پایی سر به هوا 3
سیروس کفایی
تقدیم به نهضت بیدار
وای نهضت نبودی ...
دیشب کنار تند پیچ یکی از آ ب روهای پیرهنم نشستم ... خیس شده بودی .
رنگ به پهلو خوابید . دیوانه شده ام ! ... نمی دانم چرا هر انسانی برایم مجهول الهویه است ... شما بگین چه کنم ؟ تیکه به تیکه سایه هایم را توی دستانت میگذارم ... می دانم هول ورشون داشته .
گود شده ام ... آنقدر گود که نبینم سازگار ماندن خویشم . با شما نیستم . فریاد زدم : ای ... مرا به سکویی برسانید که زمین درازش نکرده باشد !
من نمی خواهم کسی مرا ببخشاید ! نه ...
تجربه طلبان مرگ را خیالی نیست ! نه ... لامصب ...تجربه طلبان مرگ را تو چه خیالی ...
بوسه رسانی ، تابع متغیریست که گه بین تولد و من ، سری گردان دارد و گاه گاهی ، به کنایه ، از یقه اش اعتراف می جویند .
فراموشیهایم را می نویسم .
در سرزمینی زندگی می کنم که در آن آسمان را بهش اضافه کرده اند . کاشکی قدرت تنها اعتراف بود . من خیابانها را دور سرم پهن می کنم ولی جلو چشمانت می بینم هر عابری که رد میشود خیابان را با خودش میبرد ... هنوز داره سرم گیج میره ...
نهضت ! نازنینم ...اندام را در لباس قاطی نکن !! من دوستت دارم .
سرم کوتاه شده . یک پا درمیان سایه ات را زیر می گیرم ... آتش نمی سوزد . مرا ببوس ! مگر نگفتم گورستان را به پای سنگی بسته ام ...
از باز کردن کاغذ می ترسم و گرنه می نوشتم :
تجزیه طلبان خواب را باکی نیست .... تو بیداری !! تو ...
|