| ||
|
بعضی وقتها یک حسی، یک چیزی انسان را وادار به نوشتن میکند
قضیه از آن جا شروع شد که یک روز وقتی ایمیلهایم را نگاه میکردم، سیروس کفائی لینکی را برایم میل کرده و تاکید کرده بود بخوانم، که حاوی متنی از خانم " مهستی شاهرخی" بود؛ در رابطه با نمایش " یک شاخه گل " که در روز ۸ مارس سال جاری (۲۰۰۸) در بروکسل بلژیک اجرا شده بود.
بعد از مطالعه اولین عکسالعمل من در مقابل آن ( آن نوشته و سیروس کفائی) این بود که ایمیل را به ایشان برگرداندم با این خواهش: سیروس جان با توضیحی که ایشان دادهاند و تشریحی که از نمایش کردهاند. لطف کن برو شهرداری یک قرار دسته جمعی بگذار تا همراه بقیهی بچهها همگی برویم و از همسرانمان جدا شویم.
بعد شروع کردم با خودم کلنجار رفتن. آخه مسئله که شوخی نبود، نظر یک کارشناس بود. یک ژورنالیست، دارای چند دانه لیسانس و در راه گرفتن چند دانه دکترا - البته اینها را بعدن از جوابیهی محترمانهی آن آقای بسیار مودب به این خانم فهمیدم ولی شما فعلن نادیده یا ناشنیده بگیرید. - القصه به خودم میگفتم:
حالا چه کار خواهی کرد؟ خوردی؟ از رو میری! تا تو باشی دیگه آماتور وار سرتو نندازی پائین و بری هر غلطی دلت میخواد بکنی؛ میبینی چه گندی زدی. خب حالا اگه اون اومد و یک راست این مطلب رو پیدا کرد و خوند از خجالت نمیمیری؟ آرزو نمیکنی آب بشی و بری زمین؟ آخه بد بخت چرا فکر نکردی؟ اون هم در روز جهانی زن، ۸ مارس، هزار جور هم پزُ دادی و فیگور گرفتی، که زنان و مردان آزادی خواه دوش به دوش هم در پیکاری بیامان ریشهی هر گونه ستم طبقاتی، جنسی، نه نه جنسی، طبقاتی و و و را برخواهند کند. این دیگه دفعهی قبل نیس باد به غبغب بندازی و صداش بزنی: بیا اگه دوس داری بخون نقدیه از نمایشی که بازی کردیم.
ریشهات کنده شد! در فکر این باش مسئلهی دیدن و رفت و آمد بچه رو چطوری عادلانه تقسیم و تنظیم کنی. فکر کردی! کدوم بچه؟ کدوم دیدار؟ با ارائهی همین متن به دادگاه به سلامتی رد صلاحیت شدی و از وظیفهی شریف پدری محروم، مگه کشکه؟ کیه که این متن رو بخونه و به فساد اخلاقیی همهتون رای نده، حیف این بچههای پاک و معصوم نیست که گیرچنین پدرای لاابالی ولاقیدی افتادند. خوبه که همهتون هم بچه دارین تا اونجام که من خبر دارم دختر دارین. ای خاک عالم به سرتون!
در عمرم پشت کامپیوتر این قدر خوار و ذلیل نشده بودم، عینهو موشی که در مقابل چشمان بیدار و زبان سیاه و دراز یک مار کبرا افسون شده باشد. نمیتونستم جم بخورم. گفتم: تا اون نیومده هر دو کامپیوتر رو خراب کن تا آب از آسیابها بیفته، اصلن هم سعی کن تا مدتی دیگه از روز ۸ مارس و نمایش و این کوفت و زهر مارها هیچ بحثی نکنی.
فکر کردی در همون عهد عتیق زندگی میکنی؟ عصر ارتباطات است بیچاره! کامپیوتر سر کارش رو چکار میکنی؟ تلفن رو چه خواهی کرد، باش تا از فردا روزی صدتا زن زنگ بزنن با خانموتون کار داشتم هستن! و به تو هم نه سلام بدهند و نه خداحافظی کنند، جرئت هم داری بپرس کی بود؟ چی میگفت؟
پاک گیج شده بودم در زندگیام اشتباه و خراب کاری کم نکردم، تهمت کم نخوردم؛ میدانم این هم آخریناش نخواهد بود. اما این فن کار شناسی این دفعه بد جوری حالم را گرفته بودم.
برای فرار از این مخمصه ذهنم رفت روی ارتباطات، سریع رفتم سراغ Google.com و در قسمت جستجو به فارسی نوشتم: " مهستی شاهرخی" تا ببینم این شیر پاک خوردهی حلال زاده کیه؟ چشمتان روز بد نبیند! یا قمر بنیهاشم! کل صفحه مطلب به اسم ایشان یا در رابطه با ایشان بود تازه بیشتر از ۱۰ شماره هم صفحههای مرتبط.
بذارین اعتراف کنم: سرم به دوران افتاده بود، فشار خونام سریع رفت پائین چشمم دیگه چیزی رو نمیدید. به هر مصیبتی بود خودمو رسوندم آشپزخونه آب قندی هولا هول درست کردم و سر کشیدم، نصفاش ریخت تو یقهام، اما یه کمی حالم جا اومد. باز نمیدونم کی بود همون " من دیگر" بود یا هزار و یک کس دیگه که هنوز برا من ناشناختهان. گفت: چیه!؟ داری پس میافتی؟ مگه به خودت شک داری؟ مرد حسابی مگه صد دفعه نگفتی: الخائن و خفیف، مگه نمیگفتی: اگه آدم با زبوناش و با هزار استادی هم دورغ بگه چشاش حقیقتو میگن. مگه اون تو رو نمیشناسه؟ القصه به هر زحمتی بود سینه خیز باز خودم و پشت کامپیوتر رسانودم؛ سومین لینک صفحهی گوگل توجهام را جلب کرد: " مشکل مهستی شاهرخی- نقد را جدا مینویسند، مشکل سوراخ را جدا"این هم لینکاش: http://sardouzami.com/goonagoon/mahasti%20shahrokhi2.htmهم چنین لینک دو متن دیگر خانوم مهستی شاهرخی که از آنها یاد کردهام. در سایت ایشان قابل دسترسی است.باری، هی خوندم و هی با خودم گفتم عجب! عجب! وقتی تموم شد انگار دست کسی از گلوم برداشته شد، ولی کتفهام را انگار هنوز در اختیار داشت، یواش یواش دنبال اعتماد به نفسام گشتم. یک کمی پیداش کردم؛ اینقد که جرئت کردم به کل متن شک کنم. تازه یواش یواش به خودم آومدم شروع به مرور حافظه و دانستههام کردم.ئتوریهای مختلفی را که برای نگاه به پدیدها آموخته بودم به یاد آوردم، برجسته ترینشان دخالت ناخودگاه و ذخیرهی ذهنی به نظرم رسیدند. یادم آمد هیچ چیز مطلق نیست و با هیچ موضوعی نمیشود قطعی برخورد کرد. و آن مَثَل معروف که " کافر همه را به کیش خود پندارد" هم هی جلو چشمهایم ظاهر و غایب میشد. فهمیدم با دخالت ناخوداگاه و ذخیرهی ذهنی از یک پدیدهی واحد میشود برداشتهای بسیار متفاوت کرد. مخصوصن ذخیرهی ذهنی دربسیاری از موارد نقش مهمی ایفا میکند. یادم آمد موقعای که تاز شروع به آموختن سه تار کرده بودم - قبل از آموختن دف - میدانید که سه تار مظراب ندارد و از ناخن بلند شدهی انگشت اشاره به جای مظراب استفاده میکنند. یکی از دوستان خیلی خوبم یک روز اتفاقی آن را دید و پرسید: ناخون بلند کردی؟ میتوانستم راحت بگویم کلاس سه تار میروم، نگفتم. به دلیل کنجکاوی و هزار و یک دلیل دیگر که هنوز برای من ناشناختهاند؛ پرسیدم فکر میکنی چرا؟ گفت: برا خاروندن گوش و دماغ پاک کردن!! چندی بعد و قتی به کشور دیگری مسافرت کرده بودم، یکی دیگر از دوستانم پرسید: فلونی سه تار میزنی؟ با حیرت پرسیدم تو از کجا فهمیدی؟ اشاره به انگشت اشارهام کرد. یادم آمد در مورد نشانه شناسی هم چیزهائی خواندم و شنیدم، در مجموع این دو نفر به یک پدیدهی واحد با توجه به علم نشانه شناسی و ذخیرههای ذهنی خود دو برداشت متفاوت داشتند که یکی واقعی بود و دیگری نه، گر چه آن دیگری هم پُر بیراه نگفته بود ای بسا خود مرتب از آن انگشت نشانه بدین گونه استفاده میکرده یا میکند. البته هر دو نظر حتا میتوانست ربطی به واقعیت ضرورت نواختن سه تار با ناخن نداشته باشد. یا یادم آمد دود نشانهی آتش است، ما وقتی دود را میبینیم بدون دیدن آتش وجود آن را قبول میکنیم. اما این که آن چه آتشی است هر کس با توجه به ناخوداگاه خود و ذخیرهی ذهنیاش با آن برخورد میکند. یک هندو ممکن است قبل از هر چیز آتش زدن جنازهی انسانی در نظرش تداعی شود. یک ذغال فروش بعید نیست فکرکند در دور دست دارند ذغال فراهم میآورند و و و .و چقدر بد است که هر انسانی برای اثبات برداشت خودش از هر پدیدهای مطلق بیندیشد و قطعی به آن نگاه کند و از همه بدتر دروغ بگوید و به اظهار نظر دیگران متوصل شود بدون این که فهمیده باشد در ذهن آن شخص چه برداشتی از آن موضوع شده است.پس با دقت و دید دیگری که از مطلب:" مشکل مهستی شاهرخی- نقد را جدا مینویسند، مشکل سوراخ را جدا"بار دیگر متن خانوم مهستی شاهرخی را در رابطه با نمایش " یک شاخه گل" مطالعه کردم. نه به عنوان کار شناس و متخصص که نیستم. بلکه برای متوجه شدن تفاوت نگاه و نوع برخورد ایشان، با کمال تاسف متوجه شدم ایشان برای اثبات نظرش - حتا اگر به عنوان کارشناس تئاتر که فکر میکنم هستند نظرش کاملن هم درست باشد. - اما دروغ گویی و شیوههای ناپسند و غیر اخلاقی و غیر تکنیکیاش به هیچ عنوان برایم قابل قبول و درک نیستند.ایشان میتوانستند مثلن همین کاری را که من کردم بکنند. اگر بگویند بلد نبودم یا نیستم به تمام لیسانسهایش شک خواهم کرد؛ ژورنالیست بودناش را که اصلن حرفاش را نزنید.تسلط بر کار با کامپیوتر به نظر من از نان شب برای یک ژورنالیست واجبتر است. میرفت توی گوگل فارسی مینوشت: سیروس کفائی حالا فارسی هم نه، هر زبان دیگر اسم و شهرت که دیگر ترجمه نمیخواهد. آن وقت میدید مثل من سرش گیج میرود یا نه، و این گاف برزگ را نمیداد که هر چی گشتم از ایشان چیزی ندیدم. امیدوارم بعدن این کار را بکنند.ایشان نوشتهاند: " یکی زد زیر آواز و بقیه و سالن هم با او هم آواز شدند." آن من بودم که همان سرودی را که اصلن بر من روشن نیست چرا ایشان جادوئیاش نامیدند (سر اومد زمستون) را شروع کردم. آن هم درست بعد از موقعی که مرد شکنجه گر به وسیلهی زنان آزادی خواه سرکوب و از صحنه رانده شده بود. دل ای دل!! که نخوانده بودم. گر چه آن را هم در جای خودش میخوانم و میشنوم و لذت هم میبرم. درضمن به عنوان یک نظر غیر کار شناسانه فکر میکنم یکی از نشانههای موفقیت یک نمایش - صرفنظر از خوب یا بد بودناش - ایجاد ارتباط با مخاطبین و همراه کردن آنان با بازیگران در سن میباشد. بگذریم از این که ایشان خیلی خود خواهانه تمام کسانی را که در سالن حضور داشتند. آدمهای . . . نمیدانم بگویم چه فرض کردهاند. خجالت میکشم.چه لزومی دارد آدم برای اثبات برداشت خود به قطار پر از خالی "سهراب سهپری" آویزان شود؟ آن هم به نیابت بقل دستی؟! اگر برداشت بقل دستی با نقل این قطعه: " من قطاری دیدم که سیاست میبرد و چه خالی میرفت" این بوده که نمایش سیاسی است و سیاست هم پُر از خالیه، این برداشت چه ربطی به برداشت اورتیک و سکسیی خانوم مهستی شاهرخی از نمایش دارد؟! چرا چنین ناشیانه باید شریک و هم نظر سازی کرد. و از آن همه موارد مشترک در آن روز و آن نمایش چشم پوشید؟ همین جا شاهد دو برداشت و دو نگاه بسیار متفاوت هستیم، که لازمهی هر یک دخالت بلاواسطهی ناخود آگاه آنان و ذخیرههای ذهنیشان میباشد.اگر بازیگران به شنگجه گر خود دروغ شاخ دار میگویند عین واقعیت است. اگرهر کسی هر چند کوتاه و گذرا هم گذرش به ساواک و یا ساواما افتاده باشد میداند صادقانه با بازجو و شکنجه گر برخورد کردن چنانچه عین حماقت نباشد کاملن اشتباه است. حال اگر از نظر شگردهای تئاتری بد اجرا شده است بحث دیگری است. اما این چه انتظاری است که یک کار شناس دارد. که اگر در یک نمایش کسی از کسی نام پدر، مادر یا آدرس میپرسد طرف مقابل فیالمثل دقیق بگوید: پدر ،سیروس. مادر، مهستی. آدرس، بلوار کشاورز پلاک ۱۸۳۲۱ . والا چه میدانم شاید مضحک بودن این گونه پاسخ دادن قدری کمیک هم باشد، و خانوم مهستی شاهرخی را بخنداند!!چه لزومی دارد یک ژورنالیست آدرس عوضی بدهد و اذهان را مخدوش کند. ایشان گفتهاند: رفقای مردش صدایش زدند که بروند هتل. آن که صدایش زد من بودم نه برای رفتن هتل و این که دیگران در آنجا منتظرند!!. چون که نه قبل و نه بعد از برنامه کل گروه نمایش در هتل نبودند. ما کل گروه نمایش همان روز صبح با سه ماشین از هلند راه افتادیم؛ بسیار صمیمانه هم چون اعضای یک خانواده و آخر شب هم به همان طریق به هلند برگشتیم برای خاطر جمعی خانوم مهستی شاهرخی اضافه کنم خود بنده در ماشین آقای سیروس کفائی بودم وقتی هم به هلند رسیدم تا ساعت ٤ صبح نشستیم و از کم و کاست برنامه و ضعف و قوت آن صحبت کردیم.چه لزومی دارد اگر ایشان خودشان شب قبل و بعد از برنامه هم راه کس یا کسان دیگری در هتل بودند فکر کنند دیگری یا دیگران هم، همه همین کار را کردهاند. آخر دروغ به این گندگی چرا، آخر کدام را باور کنیم دم خروس را یا قسم حضرت عباس را؟!! کسی که دروغ را حتا در نمایش مزمت میکند با کدام منطق و روش در مورد دیگران چنان غیر اخلاقی دورغ میگوید. با همهی این احوال رفتن یا نرفتن کسی یا کسانی به هتل چه ربطی به خانم مهستی شاهرخی و چه مناسبتی با نقد یک نمایش دارد.رژیم زن ستیز و ضد مردمی جمهوری اسلامی ۳۰ سال با تمام توان زور زده جامعه را تقسیمجنسی بکند (زنانه، مردانه) خوشبختانه هنوز که هنوز است موفق نشده است. شک ندارم همه در جریان اخبارش هستید، بعد از اتوبوس، بیمارستان، دکتر و بیمار و و و نوبت به دانشگاه و پارکها هم رسیده است. اکنون تصور کنید کسی که شاید نیمی از عمرش را به عنوان معارض یا اپوزسیون آن سیستم در پاریس سپری کرده است با عصبانیت سئوال میکند: اصلنروز زن مردها چکارهاند. نمیدانم عمدی در کار است یا سهوی صورت گرفته است یا هزار و یک دلیل دیگر دارد که هنور برای من ناشناخته است. این کوشش برای زنانه مردانه کردن حتا جشن ۸ مارس چه سودی و دست آوردی برای خانوم مهستی شاهرخی دارد. حضور مردان، گرفتن مسئولیت و فعالیت کردن مردان در کنار زنان مبارز و آزادی خواه چه مزاحمتی برای ایشان ایجاد میکند. من نمیدانم اگر ایشان داوطلب میشدند که در این روز نمایشی را روی صحنه ببرند آیا کسی مخالفت میکرد و چرا اصولن هیچ کاری نکردهاند. در ادامه و بعد از آخرین متنی که من از ایشان در رابطه با تختئهای کوشش فعالین کارزار مطالعه کردم بیشتر به این موضوع خواهم پرداخت.سرتان را درد نیاورم اما هم چنان علیرغم روشن شدن بسیاری از موضوعات هنوز خود را کاملن رها شده از آن شوک اولیه احساس نمیکردم؛ تا این که باز سیروس کفائی ایمیل دیگری فرستاد- اگر میخواهید حاضرم دست راستام را بلند کنم و به هر چه که اعتقاد یا دوست دارم سوگند بخورم- که این ایمیل را هم سیروس فرستاد. (متن خانوم مهستی شاهرخی در رابطه با برنامهی کارزار زنان.) بعد از مطالعهی آن افسوس خوردم بر ساده اندیشی و احساساتی بودن خودم. حالا " من دیگر" از در دیگری وارد قضایا شد:بیخود و بیجهت اون متنو را جدی گرفتی. دیدی حق با همون مرد مهربون بود که تو مودباش گفته بودی؛ حالا دیگه کاملن برایت روشن شد وسعت دید، نقد و نظر کارشناسانهی ایشان از حدود ناف و زیر ناف فراتر نمیره.حالا فهمیدی چرا وقتی یه شیخ گندیده دهن به دو شاعر مبارز و آزادی خواه تهمت میخواره، زنباره و وطن فروش میزند؛ عارف قزوینی در پاسخ او چنین مینویسد :ای وحید دستجردی ای شیخ گندیده دهن ای زبانت در دهن مانند گُه اندرلگنای همه حرفهای تو مانند گوز اندر هوا خواهرت عارف... مادرت عشقی ...والخو همین طور چرا اکبر سردوزامی به خانوم مهستی شاهرخی آن گونه پاسخ میدهد؟ که لینکاش زمیمه است و نیازی به باز نویسی من نیست.نمیدانم! جدن خیلی بی انصافی میخواهد. کوشش یک ساله و شبانه روزی یک جمعی را با آن همه موانع و مشکلات کسی بنشیند در سطحی چنین نازل و غیر اخلاقی به خیال خودش به نقد بکشد. راستش دیگر موضوع برایم از جدیت خارج شده است یعنی نویسنده آن دو متن که یک هدف را دنبال میکند، برخوردش را این قدر غیرمسئولانه میبینم که دستام از تایپ کردن دارد کمکم سست میشود.سال ۲۰۰۷ هم نوعی دیگر از شارلاتانیزیم ژورنالیستی را دیده و تجربه کرده بودیم، آن هم از طرف کسانی که عمری خود را تنها شکنندهی شاخ غولهای امپریالیستی میدانستند سطح خودشان را در جنبش زنان کمتر ازکلارا زتکین نمیدانستند. همه دیدیم چگونه گزارش حرفهای و موثقشان از کارزار بزرگ و با شکوه زنان در روز ۸ مارس سال ۲۰۰۷ هلند رادر مقابل سفارت دولت خون آشام و جنایت پیشهی آمریکا و هم چنین سفارت رژیم آدمخوار جمهوری اسلامی خواست بهبود شرایط و قوانین پناهندگی مطرح کردند. امروز هم دیگر بر احدی پوشیده نیست که به ریزه خواران پروژههای امپریالیستی تبدیل شدهاند و قصه گوی پیش برد سیاستهای کثیف آنان شدهاند.راستی خانوم مهستی شاهرخی میداند در یک قرن پیش چه کسی و در چه جمعی پیشنهاد به رسمیت شناخته شدن ۸ مارس را بعنوان روز جهانی زن مطرح کرد؟ و در آن جمع چه تعدادی زن و چه تعداد مرد با رای خود آن را به تصویب رساندند و رسمیت بخشیدند. آیا دانستن یک چنین اطلاعاتی برای یک ژورنالیست زن ضروری نیست؟ آیا ایشان از اندیشههای کلارا زتکین پیشنهاد کنندهی این مهم تاریخی هیچ خبری دارند؟ اگر ندارند که چه بد! و اگر دارند و چنین مینویسد و چنین عمل میکنند، آن را به چه حسابی بگذاریم؟آیا ایشان میدانند در این غرب یورژوائی حقیرترین و بیمایهترین ژورنالیستهای راست هم حتا در موارد بزه کاریهای اجتماعی از ملیت بزه کار نام نمیبرند؟ و اگر چنین کنند خطای یک یا دو فرد را به حساب یک ملیت واریز کردهاند.بگذریم از این که به غیر از ادارهی خوب هنرمند با ارزش و مبارز، گیسو شاکری در بخش هنری برنامه، نکات مثبت فراوان دیگری هم وجود داشت که خانوم مهستی شاهرخی به دلیل تنگ نظری یا هزار و یک دلیل دیگر که هنوز برای من شناختهاند، چشم میبندند و سکوت میکنند. ضمن این که با همهی چاپلوسیهایش برای گیسو شاکری، از آن هم نمیگذرد و از آهنگ سرود "کارزار" ایشان هم ایرادهائی میگیرند. من نمیدانم در رشته موسیقی هم آیا لیسانس، دانش و آگاهی کافی دارند؟ آیا میدانند و میشناسند سازندهی موسیقی سرود کارزار چه کسی است و هیچ اطلاعی از دانش و اطلاعات موسیقی ایشان دارند؟ یا این که خانم مهستی شاهرخی تصمیم گرفتهاند به هر چه که در روز ۸ مارس گذشت و به هر کس که در این تظاهرات و راهپیمائی شرکت کرده و یا مسئولیتی پذیرفته است لگدی پرت کنند.آیا اگر آن مرد کرد، ترک یا لُریا عرب و یا از هر ملیت دیگری بود؛ حتا اگر بپذیریم کار ناپسندی هم کرده، که ایشان را همشهری خطاب کردهاند و محل رفع حاجت را به ایشان یاد آوری کرده است؛ آیا نفس کار بد ربطی به ملیت دارد؟ دلیل این همه تاکید بر کرد بودن آن مرد چیست؟همه به یاد داریم در کتاب درسی دوران دبستان کلاس ۲ یا ۳ بود؛ شاید. آمده بود: آن مرد آمد؛ آن مرد با اسب آمد؛ آن مرد سبد دارد، آن مرد در سبد سیب دارد. باز همه میدانیم در آن درس آن مرد اصلن هیچ کاره بود؛ بکله منظور از نظر نشانه شناسی تاکید روی حرف س (سین) بود تا کودک با ذخیرهی ذهنی که از اسب، سبد و سیب دارد؛ حرف س در ناخودآگاهاش ثبت شود. آیا ایشان جدن نمیفهمند اگر آن متن در رابطه با کارزار به دست یک دانش آموز کلاس ۲ یا ۳ بدهیم میفهمد منظور و مراد ایشان از تاکید بر کرد بودن مرد چیست؟ راستی - از همهی شما خوانندگان پوزش میخواهم- قباحت ندارد زنی در یک راهپیمائی که با تلاش و خون دل و صرف هزاران ساعت وقت بدون هیچ چشم داشتی راه افتاده است؛ خودش با زبان خودش مطرح کند: آیا این آقای کرد می داند که "زن" یک انسان است؟ و نه فقط حفره ای برای گذاشتن سوسیس عزیزش در دهان "زن"؟ آیا آمال و آرزوهای دیگری پشت چنین برخوردهای وقیحانهای نیست؟ و اصولن برخورد خوب یا بد افراد شرکت کننده در یک راهپیمائی چه ربطی به نوع سازماندهی و پیش برد یک برنامه دارد. برای مثال حضور خانوم مهستی شاهرخی - برای اولین بار در راهیمائی و تظاهرات کارزار- و این برخوردهایش چه ربطی به برگزار کنندگان راهپیمای و اهداف آن میتواند داشته باشد. اگر کسی با این همه ادعا این قدر نفهمیده باشد در یک کار جمعی مخصوصن در یک راهپمائی هر کس مسئول کردار و گفتار خودش است؛ پس چه چیزی از هویت اشخاص و استقلال فردی را متوجه شده است؟آیا خانوم مهستی شاهرخی میداند رژیم سرتا پا جنایت پیشهی جمهوری اسلامی در جزوههای داخلی عوامل اطلاعات و درندهی خوی خود از چنین متنهائی بدون سانسوربرای تختئه کردن شرف و حیثیت مبارزین زخم خورده در خارج کشورچه استفادههائی میکند؟ توجه کنید به جزوههای داخلی رژیم که چند شمارهی آن در خارج کشور پخش شد.- آیا میداند سوخت دعانت و وحشگیری لباس شخصیها و موتور سواران، بعضن پخش همین متنها در بین آنان است؟ و، وابسته جلوه دادن جنبش آزادی خواهانهی داخل کشور به چنین افراد و نوع تفکر آنان در خارج کشور؟ و، هار کردن عوامل سرکوب در داخل. سرکوب همان کسانی که ای بسا خانوم مهستی شاهرخی هم از دیدن برخی فیلمهائی که طی سال اخیر از سرکوب زنان در ایران پخش شده است. اشکی هم ریخته باشد. مگر ندیدید چطور لت و پار میکنند، سر میشکنند، دست میشکنند. صورت داغان میکنند. آری، سرکوب ذات حکومتهائی از نوع جمهوری اسلامی است، اما هار کردن نیروی سرکوب با توجه به ترفندهای رژیمی مذهبی به عوامل دیگری هم بستگی دارد.تمام کسانی که زندانهای رژیم پلید جمهوری اسلامی را تجربه کردهاند، میدانند رژیم چگونه از کج رفتاریهای سازمانهای سیاسی و عملکردهای غلط آنان نهایت استفاده و سوء استفاده را برای در هم شکستن روحیهی زندانیان مقاوم میکرد. مخصوصن در مورد مجاهدین و اقلیت. در مقطع انقلاب ایدوئولوژیک درون سازمان مجاهدین، ضربههای روانی جبران ناپذیری را بر نیروهای آنان وارد کرد. و هم چنین در پی اقدام جنایت کارانهی رهبری اقلیت که منجر به کشته شدن تنی چند از پیشمرگان دلیر خلق کرد گردید؛ پیشمرگانی که حتا در صفوف همین جریان فعالیت میکردند و به دست رفقای تا چند لحظه پیش خود کشته شدند؛ چه تئاثیر مخرب و ویران کنندهای در زندانها برجای گذاشت. امروز هم سرنوشت هر دو جریان دیگر برای همگان اظهرالشمس است. یکی کامل چشم به رحمت و حفاظت امپریالیستی بسته است و دیگری بخشی از نیروهایش را در پروژههای امپریالیستی شرکت داده است.میدانم و بر من پوشیده نیست، که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی ای بسا از چنین عکسالعملهائی هم سوء استفاده کند وهمینها را هم علامت ذلت، از هم پاشیدگی و تفرقه در بین اپوزسیون در خارج کشور، برای نیروهای خود تحلیل کند.آما چه کار دیگری میتوانیم بکنیم؟ بیان این همه کج رفتاری زبان میسوازند، سوکت و بی تفاوتی دل میترکاند. تصور کنید با تمام تلخیهایش اگر نیروهای راستین مردمی در مقابل این انحرافات و فجایع موضع گیری نمیکردند و ساکت مینشستند چه خفت تاریخی را برای خود خریده بودند.باری، اگر بخواهم به یک یک اتهامات، دروغ پردازیها و شانتاژهائی که خانوم مهستی شاهرخی از راهپیمائی کارزار زنان، با آن قلم به غایت نازل و زبانی نازلتر و فرهنگ به کار برده شده برای اسامی و القابی که به فعالین آن نسبت داده است بپردازم، و هم چنین به عوارض منفی آن بخصوص در جنبش زنان اشاره کنم؛ از طرفی مثنوی و هفتاد من کاغذ است و از طرف دیگر ممکن است امر بر خود من هم مشتبه شود بر خلاف میلام ایشان را جدی بگیرم.در پایان چند مورد به نظرم میرسد بدون این که خواسته باشم قضاوتی قطعی کرده باشم یا بگویم مطلقن چنین است با ایشان در میان میگذارم.مادام که هر موضوعی در حوزه نظر و اندیشه مطرح است هر کس آزاد است در حوزهی نقدو نظر با آن برخورد کند. اما وقتی از حوزهی اندیشه و نظر فراتر رود و به عمل تبدیل گردد، مستلزم نقد و پاسخ عملی است. امیدوارم شما که چنین شتاب آلود و بدون رعایت هیچ پرنسیبی به خیال خود یک حرکت عملی را نقد نظری کردید، تا سال دیگر حتی اگر شده است در عمل نصف آن اقدام کنید و یک آکسیون را آنگونه که خود میپسندید و درست میدانید سازمان دهید. زیرا در امر پراتیک: دو صد گفته چون نیم کردار نیست.از طرفی دیگر باز هم اگر در عرصهی عمل کسی به فرماندهی میرسد تردید نکنید لیاقتاش را دارد، باز هم وارد این مقوله نمیشوم که فرماندهی خلقی است یا ضد خلق، پس شما هم اگر فکر میکنید در عرصهی پراتیک توانائی و لیاقتی دارید و صد البته در راستای درست و مردمی آن تا سال دیگر شمهای از آن را نشان دهید.اگر قصد دارید جنبشهای اجتماعی را زنانه مردانه کنید، به تنهائی که نه، حتا با یک جمع خیلی وسیع هم موفق نخواهید شد؛ پس نیرو و انرژی خود را بیهوده صرف نکنید. زیرا از طرفی عصر آن دارد به سر میرسد شکل کار و تولید به مرحلهای از اجتماعی شدن و برابری شرکت زن و مرد در آن دارد نزدیک میشود که در آیندهای نه چندان دور ستم بر انسان و استثمار برای زن و مرد برابر میگردد؛ از طرف دیگر سیستم حاکم در جهان تقریبن پوشیده و سیستم حاکم برمیهنمان به طور آشکار و خونین دارد این کار را میکند. حال اگر تلاش خود را در برابر آنان بیتاثیر نمیدانید، خود دانید.پس آنچه به نظر من میماند تلاش برای رهائی انسان است به عنوان یک نوع، فارغ از نژاد، ملیت، رنگ، زبان و جنسیت و و و و این رهائی و آزادی در گرو نفی استثمارانسان از انسان است؛ یعنی بدترین توهین و شومترین سیستمی که تمام گرفتاریها، بد بختیها و فلاکت نوع بشر از آن است.پس اگر خواهان احترام به هویت افراد و کرامت و شوکت انسان بر زمین و هستی خویش هستیم. اذهان را مخدوش و گمراه نکنیم، آدرس عوضی ندهیم، دروغ نگوئیم؛ حاصل تلاش و زحمت عدهای انسان مبارز را با یک چرخش قلم وارونه تعریف نکنیم و با ذخیرهی ذهنی خود به قضاوت ننشینیم، موقع تصمیم گیری و سر بزنگاهها عنان را تمامن به دست ناخودآگاه خود نسپاریم، قدری با مسائل با تعمق و آگاهانه برخورد کنیم. خواسته یا ناخواسته بهانه ساز و آلت فعل، دشمنان خود نشویم؛ امروز به نظر من جامعه از نظر طبقاتی چنان بیپرده و آشکار قطب بندی شده است که به این گونه قطب بندیهای آبکی و بیپایهی کسانی چون شما نیاز ندارد. قطب بندیهائی که با خواندن متنهای شما حقیقتن جدای از آن چه که نوشتم نمیدانم چه عوامل دیگری پشت آن است که هنوز برای من نا شناختهاند.حسن ختام این مطلب باز هم خسته نباشید برای تمام تلاش گران راه آزادی و سوسیالیزم استآنان که آنچه در توان دارند سعی میکنند در عرصهی عمل مبارزاتی بکار بندند.بیتردید هر کس هم بیشتر عمل کند اشتباهاتش هم بیشتر است، هیچ فعالیت و کار اجتماعی بدون اشتباه، بدون خطا امکان پیشرفت ندارد. اشتباه جزء لاینفک فعالیت عملی است آرزو دارم فعالین کارزار با برخوردی سالم، خلاق و صمیمانهی خود بتوانند اشتباهات خود را شناسائی کنند و کنار بگذارند و هدف خود را برای سال آینده بسیج هر بیشتر نیروهای سالم و اتحاد و همبستگی هر چه بیشتر اپوزسیون انقلابی و سرنگونی طلب با اتکا به نیروی قهر و ارادهی مردم قرار دهند.باشد تا سال دیگر ۸ مارس روز جهانی زن را به روز مبارزهای گسترده از زنان و مردان مبارز علیه هر گونه ظلم و ستم و نا برابری در هر کجای جهان که بودیم تبدیل کنیم و سال دیگر سال پایکوبی بر ویرانهی جهموری اسلامی باشد وافکار پوسیده و مردسالار را: لگد لگد کوب کوب، لگد کوب کنیم.شعاری را که از پودیوم بروسکل دادم بار دیگر تکرار میکنم:درود بر آنان که مبارزه کردند!درود برآنان که مبارزه میکنند!درود بر آنان که مبارزه خواهند کرد!بعدالتحریر: این متن پایان گرفته یود که نوشتهی دنبالهدار دیگری از خانوم مهستی شاهرخی باز هم در رابطه با " راهپیمائی کارزار زنان در بروکسل"در این آدرس http://chashmanzanan.blogfa.com/post-324.aspx دیدم و باز با جملاتی مثل " گل زدن آقایان در سبد خانوما" برایم مسجل شد که افق دید ایشان از تنه و پائین تنه فراتر نرفته و نمیرود. شاید هم حق با آقای سردوزامی باشد؟ ایشان (خانوم مهستی شاهرخی) اگرنقد را جدا بنویسند احتمال دارد موفقتر باشند. مشکلات دیگر را هم جدا. هم چنین که در هر زمینهی دیگری بعید نیست انسان بسیار موفقی باشند.اسم این در هم نویسی را اما من نمیتوانم نقد بپندارم. صد البته این پراکنده نویسی هم که من کردهآم؛ نقد نیست. چی هست. به عهدهی خواننده.جعفر امیری۱٤ آوریل ۲۰۰۸ | ||