحبان سرمايه رقم زدند. حتي مبارزه براي عدالت و آرمانهاي انساني نيز در انحصار فرزندان شورشي و انقلابي همين طبقات قرار داشت. کارگر در اين ميدان در مقام صحنه پردازي قرار مي گرفت که صحنه را براي ظهور آن بازيگران اصلي مي چيد و عجيب آن که حتي در ميان مدافعان کارگران نيز اين تقسيم کاري بديهي بود. تاريخ طبقه کارگر ايران تاريخي است سراسر مبارزه. از اولين اعتصابات ميدانهاي نفتي آغاجاري در دوران اوليۀ تکوين سرمايه داري تا کارگران جهان چيت ايران آستانۀ تمدن بزرگ و سرانجام تا کارگران خاتون آباد تمدن اسلامي، خون و آتش جزء جدائي ناپذير زندگي طبقه اي را تشکيل ميداد که فقر و قلاکت وي بنيانهاي ثروت جامعه را مي ساخت. غل و زنجير زندان و شليک گلوله مدافعان نظم همواره در ميان فرزندان اين طبقه به جستجوي قربانيان جديد خود بود. دهها، صدها و هزاران کارگر در اين ميان به خاک افتادند تا صداي اعتراض خود به بر خاک افتادن هر روزه ميليونها کارگر را به گوش همه برسانند. با اين همه در هيچ دوره اي از اين تاريخ کور هيچ کارگري نتوانست از مقام يک کارگر فراتر رفته و در مقام يک مدعي جامعه ظاهر شود. يا شايد اين جامعه بود که هيچگاه نخواست بپذيرد که از ميان فرزندان فروشندگان نيروي کار نيز رهبراني براي جامعه مي توانند پيدا شوند. سياست و فرهنگ و هنر حريم طبقات صاحب مال و منال بود و هر درجه از فداکاري و جانفشاني کارگران نيز تغييري در اين مؤلفه پايه اي در رابطه بين طبقات وارد نمي کرد. نقش کارگر و نيروي متحد او حتي در جنبشهاي عظيم اجتماعي نيز در آستانه اين مرز به پايان مي رسيد. بسيار بودند اعتصابات و خيزشهايي که هم از نظر ابعاد مشارکت کارگران و هم از نظر ميزان فداکاري و حدت نبرد، چه بسا به مراتب از اعتصاب واحد عظيم تر بودند. اما چه در جنبش ضد استعماري و ضد استبدادي دهه سي و چه در انقلاب همگاني بهمن 57، کارگران که ستون فقرات اين جنبشها را تشکيل مي دادند، در تعيين سرنوشت آنها نقشي نداشتند. آنگاه که صدها هزار کارگر در شوراي متحد مرکزي متشکل بودند، در رأس آنان باز هم فرزندان طبقات دارا، روستا ها و کامبخش ها و کيانوري ها، قرار داشتند و آنگاه نيز که نفتگران شريانهاي حياتي اقتصاد ديوانسالاران سلطنتي را به دست گرفته و ناقوس مرگ رژيم سرلشگران و سپهبدان را نواختند، باز هم اين بازرگانها و رفسنجاني ها و خميني ها بودند که به نيابت از کارگران در مقام تصميم گيرندگان مقدرات جامعه مي نشستند. در تمام خيزشهاي اجتماعي بزرگ صد سال اخير، طبقه کارگر ايران در مقام دفاع از جنبشهاي ترقيخواهانه اجتماعي از هيچ تلاشي خودداري نکرد و در عين حال هيچگاه اين فرصت را نيافت که خود به هدايت کننده اين جنبشها بدل شده و حتي حرف آخر درباره سرنوشت خود را بزند. قدرت طبقاتي کارگران هيچگاه به ظهور رهبران قدرتمند کارگران در جامعه نينجاميد. تاريخ معاصر ايران در هيچ مقطعي فرصت ظهور در صفوف مقدم جبهه هاي پيکار سياسي و اجتماعي را به فداکارترين و پيگيرترين مبارزان طبقه کارگر نداد. گمنامي و انزوا بهترين سرنوشتي بود که در انتظار اين مبارزان بود. در يکشنبۀ چهارم دي ماه اين حلقۀ بسته دريده شد. آنچه که تاريخ با سماجت تمام از مرتضي حجازي ها و علي اميدها و محمد دهگان ها و يوسف افتخاري ها و دهها و صدها رهبر شايسته کارگران دريغ کرده بود، در لحظه اي باشکوه نصيب اصانلوها و مددي ها و حيات غيبي ها و ترابيان ها شد. جامعه با ناباوري نبردي را مشاهده مي کرد که در يک سوي آن "سرداران" سياه "سپاه" نظم قرار گرفته و سرداران رشيد يک سوي ديگر آن را فرزندان طبقه کارگر تشکيل ميدادند. اينها ديگر کارگران گمنام به خون کشيده خاتون آباد نبودند، کارگران مبارز اما گمنام صدها و هزاران کارگاه کوچک و بزرگ درگير در پيکاري فرسايشي براي حقوق عقب مانده ماهها رنج و مرارت نبودند، چهره هاي درخشان قلب سياست ايران بودند. گويي تجسم آمال و آرزوهاي همۀ اين کارگران گمنام در هيبت کارگران واحد به نيرو تبديل شده بود. روزها و هفته هاي آينده کورۀ آزمايشي سنگين براي اين بازيگران نو خواهد بود. در اين نبرد به تدبير و قاطعيت و انعطافي به مراتب بيش از تاکنون نياز خواهد بود. اميد که حصر اصانلو شايستگي رهبران اعتصاب را دوچندان کند. جامعه به اين رهبران نوين کارگران چشم دوخته است. شايد آنها بتوانند پيروز و سربلند ميدان اين نبرد را ترک کنند، شايد هم نتوانند. فرجام نبرد کنوني اما تغييري در اين واقعيت نمي دهد که طبقه کارگر ايران در هيات کارگران واحد به فرازي نو در پهنه مبارزه دست يافته است. جنگ از اين پس در سطحي فراتر ادامه خواهد يافت. با يکشنبۀ اعتصاب، تنها تاريخ طبقه کارگر ايران ورق نخورد، دريچه اي به سوي دوراني نوين براي کل جامعه باز شد. درود بر همت و پايداري کارگران واحد.
دي 1384 / ژانويه 2006
| ||