| ||
|
32 ؟!! فریده ثابتی
این عدد می تواند معانی متفاوتی را به ذهن بیاورد. برای ما یادآور تلخی سرکوب جنبش طبقاتی اجتماعی است. سال سیاه 32 ، سال خیانت، سال زندان و اعدام، سال شروع خفقانی که 45 سال به درازا کشید. سالی که طبقه کارگر ایران گرچه که نه با افق ضد سرمایه داری و برای لغو کار مزدی، در برابر سرمایه قد علم کرد و با اعتصاب های گسترده و کوشش برای تشکل یابی قدرت سرمایه را به چالش کشید. اما هم سالی که رفرمیسم راست- حزب توده – به عنوان پادوی سرمایه دولتی اردوگاهی، طبقه کارگر ایران را به قربانگاه سرمایه رهنمون کرد و آن را به دیناری فروخت. بی شک این عدد برای سرمایه ی در حال رشد ایران آن زمان و برای صاحبان آن و قدرت حاکم و سرمایه جهانی در پوشش سرمایه آمریکایی حرفی دیگر برای زدن دارد. اما پروفسور دیاموند استاد دانشگاه کالیفرنیا نیز برای این عدد حرف هایی برای گفتن دارد. او می گوید( گفته های وی با حروف پررنگ) برای ریاضیات 32 یک عدد جالب است که از توان پنج عدد 2 حاصل می شود 2.2.2.2.2= 32 . اما عدد 32 برای اقتصاد معنایی بیشتر از آن وبیش از تر از یک عدد دارد. زیرا عدد 32 تقاوت روش زندگی مردم در جهان پیشرفته و جهان در حال رشد را می سنجد و بیان می کند. میزان متوسط مصرف انسان ها را، که مثلا چقدر نفت، فلز مصرف می کند و چقدر پلاستیک و گازهای گلخانه ای تولید می نمایند، نشان می دهد. این میزان در آمریکای شمالی، اروپای غربی، ژاپن و استرالیا 32 بار بزرگتر از بقیه نقاط جهان است!! به همین دلیل این عدد معنای تلخ 32 را برای ما در جهان تکمیل می کند. زیرا بخشی از پول نفتی که ایالات متحده بعد از کودتای 28 مرداد تا امروز از آن سرمایه می کند، به ایجاد این تفاوت کمک کرد. امروزه در جهان شش و نیم میلیارد نفر زندگی می کنند و زمین با شرایط فعلی می تواند تا 9 میلیارد نفر را به خوبی تغدیه کند. اما در نظام سرمایه داری توزیع در همه زمینه ها ناعادلانه است. یک میلیارد انسانی که در جهان پیشرفته مذکور در بالا زندگی می کنند دارای سرانه مصرفی برابر با 32 هستند – البته در این جا هم از سرانه مصرف حرف می زنیم نه از مصرف واقعی، زیرا در ثروتمندترین و پیشرفته ترین کشورها نیز میلیونها انسان وجود دارند که به لقمه نانی محتاجند وقوت خود را در ظرف های آشغال و پس مانده ی غذا دیگران جستجو می کنند – و بقیه 5،5 میلیارد انسان روی کره زمین متوسط مصرف شان زیر 32 و به بیان بهتر برای اکثریت آن ها حدود یک است. با این حساب مصرف سرانه این یک میلیارد انسان، مساوی با 32 میلیارد انسان با مصرف سرانه یک می شود. یا اگر همه به یکسان مصرف می کردند مصرف همین یک میلیارد انسان می توانست متوسط مصرف حدود 5 را برای همه 6،5 میلیارد جمعیت جهان فراهم سازد که البته مصرفی ناکافی است. اما کارشناسان غربی هوارشان بلند است و ازاین می نالند که آی هوار مثلا که جمعیت کنیا دارد بالا می رود و این مشکل بزرگی برای دنیا فراهم می آورد. اما وقتی به میزان مصرف نگاه کنیم متوجه می شویم که 30 میلیون جمعیت کنیا مصرفی برابر با مصرف کمتر از یک میلیون بشر آمریکایی، اروپایی دارند. وی ادامه می دهد که مردم جهان سوم به این امر آگاه شده اند و این اختلاف مصرف سرانه را می شناسند اما شاید ندانند که تفاوت بین یک و 32 است. وقتی آن ها می بینند که تحت شرایط موجود شانسی برای بالا کشیدن خود ندارند، گاه گداری ناامید می شوند، جوش می آورند و ازین نابرابری عصبانی می شوند. وقتی امیدشان را برای بهبود زندگی از دست می دهند بعضی از آن ها به تروریسم روی می آورند یا در مقابل آن نرمش نشان می دهند یا از آن حمایت می کنند. وی می گوید از 11 سپتامبر 2001 ، روشن شده است که دیگر خدای اقیانوس ها که معتقد بودیم که آمریکا را حمایت می کرد، دیگر این کار را نمی کند. بنا براین وقتی تقاوت سرانه مصرف 32 باشد، حملات تروریستی بیشتری علیه ما و اروپا و شاید هم علیه ژاپن و استرالیا انجام خواهد یافت!! مردمی که مصرف شان پایین است می خواهند که شیوه زندگی ما را داشته باشند. الان استاندارد زندگی آن ها قدری بالا رفته است و ده ها میلیون از آن ها در جستجوی شیوه ی زندگی ما، به مهاجرت اقدام می کنند. آن ها به ویژه به آمریکا، اروپای غربی، ژاپن و استرالیا می آیند. با این مهاجرت ها مصرف جهانی افزایش می یابد؛ اگرچه اکثر این مهاجرین در این جاها نیز به این میزان مصرف یعنی 32 دست نمی یابند. چین در پله اول کشورهایی قرار دارد که می خواهند شیوه مصرف خود را تغییر دهند. چین بزرگترین رقم رشد جهان و یک جمعیت 1،3 میلیاردی را دارد که حدود چهار برابر جمعیت آمریکاست. چین با ما در بازارهای جهانی برای نفت و متال رقابت می کند. امروز مصرف سرانه در چین، 11 بار پایین تر از آمریکا قرار دارد. تصور کنیم اگر مصرف در چین نیز مانند ما به 32 برسد؛ در این صورت مصرف متال در جهان 94٪ و مصرف نفت 106٪ افزوده خواهد شد. اگر هند نیز مانند چین رشد کند؛ مصرف جهانی در مجموع سه برابر خواهد شد. اگر همه جهان در حال رشد دارای این شرایط شوند، از نظر مصرف مثل این می شود که جمعیت جهان به 72 میلیارد نفر رسیده است. ممکن است ما آمریکایی ها فکر کنیم که رشد چین در زمینه مصرف مشکل آفرین است. ولی آن ها فقط دارند به مصرفی می رسند که ما قبلا داشتیم. اگر به آن ها بگوییم این کار را نکنید کار بیهوده ای انجام خواهیم داد. تنها راهی را که چین و سایر کشورهای در حال رشد خواهند پذیرفت این است که کمک کنند تا میزان مصرف و سطح زندگی در جهان به تعادل بیشتری برسد. اما جهان منابع کافی ندارد که اجازه دهد میزان مصرف چنین بالا برود و به سایر نقاط جهان اجازه داده نمی شود که به سطح ما برسند. آیا معنی این عمل این است که ما مسبب این بدبختی هستیم؟ نه ما می خواهیم به نتیجه ی مستحکمی برسیم به نحوی که همه ی کشورها بیک میزان مصرف مشابه ای دست یابند که از سطح موجود 32 پایین تر باشد. آمریکایی ها ممکن است بگویند : معنی ندارد که ما استاندارد زندگی خود را برای منافع بقیه مردم جهان قربانی کنیم. به هرحال ما چه با میل این را بپذیریم و چه نپذیریم، بزودی به سطح مصرف پایین تری خواهیم رسید؛ تنها به این دلیل که مصرف فعلی ما نامناسب است. قربانی واقعی نیاز نخواهد بود. برای مثال مصرف سرانه نفت در اروپای غربی حدود نصف مصرف ماست، ولی هنوز سطح زندگی اروپای غربی بالاتر از ماست. به علاوه امید زندگی هم در آن جا بالاتر است. بهداشت، مرگ و میر اطفال، دسترسی به مراقبت های پزشکی و مالی بعد از بازنشستگی، زمان تعطیلات، کیفیت مدارس عمومی و حمایت از هنرها هم همین طور است. جنبه های دیگر مصرف ما هم افراطی است؛ مثلا در مورد صید ماهی، استفاده از جنگل و غیره. در حقیقت ما می توانیم این تحلیل را از سطور بالا بگیریم که جهان قطبی شده ، جامعه قطبی شده، تقسیم کار غیرعادلانه بین المللی و توزیع غیرعادلانه ثروت و نعمات و امکانات و تسهیلات می تواند انسانی را که چرایی این وضعیت را نمی داند به عصیان بکشد که اشکال مختلف می تواند داشته باشد؛ یکی خود را می کشد، یکی بچه هایش را می کشد که بیشتر رنج نبرند، یکی دیوانه می شود و یکی به تروریسم روی می آورد. در همه ی این موارد فرد درد را شناخته اما درمان آن را نمی داند. در این جامعه اما هستند کسانی هم که درد را می شناسند، شاید درمان آن را هم می شناسند اما می دانند که این درمان برای خودشان هم بنیان کن است. به همین سبب نسخه برای تخفیف آن می نویسند تا قابل تحمل تر شود. مارکس در مانیفست کمونیست در بخش سوسیالیسم محافظه کار یا بورژوایی به خوبی و روشنی به این دسته اشاره می کند: " قسمتی از بورژوازی مایل است دردهای اجتماعی را درمان کند تا بقا جامعه بورژوایی را تامین نماید. اقتصادیون، نوع پروران، انسان دوستان، مصلحین وضع طبقه کارگر، بانیان جمعیت های خیریه، اعضای جمعیت های حمایت از حیوانات، موسسین مجامع منع مسکرات و اصلاح طلبان خرده پا از همه رنگ و از همه قماش به این دسته تعلق دارند. این سوسیالیسم بورژوا حتی به صورت سیستم های تمام و کمالی در می آید. سوسیالیست های بورژوا می خواهند شرایط حیات جامعه معاصر را حفظ کنند ولی بدون مبارزات و مخاطراتی که ناگزیر از آن ناشی می شود." بحث دوست دانشمند ما نیز از همین مقوله است. در این که افراط در مصرف باید تعدیل شود، در این که باید سطح مصرف همه انسان ها متعادل شود حرفی نیست، اما راه حل نهایی نیست. اولا که در این محاسبات مصرف مثلا در متال یا نفت، مصرف کل جامعه در نظر گرفته می شود و نه فقط مصرف افرادی که در جامعه زندگی می کنند. بدین طریق که مصرف کل صنایع اعم از نظامی و غیرنظامی در آن ملحوظ می شود در حالی که متالی که برای ساخت اسلحه یا تانک، یا برای تولید کالا جهت صدور و فروش و غیره مصرف می شود ارتباطی به افراد جامعه ندارد و فقط به مصرف سرمایه و منافع آن و دهگ سرمایه داران مربوط است اما در جامعه سرشکن می شود. در حقیقت اگر این مصارف فقط برای همان ها که در آن دخیل اند محاسبه می شد مصرف سرانه این دهگ، نه 32 که عددی غیر قابل باور می شد. دوما در شیوه ی تولیدی که بقایش با مصرف گره خورده است تا بتواند کار اضافی تصاحب کرده از کارگر را که در کالا تجسم یافته است، به پول و سرمایه تبدیل کند ، تعادل مصرف بی معنی است زیرا این نیاز نیست که مصرف را تعین می کند، بلکه فروش کالای تولید شده برای تبدیل به سرمایه است که با کمک تبلیغات که همواره در کارند و نیاز کاذب جدید ایجاد می کنند، مصرف را رقم می زنند. اشیای مصرفی عمر مفیدشان به پایان نرسیده با مدلی جدید جایگزین می شوند. آن قدر تنوع مثلا در مواد غذایی وجود دارد که تجربه یک بار هر یک مثلا پنیر به بیش از یک سال زمان نیاز دارد. مصرف در جوامع پیشرفته سرمایه داری به بیماری تبدیل می شود. مثلا در سال های اخیر پژوهشگران در خدمت مصرف، به این نتیجه رسیده اند که خوردن طلا در بدن هارمونی ایجاد می کند و برای سلامت مفید است!! در نتیجه همان دهگی که از استثمار کارگران سراسر جهان و به قیمت مصرف مساوی با یک میلیاردها انسان در پول غوطه می خوردند طلایی را که قیمتش برابر مخارج زندگی یکی ازین انسان های مصرف یکی در یک ماه است و کارگران استخراج کننده آن، برای خواست اندکی اضافه حقوق و شرایط بهتر زندگی به گلوله بسته می شوند با یک پرس بستنی نوش جان می کنند!! آیا با حفظ شرایط موجود کار و زندگی امکان تغییر جهان وجود دارد. سوما مسلماهر فعال جنبش کارگری برای بهبود زندگی کارگران و زحمتکشان در همه زمینه ها، خواهان توقف و تعدیل این افراط و تفریط هاست و آن ها را افشا می کند اما سرمایه داری دیگر کارش از افشا گذشته است. سرمایه داری چنان زندگی را برمیلیاردها انسان روی کره زمین سخت کرده است که تنها راه رهایی، از سرراه برداشتن آن است تا موانع شکوفایی تولیدی که نیازهای اساسی مردم جهان را پاسخ دهد، از بین برود. بیگانگی انسان تولید کننده با تولیداتش و با سایر انسان ها وبا خود، پایان یابد. آن گاه کارگران میلیاردی کره زمین آن چه را که نیاز است تولید خواهند کرد و همه به اندازه نیاز خود از مواهب بهره خواهند یافت. در چنین حالتی است که دره بین یک و 32 پر خواهد شد و مصرفی هارمونیک که نه انسان را بیازارد و نه طبیعت و محیط زیست و نه موجودات دیگر را، جایگزین این مصرف هیرارشیک خواهد شد. اما رسیدن به این نیاز جامعه بشری کار مصلحان بورژوا نیست. بگذار آن ها نیز کار خود را بکنند زیرا هر قدمی که در این راه برداشته شود اندکی بهبود در زندگی او نیز خواهد بود اما معمولا این بهبود های اندک نیز نه به طور روتین و با نظر خیرخواهانه مصلحین یا سرمایه داران انجام می گیرد بلکه با توجه به درجات رزمندگی طبقه کارگر علیه سرمایه، سرمایه یا از ترس مرگ به تب راضی می شود و با قبول رفرم به طور موقت سرمایه را از خطر آنی دور می کند و این همان اندک بهبود است اما این یک گام به عقب در حقیقت برای خیزش به جلو و بستن سرچشمه خطر است. ولی این طبقه کارگر است که باید حرف آخر را بزند و گوری را که می بایست می کند، بکند به قول حافظ سقف کهنه جهان را بشکافد و طرح نوی خود را در اندازد. اما این امر نیز عملی جبری نیست که خود بخود حاصل شود بلکه پیش شرط هایی دارد که در صورت حصول آن امکان پذیر خواهد شد. باید طبقه کارگر به آن درجه از رشد برسد که ضد سرمایه داری بودن بالقوه او به ضد سرمایه داری بودن بالفعل تبدیل شود. به آگاهی طبقاتی دست یابد و از نفوذ تفکر بورژوایی که تفکرحاکم و غالب است خود را رها سازد، یعنی با سربورژوازی نیندیشد و به اشکال مختلف رفرمیسم تمکین نکند. خود را به صورت طبقه متشکل کند و از درون مبارزه طبقاتی حزب طبقه خود را ایجاد نماید تا از مزاحمت حزب سازان حرفه ای که از فراز سر طبقه کارگر حزب ناسوتی برای طبقه کارگر می سازند و در حقیقت برای منافع و بلندپروازی های خود، و عشق بودن در مقام رهبری!! به حساب طبقه کارگر خرج می کنند رها شوند. هم بستگی جهانی بین خود را به عنوان یک طبقه جهانی در برابر طبقه دیگر مستحکم سازند تا بتوانند نه تنها خود که کل جامعه را رها سازند. فوریه 2008
| ||