line decor
بازگشت به صفحه اول
HOME  ::  
line decor
   

به یاد زنده یاد صمد بهرنگی

هم راز تو  بودم در این سیاهی انبوه
که بر شانه های تو سایه افکنده بود  
از مرگ نهراسیدم
اگر چه در  سراسر زندگی ؛مرگ
در بته های شالی یا در
کتک خوردن های دبستانی
از دست معلم های مفلوک  مان
به منقار کبوتران متصل بود
من سپیدی را در لباس عروسان
این سر زمین بی آفتاب
آموخته ام
سرزمین پلشت که اسطوره های آن
دانش را به صلیب می بستند
ودر مدر نترین زمان این تاریخ
اقاقیا را بر سر جراثقال ها  مصلوب  می کردند
ای شب بی آفتاب
آیا کرانه های ترا
نقبی این مردم سیاه چهره به نور
نخواهند زد ؟!

در سپیده ء تو هزاران گل در آفتاب تو بدنیا می آیند
ودر مسیر گل آلود خندق های خونین این سرزمین
بنفشه وسوسن را
به زیباترین انسانها هدیه می کنند
من در مسیر آفتاب تو
به کهکشانهای دور از تاریخ زمان
پیوند می خورم
آرمانم در خت تنا ور یست
که میوه های رنگین می آورد
وبهشت موعو دم
شنا کردن در زلال آبهای جویباران
خونین وزلال فلسفهء بودن این هستی تست

در مسیر طوفانهای  خاک این کویر خشک؛
بودن را آموخته ایم
ودر سیاه ترین لحظات این خاک
با آفتاب زمزمه هستی خود را
با سازهائی که از نی  که
در نی زاران انبوه این  جنگل بود 
سروده ایم .
آه ای سپیده ء من کی آفتاب تر ا به طلوع
در سحر گاهان این سر زمین
که گلهارا مدفون می کنند
نظاره خواهیم کرد ؟!
 دیشب در مسیر گل آلود هء این خاک   
که همه سقوط را زمزمه می کردند
سقوط این سیاهی؛
در تابش آفتاب که
به چهره ء مهربانترین درخت
نمایان بود و
 بر گهای رنگینش بر صورتهایمان
نوازش می کردند
عطر آقا قیاهای وحشی را تا اعماق وجودمان
استشمام می کردیم
وزائقه های خودمان را  با عطر گلهای این باغ
شستشو می دادیم
چه بی در خت بود این تاریخ
این سی سال حتی یک چنار
از این وحشیان به زمین ننشست.
بوی افیون وظاهری از انار
در مغز این مردمان مفلوک
فرو می نشست؛  
که برادرانش را با داس اره کنند
وزنان بار دار را در هلهله ای از
وحشی تر ین "برادران"مفلوک
سنگسار؛ ودر سیمانی از بتن وتریاک
مدفون .

چه سوزناک بود این شقایق های وحشی
که در کنار جوی باران خونین
مثله شدند .

ره در آفتاب روشن وسر بلند است
به وقاری از سر و و  چناری بلند
گاوهای وحشی مان مدام زایش می کنند
وبر مرغزاران سر سبز این جنگل
ترانه و سر ود می خوانند
ترانه های که بر ذهن کودکان دبستانهای
صمد آرایش شده است
ماهی های کوچک سرخ وسپید و سیاه
رنگین کمانی از خاطره های رنگا رنگ
ماهیان سیاه کوچک این باغ های رنگین
که آفتاب آینده را بر سینه های فشرده این
خاک پیوند می دهند .
من به این آفتاب نگاه می کنم
وهر روز  در چکامه های آن
ودر سروده ای از  این باغ قدم می زنم

سی یکم اوت دو هزارو نه
علی یحیی پور سل تی تی 
      


 
 
 
 
 
HOME  ::  
line decor