گفتگوهای زندان

 

 

ستاره های رنگین

 

یک کهکشان ستاره

یک کهکشان غرور

در آسمان ایران است

وقتی تاریخ ورق خورد

مستی تو که در زلال اندیشه های

این سر زمین خون و گلوله سفر می کند

به چکا وکهائی ماند

که از دریا ها

به خشکی 

به لانه های خود باز گشته باشند

یک دانه

یک مسلسل برای من کافیست

تا این نا مردمان تاریخ را

به جهنمی میهمان کنم

من از سرزمین آفتاب

ترا به خورشید شب میهمان می کنم

از رودی که جاریست بر سرزمینم

از جنگلی که جاریست در روحم

گل  بته های حیات لغزیدند

یک دسته گل برای تو

ویک مسلسل برای من

من در واپسین ساعات

در منتهی الیه در خشش خورشید

به تو سلام می دهم

مارهای سمی زهر آلود

رنگ به رنگ

در کمین گاه خورشید نشسته اند

 

در غارهای پراز خفاشان تیره گون

انبوه روشنفکران مسموم را

دعوت به افیون می کنند

وقتی آن چکاوک پرید

من در نی نی چشمان تو

می نگریستم

شهر پر از پرستو های جوان بود

انبوه ؛ انبوه  از ماهی های سیاه

وسرخ در معبر طوفانها از دریا  ها می پریدند

وقتی اقا قیای خانه ام گل داد تو کجا بودی ؟

که یک شاخه مهمانت کنم

ای ستاره  های نورانی

ای نیلوفر بادها

که رقص در یا  ها را نظاره می کنید

من فشرده ء این دریا هایم

به ژرفنای این تاریخ

آغشته به زیباترین خون این سرزمینم

در معبر این طوفانها رقصیدم

وزیبا ترین سرود را زمزمه کردم

بگو به من

در عطر کدامین یاس

تو نفس می کشی ؟ تا

در تو نفسی دوباره  کشم

سالهای طولانی نه

قرنهای طولانی

بر من گذشته است

من پیچک یک بادم

خورشید در من

طلوع کرده است

خورشید بر اجساد این نا مردمان

قضاوت خواهد کرد

که آقا قیای وحشی در کجا

به ستاره می در خشد

از بس که ستاره کشتند

قلب زمین سیاه است

اما سرود در نی زاران

پر از نیلوفر های زرد و بنفش

در تاریکی این تاریخ

زمزمه می شود

من در نی نی آفتاب زنده ام

در اوج پرواز قرقاولان پر رنگ

در صید یک صیاد خزر

در یک خوشهء شالی

در فریاد دختران گل فروش

من زنده ام

من روحم

آنکه مرا به دار آویخت

آیا شکوه  تابش مرا

براین انبوه رنگین سیاهی

مهمان نکرد؟!

آیا توتناقض خود نیستی؟!

در واپسین کلام خود

به آفتاب

سلام می گفت

یک خوشه برای تو

یک دانه برای من

این است حرف من

مرگ تو حتمیست

 صدای من می ماند

صدا

این انفجار خط زورقهای حجمی جهان

این کشتی های بادپیمای زمان

بر ما سلام خواهند داد

تو سوسک مردنی هستی

ای پلشتی تاریخ

ای انغجار مصرف وارزش مبادله

دلالان دل سیاه

در دالانهای حرکت سرمایه

خورشید با ماست

تودر اشکهای من

می میری

بیاد آر وقتی سفیر گلوله

ترا مهمان کنم

خورشیدم سرود خواهد خواند

وهر اشک از کودکان سر زمینم

 خشاب خالی ام را

پر خواهد کرد

 

دهم اوت دوهزاروهشت

علی یحیی پور سل تی تی