line decor
بازگشت به صفحه اول
HOME  ::  
line decor
 

تجربه ی مرگ کاظم امیری در تبعید

کسانی که ازنزدیک کاظم امیری را می شناختند و بنحوی درجریان حال وهوای اندوهگین زندگی او در سه و چهارسال گذشته بودند امسال نیز بمانند سالهای قبل می توانستند  منتظر رودرروئی ناگهانی با او در گذرپس کوچه ای  یا رودررویی با او درخیابانی از کلان شهر برلین باشند. کسی منتظرخبر مرگ وی نبود و تصورش را به سادگی نمی توانست  کرد.

حال خبر مرگ کاظم رسیده است و چه شوم . آنهم بعد از ماهها که او مرده است.آنهم کنار بیخ گوش ما . حال که در برج ِ  هفتم سال 2009 قرار داریم  و آنموقع که او مرده بوده و چند هفته ای هم در کف آپارتمانش تنها بوده باید ظاهرا به مارس یا آوریل 2009 بر گردد که می شود  سه چهارماه پیش .

او شده بوده است  جسدی بی کس وکار که بقولی بعد از یکماه و نیم با دخالت پلیس کشف و حتما بخرج  شهرداری آنانوم نیز سوزانده و خاکستر شده است  و ظاهرا نه همسایگان و نه حتی پلیس برای انتشار خبر مرگ وی و اطلاع دیگرایرانیان اقدامی نکرده بوده اند  و یا نمی توانستند بکنند و یا ردی از او با دیگران نداشته اند. یعنی که او حتما حتی شماره تلفنی ازدیگران را نیز در خانه نداشته و اصلا تلفن نداشته که بشود فهمید با چه کسان در روزهای آخر تماس داشته است.اگرهمسایگان کسی را نمی شناختند پلیس که هزارو یکجور ایرانی در این شهر می شناسد چرا اقدامی نکرده برای یافتن کسانی که بتوانند لااقل جسد او را دریابند.همه اینها سوالی است که به ذهن می تواند خطور کند.
 
و اینها همه در  شهری اتفاق افتاده است که معروف به اقیانوسی است مملو از جمعیت و در حال جابجایی  که هر انسانی می تواند درآن آنانوم،نا پیدا و ناشناس زندگی کند و بی رد و  بی نشان زندگی را بنوشد و یا اگر ملالی دارد مثل کاظم بردارد و به گوشه و کنار پارکی ببرد و با گریز ازجمع و در جدال با خود صبح را به شب و شب دراز تنهایی را به صبح برساند و اگر هم مرگ به سراغش آمد دیگر حتی دلِ خوشی برای فرارازدست او برایش نمانده باشد و خودش را میان آغوش مرگ رها کند و ساکت بمیرد و مزاحمی هم نداشته باشد.

کاظم در این سه چهار سال کمتررابطه ای با ایرانیان شهرداشت و شاید هم اصلا رابطه ای نداشت و بنحوی در انزوایی آگاهانه فرو رفته بود و همین زمینه ی کافی بود که ناپیدایی او بخودی خود نه کسی را نگران کند و نه کسی را مشکوک به احتمالِ مرگ او. نگرانی اما از بحرانی شدن اوضاع روحی او وجود داشت. البته که عادت به دکتربازی در بین ما ایرانیان رایج است و در علاج سرماخورده گی تا هر نوع سر درد و کم خوابی و کم خونی هم سررشته داریم وبرای هرچیز نسخه می پیچیم اما در مورد مشکلات روحی پنهان و آشکار پاک درمانده ایم و نمی دانیم چکار باید بکنیم. شاید هم یاد گرفته ایم که برای این مشکلات نیاز به کمک حرفه ای  است و دردی است که با سکنجه بین و خاکشیر درمان پذیر نیست.
 
بهر رو  لابد همسایگانی که با او در یک ساختمان زندگی می کردند نیز با طبع بی نیاز  و زندگی کولی وارو منزوی و سرخپوستی کاظم  خو کرده بوده اند و پس از مرگ نیز حتما دلشان در نهایت همدردی  از بی کسی او آزرده شده  اما  خودشان را در مقابل یک  جنازه ی زمین گیر شده که دارد خودش بحال خودش می گرید مستاصل یافته اند و از شرم ِ نظاره ی سرنوشت دردناک انسانی از تبار خودشان، با کف دست صورت پوشانده و از مهلکه به پستوی خانه ها خزیده و شاید با صدتا آه سعی در فراموشی همه چیز کرده اند وشاید هم او را بی کس تر از هر کس دیگری یافته اند که اصلا گمان نکرده اند کسانی وجود داشته باشند که او را بشناسند و دست روی دست گذاشته اند. همون همسایگان شرقی تبار و متوسط الحالِ و بی حال و قانع به زندگی بخور ونمیر در یکی از شلوغ وپر جمعیت ترین محلات برلین بنام "کوریتس برگ ".

یکی دوهفته پیش که برنامه ی شب همبستگی با مبارزات مردم ایران درسالن کنسرت همین محله برگزار شده بود و صد ها ایرانی درآنجا تجمع کرده بودند درست آنسوی خیابان ساختمانی بود که کاظم امیری سالها در آن زندگی می کردو من  بی خبر از مرگ او  و بی اختیار مثل همیشه که ازآنجا عبور می کنیم  کاظم را بیاد آوردم و آنشب حتی در میان آدمهایی که از میان سایه و روشن های آنسوی خیابان سر بزیر عبور می کردند بدنبال ردی ازکاظم بودم.
فکر می کردم شاید سرو کله اش پبدا شود. همو که در آن لحظات گمان نمی کردم دیگر نیست وماههاست مشتی خاکستر گوشت و استخوان تن در ماشین جسد سوزی شده است و تنها یادش و هوایی از خاطره اش هست که در هوا جاریست و تداعی می شود و خودش و حتی جسدش دیگر  وبرای همیشه درست آنسوی خیابان در طبقه ی دوم نیست و  اتاق  کوچک آن آپارتمان نیزحالا حالاست که  نگاه های محزون  او را به دیوار هاو سقف کوتاهش را پاک فراموش کرده است.

همین حالا نیز موقع نوشتن بیاد روزی افتادم که همراه کاظم بدیدن فیلمی از آلفرد هیچکاک رفتیم .فیلمی بود که در آن جنازه ای تنها درون یک جعبه فراموش شده بود وجعبه نیز تبدیل به میز خوراک یک میهمانی شده بود. نمیدانم یادآوری  این فیلم آیا
ربطی ذهنی به یادآوری آنشب در چند سطر بالاتر دارد ویا نه ؟ شاید  تنها نشانه هایی مثل شلوغی و جشن و رابطه اش با جسدو سینما رفتن اینرا بیادم آورد و رازانگیزی مرگ کاظم دارد  هر چه بیشتر که بدان فکر می کنیم بیشترو بیشتر با تخیل و ابهام و موهوم   در هم می آمیزد.

 اینرا هم بگویم بعد ها نیز چند فیلم دیگر در سینما با هم دیدیم و اینها زمانی بود که کاظم بعداز مدتی دوری مطلق از رابطه های ادبی و دوستانه اش با آدمهای دیگر در حال گذراندن یک دوره ی کارآموزی کامپیوتر و "وب نویسی" بود. به گمانم حدود یکسالی هم این دوره  طول کشیدو او درزندگی اش سرو سامانی داشت. تنها چیز عجیب در رفتارکاظم یک دستمالی سیاه بود که اینجا بهش میگند " پیرادن توخ"  که شبیه دزدان دریایی ( مدلی که جوانان و یک تیپ از آدمهای کول به سر می بندند) به سرش می بست و کت شلوارسیاهی هم می پوشید. این ماجرا مربوط به سالهای 2005 – 2004 است و یا کمی عقب تر.

سالهای پیش تر من خیلی آشنایی با کاظم نداشتم . گاهی او را در جلسات سخنرانی های ادبی انجمن فرهنگی دهخدا می دیدم که مثل من شنونده بود. ابتدا  تنها چهره ی او را می شناختم ورابطه ی خاصی با او نداشتم. آخرینش هم جلسه ی  نسیم خاکسار بود که در باره ی فردیت در اشعارنیما سخنرانی داشت و در فاصله ی جلسه با کاظم ضمن سلام و علیکی گفت " نقدی که نوشته بودی خواندم و خوشم آمده است" و کاظم بنوعی افراطی خجالتی و روستایی تشکر کرد.

  مدتی اوکمتر برای شنیدن اینگونه سخنرانی ها می آمد تا اینکه او را در جلسه ی سخنرانی گلشیری دیدم که بهمراه شهرام اسلامی تلاش داشتند در حضور خود گلشیری نقدی به رمان " جن نامه " داشته باشند که بعد از آن جلسه  کاظم یکجوری هرگز در هیچ جمعی آفتابی نشد. هرگز نشد. شاید رفت نشست بجای گفتن بنویسد.

8-7 ماهی بعد تصادفا او را دریکی از "مراکز یوگا" دیدم که او نیز مثل من و دوستی دیگربرای شنیدن اجرای سیتار هندی آمده بود.
از اینجا بود که آشنایی بیشترو نزدیک تری بین من وکاظم بوجود آمد و زمینه ی گفتگو هایی شد والبته که یکسالی این گونه دوستی برای رفتن به دیدن فیلم، یا شنیدن کنسرت موزیک، یا دیدن کالری نقاشی ها و یا پرسه زدن های شبانه در کافه ها و رد و بدل کردن کتاب و مقاله و از همه بیشتر گفتگو و پیاده روی و سرگردانی در محلات قدیمی شهر  دوام نیآورد و بنوعی خود او نخواست ادامه دهد.
شاید علت آن نیز رنجشی بود که بعدازنرفتن من سریکی از قرارها برایش پیش آمده بود. با هم قرار گذاشته بودیم و ناخواسته برایم کاری پیش آمد و وقت نکردم بموقع سر قرار برسم. با امیل برایش توضیح دادم که نرسیدم بیایم و جوابم را فقط با یک صفحه کامل علامت سوال فرستاد و هیچ چیزی دیگر ننوشته بود. خب من هم احساس کردم دلخور شده است و در جوابش نوشتم که متن ارسالی اش را نمی توانم بخوانم و بفهمم . جوابی نداد و رابطه ی نگارش امیل خودبخودقطع شد . برایش دو نوار موزیک هندی کلاسیک آماده کردم و بردم انداختم در صندوق پستی اش که بردارد گوش کند و سر فرصت تماس بگیرد که نگرفت که نگرفت تا اینکه مدتی بعد تصادفی در خیابان دیدمش و گفتم پیدات نیست که در جوابم گفت : تو مرا قال گذاشتی !و هر کدام براه خودمان رفتیم . سالی بود که مرگ پدر و مادرم مرا سخت بی حوصله کرده بود و حوصله ی ناز وادای کسی را نداشتم.
ازاین پس عملا آمد و شد ما با هم تمام شد.
نمی دانم شناخت کاظم ازمن چگونه بود. من او را انسانی محجوب و مهربان و قانع و با گذشت و در عین حال درونگرا شناختم. علاقه ای هم نداشتم خودم را به درون جزئیات زندگی او باریک کنم . از زندگی خصوصی اش تنها ماجرای بچه دار شدن و دوری از بچه را چند باری  برایم تعریف کرد. کاظم انسانی با معلومات کلاسیک بود. با دنیای ادبیات آلمان و ازاین راه با برجسته ترین ادیبان جهان آشنایی داشت. رقص و سینما و تاتر را می شناخت و می شد با او ساعاتی گفتگوی جالب داشت و از او یادگرفت.

آنموقع مشغله ی اصلی اش ادبیات بود و به سیاست علاقه ای نشان نمی داد. حتی می توان گفت بیزار شده بود از سیاست و او که از جنبش چپ می آمد به مارکسیسم دیگر باوری نداشت و مارکسیسم را راه حل نمی دانست. البته فقط اشاره می کرد و هیچگاه بحثی جدی نکرد. راستش من هم توانایی بحث بر سر تئوری های ادبی با او نداشتم و هم صحبت با استعدادی برای تبادل فکری خلاق با او نبودم و بیشتر شنونده ی حرفهایش بودم و او شنونده ی مثال های من اززندگی .

 معمولا "سبزک" بارمی کرد و تعارف هم می کرد و گاهی هم دوست می داشت با هم بنوشیم. بهر حال به شیوه ی خاص مرام خودش، نیمی درویشی  و نیمی روشنفکری میهمانوازی می کرد.   همه اینها البته بهانه حرف زدن بود که چندباری هم رفتیم به گوشه ای لب رودخانه روی آتش چای درست کردیم و ساعتی در طبیعت بودیم. مدتی هم نقاشی می کرد و بقول معروف "طبیعت بی جان" می کشید. یادم هست به او توصیه کردم تولید این نقاشی های دکوراتیوش را با هدف فروش خرد  خرد دربازارچه های آخرهفته افزایش دهد که نداد. او می گفت برای تامین کمک امرار معاش گاهی شبها در رستوانی کار می کند.
آخرین باری که کاظم را دیدم بر می گردد احتمالا به اواخر پاییز سال گذشته و درچهار پنج ماهه گی آخر زندگی اش.
مدتها بود در شهر و در بین آشنایان و دوستان قدیم کاظم روایتی شایع بود که او بنوعی ازمحور زندگی اش خارج شده و بنحو عجیبی قصد سفربه هند دارد ویا اینکه نارامی دارد و به این در آن در زیاد می زند. کسانی که او را دیده بودند نقل می کردند که بنوعی نیز از تهدید های خیالی در رنج است و پریشان گویی می کند. خب چنین روایتی در مورد انسانی که کم و بیش آدم می شناسد آزار دهنده است و اینکه چگونه می شود به اوکمک کرد سوال شده بود. گفته می شد که دیگر به کسی اعتمادی ندارد و هر گونه تلاش برای نزدیکی به او را تهدیدی برای خودش فرض می کند.

 این نقل و حدیث ها زمانی مطرح بود که همه ی دوستان او می دانستند که سالهاست او از رابطه با ایرانیان بریده و دوری می کند. این مدل زندگی بخودی خود عجیب نیست. بسیاری کسان هستند که چنین زندگی می کنند بدون اینکه مشکل جدی داشته باشند و من می دانستم رابطه های فردی کاظم فراتراز رابطه با ایرانیان است. او قبلا با افرادی از ملیت های دیگرنیز آمد وشد داشت و تعریف هم می کرد. فکر می کردم با غریبه ها شاید راحت تر می تواند کنار بیاید تا با آشنایان . خود او میگفت به محافلی که سماع می کنند و مولانایی هستند رفت وآمد دارد و یا افرادی را می شناسد که شعر شناسند و شاهنامه شناس وآنها را می بیند. این روشن بود از جمع گریزان بود. در واقع از مجامع گریزان بود و نه از روابط اجتماعی. این گریزازجمع برایش نوعی نگرش به زندگی شده بود. برایش فردیت اش مهم شده بود وفکر می کرد جمع فرد را نابود می کند و این را در کمال سلامت می گفت.
آیا او همه ی این روابط را ازدست داده بود؟ آیا او آنگونه که گاهی ناپرهیزی می کرد دیگر حوصله ی رقصیدن تا کله ی سحر با موزیک تکنو در یکی دیسکوهای شلوغ شهر را نداشت ؟

بهرحال بعد از مدتها بی خبری از وضعیت واقعی او روزی او را در نزدیکی خانه اش در یک جشن خیابانی دیدم . در میان شلوغی جمعیت چهره به چهره باهم رودررو شدیم و سلام و احوال پرسی و حتی روبوسی کردیم . جشن اول ماه مه 2008 بود واعلامیه ای در دستم بود که بمحض دیدن اعلامیه با لبخند گفت هنوز فکر می کنی "مارکسیسم" راه حل است و من که بیش از هر چیز می خواستم از حال و احوالش جویا شوم گفتم کاظم باید روی این مسئله جدی بحث کنیم. در آنروز کمی و بطور کلی ازحال هم پرسیدیم و یادم هست پرسیدم کاظم کار می کنی گفت کار ؟ کار نیست کار پیدا نمی شود. پرسیدم با سایت ات چی ؟ گفت سایت ؟ و جواب سرراستی نداد. مدتها بود که سایت شخصی اش روی اینترنت قابل دسترسی نبود و من فکر می کردم شاید آدرس اش را تغییر داده است. بعد هم خودش گفت من دارم میروم اینترنت کافه امیل هایم را چک کنم . پرسیدم مگراینترنت در خانه نداری؟ گفت نه ندارم و موقع خداحافظی از من پرسید هنوز در همان خانه زندگی می کنی گفتم آره و شماره تلفن ام هم تغییر نکرده است. سرووضع نسبتا معمولی  وتمیزی داشت و مثل بسیاری از ما یک کوله پشتی در پشت. حتی نشانی از ضعف و ناراحتی هم در چهره اش نبود.تنها تفاوتی که بود مدل ریش پروفسوریش بود که سفید شده بود و چهره ی او را کمی مسن تر ازهمیشه نشان می داد. همان چند دقیقه هم سیگاری با توتونی پیچید و دقیقا همان نوع بسته توتونی را همراه داشت که قبلا می کشید.

من واقعا از دیدن او خوشحال شدم . خیالم هم تا حدی راحت شد که زنده است و سرش بنوعی در کارخودش هست.حتی بخودم گفتم هیچ جای نگرانی از حال او نیست . تا اینکه مدتی بعد، یکروز یکشنبه زنگ خانه ی من بصدا درآمد. پرسیدم کیست که جواب آمد کاظم هستم.
طبق عادت بعداز ظهرروزهای یکشنبه خودم قصد داشتم به پرسه زدن بروم. حالا کاظم هم از راه رسیده بود . گفتم الان میایم پایین . مقابل درب کاظم ایستاده بود و بسیار متین و آرام گفت : دوست داشتم با هم برویم قدم بزنیم و راه افتادیم. رفتیم و حین قدم زدن باز سعی کردم از حال و احوالش بپرسم. پرسیدم خیلی وقته ندیدمت . کم پیدا شدی ؟ گفت اینجا نبودم . به نظرم گفت رفته بود مدتی شهر به شهر ودهات به دهات می چرخیده . به نظرم گفت مدتی سمت لهستان رفته و مدتی هم سمت دانمارک . میگفت با پول کم رفته و در راه نقاشی و طرح می کشیده که آخرسر در اثر بی پولی دویست طرح کشیده شده با خودکار  داشته که به کسی خیلی ارزان فروخته است.

می گفت مدتی در یک کلیسا می خوابیده و ازاینجور تعریف ها . هیچ نشانی ازپریشان گویی و ترس در حرفهایش نبود. یکی دو ساعتی درپارکی قدم زدیم و خیلی از تعریف های قبلی من که به سالها قبل بر می گشت را یادآوری می کرد و دوباره گوشه هایی از آنرا می پرسید.
سالها قبل او گفته بود که می خواهد رمان بنویسد و مشغول جمع آوری ماتریال برای رمانش هست.  اینبارحتی برایم تاحدی قدرت حافظه اش عجیب بود که اسامی افرادی که چند سال قبل  یادشان کرده بودم  وشرح زندگانی های عجیب و پر رنج آنان را برای کاظم تعریف کرده بودم   را نام می برد و ازآنها می پرسید.

 پرسیدم کار رمان نوشتن به کجا کشید؟ می گفت یادداشت زیاد داشته و لی در سفر همه ی آنها را گم کرده است و ماجرا هایی را تعریف کرد که وارد جزییات نشد و حتی به  آشنایی بی سرانجامش با زنی اشاره کرد.

 بعد از ساعتی قدم زدن پیشنهاد کرد برگردیم جایی پیدا کنیم چیزی بنوشیم و اصرار داشت که دوست دارد مرا به یک آبجو دعوت کند. ازپارک خلوت برگشتیم و بالاخره جلوی کافه ای نشستیم. ولی او نخواست خودش را نیز مثل من میهمان یک آبجو کند. می گفت دوست داشته آبجو بخریم و برگردیم پارک که به اصرار من که چه فرقی می کند نشست و لی برای خودش قهوه سفارش داد و مجبور شد سیگاری اش را حین راه رفتن دود کند.

صحبت های پراکنده را ادامه می دادیم . تنها چیزی که با گذشته فرق کرده بود حرفی ازادبیات و مجله های ادبی و کتابهای جدید بروال سابق پیش نمی کشید. احساس می کردم کلا شاید از مطالعه نیز دور شده باشد. حتی خبرو اخبارشهرو اخبار فرهنگی  را هم نپرسید و یا اینکه شاید بعد از یکدوره قطع تماس  هر دو ما نمی دانستیم چگونه  دوباره سر صحبت را باز کنیم.

 به او پیشنهاد دادم اگرمیل به غذا دارد غذا سفارش دهیم گفت نه اصلا گرسنه نیست. بلند شدیم و دوباره راه افتادیم و سر یک ایستگاه مترو، گفت من دیگه باید بروم . دست کرد جیبش و مشت کرده دست اش را از جیبش درآورد و همانطور با دست مشت کرده ایستاده بود. چند دقیقه ای بهمین حالت با هم حرف می زدیم و گاهی هم مکث های طولانی می کرد . به خودم می گفتم چرا اینگونه مشت اش را گره کرده ؟ برای خداحافظی دستم را به طرفش درازکردم که دستش را بازکرد و دیدم یک تسبیح بلند سنگی بنفش در مشت اش  پنهان  داشت و دست داد و گفتم بازهم همدیگررا ببینیم، گفت آره بازهم همدیگر را خواهیم دید و به سمت مترو رفت.
دیگرندیدمش. تنها شبی سرد و بارانی وقتی بهمراه مسافران از مترو پیاده شدم و با عجله داشتم ازپله ها خارج می شدم، لحظه ای چهره ی کسی را دیدم که نیمی از آن با عینک دودی موتورسوران پوشیده بود. آنهم شب تاریک و در راهروی مترو. با این عینک  این چهره چنان عجیب و غیر معمول بود که جلب توجه می کرد و خلاف جهت جمعیتی که داشت از مترو خارج می شد در حرکت بود . لحظه ای بعد بر گشتم پشت سر را نگاه کردم و احساس کردم تیپ تیپ کاظم است . خودش بود که  بسرعت میان جمعیت گم شد یا اینکه پرید بداخل واکن قطارشهری . آیا او مرا دید؟ نمی دانم.
بعد ها شنیدم که دوستی میگفت او را دیده و زیر چشمش کبود بوده است. آیا واقعا خود  او بود که عینک دودی را برای پوشاندن کبودی زیر چشمش حمل می کرد؟ نمی دانم !

اکنون که مرگ کاظم قطعی است کمترکسی شاید باشد که بداند " کتاب ناآرامی " زندگی او چگونه ورق خورد و چگونه بسته شد. کمتر کسی ایست که بداند او در پی " من دیگری " که می خواست او را بازیابد و با او آشتی کند از کدام " هزارتو ها " گذر کرده است .
 
آیا او توانست چند باردیگر  "جن نامه ی" گلشیری را برای نقدش بخواند؟ و اگر نه آیا توانست  رندی  "نویسنده ی نابغه اش" را درک و هضم کند؟
 آیا او توانست شرایط زیست و نویسندگی بهرام صادقی را دریابد و از او گذرکند؟
آیا او توانست در پایانه ی عمرنیم نگاهی از" پانارومای مرگ" برکند؛ شعر حجم یداله رویایی را گیرم تجربه ی خلاق معماری کلمات پندارد و خودش بنشیند چیزی برای دل خودش به سادگی  بنویسد و یا  سیبی سرخ نقاشی کند و کودکانه و معصوم ازبودن کوچک خود مست شادی شود؟
 یا مرگی صاعقه وار و یا یک بیماری ناشناخته ریشه ی وجودش را چنان گسست که او را نا بهنگام از تجربه ی " نابغه نبودن " محروم و تجربه ما را در تبعید دربدرتر کرد و بیش ازهمه دربدر یافتن چرایی ازکجا آمدن و به کجا رفتن؟
او انسانی شیفته ی ارزش های فردی و اصیل و غنی بود و رویاهایی بلند داشت که عاشقانه جستجو می کرد و بی منت زیست .
نادرساده
28 جولای 2009

 

 

 

 

 

 
 
HOME  ::  
line decor