|
عباس سماکار
دور از تو
شاهپرکهای کتابم
هراسان میپرند
و به شیشههای پنجره میچسبند
و هرچه
«یولان»
دخترک ِ سوئدی ِ توی داستانم
از مادرش میپرسد
که این فریادها از کجا میآید
جوابی نمیشنود
اینجا پرندههای کوچک و راسوها
همنشین مناَند
و باغ سبز همسایه
همان حیاط عمومی ست
با پرندههای سپید دریائیاَش
که بیصدا
بر فراز سر بچهها پرواز میکنند
از این پنجره
«یولان» را میبینم
که با خاکهای نرم باغچه بازی میکند
و اصلاً قرار نیست در داستان من
بداند
ایران کجا ست
و مادرجوانش را
که دیدهام
هر روز خیره میشود به من
بیآنکه بداند
اخمهای من مال چیست
از این بالا
خیابانی را میبینم
با دژی دودگرفته و پر از هیاهو
که از آن فریادهای بسیاری به گوش میرسد
و هرچه پلکهایم را به هم میزنم
بیشتر قانع میشوم که خواب نمیبینم
از این پنجره
مادر«یولان» را میبینم
که به بالا نگاه میکند
و هنوز نمیداند
اندوه نهفته در نگاه من
پشت این شیشههای خاک گرفته پنجرهای که
چشماندازی از دور دستهای این جهان در برابر آن است
مال چیست
* * *
|