شب بخیر رفیق

 

احمد موسوی

نشر باران، سوئد

طرح جلد: امیر صورتگر

شابک: 0-95-88297-91

www.baran.st

 

کتاب خاطر­اتی از دهه­ی 1360، که به ترسیم زندان­های جمهوری اسلامی و فضای سیاسی آن دوره می­پردازد، با عنوان «شب بخیر رفیق» نوشته­ی احمد موسوی، در سوئد منتشر شد.

نویسنده در این کتاب 263 صفحه­ای، که توسط نشر «باران» در سلسله خاطراتی تحت عنوان «طرف تیره تاریخ» منتشر شده است، از بیش از ده سال حضور در زندان­های جمهوری اسلامی؛ زندان بندر انزلی، رشت، لاهیجان، چالوس، قزل­ حصار و ... می­گوید.

کتاب «شب بخیر رفیق»، با دستگیری شبانه­ی احمد در کومه­ی باغ هندوانه در روستای «مافان» شهر بندرانزلی آغاز، و پس از ارائه­ی تصویری پرتلاطم از یک دهه رنج، با رهایی از زندان رشت تمام می­شود: «باورم نمی­شد که پس‌ از ده سال خانه­مان را می­­بینم. نیروی انتظامی خانه را محاصره كرده بود. بهت سراپایمان را فرا گرفت. مادر و خواهرم بی­درنگ دست­های مرا گرفتند و از من خواستند حرفی نزنم. اطلاعات زندان با دیدن اعضای خانواده و رفقایم در مقابل زندان از نیروی انتظامی آبكنار خواسته بود، از هر گونه رفت و آمد به خانه­ی ما جلوگیری كنند. حضور ماموران اعضای خانواده­ام و همسایه­ها را به وحشت انداخته بود. خواهرم در حالی­كه دست­های مرا در دست داشت با غروری دوست داشتنی به دیگران رو کرد و گفت: «ده سال به شما قول دادم احمد را سالم برمی­گردونم، خوب نگاش‌ كنین به قولم وفا كردم.» پس‌ از نیم ساعت نیروی انتظامی محل را ترك كرد. عكس‌ گرفتن­ها شروع شد. دسته­های گل ایوان خانه را پر کرده بودند. همه شاد و پر جنب و جوش‌ بودند. پس‌ از فروکش کردن در آغوش‌ كشیدن­ها و روبوسی­ها غربت غریبی در درونم جان گرفت. غروب به ایوان رفتم و یاد رفقایم افتادم؛ یاد رنج­هایی که کشیده بودیم. یاد آن­ها که جان باخته بودند. دل­تنگی و تنهایی جانم را فشرد. دلم می­خواست همان تنگ غروب به زندان برگردم و بگویم: شب به خیر رفقا، من برگشتم.»

 موسوی در این کتاب، خواننده را به دهه­ی 1360 می­برد، و فضای آن سال­ها را با کلماتی ساده برای خواننده توصیف می­کند. او اطلاعاتی درباره­ی نحوه­ی بازجویی، شکنجه و رودرو کردن زندانیان با یارانی می­دهد که به زانو درآمده­اند؛ هم­چنین از انفرادی­ها و شلاق­زنی­ها؛ اما به همه­ی این رنج­ها، رفاقت زندانیان رنگی از زندگی می­زند: «بند هنوز از شور زندگی پر بود. هنوز وقتی که نگهبان­ها نبودند، رقص کردی برقرار بود. هنوز برنامه­ی کشتی راه می­افتاد. هنوز هادی صدای بوقلمون را تقلید می­کرد.

هنوز صدای خنده­ی عبدالله تا چند سلول آن­طرف­تر می­رسید. هنوز در پانزده دقیقه­ی هواخوری با توپ­های پارچه­ای فوتبال بازی می­کردیم. هنوز شیطنت­ها و مقاومت­های شیرنگ، این زندانی ریز نقش، بند را جان می­داد. هنوز می­توانستیم صدای گرم محمود قاضی­پور را بشنویم که ترانه­هایی از مرضیه، دلکش، بنان و بدیع­زاده را می­خواند.»

موسوی تلاش کرده است تا در کتاب خود از تمهیداتی بگوید که زندانیان برای تاب آوردن در مقابل شکنجه­ها و تحقیرها به آن متوسل می‌شدند. از جمله پرداختن به ورزش، کارهای هنری، بازی‌ها شوخی‌هایی که به بهانه‌هایی ساده، و با امکانات بسیار اندک در زندان شکل می‌گرفت:

«نداشتن كفش‌ معضل اصلی بازی ما- فوتبال – بود. هر روز انگشت پای بازیكنان بر اثر تماس‌ با سنگ ‍های زمین بازی زخمی می­شد. با بستن كش‌ به دمپایی آن را در پا محكم میكردیم، اما از آنجا كه نیاز و ضرورت باعث شكوفایی ذهن و خلاقیت می شود، عدهای كه از پیش‌ زمینه‌ی كفاشی هم داشتند با استفاده از كف دمپایی و ساكهای دستی نوعی كفش‌ كتانی درست كردند ... آذر ماه فرارسید و بارش‌ برف شروع شد. تنها ورزش‌ جمعی ما، فوتبال، متوقف شده بود.

بالای طبقه سوم تخت كنار پنجره به تماشای بارش‌ برف نشسته بودم كه عدهای را مشغول بازی فوتبال در زیر برف دیدم . اول تعدادشان كم بود كه بیشتر تفریح میكردند تا فوتبال. آنها كسانی بودند كه به علت بازی ضعیفشان در روزهای آفتابی كمتر بازی میكردند. اما حضور آنها در زمین باعث شد خیلی زود تعداد زیادی به زمین بازی كشانده شوند و بازی حالت تیمبندی به خود بگیرد. اگرچه تعداد تیمها كم بود. من هم به آنها پیوستم... یكی از بچه ها ابتكاری به خرج داد و ‍روی برف با كفشكی كه از پارچهی گرم كن دوخته شده بود شروع به بازی كرد بدون این كه لیز بخورد. همه این كار را كردیم و بازیی فرحبخشی شكل گرفت ـ در جریان بازی رفقایی با پوشیدن كفش‌ در زمین حضور پیدا كردند، بی آن كه به راز لیز نخوردن ما پی ببرند، لذا با هر دریبل نقش‌ بر زمین می شدند و تعجب می كردند كه چرا ما لیز نمی خوریم. كم كم كل بند به بازی ی فوتبال در برف علاقه مند شدند... فضای حیاط ‍زندان از شادی و سرور و خنده سرشار بود. كسانی هم كه در بازی شركت نداشتند مشوق ما بودند و هدف ها را به بازی كنان نشان می دادند تا گلوله های برفی را به طرف آن ها پرتاب كنیم. در چنین فضایی چشممان به افسر نگهبان زندان افتاد كه از پشت شیشهی راهروی واحد یك ما را تماشا می كرد. چند دقیقه­ی بعد افسر نگهبان وارد حیاط شد. دستهای همه­ی ما را كنترل كرد و آنهایی را كه دستشان سرد و قرمز شده بود به زیرهشت فرستاد. جمعا پانزده نفر بودیم. اول ما را به زیرهشت بند بردند پس‌ از چند سئوال و جواب و اعتراض‌ سعید به افسر نگهبان كه منجر به ضرب و شتم او شد به زیرهشت واحد فرستاده شدیم و پس‌ از بازجویی و این كه اجازه­ی برف بازی نداریم به داخل بند برگردانده شدیم. به این ترتیب از شادی و تفریح برف بازی هم محروم شدیم. انگار هر خنده و سرگرمی ما، هر نوع شادمانی ما برای مسئولان زندان غیر قابل تحمل بود و نمیتوانستند در ذهن بیمار خود سرور و شادمانی ما را بپذیرند.»

موسوی در این کتاب نامه­هایی را که در طول 10 سال حبس، به طور مخفیانه به بیرون روانه می­کرده، منتشر کرده است. وی هم­چنین در انتهای خاطرات خود، فهرستی از نام و مشخصات بیش از 100 نفر از جان­باختگان زندان­های جمهوری اسلامی را که طی حضورش در زندان، با آن­ها آشنایی نزدیک و یا دوری داشته ارائه کرده  است. او از تیرماه 1360 تا 1370 در زندان­های جمهوری اسلامی بسر برده است.